مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان

مولوی
آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد
آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده
گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آوارهٔ ما چون بود
او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی دانست نیک
خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود
من بترسانم وقیح یاوه را آنک ترسد من چه ترسانم ورا
بهر دیگ سرد آذر می رود نه بدان کز جوش از سر می رود
آمنان را من بترسانم به علم خایفان را ترس بردارم به حلم
پاره دوزم پاره در موضع نهم هر کسی را شربت اندر خور دهم
هست سر مرد چون بیخ درخت زان بروید برگهاش از چوب سخت
درخور آن بیخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نهی
برفلک پرهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فی السما
چون برست از عشق پر بر آسمان چون نروید در دل صدر جهان
موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه
که ز دل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او
لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند
چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو
هیچ بانگ کف زدن ناید بدر از یکی دست تو بی دستی دگر
تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار
جذب آبست این عطش در جان ما ما از آن او و او هم آن ما
حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا و برگ کاه
آسمان گوید زمین را مرحبا با توم چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این می پرورد
چون نماند گرمیش بفرستد او چون نماند تری و نم بدهد او
برج خاکی خاک ارضی را مدد برج آبی تریش اندر دمد
برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بر کشد
برج آتش گرمی خورشید ازو همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلک اندر زمن همچو مردان گرد مکسب بهر زن
وین زمین کدبانویها می کند بر ولادات و رضاعش می تند
پس زمین و چرخ را دان هوشمند چونک کار هوشمندان می کنند
گر نه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند
بی زمین کی گل بروید و ارغوان پس چه زاید ز آب و تاب آسمان
بهر آن میلست در ماده به نر تا بود تکمیل کار همدگر
میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد
میل هر جزوی به جزوی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد
شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هر دو یک حقیقت می تنند
هر یکی خواهان دگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش
زانک بی شب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، به تبیینِ قانونِ کلیِ عشق و کششِ متقابل در جهان هستی می‌پردازد. شاعر در این قطعات، عشق را نیروی محرکِ عالم و سببِ پیوندِ تمامیِ اجزاءِ هستی با یکدیگر می‌داند و آن را بازتابی از رابطه‌ی میانِ خالق و مخلوق برمی‌شمارد. از دیدگاه او، نظام آفرینش بر پایه‌ی نوعی پیوند و جفت‌جوییِ اجزاء با یکدیگر استوار است تا از این راه، نقص‌ها برطرف شود و به کمال برسند.

همچنین نویسنده در این ابیات به ظرافتِ حکیمانه‌ای در بابِ رحمت و قهرِ الهی اشاره دارد؛ اینکه ترس و امید، هر دو ابزاری برای تربیت و کمالِ جانِ آدمی هستند. در نهایت، با استفاده از تمثیلاتِ متعدد از طبیعت (مانند آسمان و زمین، روز و شب)، شاعر به این حقیقت می‌رسد که تمامیِ موجودات در حالِ تکاپو و خدمت به یکدیگرند تا چرخه‌ی هستی استمرار یابد و این نشان‌دهنده‌ی هوشمندیِ جاری در بطنِ کائنات است.

معنای روان

آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد

آن بخار (نفسِ سرکشِ عاشق) خود را به شعله‌ی شمع (وجودِ معشوق) سپرد و از گرمای آن عشق، تحملِ رنج‌ها و سختی‌ها بر او آسان شد.

نکته ادبی: استعاره از فنا شدنِ عاشق در معشوق.

آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده

آه و ناله‌ی عاشق از سوزِ درون به آسمان می‌رسد و این ناله باعث می‌شود تا مهر و محبت در دلِ آن بزرگوار (معشوق/خداوند) ایجاد شود.

نکته ادبی: صدرِ جهان کنایه از مقامِ عالی یا محبوب است.

گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آوارهٔ ما چون بود

در سحرگاه، آن محبوب با خود می‌گوید که خدایا، حالِ آن آواره‌ای که به دنبالِ ماست چگونه است؟

نکته ادبی: احد در اینجا خطاب به خداوند است.

