مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیه‌السلام پیش از سلیمان علیه‌السلام بر بنای آن مسجد

مولوی
چون درآمد عزم داودی به تنگ که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترک این بخوان که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آنک تو این مسجد اقصی بر آری ای گزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بی جرمی تو خونها کرده ای خون مظلومان بگردن برده ای
که ز آواز تو خلقی بی شمار جان بدادند و شدند آن را شکار
خون بسی رفتست بر آواز تو بر صدای خوب جان پرداز تو
گفت مغلوب تو بودم مست تو دست من بر بسته بود از دست تو
نه که هر مغلوب شه مرحوم بود نه که المغلوب کالمعدوم بود
گفت این مغلوب معدومیست کو جز به نسبت نیست معدوم ایقنوا
این چنین معدوم کو از خویش رفت بهترین هستها افتاد و زفت
او به نسبت با صفات حق فناست در حقیقت در فنا او را بقاست
جملهٔ ارواح در تدبیر اوست جملهٔ اشباح هم در تیر اوست
آنک او مغلوب اندر لطف ماست نیست مضطر بلک مختار ولاست
منتهای اختیار آنست خود که اختیارش گردد اینجا مفتقد
اختیاری را نبودی چاشنی گر نگشتی آخر او محو از منی
در جهان گر لقمه و گر شربتست لذت او فرع محو لذتست
گرچه از لذات بی تاثیر شد لذتی بود او و لذت گیر شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به واکاوی رابطه‌ی میان اختیار آدمی و اراده‌ی الهی در قالب داستانی نمادین درباره حضرت داوود و ساخت مسجدالاقصی می‌پردازد. شاعر در پی پاسخ به این پرسش است که آیا کسی که در مستی و جذبه‌ی عشق الهی، اراده‌اش در اراده‌ی حق مستهلک شده، همچنان مسئول اعمال خود است یا خیر.

مولانا در این گفت‌وگو، میان دو نوع جبر تمایز قائل می‌شود: یکی جبری که از ضعف ناشی می‌شود و دیگری فنای عارفانه که در آن، فرد با رهایی از «منِ» خود، به حقیقتِ کمال می‌رسد. در نهایت، این مفهوم مطرح می‌شود که والاترین مرتبه‌ی اختیار، گذشتن از اختیارِ شخصی و پیوستن به اراده‌ی مطلق الهی است.

معنای روان

چون درآمد عزم داودی به تنگ که بسازد مسجد اقصی به سنگ

داستان از آنجا آغاز می‌شود که حضرت داوود با تصمیمی راسخ قصد کرد که مسجدالاقصی را با سنگ و آجر بنا کند.

نکته ادبی: عزم داوودی به تنگ آمدن کنایه از نهایی شدن تصمیم و عزم جدی است.

وحی کردش حق که ترک این بخوان که ز دستت برنیاید این مکان

از سوی حق تعالی به او وحی شد که از این کار دست بردار؛ چرا که ساختن این مکان مقدس از توان تو خارج است و تقدیر چنین نیست.

نکته ادبی: بخوان در اینجا به معنای دست برداشتن و منصرف شدن است.

نیست در تقدیر ما آنک تو این مسجد اقصی بر آری ای گزین

ای برگزیده! در سرنوشتِ ما چنین مقرر نشده که تو مسجدالاقصی را بنا کنی.

نکته ادبی: برآری در اینجا به معنای بنا کردن و بالا بردن بناست.

گفت جرمم چیست ای دانای راز که مرا گویی که مسجد را مساز

داوود پرسید: ای خدایی که از اسرار آگاهی، گناه من چیست که مرا از ساختن این مسجد باز می‌داری؟

نکته ادبی: دانای راز صفتی برای پروردگار است که بر آگاهی مطلق او دلالت دارد.

گفت بی جرمی تو خونها کرده ای خون مظلومان بگردن برده ای

خداوند پاسخ داد: تو گناهی به معنای رایج مرتکب نشده‌ای، اما ناخواسته خون‌ها ریخته‌ای و دِین خون مظلومان به گردن تو مانده است.

نکته ادبی: بی‌جرمی تو خون‌ها کرده‌ای اشاره به مسئولیت غیرمستقیم در قبال حوادث دارد.

که ز آواز تو خلقی بی شمار جان بدادند و شدند آن را شکار

چرا که صدای تو چنان سحرآمیز بود که مردمان بسیاری با شنیدن آن جان باختند و قربانیِ طنین صدای تو شدند.

نکته ادبی: جان دادن در اینجا به معنای از دست دادن جان بر اثر جذبه و تأثیر صدای داوود است.

خون بسی رفتست بر آواز تو بر صدای خوب جان پرداز تو

خون‌های بسیاری بر اثر صدای تو ریخته شد؛ همان صدای زیبا و جان‌بخشی که شنونده را از خود بی‌خود می‌کرد.

