مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق

مولوی
گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف
ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم
گرچه می دانی بصفوت حال من بنده پرور گوش کن اقوال من
صد هزاران بار ای صدر فرید ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
آن سمیعی تو وان اصغای تو و آن تبسمهای جان افزای تو
آن بنوشیدن کم و بیش مرا عشوهٔ جان بداندیش مرا
قلبهای من که آن معلوم تست بس پذیرفتی تو چون نقد درست
بهر گستاخی شوخ غره ای حلمها در پیش حلمت ذره ای
اولا بشنو که چون ماندم ز شست اول و آخر ز پیش من بجست
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثالثا تا از تو بیرون رفته ام گوییا ثالث ثلاثه گفته ام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه می ندانم خامسه از رابعه
هر کجا یابی تو خون بر خاکها پی بری باشد یقین از چشم ما
گفت من رعدست و این بانگ و حنین ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه می تنم یا بگریم یا بگویم چون کنم
گر بگویم فوت می گردد بکا ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
می فتد از دیده خون دل شها بین چه افتادست از دیده مرا
این بگفت و گریه در شد آن نحیف که برو بگریست هم دون هم شریف
از دلش چندان بر آمد های هوی حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
خیره گویان خیره گریان خیره خند مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
شهر هم هم رنگ او شد اشک ریز مرد و زن درهم شده چون رستخیز
آسمان می گفت آن دم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال تا فراق او عجب تر یا وصال
چرخ بر خوانده قیامت نامه را تا مجره بر دریده جامه را
با دو عالم عشق را بیگانگی اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش او تخت شاهان تخته بندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدم در شکسته عقل را آنجا قدم
بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن پردهٔ دیگر برو بستی بدان
آفت ادراک آن قالست و حال خون بخون شستن محالست و محال
من چو با سوداییانش محرمم روز و شب اندر قفس در می دمم
سخت مست و بی خود و آشفته ای دوش ای جان بر چه پهلو خفته ای
هان و هان هش دار بر ناری دمی اولا بر جه طلب کن محرمی
عاشق و مستی و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان یا جمیل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرست تا همی پوشیش او پیداترست
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم سر بر آرد چون علم کاینک منم
رغم انفم گیردم او هر دو گوش کای مدمغ چونش می پوشی بپوش
گویمش رو گرچه بر جوشیده ای همچو جان پیدایی و پوشیده ای
گوید او محبوس خنبست این تنم چون می اندر بزم خنبک می زنم
گویمش زان پیش که گردی گرو تا نیاید آفت مستی برو
گوید از جام لطیف آشام من یار روزم تا نماز شام من
چون بیاید شام و دزدد جام من گویمش وا ده که نامد شام من
زان عرب بنهاد نام می مدام زانک سیری نیست می خور را مدام
عشق جوشد بادهٔ تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را
چون بجویی تو بتوفیق حسن باده آب جان بود ابریق تن
چون بیفزاید می توفیق را قوت می بشکند ابریق را
آب گردد ساقی و هم مست آب چون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
اندرین معنی بپرس آن خیره را که چنین کی دیده بودی شیره را
بی تفکر پیش هر داننده هست آنک با شوریده شوراننده هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، تصویری شورانگیز و متعالی از دیالکتیکِ میانِ «عاشق» و «معشوق» در عرفان اسلامی است. فضای کلی اثر، آکنده از حیرت، بی‌خویشتنی، و در عین حال، کوششی جان‌کاه برای بیانِ ناگفتنی‌های عالمِ عشق است. شاعر در این قطعات، از مرزهای عقلِ جزئی عبور کرده و در پیِ توصیفِ حالتی است که در آن، جانِ آدمی میانِ اضطرابِ فراق و اشتیاقِ وصال در نوسان است.