او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی دانست نیک

او (عاشق) گناهی مرتکب شد و ما دیدیم، اما او هنوز رحمتِ بی‌کرانِ ما را به درستی نشناخته است.

نکته ادبی: تضاد میان گناهِ بنده و رحمتِ خداوند.

خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود

جانِ گناهکار از ترسِ ما مضطرب می‌شود، اما در همان ترس، صدها امید به بخشش نیز وجود دارد.

نکته ادبی: تأکید بر همراهی خوف و رجا.

من بترسانم وقیح یاوه را آنک ترسد من چه ترسانم ورا

من آدمِ گستاخ و بیهوده‌گو را می‌ترسانم، اما کسی که خودش (از شرم و عشق) ترسیده است، من چرا باید او را بترسانم؟

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ تربیتیِ ترساندن برای اصلاح و امنیت برای عاشق.

بهر دیگ سرد آذر می رود نه بدان کز جوش از سر می رود

آتش برای دیگِ سرد است، نه برای اینکه دیگِ جوشان را دوباره به جوش آورد.

نکته ادبی: تمثیلی برای لزومِ تدبیرِ متناسب با حالِ بنده.

آمنان را من بترسانم به علم خایفان را ترس بردارم به حلم

آنان که در امنیتِ خود مغرورند را با علم و تهدید می‌ترسانم و آنان که خائف و ترسان هستند را با حلم و مهربانی آرام می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد میان علم و حلم در روش تربیتی.

پاره دوزم پاره در موضع نهم هر کسی را شربت اندر خور دهم

من مانندِ وصله‌دوزی هستم که هر وصله را در جای مناسبش می‌گذارم و به هر کسی شربت و داروی متناسب با بیماری‌اش را می‌دهم.

نکته ادبی: کنایه از حکمتِ خداوند در تربیتِ هر کس بر اساسِ ظرفیتش.

هست سر مرد چون بیخ درخت زان بروید برگهاش از چوب سخت

اصلِ وجودِ مرد همچون ریشه و بنِ درخت است که برگ‌های وجودش از آن چوبِ سخت می‌روید.

نکته ادبی: تشبیه ریشه درخت به نهاد و باطن انسان.

درخور آن بیخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نهی

برگ‌هایی که در درختان یا در نفوسِ آدمی می‌روید، متناسب با کیفیتِ همان ریشه و اصلِ آنهاست.

نکته ادبی: اشاره به رابطه‌ی ظاهر و باطن.

برفلک پرهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فی السما

در آسمانِ معنا، شاخه‌هایی از درختِ وفا وجود دارد که ریشه‌اش ثابت و استوار است و شاخه‌هایش در آسمان کشیده شده.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی اصلها ثابت و فرعها فی السماء.

چون برست از عشق پر بر آسمان چون نروید در دل صدر جهان

وقتی این شاخه از عشق به سوی آسمان رویید، چرا نباید در دلِ آن بزرگوار (صدر جهان) نیز چنین عشقی بروید؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای اثباتِ دوطرفه بودنِ عشق.

موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه

امواجِ عفو و بخشش در دلش می‌خروشید، چرا که از هر دلی به دلِ دیگر روزنه‌ای مخفی وجود دارد.

نکته ادبی: کنایه از ارتباطِ قلبی و نوری میانِ انسان و خداوند.

که ز دل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود

این روزنه در دل‌ها حقیقتی مسلم است و آن‌ها مانندِ دو موجودِ جدا و دور از هم نیستند.

نکته ادبی: تأکید بر اتحادِ وجودی میان عاشق و معشوق.

متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ

گرچه سفالِ دو چراغ از هم جداست، اما نورِ آن‌ها در فضا با هم یکی می‌شود و قابل تشخیص نیست.

نکته ادبی: تمثیل برای یکی شدنِ نورِ جان‌ها.

