مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۷ - شرح انما الممنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم‌السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت

مولوی
گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو
کردهٔ او کردهٔ تست ای حکیم مومنان را اتصالی دان قدیم
مومنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی
غیرفهم و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست
باز غیرجان و عقل آدمی هست جانی در ولی آن دمی
جان حیوانی ندارد اتحاد تو مجو این اتحاد از روح باد
گر خورد این نان نگردد سیر آن ور کشد بار این نگردد او گران
بلک این شادی کند از مرگ او از حسد میرد چو بیند برگ او
جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست
جمع گفتم جانهاشان من به اسم کان یکی جان صد بود نسبت به جسم
هم چو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت بصحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان چونک برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانه ها را قاعده مومنان مانند نفس واحده
فرق و اشکالات آید زین مقال زانک نبود مثل این باشد مثال
فرقها بی حد بود از شخص شیر تا به شخص آدمی زاد دلیر
لیک در وقت مثال ای خوش نظر اتحاد از روی جانبازی نگر
کان دلیر آخر مثال شیر بود نیست مثل شیر در جملهٔ حدود
متحد نقشی ندارد این سرا تا که مثلی وا نمایم من ترا
هم مثال ناقصی دست آورم تا ز حیرانی خرد را وا خرم
شب بهر خانه چراغی می نهند تا به نور آن ز ظلمت می رهند
آن چراغ این تن بود نورش چو جان هست محتاج فتیل و این و آن
آن چراغ شش فتیلهٔ این حواس جملگی بر خواب و خور دارد اساس
بی خور و بی خواب نزید نیم دم با خور و با خواب نزید نیز هم
بی فتیل و روغنش نبود بقا با فتیل و روغن او هم بی وفا
زانک نور علتی اش مرگ جوست چون زید که روز روشن مرگ اوست
جمله حسهای بشر هم بی بقاست زانک پیش نور روز حشر لاست
نور حس و جان بابایان ما نیست کلی فانی و لا چون گیا
لیک مانند ستاره و ماهتاب جمله محوند از شعاع آفتاب
آنچنان که سوز و درد زخم کیک محو گردد چون در آید مار الیک
آنچنان که عور اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست
می کند زنبور بر بالا طواف چون بر آرد سر ندارندش معاف
آب ذکر حق و زنبور این زمان هست یاد آن فلانه وان فلان
دم بخور در آب ذکر و صبر کن تا رهی از فکر و وسواس کهن
بعد از آن تو طبع آن آب صفا خود بگیری جملگی سر تا به پا
آنچنان که از آب آن زنبور شر می گریزد از تو هم گیرد حذر
بعد از آن خواهی تو دور از آب باش که بسر هم طبع آبی خواجه تاش
بس کسانی کز جهان بگذشته اند لا نیند و در صفات آغشته اند
در صفات حق صفات جمله شان هم چو اختر پیش آن خور بی نشان
گر ز قرآن نقل خواهی ای حرون خوان جمیع هم لدینا محضرون
محضرون معدوم نبود نیک بین تا بقای روحها دانی یقین
روح محجوب از بقا بس در عذاب روح واصل در بقا پاک از حجاب
زین چراغ حس حیوان المراد گفتمت هان تا نجویی اتحاد
روح خود را متصل کن ای فلان زود با ارواح قدس سالکان
صد چراغت ار مرند ار بیستند پس جدا اند و یگانه نیستند
زان همه جنگند این اصحاب ما جنگ کس نشنید اندر انبیا
زانک نور انبیا خورشید بود نور حس ما چراغ و شمع و دود
یک بمیرد یک بماند تا به روز یک بود پژمرده دیگر با فروز
جان حیوانی بود حی از غذا هم بمیرد او بهر نیک و بذی
گر بمیرد این چراغ و طی شود خانهٔ همسایه مظلم کی شود
نور آن خانه چو بی این هم به پاست پس چراغ حس هر خانه جداست
این مثال جان حیوانی بود نه مثال جان ربانی بود
باز از هندوی شب چون ماه زاد در سر هر روزنی نوری فتاد
نور آن صد خانه را تو یک شمر که نماند نور این بی آن دگر
تا بود خورشید تابان بر افق هست در هر خانه نور او قنق
باز چون خورشید جان آفل شود نور جمله خانه ها زایل شود
این مثال نور آمد مثل نی مر ترا هادی عدو را ره زنی
بر مثال عنکبوت آن زشت خو پرده های گنده را بر بافد او
از لعاب خویش پردهٔ نور کرد دیدهٔ ادراک خود را کور کرد
گردن اسپ ار بگیرد بر خورد ور بگیرد پاش بستاند لگد
کم نشین بر اسپ توسن بی لگام عقل و دین را پیشوا کن والسلام
اندرین آهنگ منگر سست و پست کاندرین ره صبر و شق انفسست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از اثر، به تبیینِ تفاوت بنیادی میان «روح حیوانی» و «روح الهی» می‌پردازد. شاعر بر این باور است که انسان‌ها به اعتبارِ حواس و بدن‌های مادی، از یکدیگر جدا و دارای تفرقه و کشمکش هستند، چرا که نیازهای جسمانی، هر فرد را در دایره‌ی محدودِ خودیّت زندانی می‌کند. در مقابل، جانِ اولیا و سالکانِ طریقِ حق، به واسطه‌ی اتصال به منبعِ لایزالِ الهی، همچون پرتوهای یک خورشید واحد، در اصلِ وجودی خود متحد هستند.