درونمایه اصلی، ناتوانیِ زبان و عقل در توصیفِ حقیقتِ عشق است. اشاراتِ رمزی به «قیامت»، «هفتاد و دو دیوانگی» و «دریای عدم»، نشان‌دهنده آن است که عشق نزدِ شاعر، نه یک احساسِ انسانیِ معمولی، بلکه نیرویی کیهانی و وجودی است که ساختارهایِ ظاهریِ هستی را برهم می‌زند و عاشق را به عرصه‌ای می‌برد که در آن، دوگانگی‌هایِ بندگی و سلطنت، رنگ می‌بازند.

معنای روان

گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف

ای کسی که همچون عنقای حقیقت، کعبه و مطافِ جانِ منی؛ سپاس خدای را که از آن کوه قاف (مکانِ دوری و غربت) بازگشتی.

نکته ادبی: عنقا استعاره از معشوقِ قدسی است. کوه قاف در اینجا نمادِ دورترین نقطه و جایگاه خلوت‌گزینی است.

ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق

ای سرافیلِ قیامت‌سازِ عشق؛ تو خودِ حقیقتِ عشقی و آن چیزی هستی که دلِ عاشق آرزویش را دارد.

نکته ادبی: سرافیل به عنوانِ دمنده صور قیامت، استعاره‌ای برای کسی است که با حضورش، انقلابی در جانِ عاشق برپا می‌کند.

اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم

نخستین خواهشِ من از تو این است که به حرف‌های دلم گوش فرا دهی.

نکته ادبی: روزن در اینجا کنایه از پنجره‌یِ دل و مجرایِ ادراکِ معنوی است.

گرچه می دانی بصفوت حال من بنده پرور گوش کن اقوال من

هرچند که تو از پاکیِ حالِ درونیِ من آگاهی، اما ای پرورش‌دهنده‌یِ بندگان، لطف کن و به حرف‌هایم گوش بسپار.

نکته ادبی: صفوت به معنای پاکی و خلوص است که اشاره به باطنِ سالک دارد.

صد هزاران بار ای صدر فرید ز آرزوی گوش تو هوشم پرید

ای بزرگِ بی‌مانند؛ صدها هزار بار آرزویِ گوش دادنِ تو را داشتم تا جایی که عقل از سرم پریده بود.

نکته ادبی: صدر فرید ترکیبی است به معنایِ بزرگِ بی‌همتا یا پیشوایِ یگانه.

آن سمیعی تو وان اصغای تو و آن تبسمهای جان افزای تو

دلم برایِ آن دقتِ تو در شنیدن، آن توجهِ ویژه‌ات و آن تبسم‌هایِ حیات‌بخشت تنگ شده است.

نکته ادبی: اصغا به معنایِ گوش فرا دادن با دقت و توجه است.

آن بنوشیدن کم و بیش مرا عشوهٔ جان بداندیش مرا

دلم برایِ آن لحظاتی تنگ شده که تو کم و کاستی‌هایِ مرا می‌پذیرفتی و با عشوه و نازِ خود، آن را جبران می‌کردی.

نکته ادبی: عشوه در اینجا به معنایِ فریبندگیِ جان‌بخش و لطفِ معشوق است.

قلبهای من که آن معلوم تست بس پذیرفتی تو چون نقد درست

آن قلب‌ها و سکه‌هایِ تقلبیِ اعمالِ مرا که خودت می‌دانستی بی‌ارزشند، به بزرگواری‌ات همچون سکه‌یِ طلا پذیرفتی.

نکته ادبی: قلب در اینجا ایهام دارد: هم به معنای سکه‌ی تقلبی و هم به معنایِ دل.

بهر گستاخی شوخ غره ای حلمها در پیش حلمت ذره ای

در برابرِ بردباریِ تو، گستاخی‌ها و شوخی‌هایِ من همچون ذره‌ای در برابرِ کوه است.

نکته ادبی: حلم به معنای صبر و بردباری است که صفتِ جمالیِ معشوق است.

اولا بشنو که چون ماندم ز شست اول و آخر ز پیش من بجست

اولاً بشنو که چطور در دامِ دنیا گرفتار شدم و اتصالِ به مبدأ و معاد را از دست دادم.