نکته ادبی: جان پرداز استعاره از صدایی است که جان را می‌ستاند و یا دگرگون می‌کند.

گفت مغلوب تو بودم مست تو دست من بر بسته بود از دست تو

داوود گفت: من در آن حال مغلوبِ تو و مستِ شراب عشق تو بودم؛ دست من در آن زمان در اختیار خودم نبود و تو مرا به این سو و آن سو می‌کشیدی.

نکته ادبی: مغلوب تو بودن اشاره به غلبه‌ی حال عرفانی و جذبه بر اراده‌ی بشری دارد.

نه که هر مغلوب شه مرحوم بود نه که المغلوب کالمعدوم بود

داوود پرسید: آیا هر کسی که در برابر اراده تو مغلوب شد، مشمول رحمت است؟ و آیا کسی که مغلوبِ عشق توست، در واقع به حکم عدم محسوب می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل کلامی: المغلوب کالمعدوم (مغلوب همانند معدوم است).

گفت این مغلوب معدومیست کو جز به نسبت نیست معدوم ایقنوا

خداوند فرمود: این مغلوب شدن به معنای نابودی کامل نیست، بلکه این فنا، تنها به نسبتِ صفاتِ بشری است و باید یقین دانست که او نابود نشده است.

نکته ادبی: ایقنوا امر به یقین داشتن و آگاه بودن است.

این چنین معدوم کو از خویش رفت بهترین هستها افتاد و زفت

این چنین فردی که «نیست» شده، در واقع از «خود» و هوای نفسانی‌اش بیرون رفته و به مرتبه‌ای از هستی رسیده که برترینِ هستی‌هاست.

نکته ادبی: زفت به معنای ستبر، بزرگ و ارزشمند است.

او به نسبت با صفات حق فناست در حقیقت در فنا او را بقاست

او در قیاس با صفاتِ کمالِ حق، نیست و فانی است، اما در حقیقتِ امر، او در این فنا به بقای ابدی دست یافته است.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری فنا و بقا در اصطلاح عرفانی به معنای فانی شدن در حق و باقی شدن به اوست.

جملهٔ ارواح در تدبیر اوست جملهٔ اشباح هم در تیر اوست

تمام ارواح تحت تدبیر و اراده او هستند و تمامی جسم‌ها نیز در تیررس و قدرت او قرار دارند.

نکته ادبی: اشباح جمع شَبَح به معنای کالبد و جسم است.

آنک او مغلوب اندر لطف ماست نیست مضطر بلک مختار ولاست

کسی که در لطف و عشق ما مغلوب شده است، مجبور و مضطر نیست، بلکه در عالی‌ترین مرتبه، مختار است که به اختیارِ خود در ما ذوب شده است.

نکته ادبی: مختار ولا یعنی مختارِ در ولایت و دوستی حق.

منتهای اختیار آنست خود که اختیارش گردد اینجا مفتقد

نهایتِ اختیار آدمی همین است که اختیارِ شخصی‌اش در اختیارِ خداوند محو و ناپیدا شود.

نکته ادبی: مفتقد یعنی گمشده، ناپیدا و نهان‌شده.

اختیاری را نبودی چاشنی گر نگشتی آخر او محو از منی

اگر انسان در پایان کار از «منِ» خود دست نمی‌شست و محو نمی‌شد، اختیارش هیچ طعم و لذتی نداشت.

نکته ادبی: محو از منی یعنی محو شدن از هویت فردی و خودخواهی.

در جهان گر لقمه و گر شربتست لذت او فرع محو لذتست

در عالم، اگر لذتی از خوردن یا نوشیدن هست، حقیقتِ آن لذت در گروِ از میان رفتنِ لذت‌جوییِ خودخواهانه است.

نکته ادبی: محوِ لذت کنایه از گذشتن از لذتِ نفسانی و سطحی است.

گرچه از لذات بی تاثیر شد لذتی بود او و لذت گیر شد

اگرچه چنین شخصی از لذت‌های دنیویِ بی‌تأثیر گذشت، اما خود به کانونِ لذت و چشنده‌ی آن لذتِ حقیقی تبدیل شد.

نکته ادبی: لذت‌گیر شدن به معنای رسیدن به مقام درک لذت حقیقی و معنوی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عزم داودی / مسجد اقصی

اشاره به داستان قرآنی و تاریخیِ حضرت داوود و تلاش او برای بنای بیت‌المقدس.

تناقض (پارادوکس) فنا / بقا

اینکه فرد در فنای از خود، به بقای حقیقی می‌رسد؛ از محالات منطقی که در عرفان عین حقیقت است.

استعاره خون مظلومان

اشاره به مسئولیتِ اخلاقیِ عارف در قبال اثراتِ وجودی و کلامی‌اش بر دیگران.

تمثیل المغلوب کالمعدوم

بهره‌گیری از یک اصلِ کلامی (هر مغلوبی چون معدوم است) برای بحث درباره‌ی رابطه‌ی عبد و معبود.