در ادامه، با استفاده از تمثیل‌های دقیق مانند چراغ‌ها در خانه‌های متعدد و پناه گرفتن در آب برای گریز از زنبوران، نشان داده می‌شود که چگونه با مداومت بر ذکر حق و عبور از وسوسه‌های ذهنی و نفسانی، انسان می‌تواند از این تفرقه و اضطرابِ مادی رهایی یابد. هدف نهایی، فنای صفاتِ بشری در صفاتِ الهی است تا فرد، همچون قطره‌ای که به دریا می‌پیوندد، از فردیتِ محدودِ خود بگذرد و به وحدتِ حقیقی دست یابد.

معنای روان

گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو

اگرچه ممکن است با زور و توانِ جسمی خود نتوان کاری را به انجام برسانی، اما فرزندت می‌تواند آن کار را (مانند ساخت مسجد) برایت به انجام رساند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ اقدامات و نیت‌های انسان در تداومِ عملِ صالح از طریقِ نسل و پیروان است.

کردهٔ او کردهٔ تست ای حکیم مومنان را اتصالی دان قدیم

ای دانشمند، عملِ فرزند و پیرو، در حقیقت عملِ خودِ توست؛ بدان که میان مؤمنان پیوند و اتصالی دیرینه و ازلی برقرار است.

نکته ادبی: اتصالِ قدیم، اشاره به پیوندِ روحانی ارواح مؤمنان در عالمِ ارواح (عالمِ ذر) دارد.

مومنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی

اگرچه بدن‌های مؤمنان بسیار و جداگانه است، اما حقیقتِ ایمان و جانِ آن‌ها یکی است.

نکته ادبی: تضادِ میان کثرتِ ظاهری (جسم) و وحدتِ باطنی (جان) در عرفانِ اسلامی.

غیرفهم و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست

انسان، علاوه بر آن جان و فهمِ غریزی که در حیوانات (مانند گاو و خر) نیز وجود دارد، از عقل و جانِ والاتری بهره‌مند است.

نکته ادبی: تمایز نهادن میانِ «عقلِ جزوی» (حیوانی) و «عقلِ کلی» (انسانی-الهی).

باز غیرجان و عقل آدمی هست جانی در ولی آن دمی

علاوه بر جان و عقلِ معمولی انسانی، در وجودِ ولیِ خدا (انسانِ کامل)، جان و نفسی الهی وجود دارد که دمِ رحمانی است.

