مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۲۲۱ - بیان آنک طاغی در عین قاهری مقهورست و در عین منصوری ماسور

مولوی
دزد قهرخواجه کرد و زر کشید او بدان مشغول خود والی رسید
گر ز خواجه آن زمان بگریختی کی برو والی حشر انگیختی
قاهری دزد مقهوریش بود زانک قهر او سر او را ربود
غالبی بر خواجه دام او شود تا رسد والی و بستاند قود
ای که تو بر خلق چیره گشته ای در نبرد و غالبی آغشته ای
آن به قاصد منهزم کردستشان تا ترا در حلقه می آرد کشان
هین عنان در کش پی این منهزم در مران تا تو نگردی منخزم
چون کشانیدت بدین شیوه به دام حمله بینی بعد از آن اندر زحام
عقل ازین غالب شدن کی گشت شاد چون درین غالب شدن دید او فساد
تیزچشم آمد خرد بینای پیش که خدایش سرمه کرد از کحل خویش
گفت پیغامبر که هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون
از کمال حزم و سو الظن خویش نه ز نقص و بد دلی و ضعف کیش
در فره دادن شنیده در کمون حکمت لولا رجال مومنون
دست کوتاهی ز کفار لعین فرض شد بهر خلاص مومنین
قصهٔ عهد حدیبیه بخوان کف ایدیکم تمامت زان بدان
نیز اندر غالبی هم خویش را دید او مغلوب دام کبریا
زان نمی خندم من از زنجیرتان که بکردم ناگهان شبگیرتان
زان همی خندم که با زنجیر و غل می کشمتان سوی سروستان و گل
ای عجب کز آتش بی زینهار بسته می آریمتان تا سبزه زار
از سوی دوزخ به زنجیر گران می کشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد همچنان بسته به حضرت می کشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا می روند این ره بغیر اولیا
می کشند این راه را بیگاروار جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را می بری مکتب به زور زانک هستند از فواید چشم کور
چون شود واقف به مکتب می دود جانش از رفتن شکفته می شود
می رود کودک به مکتب پیچ پیچ چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دست مزد آنگهان بی خواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد بر مطیعان آنگهت آید حسد
ائتیا کرها مقلد گشته را ائتیا طوعا صفا بسرشته را
این محب حق ز بهر علتی و آن دگر را بی غرض خود خلتی
این محب دایه لیک از بهر شیر و آن دگر دل داده بهر این ستیر
طفل را از حسن او آگاه نه غیر شیر او را ازو دلخواه نه
و آن دگر خود عاشق دایه بود بی غرض در عشق یک رایه بود
پس محب حق باومید و بترس دفتر تقلید می خواند بدرس
و آن محب حق ز بهر حق کجاست که ز اغراض و ز علتها جداست
گر چنین و گر چنان چون طالبست جذب حق او را سوی حق جاذبست
گر محب حق بود لغیره کی ینال دائما من خیره
یا محب حق بود لعینه لاسواه خائفا من بینه
هر دو را این جست و جوها زان سریست این گرفتاری دل زان دلبریست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، با تمثیلی از یک دزد و والی، به تبیینِ جایگاهِ تقدیر و تدبیر الهی در زندگی انسان می‌پردازد. دزد در اینجا نماد نفسِ سرکش است که در پی خواسته‌های دنیوی است و والی، نمایندگیِ قهر و مصلحتِ الهی را بر عهده دارد که انسان را در اوجِ طمع‌ورزی، غافل‌گیر می‌کند و به سوی حقیقت می‌کشاند. مولانا به خواننده هشدار می‌دهد که پیروزی‌های ظاهریِ دنیوی، گاهی دامی الهی هستند تا انسان را برای هدایتی بزرگ‌تر به بند بکشند.