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او

هیچ عاشقی نیست که به دنبالِ وصال باشد، مگر اینکه معشوقش نیز در جستجوی اوست.

نکته ادبی: اشاره به حدیث معروف در بابِ کششِ الهی.

لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند

عشقِ عاشقان (از سرِ نیاز) تن را لاغر و رنجور می‌کند، اما عشقِ معشوقان، جان را فربه و سرزنده می‌سازد.

نکته ادبی: تضاد میان تأثیر عشق بر عاشق و معشوق.

چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست

وقتی در دلِ تو برقِ عشقِ دوست جستن کرد، بدان که در آن سوی نیز، آن دوستی وجود دارد.

نکته ادبی: اثباتِ لزومِ تقابل در عشق.

در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو

وقتی مهرِ حق در دلِ تو دو چندان شد، شک نکن که مهرِ حق نیز نسبت به تو وجود دارد.

نکته ادبی: دوتو کنایه از شدت و کثرت.

هیچ بانگ کف زدن ناید بدر از یکی دست تو بی دستی دگر

صدای کف زدن از یک دست برنمی‌آید، بلکه نیازمندِ دستی دیگر است.

نکته ادبی: تمثیلِ عقلی برای اثباتِ نیاز به جفت در عشق.

تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار

تشنه ناله می‌کند که ای آبِ گوارا کجایی و آب هم در جستجوی آن تشنه می‌نالد.

نکته ادبی: تشخیصِ آب و تشنه به عنوان دو عاشق.

جذب آبست این عطش در جان ما ما از آن او و او هم آن ما

این تشنگی در جانِ ما، ناشی از جذبِ آب است؛ ما از آنِ او هستیم و او نیز طالبِ ماست.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ جاذبه‌ی معنوی.

حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر

حکمتِ خداوند در تقدیر، ما را عاشقِ یکدیگر قرار داد.

نکته ادبی: ارجاع به حکمتِ الهی در خلقت.

جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش

تمامیِ اجزای جهان بر اساسِ آن حکمِ ازلی، جفت‌جفت و عاشقِ جفتِ خود هستند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کلی زوجیت در جهان.

هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا و برگ کاه

هر جزئی در عالم طالبِ جفتِ خود است، درست مانندِ کهربا که کاه را به خود جذب می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ کهربا و کاه برای قانونِ جذب.

آسمان گوید زمین را مرحبا با توم چون آهن و آهن ربا

آسمان به زمین خوش‌آمد می‌گوید، چرا که رابطه‌ی آن‌ها مانندِ آهن و آهن‌رباست.

نکته ادبی: توصیفِ رابطه‌ی کیهانی.

آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این می پرورد

آسمان در خرد، مرد است و زمین زن؛ هر چه آسمان می‌افکند، زمین آن را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره‌ی جنسیتی برای تبیینِ کنش و پذیرش در هستی.

چون نماند گرمیش بفرستد او چون نماند تری و نم بدهد او

هرگاه گرمی زمین کم شود، آسمان آن را می‌فرستد و هرگاه تری و نمِ آن کم شود، آسمان آن را عطا می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ کارکردِ عناصرِ طبیعت.

برج خاکی خاک ارضی را مدد برج آبی تریش اندر دمد

برجِ خاکی به خاکِ زمین کمک می‌کند و برجِ آبی، رطوبت را در او می‌دمد.

نکته ادبی: اشاره به نجومِ قدیم و تأثیرِ افلاک بر عناصر.

برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بر کشد

برجِ بادی ابرها را به سوی زمین می‌برد تا بخارات را از زمین بلند کند.

نکته ادبی: توضیحِ چرخه‌ی آب و هوا.

برج آتش گرمی خورشید ازو همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو

برجِ آتش، گرمیِ خورشید را به زمین می‌بخشد، درست مانندِ تابه‌ای سرخ که از دو سو در آتش است.

نکته ادبی: تمثیلِ تابه (ظرف) برای پذیرندگی زمین.

