مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

مولوی
قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو
آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر
خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست
پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد
چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار
چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش
ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد
کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود
لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران
گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید
در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند
گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب
وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند
وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز
وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او
من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا
عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه
چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج
آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در
بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد
گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش
تا ز سکسک وا رهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود
گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی
گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست
مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند
عاذلانشان از وغا وا راندند تا چنین حیز و مخنث ماندند
لاف و غرهٔ ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو
زانک زاد و کم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق
که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند
خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند
پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر
هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته
تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند
گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان
می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی
چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود
هرکه گویدهای این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست
ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او
پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان
پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند
تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار
طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت بر کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این کلامِ نغز، هشداری است به سالکان و مبارزانِ طریقِ حق که میانِ لاف‌زنی و واقعیتِ شجاعت، تفاوتِ بسیاری است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که ادعاهای بزرگ در زمانِ آرامش، دلیلی بر توانمندی در میدانِ عمل نیستند و چه بسا مدعیانِ پُرشور، در زمانِ سختی و آزمون، نخستین کسانی باشند که میدان را خالی می‌کنند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به شناختِ خویشتن و بصیرت است. شاعر با تمثیل‌های متنوع، ما را آگاه می‌سازد که رنج‌ها و بلاها، ابزاری برای صیقل دادنِ روح و جدا کردنِ سره از ناسره‌اند و نباید از آزمون‌های سختِ زندگی هراسید، چرا که حقیقتِ جانِ آدمی در این کوره آزموده می‌شود.

معنای روان

قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو

اطرافیان به او گفتند: شتاب مکن و آهسته برو تا جان و مال و هستی‌ات را در این راه به خطر نیندازی.

نکته ادبی: جلدی در اینجا به معنای تعجیل و شتاب‌زدگی است.

آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر

کاری که از دور به نظر ساده و آسان می‌رسد، ممکن است در مسیرِ اجرا و در پایانِ کار، بسیار دشوار و پیچیده باشد.

نکته ادبی: ره‌گذر کنایه از مسیرِ رسیدن به مقصود است.

خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست

بسیاری از افراد در هنگامِ گرفتاری، خود را در مخمصه می‌اندازند و وقتی کار به پیچیدگی می‌کشد، به دنبالِ راه چاره و تکیه‌گاه می‌گردند.

نکته ادبی: پیچاپیچ استعاره از گرفتاری و بحران است.

پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد

پیش از آنکه حادثه‌ای رخ دهد، ذهنِ مردم با تصوراتِ خوش‌بینانه یا بدبینانه پر می‌شود و کار آسان جلوه می‌کند.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای پندار و توهم است.

چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار

اما وقتی انسان واقعاً وارد میدانِ عمل و کارزار می‌شود، تازه درمی‌یابد که آن کار چقدر سخت و طاقت‌فرساست.

نکته ادبی: جناس میان کارزار (میدان نبرد) و کارِ زار (کارِ سخت).

چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش

اگر روحیه و توانِ جنگیدن نداری، قدم به این میدان مگذار، زیرا در این معرکه، مرگ مانند گرگی است که به جانِ تو که مانند گوسفند هستی، حمله می‌کند.

نکته ادبی: استعاره گرگ برای مرگ و میش برای نفسِ ضعیف.

ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد

اما اگر از اولیای الهی باشی و وجودت به قدرتِ ایمان مانند شیر شده باشد، خاطرت جمع باشد که مرگ هم در برابر تو تسلیم می‌شود.

نکته ادبی: ابدال جمع بَدَل، از اصطلاحات عرفانی برای گروهی از اولیای خدا.

کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود

می‌پرسی ابدال کیست؟ کسی است که وجودش با تبدیل و تحولِ الهی دگرگون شده و نفاقِ درونی‌اش به اخلاص تبدیل گشته است.

نکته ادبی: خمر به معنای شراب، کنایه از مستی و غفلت است که با عنایت حق زدوده می‌شود.

لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران

اما اگر فقط از روی غرور و توهمِ دلاوری، ادعای شیر بودن داری، پس جلو مرو و دست از این ادعای پوچ بردار.

نکته ادبی: شیرگیری کنایه از تظاهر به شجاعت و دلاوری است.

گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید

خداوند درباره‌ی منافقان فرموده است که تظاهر به قدرت می‌کنند، در حالی که در میانِ خودشان اتحاد و شدتی دارند اما در میدان نبرد بی‌طاقتند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در سوره حشر که شدتِ نفاق را توصیف می‌کند.

در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند

این افراد در بینِ خودشان با هم لاف می‌زنند، اما هنگامِ جنگ و غزا، مانند زنانِ خانه‌نشین ترسو و بی‌دفاع هستند.

نکته ادبی: غزا به معنای جنگ و جهاد است.

گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: ای جوان، پیش از شروعِ واقعی جنگ، دلاوری و شجاعت معنا ندارد و ثابت نمی‌شود.

نکته ادبی: سپهدار غیوب عنوانی برای پیامبر (ص) به عنوان فرمانده سپاهِ معنوی.

وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند

مردمانِ سست‌عنصر، هنگامِ لاف زدن و ادعا کردن مانند کف روی آب پرجنب‌وجوش هستند، اما در هنگامِ نبرد و سختی، مانند همان کف، تهی و بی‌ارزشند.

نکته ادبی: تشبیه به کف، نماد پوچی و بی‌اصالتی است.

وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز

هنگامی که فقط سخن از جنگ است، شمشیرشان را بزرگ نشان می‌دهند، اما در میدانِ واقعی، تیغ و قدرتشان مانند پیاز، تند و بی‌اثر است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ادعا بزرگ و واقعیت کوچک و بی‌ارزش است.

وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او

هنگامی که در فکرِ جنگ هستند، دلی پُر از زخم و ادعا دارند، اما با یک سوزنِ آزمایشِ حقیقت، کلِ بادِ وجودشان خالی می‌شود.

نکته ادبی: خیک استعاره از بدن و وجودِ پر از بادِ غرور است.

من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا

من در شگفتم از کسی که ادعای پاکی و صفا دارد، اما وقتی در معرضِ رنج و سختی قرار می‌گیرد، از این آزمایش می‌گریزد.

نکته ادبی: صیقل کنایه از رنج‌ها و بلاهایی است که روح را جلا می‌دهد.

عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه

عشق ادعایی بزرگ است و رنج و بلا گواه و شاهدِ آن است؛ اگر گواه نداری، ادعایت دروغ و بی‌فایده است.

نکته ادبی: دعوی و گواه از اصطلاحاتِ حقوقی که به عرفان وارد شده است.

چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج

وقتی این قاضیِ الهی از تو گواه (یعنی تحملِ سختی) می‌خواهد، از آن نترس؛ حتی اگر مانند بوسه زدن بر مار خطرناک باشد، آن را بپذیر تا به گنجِ کمال برسی.

نکته ادبی: مار کنایه از مشکلات و رنج‌های ظاهریاست که باطنِ آن گنج است.

آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در

ای پسر، این سختی‌ها و بلاهایی که می‌بینی، در واقع با تو دشمنی ندارد، بلکه با صفاتِ زشت و پلیدی‌های درونی تو در جنگ است.

نکته ادبی: وصف بدی اشاره به رذایل اخلاقی انسان است.

بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد

وقتی کسی با چوب به نمد می‌زند، هدفش نمد نیست، بلکه می‌خواهد گرد و غبارِ درونِ آن را بیرون بریزد.

نکته ادبی: تمثیل نمد، جانِ آدمی است که برای پاک شدن نیاز به ضرباتِ روزگار دارد.

گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش

اگر صاحبِ اسب، اسبش را تنبیه می‌کند، هدفش آزارِ اسب نیست، بلکه می‌خواهد خویِ سرکشِ آن را اصلاح کند.

نکته ادبی: سک‌سک در اینجا کنایه از ناپاکی‌ها و خوی‌های حیوانی است.

تا ز سکسک وا رهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود

می‌خواهد اسب از آن ناپاکی رها شود تا خوب و چالاک گردد؛ چنان‌که شیره انگور را در زندانِ خمره می‌ریزند تا به شرابِ ناب و پخته تبدیل شود.

نکته ادبی: زندان کردن کنایه از سختی کشیدن و ریاضت است.

گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی

کسی پرسید چرا آن یتیمک را آن‌قدر زدی؟ آیا از خشمِ خدا نترسیدی؟

نکته ادبی: یتیمک نشانه ضعف و مظلومیت ظاهری است.

گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست

او پاسخ داد: ای دوست، من او را نزدم، بلکه آن دیو و پلیدی‌ای را زدم که در درونِ او جای گرفته بود.

نکته ادبی: دیو نمادِ رذایلِ اخلاقی است.

مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد

مادری هم اگر فرزندش را نفرین می‌کند، در واقع مرگِ خویِ بد و فسادِ اخلاقی او را می‌خواهد، نه مرگِ جسمِ او را.

نکته ادبی: مرگ کنایه از تحول و تغییرِ روحی است.

آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند

آن گروهی که از تربیت و ادبِ الهی گریزان بودند، در واقع انسانیت و غیرتِ خود را به هدر دادند.

نکته ادبی: آب مردی کنایه از جوانمردی و غیرت است.

عاذلانشان از وغا وا راندند تا چنین حیز و مخنث ماندند

سرزنش‌کنندگان آنان را از میدانِ نبرد دور کردند تا به همین وضعیتِ ذلت‌بار و ترسو باقی بمانند.

نکته ادبی: حیز و مخنث کنایه از کسانی است که قدرتِ رویارویی و شجاعت ندارند.

لاف و غرهٔ ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو

لاف‌زنی و غرورِ یاوه‌گویان را گوش مده و با چنین افرادِ سستی به میدانِ نبرد مرو.

نکته ادبی: ژاژخا به معنای یاوه‌گو و سخنِ بی‌فایده است.

زانک زاد و کم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق

چرا که خداوند فرموده است اگر آن‌ها با شما همراه شوند، کارتان تباه می‌شود؛ پس از نفاقِ سست‌بنیادِ آنان دوری کن.