در ادامه، شاعر از استعاره‌ی کودک و مکتب برای توضیحِ تفاوتِ انگیزه در سلوک بهره می‌برد. او بیان می‌دارد که انسان در آغازِ راهِ حق، به دلیلِ ترس از مجازات یا طمعِ پاداش، به عبادت روی می‌آورد که این نوعی تقلید است. اما با چشیدنِ حلاوتِ معرفت و دریافتِ مزدِ معنوی، این اجبار به اشتیاق بدل می‌شود. سرانجام، مولانا میانِ دوگونه عشق به حق تمایز می‌گذارد: یکی عشقِ غرض‌ورزانه (برای رفع نیاز) و دیگری عشقِ بی‌واسطه و محض به ذاتِ حضرتِ حق که مقصدِ نهاییِ هر سالکِ حقیقی است.

معنای روان

دزد قهرخواجه کرد و زر کشید او بدان مشغول خود والی رسید

دزد مشغولِ دزدیدن اموالِ خواجه بود که در همان لحظه، والی (پاسبان) رسید و او را دستگیر کرد.

نکته ادبی: والی در اینجا به معنای حاکم یا مأمور نظم و امنیت است. قهر در اینجا به معنای تسلط و قدرتِ قهریه است.

گر ز خواجه آن زمان بگریختی کی برو والی حشر انگیختی

اگر در آن زمان برای دزدی نرفته بودی و نمی‌گریختی، هرگز والی برای دستگیری تو حشر و غوغایی به پا نمی‌کرد.

نکته ادبی: حشر انگیختن کنایه از غوغا کردن و دردسر ایجاد کردن است.

قاهری دزد مقهوریش بود زانک قهر او سر او را ربود

دزد، مقهورِ قدرتِ والی بود؛ چرا که این قدرتِ والی بود که بر سرِ او مسلط شد و او را از کار بازداشت.

نکته ادبی: اشاره به رابطه علّی میانِ فعلِ بد و عقوبتِ آن.

غالبی بر خواجه دام او شود تا رسد والی و بستاند قود

آن دامی که دزد برای خواجه پهن کرده بود، خودش گرفتارِ آن شد تا والی برسد و حقِ خواجه را از او بگیرد.

نکته ادبی: قود به معنای قصاص یا بازپس‌گیری حق است.

ای که تو بر خلق چیره گشته ای در نبرد و غالبی آغشته ای

ای کسی که بر مردم چیره شدی و در نبرد و غلبه بر دیگران غرق گشته‌ای، بدان که این پیروزی، پایانِ کار نیست.

نکته ادبی: خطاب به نفسِ اماره یا انسانِ مغرور به قدرتِ خویش است.

آن به قاصد منهزم کردستشان تا ترا در حلقه می آرد کشان

خداوند، دشمنانِ تو را به عمد شکست داده و به عقب رانده است تا تو را با این پیروزیِ ظاهری، به حلقه‌ی بندِ خویش بکشاند.

نکته ادبی: منهزم به معنای شکست‌خورده است. اشاره به اینکه پیروزی گاهی استدراج (گرفتار کردنِ تدریجی) است.

هین عنان در کش پی این منهزم در مران تا تو نگردی منخزم

زنهار، به دنبالِ این شکست‌خوردگان نرو و در پیِ آن‌ها حرکت نکن تا تو نیز در دامِ شکست گرفتار نشوی.

نکته ادبی: منخزم یعنی شکست‌خورده و خوار؛ از ریشه خزم به معنای شکستن و سوراخ کردن.

چون کشانیدت بدین شیوه به دام حمله بینی بعد از آن اندر زحام

وقتی تو را با این روش به دام انداخت، آنگاه در میانِ ازدحامِ بلا، حمله‌ی اصلیِ الهی را خواهی دید.

نکته ادبی: زحام به معنای ازدحام و فشار است.

عقل ازین غالب شدن کی گشت شاد چون درین غالب شدن دید او فساد

عقلِ سلیم هرگز از این نوع پیروزیِ ظاهری شاد نمی‌شود، زیرا فساد و شری که در آن نهفته است را می‌بیند.