نکته ادبی: اشاره به «نفسِ رحمانی» که در اصطلاح عرفانی، واسطه‌ی فیضِ وجود است.

جان حیوانی ندارد اتحاد تو مجو این اتحاد از روح باد

جانِ حیوانی، وحدت‌بخش نیست و در آن یگانگی وجود ندارد؛ تو انتظارِ این اتحادِ روحانی را از روحِ حیوانی و مادی نداشته باش.

نکته ادبی: نهی از جست‌وجوی کمالاتِ روحانی در ابعادِ مادی.

گر خورد این نان نگردد سیر آن ور کشد بار این نگردد او گران

اگر یک حیوان (یا انسانِ در بندِ غریزه) نان بخورد، دیگری سیر نمی‌شود و اگر یکی بار بکشد، دیگری سنگینیِ آن را حس نمی‌کند (هرکس در بندِ خود است).

نکته ادبی: استعاره از جدایی و تک‌افتادگیِ در وجودِ مادی.

بلک این شادی کند از مرگ او از حسد میرد چو بیند برگ او

بلکه برعکس، اگر یکی بمیرد دیگری شادی می‌کند و اگر رشد و شکوفاییِ دیگری را ببیند، از حسادت می‌میرد.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌های منفیِ نفسِ اماره در بندِ رقابت‌های دنیوی.

جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست

جانِ گرگان و سگان (نمادِ خوی‌های درنده و حریص) از هم جداست، اما جانِ شیرانِ خدا (عارفانِ واصل) با هم متحد است.

نکته ادبی: شیرِ خدا استعاره از اولیای الهی است که در برابرِ نفس، شجاع و در برابرِ حق، تسلیم هستند.

جمع گفتم جانهاشان من به اسم کان یکی جان صد بود نسبت به جسم

اگر می‌گویم جان‌های آن‌ها (به صیغه جمع)، تنها به اعتبارِ اسامی و کثرتِ جسمانی است، وگرنه آن یک جان، به تعدادِ جسم‌ها، صدگونه به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: توجیهِ استفاده از کثرتِ لفظی برای حقیقتی که در ذاتِ خود واحد است.

هم چو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت بصحن خانه ها

همانندِ نورِ خورشید در آسمان که اگر به صدها خانه بتابد، در هر خانه صد گونه به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه نورِ خورشید به نورِ الهی و خانه‌ها به کالبد‌های بشری.

لیک یک باشد همه انوارشان چونک برگیری تو دیوار از میان

اما اگر دیوارها را (که نمادِ بدن و خودخواهی است) از میان برداری، خواهی دید که تمامِ آن نورها در اصل یکی هستند.

نکته ادبی: تمثیل برای درکِ وحدتِ وجود.

چون نماند خانه ها را قاعده مومنان مانند نفس واحده

وقتی پایه‌های خانه‌ها (بدن‌ها) از بین برود، تمامِ مؤمنان همچون یک نفسِ واحد خواهند بود.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا که در آن کثرتِ خلقی محو می‌شود.

فرق و اشکالات آید زین مقال زانک نبود مثل این باشد مثال

ممکن است از این مقال، تفرقه و اشکالاتی به ذهنت برسد؛ زیرا مثال زدن برای چیزی که مثل و مانند ندارد، دشوار است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در توصیفِ حقایقِ متعالی (لیس کمثله شیء).

فرقها بی حد بود از شخص شیر تا به شخص آدمی زاد دلیر

تفاوت‌های بی‌شماری میانِ شخصِ شیر (حیوان) تا شخصِ آدمی‌زادِ دلیری که شیر خوانده می‌شود وجود دارد.

نکته ادبی: تفاوتِ میانِ «مشبه» و «مشبه‌به» در استعاراتِ اخلاقی.

لیک در وقت مثال ای خوش نظر اتحاد از روی جانبازی نگر

اما ای بیننده‌ی باهوش، هنگامِ مثال آوردن، نگاه کن که منظورِ ما وحدت در مسیرِ جانبازی و فداکاری است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه در تمثیل، باید به وجهِ شبه توجه کرد نه به تمامِ صفات.