نکته ادبی: شست در اینجا استعاره از دامِ شکارچی است که روح را گرفتارِ عالمِ مادی کرده است.

ثانیا بشنو تو ای صدر ودود که بسی جستم ترا ثانی نبود

ثانیاً بشنو ای بزرگوارِ مهربان، که هرچه به دنبالت گشتم، هیچ‌کس مثلِ تو نبود.

نکته ادبی: صدرِ ودود: خطاب به معشوق که سرورِ دوست‌دارنده و مهربان است.

ثالثا تا از تو بیرون رفته ام گوییا ثالث ثلاثه گفته ام

ثالثاً از وقتی که از تو جدا افتادم، انگار مرتکبِ بزرگ‌ترین گناه (شرک) شده‌ام.

نکته ادبی: ثالثِ ثلاثه اشاره‌ای کنایی به تثلیث و دوری از توحیدِ مطلقِ معشوق است.

رابعا چون سوخت ما را مزرعه می ندانم خامسه از رابعه

رابعاً چون آتشِ عشق مزرعه‌یِ وجودم را سوزاند، دیگر عقل و هوش ندارم که حتی اعداد را بشناسم.

نکته ادبی: مزرعه استعاره از وجود و دستاوردهایِ دنیویِ عاشق است.

هر کجا یابی تو خون بر خاکها پی بری باشد یقین از چشم ما

هرکجا که خون بر زمین می‌بینی، یقین بدان که ردپایِ اشک‌هایِ خونینِ چشمانِ من است.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ غم و گریه که به خون‌گریستن تعبیر شده است.

گفت من رعدست و این بانگ و حنین ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین

او گفت: این صدایِ من مثل رعد است و این گریه و زاری، مانندِ ابری است که می‌خواهد بر زمین ببارد.

نکته ادبی: تشبیه گریه به باران و ناله به رعد، نشان‌دهنده‌یِ عظمتِ حالِ درونیِ عاشق است.

من میان گفت و گریه می تنم یا بگریم یا بگویم چون کنم

من میانِ گفتن و گریستن گیر کرده‌ام؛ چه کنم؟ اگر بگویم نمی‌توانم گریه کنم و اگر بگریم نمی‌توانم حرف بزنم.

نکته ادبی: تَنیدن در اینجا به معنای درهم پیچیدن و گرفتار بودن است.

گر بگویم فوت می گردد بکا ور نگویم چون کنم شکر و ثنا

اگر بخواهم سخن بگویم، فرصتِ گریه از دست می‌رود و اگر نگویم، چطور ستایش و سپاسِ تو را به جا بیاورم؟

نکته ادبی: فوت شدنِ بکا، یعنی از دست رفتنِ فرصتِ تضرع.

می فتد از دیده خون دل شها بین چه افتادست از دیده مرا

ای شاه، خونِ دلم از چشمانم جاری است؛ ببین که چه بلایی بر سرِ من آمده است.

نکته ادبی: شها مخففِ شاه است که برایِ تعظیمِ معشوق به کار رفته.

این بگفت و گریه در شد آن نحیف که برو بگریست هم دون هم شریف

این را گفت و آن شخصِ لاغر و ضعیف چنان گریه‌ای سر داد که همه‌یِ مردم، چه فرومایه و چه شریف، با او گریستند.

نکته ادبی: نحیف اشاره به کسی است که از شدتِ عشق، جسمش گداخته و ضعیف شده است.

از دلش چندان بر آمد های هوی حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی

از شدتِ آه و فغانِ او، تمامِ مردمِ بخارا دورِ او حلقه زدند.

نکته ادبی: بخارا به عنوانِ مکانِ رویداد ذکر شده است که فضایی واقعی به داستان می‌دهد.