نکته ادبی: عقلِ جزئیِ دنیوی ممکن است فریب بخورد، اما عقلِ کلی (ایمانی) حقیقت را می‌بیند.

تیزچشم آمد خرد بینای پیش که خدایش سرمه کرد از کحل خویش

خردی که پیشِ رو را می‌بیند، تیزبین است؛ چرا که خداوند چشمانِ او را با سرمه‌ی بصیرتِ خود روشن کرده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «اتقوا فراسة المؤمن» که مومن با نور خدا می‌بیند.

گفت پیغامبر که هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون

پیامبر فرمود که اهلِ بهشت در کشمکش‌ها و خصومت‌ها، خود را به نادانی و زبونی می‌زنند.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی در ستایشِ حیا و نرم‌خویی مومن.

از کمال حزم و سو الظن خویش نه ز نقص و بد دلی و ضعف کیش

این رفتار از سرِ حزم (دوراندیشی) و احتیاط است، نه از سرِ ترس یا ضعفِ ایمان و اعتقاد.

نکته ادبی: سوءالظن در اینجا به معنای بدگمانی به نفس و هوی و هوس است.

در فره دادن شنیده در کمون حکمت لولا رجال مومنون

در نهانِ این صلح و سازش، حکمتِ آیه «لولا رجال مؤمنون» نهفته است که به صلحِ حدیبیه اشاره دارد.

نکته ادبی: اشاره به سوره فتح، آیه ۲۵ که حکمتِ مصلحتی را بیان می‌کند.

دست کوتاهی ز کفار لعین فرض شد بهر خلاص مومنین

دست کشیدن از انتقام در برابرِ کفارِ لجوج، برای حفظِ جانِ مومنان امری واجب و ضروری شد.

نکته ادبی: اشاره به صلح حدیبیه و مصلحتِ حفظِ خونِ مسلمانان.

قصهٔ عهد حدیبیه بخوان کف ایدیکم تمامت زان بدان

قصه صلح حدیبیه را بخوان تا معنای عبارت «کفَّ أیدیکم» (دست‌هایتان را بازدارید) را دریابی.

نکته ادبی: ارجاع به سوره فتح آیه ۲۴.

نیز اندر غالبی هم خویش را دید او مغلوب دام کبریا

همچنین در اوجِ پیروزی و قدرت نیز، خود را در برابرِ عظمتِ الهی، مغلوب و دربند می‌دید.

نکته ادبی: عارفِ واقعی در هیچ حالی خود را رها نمی‌بیند.

زان نمی خندم من از زنجیرتان که بکردم ناگهان شبگیرتان

من به خاطرِ اینکه شما را ناگهانی غافل‌گیر کردم و به زنجیر کشیدم، نمی‌خندم.

نکته ادبی: شبگیر به معنای حمله در تاریکی یا سحرگاه است.

زان همی خندم که با زنجیر و غل می کشمتان سوی سروستان و گل

من به این دلیل شادمانم که با وجودِ زنجیر و غل و بند، شما را به سوی باغ و گلستانِ حقیقت می‌کشانم.

نکته ادبی: سروستان کنایه از بهشت و جایگاهِ آسایشِ روحانی است.

ای عجب کز آتش بی زینهار بسته می آریمتان تا سبزه زار

ای شگفتا که شما را از میانِ آتشِ سوزانِ نفس، با وجودِ بی‌پناهی، به سوی سبزه زارِ بهشت می‌برم.

نکته ادبی: بی‌زینهار یعنی بدون پناهگاه و امان.

از سوی دوزخ به زنجیر گران می کشمتان تا بهشت جاودان

شما را از سوی دوزخِ هوی و هوس، با زنجیرهای سنگینِ تقدیر، به سوی بهشتِ جاودان می‌کشانم.

نکته ادبی: غل و زنجیر در اینجا نمادِ ابتلائاتِ دنیوی است که راهبرِ انسان به سوی حق است.