کان دلیر آخر مثال شیر بود نیست مثل شیر در جملهٔ حدود

آن انسانِ دلیر، فقط در شجاعت مثالِ شیر است و در تمامِ حدود و اوصاف، واقعاً شیر نیست.

نکته ادبی: توضیحِ منطقیِ حدودِ یک تمثیل.

متحد نقشی ندارد این سرا تا که مثلی وا نمایم من ترا

در این جهانِ مادی، نقشی که ذاتاً متحد باشد وجود ندارد تا بتوانم به تو نشان دهم که حقیقتِ وحدت چگونه است.

نکته ادبی: بیانِ نقصِ جهانِ کثرت برای نمایشِ وحدتِ مطلق.

هم مثال ناقصی دست آورم تا ز حیرانی خرد را وا خرم

ناچار، مثالی ناقص می‌آورم تا عقلِ تو را از حیرت و سرگردانی نجات دهم.

نکته ادبی: ضرورتِ استفاده از تمثیل برای تقریبِ ذهن.

شب بهر خانه چراغی می نهند تا به نور آن ز ظلمت می رهند

شب در هر خانه چراغی می‌گذارند تا با نورِ آن، از تاریکی رهایی یابند.

نکته ادبی: تمثیلِ وجودِ مادی به چراغ.

آن چراغ این تن بود نورش چو جان هست محتاج فتیل و این و آن

آن چراغ، همین تنِ توست و نورش مثلِ جان است؛ این چراغ (زندگیِ دنیوی) نیازمندِ فتیله و سوخت است.

نکته ادبی: اشاره به وابستگیِ حیاتِ مادی به اسبابِ دنیوی.

آن چراغ شش فتیلهٔ این حواس جملگی بر خواب و خور دارد اساس

آن چراغ، شش فتیله دارد که همان حواسِ پنج‌گانه (و یک حواسِ دیگر یا مجموعِ آن‌ها) است و اساسش بر خور و خواب است.

نکته ادبی: نقدِ زندگیِ مادی که کاملاً وابسته به نیازهای جسمی است.

بی خور و بی خواب نزید نیم دم با خور و با خواب نزید نیز هم

بدونِ خوردن و خوابیدن، حتی لحظه‌ای زنده نمی‌ماند و با وجودِ آن‌ها نیز، زندگیِ پایداری ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ حیاتِ حیوانی.

بی فتیل و روغنش نبود بقا با فتیل و روغن او هم بی وفا

بدونِ سوخت (فتیله و روغن) وجود ندارد و با وجودِ آن‌ها هم، عمرش بی وفا و ناپایدار است.

نکته ادبی: تأکید بر فناپذیریِ هستیِ مادی.

زانک نور علتی اش مرگ جوست چون زید که روز روشن مرگ اوست

زیرا نورِ این چراغ، ماهیتش طلبِ مرگ و زوال است؛ چگونه می‌تواند باقی بماند در حالی که روزِ روشن (حقیقتِ الهی) مرگِ اوست؟

نکته ادبی: تقابلِ نورِ حسی و نورِ حقیقت.

جمله حسهای بشر هم بی بقاست زانک پیش نور روز حشر لاست

تمامِ حواسِ بشر نیز بی‌پایان نیست، زیرا در برابرِ نورِ روزِ رستاخیز (تجلیِ حق)، نابود و «لا» هستند.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کل شیء هالک الا وجهه».

نور حس و جان بابایان ما نیست کلی فانی و لا چون گیا

نورِ حواس و جانِ مادیِ گذشتگان، کلی و جاودانه نیست؛ بلکه مانندِ گیاه، فانی است.

نکته ادبی: مقایسه عمرِ مادی به گیاه که زود می‌روید و می‌پژمرد.

لیک مانند ستاره و ماهتاب جمله محوند از شعاع آفتاب

بلکه همچون ستاره و مهتاب که وقتی خورشید طلوع کند، تمامِ نورشان در شعاعِ آفتاب محو می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه محو شدنِ کثرت در وحدتِ الهی.

