مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد

مولوی
تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود
گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای
صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم
چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا
تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف
چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر محورِ تبیینِ جایگاهِ والایِ روحِ انسانی و ناچیز بودنِ وابستگی‌هایِ مادی در برابرِ حیاتِ جاویدانِ الهی بنا شده است. شاعر با بهره‌گیری از یک روایتِ داستانی، به تقابلِ میانِ تن (که فانی و همچون صدفی تنگ است) و جان (که گوهری تابناک و الهی است) می‌پردازد و نشان می‌دهد که عارفِ حقیقی، با شناختِ اصلِ خویش، از مرگ نه تنها هراسی ندارد، بلکه آن را دروازه‌ای برای آزادیِ روح از قیدوبندِ جسم می‌داند.

درونمایه این کلام، دعوت به حقیقت‌جویی و نفیِ تعلّقاتِ دنیوی است. شاعر با استناد به اشاراتِ قرآنی، تأکید می‌کند که انسان در اصل، پرتوی از دمِ الهی است که به عاریت در پیکری خاکی محصور شده است. بنابراین، رهایی از این پیکر، برای جانِ آگاه، بازگشت به اصلِ خویش و رسیدن به کمالِ ابدی است.

معنای روان

تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب

در هنگام شب، میهمانی به خانه میزبان آمد که پیش‌تر آوازه و شهرتِ شگفت‌انگیزِ او را شنیده بود.

نکته ادبی: صیت به معنای آوازه، شهرت و بانگ است.

از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود

آن میهمان برای آزمودنِ میزبان، او را به چالش کشید؛ زیرا خودش نیز شخصیتی بااراده و از قیدِ تعلقاتِ دنیوی رها و بی‌نیاز بود.

نکته ادبی: جان سیر در اینجا کنایه از کسی است که از لذات دنیوی اشباع شده و بی‌نیاز گشته است.

گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای

میزبان در پاسخ گفت: از دست دادنِ خوراک و نیازهای جسمانی در برابر گنجینه جان، مانندِ کم شدنِ یک دانه از گنجی بزرگ است و ارزشی برای دل‌نگرانی ندارد.

نکته ادبی: سر و اشکمبه کنایه از نیازهای مادی و خورد و خوراک است.

صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم

اگر این کالبدِ جسمانی بخواهد از بین برود، بگذار برود؛ من کیستم که نگرانِ نابودیِ تن باشم؟ وقتی اصلِ وجودِ من، جاودانه و باقی است، با از بین رفتنِ این نقشِ ظاهری، چیزی از ارزشِ من کم نمی‌شود.

نکته ادبی: باقی بودن در اینجا به معنایِ وجودِ جاودانه و تغییرناپذیرِ روح است.

چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا

از آنجا که خداوند در وجودِ من از روحِ خود دمیده است (اشاره به خلقتِ الهی انسان)، من همان روحِ الهی هستم که از این لوله حنجره و کالبدِ خاکی، مستقل و جدا می‌باشم.

نکته ادبی: نفخت اشاره به آیه ۷۲ سوره ص است (نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی).

تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف

مرگ برای این است که آوایِ روحِ الهی دیگر در این دنیا شنیده نشود و آن گوهرِ وجود، از قفسِ تنگِ جسم رهایی یابد.

نکته ادبی: صدف استعاره از جسم و گوهر استعاره از جان است.

چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین

چون خداوند فرمود: «اگر راست می‌گویید آرزوی مرگ کنید»، من در این ادعا صادقم و حاضرم جانم را در راهِ رسیدن به او فدا کنم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۶ سوره جمعه (فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ).

آرایه‌های ادبی

استعاره صدف و گوهر

صدف به عنوانِ نمادی برای جسمِ محدود و تنگ و گوهر به عنوانِ نمادی برای جانِ ارزشمند و درخشان به کار رفته است.

تلمیح نفخت و تمنوا موت

اشاره مستقیم به آیاتِ قرآن که بر خلقتِ الهیِ انسان و دعوتِ عارفان به لقاءالله تأکید دارد.

کنایه سر و اشکمبه

کنایه از نیازهای مادی و خورد و خوراک که در برابرِ تعالیِ روح، ناچیز شمرده می‌شوند.