هر مقلد را درین ره نیک و بد همچنان بسته به حضرت می کشد

هر تقلیدکننده‌ای در این راه، چه خوب و چه بد، همگی بسته و دربند، به سوی درگاهِ الهی کشانده می‌شوند.

نکته ادبی: مقلد کسی است که از روی معرفتِ قلبی نمی‌رود، بلکه از سرِ اجبار یا عادت است.

جمله در زنجیر بیم و ابتلا می روند این ره بغیر اولیا

به جز اولیاءِ خدا، همه در زنجیرِ ترس و آزمایشِ الهی به این راه کشیده می‌شوند.

نکته ادبی: ابتلا به معنای آزمون است.

می کشند این راه را بیگاروار جز کسانی واقف از اسرار کار

همه این راه را به اجبار و با سختی طی می‌کنند، مگر کسانی که به اسرارِ کارِ الهی آگاه باشند.

نکته ادبی: بیگاروار یعنی به کارِ اجباری و بدون میل.

جهد کن تا نور تو رخشان شود تا سلوک و خدمتت آسان شود

تلاش کن تا نورِ معرفت در وجودت بتابد؛ آنگاه است که پیمودنِ این راه و خدمت به حق برایت آسان می‌شود.

نکته ادبی: سلوک در اینجا به معنای راه و رسمِ زندگیِ معنوی است.

کودکان را می بری مکتب به زور زانک هستند از فواید چشم کور

کودکان را به زور به مکتب می‌بری، چون از فوایدِ علم و دانش بی‌خبرند و چشمِ بینایی ندارند.

نکته ادبی: مکتب استعاره از راهِ دین و تربیتِ نفس است.

چون شود واقف به مکتب می دود جانش از رفتن شکفته می شود

وقتی کودک به ارزشِ مکتب آگاه شود، خود با اشتیاق می‌دود و جانش از رفتن به سوی دانش شکوفا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به انتقال از مرحله تقلید به مرحله یقین.

می رود کودک به مکتب پیچ پیچ چون ندید از مزد کار خویش هیچ

کودک در ابتدا با بی‌میلی و پیچ‌پیچ به مکتب می‌رود، چون هنوز ثمره‌ی تلاشِ خود را ندیده است.

نکته ادبی: پیچ‌پیچ استعاره از تعلل و نخواستن است.

چون کند در کیسه دانگی دست مزد آنگهان بی خواب گردد شب چو دزد

اما وقتی اولین دستمزد را در کیسه‌اش می‌بیند، آن‌چنان مشتاق می‌شود که شب‌ها از شوقِ کار، خواب به چشمانش نمی‌آید.

نکته ادبی: دانگ واحدِ کم‌ارزشی از پول است، کنایه از اندکِ نتیجه‌ای که شوق می‌آفریند.

جهد کن تا مزد طاعت در رسد بر مطیعان آنگهت آید حسد

تلاش کن تا نتیجه و مزدِ طاعتِ خود را ببینی، آنگاه خواهی دید که چقدر مشتاقِ عبادتِ اطاعت‌کنندگان می‌شوی.

نکته ادبی: مزدِ طاعت همان لذتِ معنوی است که در عبادات نهفته است.

ائتیا کرها مقلد گشته را ائتیا طوعا صفا بسرشته را

کسانی که تقلیدی حرکت می‌کنند، به اجبار (کرهاً) می‌آیند؛ اما آنان که سرشتشان پاک است، با میل و رغبت (طوعاً) به سوی حق می‌آیند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۱ سوره فصلت: «ائتیا طوعاً أو کرها».

این محب حق ز بهر علتی و آن دگر را بی غرض خود خلتی

این محبِ خدا، به خاطرِ علتی (طمع یا ترس) به خدا عشق می‌ورزد، اما آن دیگری بدون هیچ غرضی، خالصانه عشق می‌ورزد.

نکته ادبی: خلت به معنای دوستیِ خالصانه است.