خیره گویان خیره گریان خیره خند مرد و زن خرد و کلان حیران شدند

همه، چه زن و چه مرد، چه پیر و چه جوان، از دیدنِ حالِ او که هم می‌خندید و هم می‌گریست، حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: خیره شدن نشانه شگفتیِ شدید و سرگشتگی است.

شهر هم هم رنگ او شد اشک ریز مرد و زن درهم شده چون رستخیز

کلِ شهر هم‌رنگِ او شد و همه شروع به گریستن کردند؛ جمعیت چنان درهم‌تنیده بود که گویی روزِ رستاخیز است.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوبِ درونی و شورِ اجتماعی است.

آسمان می گفت آن دم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین

آسمان در آن لحظه به زمین می‌گفت: اگر قیامت را تا به حال ندیده‌ای، این صحنه را ببین.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به آسمان برای تأکید بر عظمتِ رویداد.

عقل حیران که چه عشق است و چه حال تا فراق او عجب تر یا وصال

عقل حیران مانده است که این چه نوع عشق و حالی است؛ که فراقش عجیب‌تر است یا وصالش.

نکته ادبی: تناقض‌گویی در عجب بودنِ فراق و وصال.

چرخ بر خوانده قیامت نامه را تا مجره بر دریده جامه را

آسمانِ گردون گویا نامه‌یِ قیامت را خوانده است و کهکشان از شدتِ این اندوه، جامه بر تن دریده است.

نکته ادبی: جامه دریدن نشانه سوگواریِ شدید است که به کهکشان نسبت داده شده.

با دو عالم عشق را بیگانگی اندرو هفتاد و دو دیوانگی

عشق با هر دو عالم (دنیا و آخرت) بیگانه است و در خودش هفتاد و دو نوع دیوانگی و شیوه دارد.

نکته ادبی: اشاره به هفتاد و دو ملت (مذاهب) که عشق فراتر از همه آن‌هاست.

سخت پنهانست و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش

عشق در عینِ پنهان بودن، حیرتش آشکار است و پادشاهانِ جان، همگی حسرتِ آن را دارند.

نکته ادبی: حیرتِ عشق هم پنهان است (باطنی) و هم پیدا (آثارش).

غیر هفتاد و دو ملت کیش او تخت شاهان تخته بندی پیش او

عشق فراتر از هفتاد و دو ملت است و در پیشگاهِ آن، تختِ پادشاهان چیزی جز تخته‌پاره‌ای بی‌ارزش نیست.

نکته ادبی: تخته‌بندی کنایه از بی‌ارزش بودنِ قدرتِ دنیوی در برابرِ عشق است.

مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع

نوازنده‌یِ عشق در وقتِ سماع چنین می‌نوازد: بندگی کردن زنجیر است و خدایی کردن دردسر.

نکته ادبی: صداع به معنای سردرد و دردسر است که از بارهایِ مسئولیت می‌آید.

پس چه باشد عشق دریای عدم در شکسته عقل را آنجا قدم

پس عشق چیست؟ دریایِ نیستی است که عقل در آنجا پا کم می‌آورد و متوقف می‌شود.

نکته ادبی: عقل در دریایِ عشقِ مطلق، درمانده و بی‌اثر است.

بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد

بندگی و سلطنت مشخص شدند، اما عاشقی در میانِ این دو پرده پنهان مانده است.

نکته ادبی: عشق فراتر از تقابلِ بنده و شاه است.

کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی

ای کاش «هستی» زبانی داشت تا پرده‌ها را از رویِ تمامِ موجودات کنار می‌زد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبانِ بشری از توصیفِ حقیقتِ هستی.

هر چه گویی ای دم هستی از آن پردهٔ دیگر برو بستی بدان

هر چه از هستی بگویی، آن حرف خودش پرده‌ای دیگر می‌شود که تو را از حقیقت دور می‌کند.

نکته ادبی: تناقض‌گویی که سخن گفتن، حجابِ حقیقت است.

آفت ادراک آن قالست و حال خون بخون شستن محالست و محال

آفتِ فهمیدن، همین حرف زدن و حال‌ و هوایِ ذهنی است؛ شستنِ خون با خون ممکن نیست.

