مثنوی معنوی - دفتر چهارم

مولوی

بخش ۸ - گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده

مولوی
گفت گفتم من چنین عذری و او گفت نه من نیستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمه ایم ما به حرص و جمع نه چون عامه ایم
قصد ما سترست و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح
باز صوفی عذر درویشی بگفت و آن مکرر کرد تا نبود نهفت
گفت زن من هم مکرر کرده ام بی جهازی را مقرر کرده ام
اعتقاد اوست راسختر ز کوه که ز صد فقرش نمی آید شکوه
او همی گوید مرادم عفتست از شما مقصود صدق و همتست
گفت صوفی خود جهاز و مال ما دید و می بیند هویدا و خفا
خانهٔ تنگی مقام یک تنی که درو پنهان نماند سوزنی
باز ستر و پاکی و زهد و صلاح او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما می داند او احوال ستر وز پس و پیش و سر و دنبال ستر
ظاهرا او بی جهاز و خادمست وز صلاح و ستر او خود عالمست
شرح مستوری ز بابا شرط نیست چون برو پیدا چو روز روشنیست
این حکایت را بدان گفتم که تا لاف کم بافی چو رسوا شد خطا
مر ترا ای هم به دعوی مستزاد این بدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفی تو خاین بوده ای دام مکر اندر دغا بگشوده ای
که ز هر ناشسته رویی کپ زنی شرم داری وز خدای خویش نی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، گفتگویی میان یک صوفی و زنی رخ می‌دهد که در آن، هر دو طرف بر بی‌نیازی از مال دنیا و تمرکز بر پاکدامنی و زهد تأکید می‌کنند. فضای کلی حاکم بر این داستان، نوعی دفاع از سادگی و بی‌آلایشی است که در آن فقر ظاهری، نشانه‌ای از غنای معنوی تلقی می‌شود.

در بخش‌های پایانی، کلام شاعر از فضای داستانی فراتر رفته و به اندرزگویی اخلاقی می‌رسد. او مخاطب را از لاف‌زنی و تظاهر بر حذر می‌دارد و تأکید می‌کند که وقتی حقیقت پنهانِ انسان آشکار می‌شود، دروغ‌گویی و ریاکاری تنها مایه رسوایی خواهد بود. این بخش، نکوهشی است بر کسانی که ظاهر را می‌آرایند اما باطنشان با دروغ و فریب آلوده است.

معنای روان

گفت گفتم من چنین عذری و او گفت نه من نیستم اسباب جو

گفتم من چنین بهانه‌ای آوردم و او در پاسخ گفت: نه، من به دنبال اسباب و وسایل دنیوی نیستم.

ما ز مال و زر ملول و تخمه ایم ما به حرص و جمع نه چون عامه ایم

ما از مال و زر خسته شده‌ایم و از آن بی‌نیازیم؛ ما مانند مردم عادی حریصِ جمع‌آوری ثروت نیستیم.

قصد ما سترست و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح

هدف ما پوشیدگی و پاکی و پارسایی است، چرا که رستگاری در هر دو جهان در همین است.

باز صوفی عذر درویشی بگفت و آن مکرر کرد تا نبود نهفت

دوباره آن صوفی عذر درویشی و فقر خود را بیان کرد و آن را تکرار کرد تا نکته‌ای پنهان نماند.

گفت زن من هم مکرر کرده ام بی جهازی را مقرر کرده ام

زن گفت: من نیز حرفم را تکرار کرده‌ام و پذیرفته‌ام که هیچ جهیزیه‌ای نداشته باشم.

اعتقاد اوست راسختر ز کوه که ز صد فقرش نمی آید شکوه

ایمان آن زن از کوه استوارتر است و با وجود فقر زیاد، هیچ شکایتی از او دیده نمی‌شود.

او همی گوید مرادم عفتست از شما مقصود صدق و همتست

او می‌گوید که هدفم پاکدامنی است و از شما نیز انتظار دارم که صادق و با اراده باشید.

گفت صوفی خود جهاز و مال ما دید و می بیند هویدا و خفا

صوفی گفت که او وضعیتِ تهیدستی و بی‌مالی ما را هم به صورت آشکار و هم در نهان دیده است.

خانهٔ تنگی مقام یک تنی که درو پنهان نماند سوزنی

خانه‌ای که بسیار تنگ و کوچک است و جای یک نفر است، به گونه‌ای که حتی یک سوزن هم در آن پنهان نمی‌ماند.

باز ستر و پاکی و زهد و صلاح او ز ما به داند اندر انتصاح

او درباره موضوع پاکی و زهد و پارسایی، از ما بهتر می‌داند و به آن آگاه است.

به ز ما می داند او احوال ستر وز پس و پیش و سر و دنبال ستر

او شرایطِ حفظِ حرمت و پوشیدگی را بهتر از ما درک می‌کند و تمام جوانب آن را می‌شناسد.

ظاهرا او بی جهاز و خادمست وز صلاح و ستر او خود عالمست

در ظاهر او بدون جهیزیه و خدمتکار است، اما در حقیقت او خودِ عالم و آگاه به رموزِ پاکی و پارسایی است.

شرح مستوری ز بابا شرط نیست چون برو پیدا چو روز روشنیست

توضیح دادنِ معنای پاکدامنی برای او ضرورتی ندارد، زیرا این امر برای او مثل روز روشن و واضح است.

این حکایت را بدان گفتم که تا لاف کم بافی چو رسوا شد خطا

این داستان را تعریف کردم تا بدانی که لاف‌زنی و دروغگویی وقتی با رسوایی همراه شود، خطایی بزرگ است.

مر ترا ای هم به دعوی مستزاد این بدستت اجتهاد و اعتقاد

ای کسی که ادعاهایت را زیاد می‌کنی، این نتیجه تلاش و اعتقاد توست که به اینجا رسیده است.

چون زن صوفی تو خاین بوده ای دام مکر اندر دغا بگشوده ای

تو نیز همچون زنِ صوفی، خیانت کرده‌ای و در فریب‌کاری، دامی برای دیگران پهن کرده‌ای.

که ز هر ناشسته رویی کپ زنی شرم داری وز خدای خویش نی

چرا که در برابر هر فرد ناشناسی لاف می‌زنی و ادعای بزرگ می‌کنی؛ از مردم شرم می‌کنی اما از خدای خود شرم نداری.

آرایه‌های ادبی

تشبیه راسختر ز کوه

ایمان و اعتقاد زن را به کوه تشبیه کرده تا استواری و ثبات قدم او را نشان دهد.

تمثیل پنهان نماند سوزنی

برای نشان دادن نهایتِ تنگیِ مکان و در نتیجه آشکار بودن همه چیز، به سوزن اشاره کرده است.

کنایه چو روز روشنیست

کنایه از وضوح کامل و آشکار بودنِ حقیقتی برای شخص.