مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی

مولوی
همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک
دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا
پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین
از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب
لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد
صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان
همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل
گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی
زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب
چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار
تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش
از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید
چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز
شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده
صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق
زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند
من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست
دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا
خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل
سایه کی بود تا دلیل او بود این بستش کع ذلیل او بود
این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست
جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ
گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره
جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی
آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد
وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان
چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور
چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند
منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز
چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال
مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی
گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز
از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن
شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی
چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو
زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد
گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی
منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن
گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست
چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین
کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش
چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست
او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف
آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد
رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا
فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه
رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت
این دهان بستی دهانی باز شد کو خورندهٔ لقمه های راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوردی
ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام
در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین
غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر
قند شادی میوهٔ باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست
غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق
عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی
جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر
زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود
مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو
گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مردریگ
پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود
بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش
صبر می بیند ز پردهٔ اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد
غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد
بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر
این دو وصف از پنجهٔ دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین
پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا
زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم
چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات برشی از داستان مریم مقدس در مثنوی است که در آن، تقابل میان ادراک ظاهری و درک شهودی به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از این ماجرای نمادین، مخاطب را به سفری درونی دعوت می‌کند تا ترس‌های ناشی از مواجهه با حقایق غیبی را به آرامش و پناه بردن به ذات الهی تبدیل کند. در نگاه کلان، این بخش تبیینی است از چگونگی مدیریت ذهن و نفس در برابر وسوسه‌ها و اضطراب‌های دنیوی و رسیدن به ساحت امن الهی.

در بخش‌های میانی و پایانی، شاعر به نقد ساختارِ شناخت بشری می‌پردازد و عقل جزئی را که همواره در پی صید خیالات و لذت‌های زودگذر است، به چالش می‌کشد. وی با تمثیلاتی چون زمستان و تابستان، پدیده 'قبض' (تنگی دل) و 'بسط' (گشایش) را نه به عنوان عذاب، بلکه به عنوان رحمتی برای تداوم حیات معنوی و پرهیز از سوختن در لذت‌های دنیوی تفسیر می‌کند تا در نهایت خواننده را به حکمتِ الهی که فراتر از نان خوردنِ جسمانی است، رهنمون سازد.

معنای روان

همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک

مانند مریم مقدس عمل کن که پیش از آنکه مرگت فرا رسد، در برابر هر چه غیر خداست، با گفتن 'پناه می‌برم به خدای رحمان از تو'، خود را محافظت می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به آیه ۱۸ سوره مریم: 'قَالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنکَ'. کالعوذ: حروف جر 'ک' به معنای 'مانند'.

دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا

مریم تصویری بسیار جان‌افزا و دلفریب دید که در فضایی خالی نمودار شد.

نکته ادبی: صورتی: در اینجا به معنای شکل یا تمثالی است که روح‌القدس به خود گرفته بود. جان‌فزا: صفت مرکب به معنای روح‌بخش.

پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین

آن وجودِ پاک و روحانی، همچون خورشید و ماه از روی زمین در برابر او ظاهر شد.

نکته ادبی: روح‌الامین: لقب جبرئیل. 'بر رستن' به معنای روییدن و ظاهر شدن است.

از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب

آن زیبایی بی‌نقاب و کامل، همان‌گونه که خورشید از مشرق طلوع می‌کند، از زمین برآمد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع حقیقت در ساحت ذهن مریم.

لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد

لرزه بر اندام مریم افتاد؛ زیرا او زنی عفیف بود و از احتمال لغزش یا فساد ترسید.

نکته ادبی: فساد: در اینجا به معنای خلل در عصمت و پاکدامنی است.

صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان

صورتی چنان زیبا که اگر یوسف کنعانی آن را می‌دید، از فرط حیرت و زیبایی‌اش، مانند زنان مصری دستانش را می‌برید.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا در قرآن که زنان از حیرت زیبایی یوسف دستانشان را بریدند.

همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل

آن صورتِ زیبا، همچون گلی که از گل می‌روید، پیش چشمان او پدیدار شد، مانند خیالی که ناگهان از دل آدمی سر برمی‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه به شکفتن گل از گل به معنای ظهورِ لطافت از منشأ لطیف است.

گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی

مریم از خود بی‌خود شد و در آن حالِ شیدایی، با خود گفت که باید به پناهگاه خداوند پناه ببرم.