نکته ادبی: استعاره شستنِ خون با خون: پاک کردنِ خطا با وسیله‌ای از جنسِ همان خطا (یعنی عقل و زبان).

من چو با سوداییانش محرمم روز و شب اندر قفس در می دمم

من که با دیوانگانِ عشق محرمم، شب و روز در این قفسِ تن ناله می‌کنم.

نکته ادبی: قفس استعاره از جسم است که روح را محبوس کرده.

سخت مست و بی خود و آشفته ای دوش ای جان بر چه پهلو خفته ای

خیلی مست و آشفته‌ای، دیشب ای جان، بر کدام پهلو خوابیده بودی؟

نکته ادبی: پرسش برای نشان دادنِ پریشانی و دگرگونیِ حالِ عاشق.

هان و هان هش دار بر ناری دمی اولا بر جه طلب کن محرمی

بسیار مراقب باش؛ پیش از آنکه شعله‌ور شوی، اول برو کسی را پیدا کن که محرمِ رازت باشد.

نکته ادبی: نار در اینجا استعاره از سوزِ عشق است.

عاشق و مستی و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان

عاشق و مستی و زبانت هم باز است؛ خدا خدا کن که از ناودان (لبه پرتگاه) نیفتی.

نکته ادبی: ناودان استعاره از جایگاهِ خطرناک و لغزنده است.

چون ز راز و ناز او گوید زبان یا جمیل الستر خواند آسمان

وقتی زبان از رازِ عشق می‌گوید، آسمان او را «یا جمیل‌الستر» (ای پوشاننده‌یِ زیبایِ گناهان) خطاب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ الهیِ ستارالعیوب.

ستر چه در پشم و پنبه آذرست تا همی پوشیش او پیداترست

این چه پوششی است که در پشم و پنبه (جسم) است، که هرچه بیشتر می‌پوشانیمش، بیشتر آشکار می‌شود؟

نکته ادبی: پارادوکسِ پوشش که باعثِ ظهور می‌شود.

چون بکوشم تا سرش پنهان کنم سر بر آرد چون علم کاینک منم

وقتی سعی می‌کنم رازش را پنهان کنم، مانندِ پرچم بالا می‌رود و می‌گوید این من هستم.

نکته ادبی: تشبیه راز به علم (پرچم) که برافراشته و آشکار است.

رغم انفم گیردم او هر دو گوش کای مدمغ چونش می پوشی بپوش

او برخلافِ میلِ من، هر دو گوشم را می‌گیرد و می‌گوید: ای احمق، اگر بخواهی بپوشانی‌اش، فقط بیشتر آشکارش می‌کنی.

نکته ادبی: رغمِ انفم: کنایه‌ای از به زور و برخلافِ میل.

گویمش رو گرچه بر جوشیده ای همچو جان پیدایی و پوشیده ای

به او می‌گویم برو، هرچند که در دلم جوشیده‌ای؛ تو مثلِ جان هستی که هم پیدا و هم پنهانی.

نکته ادبی: جان هم در بدن حاضر است (پیدا) و هم دیده نمی‌شود (پنهان).

گوید او محبوس خنبست این تنم چون می اندر بزم خنبک می زنم

می‌گوید: این بدنِ من زندانِ خمره است، مثلِ شراب که در خمره می‌کوبد تا بیرون بیاید.

نکته ادبی: تمثیلِ روح به شراب و تن به خمره.

گویمش زان پیش که گردی گرو تا نیاید آفت مستی برو

به او می‌گویم: پیش از آنکه اسیر شوی، کاری کن که آفتِ مستی تو را نگیرد.

نکته ادبی: گرو شدنِ جان کنایه از اسیر شدن و شکست خوردن در برابرِ خواهش‌هاست.

گوید از جام لطیف آشام من یار روزم تا نماز شام من

می‌گوید: از آن جامِ لطیفی که می‌نوشم، از صبح تا شام با تو یارم.