هست سرگردان فلک اندر زمن همچو مردان گرد مکسب بهر زن

آسمان در زمانه سرگردان و در تلاش است، همچون مردی که برای تأمینِ همسرش کار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه برای تبیینِ مسئولیتِ آسمان.

وین زمین کدبانویها می کند بر ولادات و رضاعش می تند

زمین نیز کدبانویی می‌کند و در پرورش و شیردهی به موجودات تلاش می‌ورزد.

نکته ادبی: استعاره‌ی خانگی برای کارکردِ زمین.

پس زمین و چرخ را دان هوشمند چونک کار هوشمندان می کنند

پس بدان که زمین و آسمان هوشمندند، چرا که کارِ خردمندان را انجام می‌دهند.

نکته ادبی: اسنادِ هوش به جمادات بر اساسِ عملکردشان.

گر نه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند

اگر این دو دلبر از هم لذت نمی‌بردند، پس چرا مانندِ دو جفت در آغوشِ هم می‌خزیدند؟

نکته ادبی: استنتاجِ منطقی بر اساسِ مشاهده‌ی رفتارِ طبیعت.

بی زمین کی گل بروید و ارغوان پس چه زاید ز آب و تاب آسمان

اگر زمین نباشد، گل و ارغوان چگونه می‌روید؟ پس هر چه می‌روید، زاییده‌ی ترکیبِ آب (زمینی) و تابشِ آسمان است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تقابلِ عناصر برای پیدایش.

بهر آن میلست در ماده به نر تا بود تکمیل کار همدگر

تمایلِ ماده به نر برای این است که کارِ یکدیگر را تکمیل کنند.

نکته ادبی: تبیینِ فلسفیِ غریزه‌ی جنسی.

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد

خداوند میل را در زن و مرد قرار داد تا جهان با این اتحاد، بقا یابد.

نکته ادبی: اشاره به غایتِ خلقت.

میل هر جزوی به جزوی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد

تمایلِ هر جزئی به جزئی دیگر، باعثِ اتحاد و در نتیجه پیدایشِ موجوداتِ جدید می‌شود.

نکته ادبی: تبیینِ علّتِ تولید مثل در جهان.

شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق

شب و روز نیز این‌گونه در آغوشِ هم هستند، در ظاهر متفاوت، اما در حقیقت یکی.

نکته ادبی: استعاره‌ی اعتناق (در آغوش گرفتن) برای شب و روز.

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هر دو یک حقیقت می تنند

روز و شب در ظاهر دو دشمنِ متضادند، اما هر دو یک حقیقت را می‌بافند.

نکته ادبی: وحدت در عینِ کثرت.

هر یکی خواهان دگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش

هر یک از آن‌ها دیگری را مانندِ خود می‌خواهد تا فعل و کارِ خود را به کمال برساند.

نکته ادبی: تبیینِ هدفمندیِ عالم.

زانک بی شب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها

زیرا بدونِ شب، طبیعت دخل و درآمدی نداشت، پس روزها چه چیزی را می‌خواستند خرج کنند؟

نکته ادبی: تمثیلِ اقتصادی برای رابطه‌ی شب و روز.

آرایه‌های ادبی

تمثیل آهن و آهن‌ربا

برای تبیینِ قانونِ جذب و کششِ میانِ دو عاشق و همچنین آسمان و زمین.

تضاد شب و روز، مرد و زن، آسمان و زمین

برای نشان دادنِ تقابلِ ظاهری که به وحدتِ باطنی منجر می‌شود.

استعاره شمع و بخاری

برای نشان دادنِ فنای عاشق در نورِ معشوق.

تشخیص آسمان گوید زمین را مرحبا

بخشیدنِ ویژگی‌های انسانی به عناصرِ طبیعت برای درکِ بهترِ پیوندِ آنها.

ایهام صدر جهان

هم می‌تواند به معنای مقامِ عالی و هم به معنای خداوند یا قطبِ عالم باشد.