آنچنان که سوز و درد زخم کیک محو گردد چون در آید مار الیک

همان‌طور که سوزش و دردِ نیشِ یک حشره کوچک، با آمدنِ مار (خطری بزرگتر) فراموش و محو می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای غلبه‌ی ترس یا توجهِ بزرگ بر کوچک.

آنچنان که عور اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست

آن‌چنان‌که فردی عریان به آب پرید تا از نیشِ زنبورها در امان بماند.

نکته ادبی: تمثیل برای پناه بردن به ذکرِ حق.

می کند زنبور بر بالا طواف چون بر آرد سر ندارندش معاف

زنبورها در بالای سرش پرواز می‌کنند، اما چون سرش را از آب بیرون نمی‌آورد، کاری به او ندارند.

نکته ادبی: استقامت در پناهگاهِ معنوی.

آب ذکر حق و زنبور این زمان هست یاد آن فلانه وان فلان

آب، همان ذکرِ حق است و زنبورها، افکارِ پراکنده و یادِ فلانی و فلانی (مشغولیاتِ ذهنی) هستند.

نکته ادبی: تأویلِ سمبلیک: آب = ذکر، زنبور = وسوسه.

دم بخور در آب ذکر و صبر کن تا رهی از فکر و وسواس کهن

در آبِ ذکر غرق شو و صبر پیشه کن تا از فکر و وسوسه‌های قدیمی رهایی یابی.

نکته ادبی: دستورالعملِ عملی برای تزکیه.

بعد از آن تو طبع آن آب صفا خود بگیری جملگی سر تا به پا

بعد از مدتی، تو خودت سراپا صفتِ آن آبِ پاک و زلال (ذکرِ حق) را می‌گیری.

نکته ادبی: اشاره به رنگ گرفتنِ جان از معشوق (صِبغة الله).

آنچنان که از آب آن زنبور شر می گریزد از تو هم گیرد حذر

همان‌طور که زنبورها از آن آبی که شخص در آن پنهان شده می‌گریزند، وسوسه‌ها نیز از تو خواهند گریخت.

نکته ادبی: نتیجه‌ی تهذیبِ نفس.

بعد از آن خواهی تو دور از آب باش که بسر هم طبع آبی خواجه تاش

بعد از آن، حتی اگر از آن آب (ذکر) هم دور باشی، چون ماهیتت با آن یکی شده، در امان خواهی بود.

نکته ادبی: کمالِ روحانی؛ وقتی ذکر از حالتِ فعل به صفتِ وجودی تبدیل می‌شود.

بس کسانی کز جهان بگذشته اند لا نیند و در صفات آغشته اند

بسیارند کسانی که از بندِ این جهان گذشته‌اند و «لا» (هیچ) شده‌اند و در صفاتِ حق فانی گشته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا فی‌الله.

در صفات حق صفات جمله شان هم چو اختر پیش آن خور بی نشان

در پرتوِ صفاتِ حق، صفاتِ آن‌ها نیز مانندِ ستاره در برابرِ خورشید، ناپیدا و بی‌نشان است.

نکته ادبی: استعاره‌ی محو شدنِ نورِ فرعی در نورِ اصلی.

گر ز قرآن نقل خواهی ای حرون خوان جمیع هم لدینا محضرون

اگر از قرآن برای این موضوع دلیل می‌خواهی ای کسی که از حقیقت دوری، این آیه را بخوان که «همه نزد ما حاضر می‌شوند».

نکته ادبی: استناد به قرآن (آیه ۳۲ سوره یس).

محضرون معدوم نبود نیک بین تا بقای روحها دانی یقین

حاضر بودن نزدِ خدا به معنای معدوم شدن نیست؛ به این معناست که باید بقای ارواح را باور کنی.

نکته ادبی: اثباتِ بقای روح بر اساسِ فهمِ عرفانی از آیات.