این محب دایه لیک از بهر شیر و آن دگر دل داده بهر این ستیر

این، دایه را دوست دارد اما فقط به خاطرِ شیرش؛ آن یکی اما به خاطرِ خودِ دایه (بدون چشم‌داشت) عشق می‌ورزد.

نکته ادبی: تمثیل دایه و کودک برای توضیح تفاوت عاشقِ نفع‌پرست و عاشقِ حقیقی.

طفل را از حسن او آگاه نه غیر شیر او را ازو دلخواه نه

طفل، دایه را به خاطرِ زیبایی یا صفاتش نمی‌شناسد؛ او فقط به دنبالِ شیر است و دایه فقط به این خاطر نزدش محبوب است.

نکته ادبی: دایه نمادِ وسایلِ مادی و واسطه‌های الهی است.

و آن دگر خود عاشق دایه بود بی غرض در عشق یک رایه بود

اما آن دیگری، عاشقِ خودِ دایه است و در عشقِ خود، یک‌دل و بی‌غرض است.

نکته ادبی: یک‌رایه یعنی دارای یک اراده و هدفِ واحد.

پس محب حق باومید و بترس دفتر تقلید می خواند بدرس

پس محبِ حق که به امیدِ بهشت یا ترس از دوزخ حرکت می‌کند، در واقع دارد درسِ تقلید را می‌خواند.

نکته ادبی: دفترِ تقلید یعنی آموزه‌هایی که از دیگران شنیده نه از کشف و شهود.

و آن محب حق ز بهر حق کجاست که ز اغراض و ز علتها جداست

اما آن محبِ حقیقیِ حق که از هرگونه غرض و علتِ دنیوی و اخروی جداست، کجا پیدا می‌شود؟

نکته ادبی: سوالِ انکاری برای تأکید بر نایاب بودنِ عشقِ خالص.

گر چنین و گر چنان چون طالبست جذب حق او را سوی حق جاذبست

چه عاشقِ غرض‌ورز باشد و چه عاشقِ خالص، چون طالبِ حق است، در نهایت، جذبه‌ی حق او را به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: جذبِ حق، نیروی کششِ الهی است که به هر طریقی عاشق را به سرمنزل می‌رساند.

گر محب حق بود لغیره کی ینال دائما من خیره

اگر کسی خدا را برای غیرِ خدا دوست داشته باشد (برای پاداش)، کی می‌تواند دائماً از خیراتِ محضِ او بهره‌مند شود؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ ناخالص، بهره‌ی محدود دارد.

یا محب حق بود لعینه لاسواه خائفا من بینه

یا باید خدا را برای ذاتِ خودش دوست داشت (لعینه)، به گونه‌ای که هیچ چیزِ دیگری در این میان نباشد و تنها از او ترسید.

نکته ادبی: خوف در اینجا از رویِ عظمتِ الهی است نه از رویِ دوزخ.

هر دو را این جست و جوها زان سریست این گرفتاری دل زان دلبریست

این جست‌وجوها برای هر دو گروه (عاشقِ خالص و مقلد)، از جانبِ حق است؛ این گرفتاریِ دل، به خاطرِ دلبری‌های اوست.

نکته ادبی: خاتمه بحث که همه را به اراده‌ی الهی در جذبِ خلق به سوی خویش بازمی‌گرداند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) دزد و والی، کودک و مکتب، دایه و شیر

استفاده از وقایعِ روزمره برای توضیح مفاهیم پیچیده عرفانی و رابطه‌ی انسان با خدا.

تضاد (Antithesis) ائتیا کرها - ائتیا طوعاً

تقابل میان اجبار و اختیار در مسیر الهی.

استعاره (Metaphor) زنجیر و غل

نمادِ ابتلائات و گرفتاری‌های دنیوی که وسیله‌ی هدایت به سوی حق است.

تلمیح (Allusion) حکمت لولا رجال مؤمنون، قصه صلح حدیبیه

ارجاع به آیات قرآن و روایات تاریخی برای اثباتِ حکمتِ نهفته در وقایع به ظاهر متناقض.