نکته ادبی: جامِ لطیف استعاره از شرابِ عرفانی و معنویت است.

چون بیاید شام و دزدد جام من گویمش وا ده که نامد شام من

وقتی شام می‌رسد و جامِ مرا می‌دزدد، به او می‌گویم آن را پس بده که هنوز وقتِ شامِ من نرسیده است.

نکته ادبی: شام در اینجا استعاره از پایانِ عمر یا فرصتِ عاشقی است.

زان عرب بنهاد نام می مدام زانک سیری نیست می خور را مدام

عرب به همین خاطر نامِ شراب را «مُدام» گذاشت، چون شراب‌خوار هرگز از نوشیدن سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌شناسیِ کلمه مُدام که به معنای همیشگی و بی‌پایان است.

عشق جوشد بادهٔ تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را

عشق، شرابِ حقیقت را به جوش می‌آورد و برایِ صدیقین (راستان)، ساقیِ پنهانی است.

نکته ادبی: صدیق کنایه از عارفانِ کامل است.

چون بجویی تو بتوفیق حسن باده آب جان بود ابریق تن

وقتی با توفیقِ الهی به دنبالش می‌گردی، شراب همان آبِ جان است و بدن، ظرفِ آن.

نکته ادبی: ابریق (ظرف) تن، محلِ نگهداریِ شرابِ حقیقت است.

چون بیفزاید می توفیق را قوت می بشکند ابریق را

هنگامی که فیض و یاریِ الهی (توفیق) فزونی می‌یابد، قدرت و تأثیرِ آن چنان زیاد است که وجودِ مادی و ظرفِ محدودِ انسان (ابریق) تابِ آن را نیاورده و درهم می‌شکند.

نکته ادبی: «می» استعاره از عشق و معرفتِ الهی است و «ابریق» نمادِ قالبِ تنگِ وجودِ آدمی و عقلِ جزئی است.

آب گردد ساقی و هم مست آب چون مگو والله اعلم بالصواب

ساقی (منشأ فیض) و کسی که از فیضِ او مست شده است، در مقامِ وحدت یکی می‌شوند و دیگر فرقی میان آن‌ها نیست. از «چگونگیِ» این اتحاد مپرس، چرا که خداوند خود بهتر می‌داند و عقلِ ما را توانِ درکِ این حقیقت نیست.

نکته ادبی: جمله «والله اعلم بالصواب» در اینجا برای بستنِ بابِ چون و چراهای عقلی و ارجاع به حقیقتِ شهودی به‌کار رفته است.

پرتو ساقیست کاندر شیره رفت شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت

آن حالِ خوش و شوریدگی که در روحِ انسان (شیره) پدیدار شده، در واقع انعکاسی از پرتوِ جمالِ حق (ساقی) است که در درونِ جان نفوذ کرده و آن را به رقص و غلیان واداشته است.

نکته ادبی: «شیره» نمادی از جانِ آدمی است که با تابشِ نورِ الهی به هیجان می‌آید.

اندرین معنی بپرس آن خیره را که چنین کی دیده بودی شیره را

در این باب از آن فردِ حیران و بی‌خبر (خیره) بپرس که آیا تا به حال دیده بود که شیره‌ی انگور به خودیِ خود بجوشد و برقصد؟ (یعنی این اثرِ فاعلِ بیرونی است).

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای کسی است که در برابرِ اسرارِ الهی، سرگردان و بی‌تأمل است.

بی تفکر پیش هر داننده هست آنک با شوریده شوراننده هست

برای هر انسانِ آگاهی که اهلِ بصیرت است، بدون نیاز به تفکرِ طولانی روشن است که در پسِ وجودِ هر عاشقِ شوریده، معشوقی (خداوند) وجود دارد که او را به شور آورده است.

نکته ادبی: «شوراننده» استعاره از خداوند یا معشوقِ حقیقی است که عاملِ حرکت و وجدِ سالک است.