نکته ادبی: اشاره به آیات قرآن درباره منافقان در جنگ‌ها.

که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند

اگر آنان با شما همراه شوند، فقط مثلِ کاه که بی‌مغز است، همراهِ شما می‌شوند و هیچ اثری از حقیقت ندارند.

نکته ادبی: تشبیه به کاه کنایه از سبکی و بی‌ارزشیِ باطنِ آنان است.

خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند

آن‌ها تظاهر می‌کنند که با شما هم‌صف هستند، اما در لحظه‌ی خطر فرار می‌کنند و دلِ سپاهِ شما را می‌شکنند.

نکته ادبی: صف شکستن کنایه از ایجاد تزلزل و ترس در ارتش است.

پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر

پس بهتر است سپاهی اندک اما مخلص داشته باشید تا اینکه با اهلِ نفاق همراه شوید.

نکته ادبی: حشر به معنای گرد آمدن و گروه است.

هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته

تعداد کمی بادامِ شیرین و سالم، بهتر از خروارها بادامی است که با بادامِ تلخ مخلوط شده باشد.

نکته ادبی: تمثیل بادام برای نشان دادن ارزشِ کیفیت بر کمیت.

تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند

در ظاهر تلخ و شیرین شبیه به هم هستند، اما در باطن یکی نیستند؛ اشکال از اینجاست که آنان هم‌دل و هم‌عقیده نیستند.

نکته ادبی: ژغاژغ صدای مبهم و شلوغی است که تفاوت را می‌پوشاند.

گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان

فردِ ترسو و کافر، کسی است که از روی نادانی و شک، در هراس از آینده و جهانِ دیگر زندگی می‌کند.

نکته ادبی: گبر در اینجا کنایه از فردِ بی‌اعتقاد و ترسان است.

می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی

مانند نابینایی است که راه را نمی‌داند و با ترس و لرز قدم برمی‌دارد، چون در دلش نوری از حقیقت نیست.

نکته ادبی: اعمی دلی کنایه از کسی است که بصیرتِ قلبی ندارد.

چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود

مسافری که راه را نمی‌داند، چطور می‌تواند با آرامش سفر کند؟ او با تردید و دلی پر از غم و خون حرکت می‌کند.

نکته ادبی: تردد به معنای دودلی و سرگردانی است.

هرکه گویدهای این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست

هرکس که بگوید این طرف راه نیست، فردِ ترسان بر اساسِ حرفِ او متوقف می‌شود و دیگر قدم برنمی‌دارد.

نکته ادبی: وقف به معنای ایستادن و توقف کردن است.

ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او

اما اگر کسی راه را بداند و هوشیار باشد، به حرفِ یاوه‌گویان و داد و فریادهای بی‌پایه گوش نمی‌دهد.

نکته ادبی: های و هو کنایه از سخنانِ بی‌اساس و جنجال‌های بیهوده است.

پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان

پس با این افرادِ ترسو و سست‌دل همراه مشو، چرا که هنگامِ تنگنا و سختی، اولین کسانی هستند که میدان را خالی می‌کنند.

نکته ادبی: آفلان به معنای غروب‌کنندگان و کسانی که پایداری ندارند.

پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند

آن‌ها با لاف‌زنی چنان ادعا می‌کنند که گویی سحر می‌کنند، اما در وقتِ خطر تو را تنها می‌گذارند و می‌گریزند.

نکته ادبی: بابل به معنای ساحر و جادوگر است.

تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار

تو از انسان‌های خودشیفته و ظاهربین انتظارِ نبرد نداشته باش؛ از طاووس که فقط زیباییِ ظاهر دارد، انتظارِ شکار و دلاوری نداشته باش.

نکته ادبی: طاووس نمادِ کسی است که فقط به فکرِ خودنمایی و زیباییِ ظاهری است.

طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت بر کند

طبعِ او مثلِ طاووس است و تو را وسوسه می‌کند تا با نمایشِ دروغین، تو را از جایگاهِ والای حقیقت دور کند.

نکته ادبی: مقام کنایه از مرتبه بلندِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر و میش

شیر نمادِ قدرتِ معنوی و ایمانِ راسخ است و میش نمادِ نفسِ ضعیف و ترسو که در برابر مرگ ناتوان است.

تمثیل نمد

جانِ آدمی به نمد تشبیه شده که ضرباتِ چوب (رنج‌ها و سختی‌ها) برای پاک کردنِ آن از غبارِ گناه و ناپاکی ضروری است.

کنایه جامه و جانت گرو

کنایه از به خطر افتادنِ هستی و دارایی در مسیرِ دشوار.

تضاد لاف زدن و میدانِ جنگ

تقابل میانِ ادعاهای بزرگِ در زمانِ صلح و بی‌عرضگی در زمانِ میدانِ واقعی که برای برجسته کردنِ نفاق به کار رفته است.

تشبیه تیغش چون پیاز

تشبیه قدرتِ پوشالیِ منافقان به پیاز که تندیِ ظاهری دارد اما اثری عمیق و ماندگار در نبرد ندارد.