روح محجوب از بقا بس در عذاب روح واصل در بقا پاک از حجاب

روحی که از بقای ابدی بی‌خبر (محجوب) است در عذاب است و روحی که به حقیقتِ بقا رسیده، از حجاب‌ها پاک شده است.

نکته ادبی: تقابلِ جهل (حجاب) و معرفت (وصول).

زین چراغ حس حیوان المراد گفتمت هان تا نجویی اتحاد

گفتم که به این چراغِ حواسِ حیوانی تکیه نکن و در آن وحدتِ حقیقی را جست‌وجو نکن.

نکته ادبی: تأکیدِ مجدد بر جداییِ کثرتِ مادی از وحدتِ روحانی.

روح خود را متصل کن ای فلان زود با ارواح قدس سالکان

ای دوست، روحِ خود را زود به ارواحِ پاکِ سالکانِ راهِ حق متصل کن.

نکته ادبی: دعوت به همراهی با اولیا (صحبتِ عارفان).

صد چراغت ار مرند ار بیستند پس جدا اند و یگانه نیستند

اگر صد چراغ روشن کنی، آن‌ها صدتا هستند و جداگانه؛ آن‌ها یگانه نیستند (چون کثرت دارند).

نکته ادبی: نقدِ کثرتِ فیزیکی در برابرِ وحدتِ باطنی.

زان همه جنگند این اصحاب ما جنگ کس نشنید اندر انبیا

به همین دلیل است که پیروانِ ما مدام با هم می‌جنگند؛ جنگ و نزاعی میانِ انبیا شنیده نشده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری: تفرقه نتیجه‌ی دوری از مقامِ انبیاست.

زانک نور انبیا خورشید بود نور حس ما چراغ و شمع و دود

زیرا نورِ انبیا خورشیدِ حقیقت است، اما نورِ حواسِ ما، چراغ و شمعِ دودآلودی بیش نیست.

نکته ادبی: استعاره‌ی خورشید و شمع برای تبیینِ تفاوتِ مراتبِ وجودی.

یک بمیرد یک بماند تا به روز یک بود پژمرده دیگر با فروز

یکی می‌میرد، دیگری تا روزِ قیامت می‌ماند؛ یکی پژمرده است و دیگری روشن و فروزان.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ متفاوتِ نفوس.

جان حیوانی بود حی از غذا هم بمیرد او بهر نیک و بذی

جانِ حیوانی، زنده به خوراک است و با هر نیک و بدی (تغییراتِ مادی) می‌میرد.

نکته ادبی: توضیحِ وابستگیِ جانِ مادی به شرایطِ خارجی.

گر بمیرد این چراغ و طی شود خانهٔ همسایه مظلم کی شود

اگر این چراغِ مادی بمیرد و خاموش شود، چرا باید خانه‌ی همسایه تاریک شود؟ (چون هرکدام چراغی جدا دارند).

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای تبیینِ جداییِ نفوسِ مادی.

نور آن خانه چو بی این هم به پاست پس چراغ حس هر خانه جداست

نورِ آن خانه اگر مستقل از این باشد، پس معلوم است که چراغِ حواسِ هر خانه جداست.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ تمثیلی: استقلالِ مادی دلیلِ جدایی و تفرقه است.

این مثال جان حیوانی بود نه مثال جان ربانی بود

این تمثیلی که بیان شد، مربوط به ساحتِ نفسِ حیوانی و نیازهای جسمانی انسان است و گویای ساحتِ والای جانِ ربانی و الهی نیست.

نکته ادبی: تضادِ بنیادین میان «جان حیوانی» (نفس اماره) و «جان ربانی» (روح الهی) محور این بیت است.

باز از هندوی شب چون ماه زاد در سر هر روزنی نوری فتاد

سپس از دلِ تاریکیِ شب، ماهِ نورانی متولد شد و پرتوِ آن به درونِ هر پنجره و روزنه‌ای تابید.

نکته ادبی: ترکیبِ «هندوی شب» استعاره‌ای است برای سیاهی و تیرگی شب که در تضاد با نور ماه قرار دارد.