نکته ادبی: بی‌خودی: حالتی عرفانی که در آن اختیار و هشیاری دنیوی زائل می‌شود.

زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب

زیرا آن بانوی پاکدامن عادت داشت که هنگام هجوم بلا، خود را به دنیای غیب و پناهگاه الهی بسپارد.

نکته ادبی: پاک‌جیب: کنایه از عفت و پاکدامنی. هزیمت: فرار و شکست خوردن دشمن.

چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار

مریم چون جهان را برای خود ناآرام و پر از خطر دید، با درایت و خردمندی، از آن حضرتِ حق برای خود دژ و حصاری ساخت.

نکته ادبی: حازمانه: از سر حزم و احتیاط. حضرت: در اینجا به معنای پیشگاه الهی.

تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش

تا اینکه در لحظه مرگ، قلعه‌ای مستحکم داشته باشد که دشمن (نفس یا شیطان) نتواند به مقصد و جان او دست یابد.

نکته ادبی: حصن: قلعه و پناهگاه.

از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید

او پناهگاهی بهتر از حمایت حق نیافت و نزدیک همان دژِ معنوی، جایگاهی برای آسودن برگزید.

نکته ادبی: یورتگه: جایگاه و منزلگاه. این واژه مغولی است که در فارسی کهن رواج داشته.

چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز

چون مریم آن غمزه و اشاراتِ عقل‌سوز را دید که جگرها را مانند تیر می‌درید و مجروح می‌کرد.

نکته ادبی: غمزه: اشاره چشم و ناز. تیردوز: تیرانداز یا سوراخ‌کننده با تیر.

شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده

جلوه‌ای که شاهان و لشکریان در برابرش گوش به فرمانند و خردمندان عالم در برابرش حیران و مدهوش گشته‌اند.

نکته ادبی: حلقه در گوش: کنایه از مطیع و بنده بودن. خسروان هوش: بزرگان خرد.

صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق

صدها هزار پادشاه که بنده او هستند و ماه‌ها و خورشیدهای آسمان در برابرش شرمگین و ناچیز شده‌اند.

نکته ادبی: بدر: ماه کامل. دق: کنایه از لاغر شدن و بی‌رنگ شدن در برابر تابش نور حق.

زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند

حتی ناهید (ستاره زیبا) جرأت نمی‌کند در برابرش دمی بزند و 'عقل کُل' نیز وقتی آن زیبایی را می‌بیند، خاموش می‌ماند.

نکته ادبی: زهره: سیاره ناهید که نماد زیبایی و موسیقی است. کم زدن: کنایه از سکوت و اظهار کوچکی کردن.

من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست

من چه بگویم؟ چرا که زبان مرا دوخته‌اند و آن نورِ حقیقت، تمامِ فضای دم‌زدن و سخن گفتنِ مرا سوخته است.

نکته ادبی: مرا در دوخته‌ست: کنایه از ناتوانی در بیان و سکوت اجباری.

دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا

من تنها دودِ آن آتش هستم و نشانه‌ای از آنم. از آن شاهِ باطل‌ناپذیر، ما باید بگذریم و عبور کنیم.

نکته ادبی: دود نار: استعاره از اینکه سخن شاعر، تنها سایه‌ای کمرنگ از آن حقیقت است.

خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل

برای خورشید هیچ دلیلی جز نورِ گسترده و همیشگی‌اش وجود ندارد؛ خورشید خود، دلیلِ خویش است.

نکته ادبی: اشاره به استدلال عرفانی که وجود خداوند نیاز به برهان ندارد، زیرا خود عینِ ظهور است.

سایه کی بود تا دلیل او بود این بستش کع ذلیل او بود

سایه چگونه می‌تواند دلیلِ خورشید باشد؟ هر که سایه را دلیل بداند، ذلیل و فرومایه است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عقل جزئی (سایه) ناتوان از اثبات حق (خورشید) است.

این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست

این شکوه و جلال، خود گواه بر درستیِ خویش است و تمامِ درک‌های بشری، پیش از ظهورِ او ایجاد شده‌اند (و در برابرش ناتوانند).

نکته ادبی: سابق‌ست: اشاره به تقدم وجودی حق بر هر ادراکی.

جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ

تمام ادراک‌های بشری مانند خرهای لنگ هستند، اما او (حق) بر بادِ تند و تیزی سوار است که با سرعت حرکت می‌کند.

نکته ادبی: خدنگ: تیر راست و سریع. استعاره از سرعت مطلق حق.

گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره

اگر کسی از او بگریزد، هرگز نمی‌تواند پیرامون او را درک کند و اگر بخواهند از او فرار کنند، او پیشتر راه را بر آن‌ها بسته است.

نکته ادبی: توصیه به احاطه الهی بر تمام هستی.

جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی

تمامِ درک‌ها و اندیشه‌ها آرام و قرار ندارند؛ گاهی در پی میدان می‌دوند و گاهی در پیِ جام (لذت) هستند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری اندیشه بشری.

آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد

یکی از این اندیشه‌ها مانند پرنده‌ای خیالی می‌پرد و دیگری همچون تیری تیز می‌گذرد و می‌شکافد.

نکته ادبی: باز: پرنده شکاری. تیرِ معبر: تیر گذرنده.

وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان

یکی مانند کشتی بادبانی سرگردان است و دیگری دائماً در حال بازگشت و عقب‌نشینی است.

نکته ادبی: تراجع: بازگشت و عقب‌گرد.

چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور

چون آن صید (حقیقت) از دور برای اندیشه‌ها نمایان می‌شود، همه آن پرندگان (افکار) به سویش هجوم می‌برند.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق ذهن برای یافتن حقیقت.

چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند

چون آن صید ناپدید می‌شود، حیران می‌شوند و مانند جغدها به سوی هر ویرانه‌ای پرواز می‌کنند.

نکته ادبی: جغد: نماد شومی و ویران‌نشینی؛ اشاره به افکارِ بی‌حاصل.

منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز

چشمانشان منتظر است که باز شوند تا شاید دوباره آن صیدِ زیبا پدیدار گردد.

نکته ادبی: اشاره به انتظارِ ذهن برای کشف مجدد حقیقت.

چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال

وقتی طول می‌کشد، از خستگی می‌گویند: آیا آن واقعاً شکار بود یا خیال و وهمی بیش نبود؟

نکته ادبی: ملال: دلتنگی و خستگی.

مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی

مصلحت این است که لحظه‌ای بیارامند و از این استراحت، دوباره قوت و نیرو بگیرند.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ سکون پس از تلاشِ فکری.

گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز

اگر شب نبود، همه مردم از شدت حرص و آز، خود را از شور و هیجان بیش از حد، نابود می‌کردند.

نکته ادبی: اهتزاز: جنبش و شور فراوان.

از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن

برای به دست آوردن سود و ثروتِ بیشتر، هر کسی بدن خود را به سختی و نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: سوختن: کنایه از فرسودگی جسم و جان.

شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی

شب مانند گنجی از رحمت است تا مردم ساعتی از حرصِ خویش رهایی یابند.

نکته ادبی: شب: استعاره از زمانِ سکوت، استراحت و بازگشت به باطن.

چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو

ای سالک، وقتی حالت 'قبض' (دل‌تنگی و تنگیِ روحی) به سراغت آمد، نگران مباش که این به صلاح توست.

نکته ادبی: قبض: اصطلاح عرفانی به معنای انقباض روحی که با غم همراه است.

زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد

زیرا برای مخارجِ آن حالتِ 'بسط' و گشایش، باید درآمدی از طریق اعتدال و انضباط اندوخته باشی.

نکته ادبی: دخل و خرج: استعاره مالی برای تبیینِ رابطه هزینه معنوی و دستاورد روحانی.

گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی

اگر همیشه فصل تابستان بود، سوزش خورشید تمام بوستان را از بین می‌برد.

نکته ادبی: تابستان: استعاره از حالت 'بسط' (شادی و گشایش).

منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن

خورشیدِ همیشگی، گیاهان را از ریشه می‌سوزاند و دیگر هیچ گیاه تازه‌ای نمی‌رویید.

نکته ادبی: تفسیرِ اینکه شادیِ مداوم، نفس را مست و نابود می‌کند.

گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست

اگر زمستان (حالت قبض) چهره در هم کشیده است، اما دلسوز است؛ تابستان اگرچه خندان است، اما سوزاننده است.

نکته ادبی: دی: زمستان (نماد قبض). صیف: تابستان (نماد بسط).

چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین

وقتی حالت قبض آمد، در درونش گشایش و بسط را ببین و شاد باش و اخم نکن.

نکته ادبی: جبین: پیشانی. چین در جبین: کنایه از اخم کردن.

کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش

کودکان از ظواهر می‌خندند و دانایان از باطن نگران‌اند؛ غم در جگر است و شادی در سطح و ظاهر.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت نگاه سطحی و نگاه عمیق.

چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست

چشم کودک مانند خر در آخور است (فقط به فکر علف است) اما چشم عاقل به فکرِ عاقبت کار است.

نکته ادبی: آخور: کنایه از دنیا و مادیات.

او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف

کودک در پایان، علف چرب و خوشمزه می‌بیند و عاقل، مرگ و نابودی را که قصاب در پایان کار رقم می‌زند، می‌بیند.

نکته ادبی: قصاب: استعاره از مرگ یا تقدیر الهی.

آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد

آن علفی که قصاب داد، تلخ است و او برای گوشتِ ما، ترازویی قرار داده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذت‌های دنیوی فریبنده هستند.

رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا

برو و از حکمت تغذیه کن؛ علفی که خداوند بدون هیچ غرض و چشم‌داشتی به تو بخشیده است.

نکته ادبی: غرض: منظورِ مادی و شخصی.

فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه

تو نان را به عنوان رزق فهمیدی نه حکمت را؛ در حالی که خداوند گفت از رزقِ من بخورید (و مقصودش رزقِ روحانی بود).

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن: 'کلوا من رزقه'. رهی: بنده و سالک.

رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت

رزقِ حقیقیِ الهی در جایگاه والا، همان حکمت است که هرگز گلوگیر و زیان‌بار نمی‌شود.

نکته ادبی: گلوگیر: اشاره به لقمه‌ای که در گلو گیر می‌کند (فناپذیری نان).

این دهان بستی دهانی باز شد کو خورندهٔ لقمه های راز شد

این دهانِ جسمانی را ببند تا دهانِ روحانی باز شود؛ دهانی که لقمه‌های حکمت و راز می‌خورد.

نکته ادبی: دهان بستن: سکوت و ترک لذت‌های جسمانی.

گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوردی

اگر از شیرِ دیو (لذت‌های نفسانی) خود را جدا کنی، در دوران از شیر گرفتن، نعمت‌های بسیار خواهی چشید.

نکته ادبی: فطام: از شیر گرفتن.

ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام

من شرحِ این جوشش و رشد را نیمه‌کاره رها کردم؛ بقیه را از حکیم غزنوی (سنایی) بشنو و تمام کن.

نکته ادبی: اشاره به سنایی غزنوی، شاعر بزرگ عارف مسلک که مولوی بسیار تحت تأثیر او بود.

در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین

در کتابِ الهی‌نامه، آن حکیمِ دانا به اسرارِ غیب و پیشوای عارفان، این حقیقت را چنین شرح و تفسیر کرده است.

نکته ادبی: حکیم غیب اشاره به عارفی کامل است که به اسرارِ باطنی واقف است.

غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر

اندوهِ سازنده را در آغوش بگیر و از خوردنِ خوراک‌هایی که غمِ تو را افزایش می‌دهند دوری کن؛ زیرا انسانِ خردمند اهلِ غم خوردن برای کمال است، اما کودک و نابالغ تنها به دنبالِ لذت و شیرینیِ زودگذر است.

نکته ادبی: غم خوردن در اینجا به معنایِ رنجِ آگاهانه برای معرفت است، نه اندوهِ بیهوده.

قند شادی میوهٔ باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست

شادیِ کاذب، ثمره‌ی تلخِ باغِ اندوهِ دنیوی است؛ در واقع آن شادیِ زودگذر، زخمی بر روح است و این غمِ الهی، دارویِ شفابخشِ جانِ توست.

نکته ادبی: تقابلِ زخم و مرهم برای نشان دادنِ تفاوتِ شادیِ دنیوی و غمِ عرفانی است.

غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق

هرگاه غم را دیدی، آن را از سرِ عشق و تسلیم بپذیر؛ درست همان‌طور که از بالای تپه‌ای مرتفع به شهرِ دمشق نگاه می‌کنی، از جایگاهِ رفیعِ معرفت به غم بنگر تا زیبایی‌های نهفته در آن را ببینی.

نکته ادبی: دمشق در اینجا نمادِ دیدنِ کلیتِ حقیقت از منظری بالاتر است.

عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی

فردِ خردمندِ سطحی، انگور را فقط انگور می‌بیند (ظاهر)، اما عاشقِ حقیقت از دلِ نیستی و رنج، حقایقِ والایی را مشاهده می‌کند که دیگران نمی‌بینند.

نکته ادبی: معدوم شی، اشاره به نگاهِ شهودی دارد که از بطنِ عدم، وجودِ حق را می‌بیند.

جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر

دو باربر را دیدم که پریروز بر سرِ حملِ بار با هم می‌جنگیدند؛ تو این بارِ رنج را به من واگذار تا من همچون شیری نیرومند آن را به دوش بکشم.

نکته ادبی: شیر استعاره از قدرتِ روحیِ عارف در تحملِ سختی‌هاست.

زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود

دلیلِ این نزاع این بود که آن‌ها در آن رنج و سختی، سودی عظیم می‌دیدند، بنابراین هر یک می‌کوشید تا حملِ بار را از دستِ دیگری برباید.

نکته ادبی: این بیت توجیهِ روانیِ بیتِ پیشین است که چرا عارفان مشتاقِ رنج هستند.

مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو

پاداشی که خداوند می‌دهد کجا و مزدِ دنیویِ بی‌ارزش کجا؟ آن پاداشِ الهی گنجی گران‌بهاست و این مزدِ مادی به اندازه‌ی سکه‌ای ناچیز (تسو) کم‌ارزش است.

نکته ادبی: تسو به معنایِ کوچک‌ترین واحدِ پول و کنایه از حقارتِ دنیاست.

گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مردریگ

گنجِ معنوی که حتی وقتی در خواب (فنا) هستی با توست، داراییِ حقیقی است؛ نه آن ثروتی که با تو نمی‌ماند و پس از مرگ، میراثِ دیگران می‌شود.

نکته ادبی: مردریگ به معنایِ میراثِ مردگان است.

پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود

این گنجِ معنوی پیشاپیشِ تابوتِ تو حرکت می‌کند و در تنهاییِ قبر و غربتِ عالمِ پس از مرگ، همدم و مونسِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: جنازه در اینجا استعاره از پایانِ حیاتِ دنیوی و ورود به عالمِ معناست.

بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش

برای روزی که مرگِ جسمانی فرامی‌رسد، از همین حالا (در زمانِ حیات) روحِ خود را بمیران تا بتوانی با عشقِ ازلی و ابدی، هم‌نشین و هم‌سفر شوی.

نکته ادبی: خواجه‌تاش به معنایِ هم‌طراز و هم‌نشین است.

صبر می بیند ز پردهٔ اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد

صبر و پایداری در مسیر، حجاب را از روی اراده‌ی الهی برمی‌دارد و چهره‌ی گلنارگون و زلفانِ دلربایِ مقصود را به تو نشان می‌دهد.

نکته ادبی: گلنار کنایه از زیبایی و سرخیِ گلِ انار و نمادِ جمالِ یار است.

غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد

غم برای انسانِ حقیقت‌جو مانندِ آینه‌ای است؛ چرا که در دلِ این ضد (غم)، زیباییِ ضدِ دیگر (شادی و وصال) را به تو نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ تقابل و تضاد که کمالِ هر چیز در گروِ شناختِ ضدِ آن است.

بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر

پس از پایانِ رنج و غم، نوبت به مرحله‌ی متضادِ آن، یعنی گشایش، رهایی، کر و فر و قدرتِ عمل می‌رسد.

نکته ادبی: کر و فر کنایه از فعالیت و جنبشِ با نشاط است.

این دو وصف از پنجهٔ دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین

این دو حالت (غم و شادی) را در قبض و بسطِ انگشتانِ دستِ خود ببین؛ یقین بدان که پس از بستنِ مشت، باز شدنِ آن امری حتمی است.

نکته ادبی: قبض و بسط اصطلاحاتِ مهمِ عرفانی به معنایِ گرفتگی و گشایشِ روحی است.

پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا

اگر دست همیشه بسته (در حالِ قبض) بماند یا همیشه باز (در حالِ بسط) باشد، آن دست ناکارآمد و بیمار محسوب می‌شود.

نکته ادبی: مبتلا در اینجا به معنایِ دچارِ نقص یا بیماری است.

زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم

کار و بارِ آدمی با این دو حالت سامان می‌یابد و همانندِ دو بالِ پرنده، هر دو حال برای پروازِ روحِ او ضروری و مهم هستند.

نکته ادبی: تمثیلِ بال‌های پرنده برای نشان دادنِ ضرورتِ توأمانِ غم و شادی.

چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان

هنگامی که مریم در لحظاتِ سختِ زایمان و دوری از مردم دچارِ اضطراب شد، درست مانندِ ماهی که از آب جدا شده و در اضطراب و تکاپوست.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ حضرت مریم و تشبیه به ماهی که نمادِ بی‌آرامیِ روحِ دور از وطنِ اصلی است.