نور آن صد خانه را تو یک شمر که نماند نور این بی آن دگر

نورِ تمامِ این خانه‌ها را یکی بشمار، چرا که نورِ این خانه بدونِ نورِ آن دیگری باقی نمی‌ماند و همه از یک منبعِ واحد سرچشمه می‌گیرند.

نکته ادبی: این بیت بر مفهوم وحدت وجود اشاره دارد که کثرتِ اشیاء، جلوه‌ای از یک حقیقت واحد است.

تا بود خورشید تابان بر افق هست در هر خانه نور او قنق

تا زمانی که خورشیدِ تابان در آسمان است، نورِ او در هر خانه‌ای به عنوان یک مهمان حضور دارد.

نکته ادبی: «قنق» واژه‌ای ترکی به معنای مهمان است که در متون کلاسیک فارسی برای اشاره به حضور موقتِ پدیده‌ها به کار رفته است.

باز چون خورشید جان آفل شود نور جمله خانه ها زایل شود

اما هنگامی که آن خورشیدِ جان (منبع هستی) غروب کند، نورِ تمامِ این خانه‌ها نیز از بین می‌رود.

نکته ادبی: «آفل» به معنای غروب‌کننده است که به مفهومِ فناپذیری موجودات در صورتِ قطعِ اتصال با منبع الهی اشاره دارد.

این مثال نور آمد مثل نی مر ترا هادی عدو را ره زنی

این مثالِ نور، همچون ابزاری (نی) است که برای تو هدایتگر است و برای دشمن، مایه‌ی گمراهی و فریب.

نکته ادبی: «نی» در اینجا استعاره از وسیله‌ای برای انتقال معناست که می‌تواند بسته به ظرفیتِ مخاطب، نقشِ مثبت یا منفی ایفا کند.

بر مثال عنکبوت آن زشت خو پرده های گنده را بر بافد او

انسانِ نابخرد همچون عنکبوتِ زشت‌خو، پرده‌های ضخیم و بی‌ارزشی را به دورِ خود می‌تند.

نکته ادبی: تمثیل عنکبوت برای اشاره به کسانی است که با بافته‌های ذهنیِ خود، حقیقت را از دیدگانشان پنهان می‌کنند.

از لعاب خویش پردهٔ نور کرد دیدهٔ ادراک خود را کور کرد

او از آب دهانِ خود (ماتریالِ ناچیز)، پرده‌ای ساخت و چشمانِ ادراک و فهمِ خودش را کور کرد.

نکته ادبی: این بیت کنایه از تعصبات و باورهای غلطی است که انسان با افکارِ شخصی‌اش می‌سازد و مانعِ دیدن حقیقت می‌شود.

گردن اسپ ار بگیرد بر خورد ور بگیرد پاش بستاند لگد

اگر گردنِ اسبِ سرکش را بگیری، تو را به زمین می‌کوبد و اگر پایش را بگیری، به تو لگد می‌زند.

نکته ادبی: «اسب» در عرفان نماد نفسِ سرکش است که کنترلِ ناآگاهانه‌ی آن، خطراتِ بزرگی به همراه دارد.

کم نشین بر اسپ توسن بی لگام عقل و دین را پیشوا کن والسلام

بر اسبِ چموش و بی‌افسارِ نفس سوار نشو؛ بلکه عقل و دین را به عنوان راهنما و کنترل‌گر برگزین و کار را به پایان برسان.

نکته ادبی: «اسب توسن» نمادِ خوی‌های حیوانی و سرکش است که نیازمند افسارِ «عقل و دین» می‌باشد.

اندرین آهنگ منگر سست و پست کاندرین ره صبر و شق انفسست

این مسیرِ معرفت را ساده و حقیر مپندار، چرا که در این راه، باید صبر پیشه کرد و با نفسِ خود مبارزه نمود.

نکته ادبی: «شق انفس» به معنای رنج دادنِ نفس و مبارزه با خواهش‌های آن برای رسیدن به کمال است.