مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ

مولوی
من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه
قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست
انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان
مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر
گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست
در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد
ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست
این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خندهٔ او گریه فخرش جمله ننگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در بیانی تمثیلی و عرفانی به ماهیت زندان‌گونه جهان مادی و بدن انسان اشاره دارند. شاعر می‌کوشد تضاد میان روحِ متعالی و نامتناهیِ آدمی با محدودیت‌های دنیای خاکی را به تصویر بکشد و نشان دهد که روحِ انسان در این دنیا در غربت و تنگنا به سر می‌برد و تنها با مرگ یا رهایی از قیود نفسانی است که به جایگاه اصلی خود یعنی «لامکان» باز می‌گردد.

کلامِ شاعر بر این حقیقت تأکید دارد که دنیا در ظاهر فریبنده و وسیع است، اما در باطن برای جانِ آگاه، قفسی بیش نیست. بدین‌سان، زندگی در این دنیا در واقع یک سیرِ تکاملی است که انسان در آن از وضعیتی ابتدایی به آگاهی می‌رسد تا دریابد که برای بقای ابدی، باید از تنگنایِ ماده و جسمِ خاکی که چون گور برای مردگانِ متحرک است، رهایی یابد.

معنای روان

من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

در آغاز، همچون حضرت آدم، وجودم در زندانِ غم و اندوه گرفتار بود؛ اما اکنون نسلِ معنوی من تمام عالم را فراگرفته و از این قفس رها شده است.

نکته ادبی: واژه «کرب» در اینجا به معنای اندوهِ گران و گرفتاریِ شدید است که ریشه در اصطلاحاتِ کهنِ عرفانی دارد.

من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه

من در این دنیایِ تاریک و پست، چون گدایی بودم که در چاهِ طبیعت گرفتار است؛ اکنون که به حقیقتِ پادشاهیِ وجود خود رسیده‌ام، نیاز به جایگاهی شایسته و بلند (قصر) دارم.

نکته ادبی: «چاه» در اینجا استعاره از عالمِ ماده و طبیعت است که روح را در خود حبس کرده است.

قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست

قصرها، جایگاهِ شایسته‌ی پادشاهانِ حقیقی (ارواحِ والا) هستند، در حالی که برای کسانی که روح‌شان مرده و اسیرِ دنیای فانی است، تنها گور، خانه‌ی مناسبی محسوب می‌شود.

نکته ادبی: واژه «مانس» به معنای مونس و جایگاهِ الفت و هم‌نشینی است که در ادبیاتِ کهن کاربردِ خاص دارد.

انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان

پیامبران و اولیای الهی، به دلیلِ وسعتِ روح‌شان، این جهان را تنگ و محدود یافتند و همچون پادشاهان که از جایگاهِ حقیر دوری می‌کنند، به عالمِ بی‌پایانِ معنوی کوچ کردند.

نکته ادبی: «لامکان» اصطلاحی عرفانی برای اشاره به عالمِ ماورای مادی است که در آن قیودِ زمانی و مکانی وجود ندارد.

مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر

این دنیا برای کسانی که از نظر معنوی مرده‌اند، بزرگ و باشکوه جلوه می‌کند؛ ظاهرش پر زرق و برق اما در باطن بسیار تنگ و محدود است.

نکته ادبی: «زفت» صفتِ کهنی به معنای بزرگ، درشت و پرحجم است که در تقابل با «تنگ» به کار رفته است.

گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست

اگر این دنیا تنگ و خفقان‌آور نیست، پس این همه ناله و فغان از چیست؟ چرا هر کس که عمرِ طولانی‌تری در آن داشته، همچون پیری که پشتش خمیده، در رنج و فشار قرار گرفته است؟

نکته ادبی: «دو تا شدن» کنایه از خمیدگیِ پشت بر اثر پیری، فرسودگی و رنج‌های مداومِ دنیوی است.

در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد

در لحظه‌ی خواب که روح از قیدِ جسم آزاد می‌شود، ببین که چگونه جانِ آدمی از رهایی و شادی در آن عالمِ دیگر سرشار می‌شود.

نکته ادبی: خواب در اینجا به عنوان تمثیلی از مرگِ کوچک و رهاییِ موقتِ روح از قفسِ تن به کار رفته است.

ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست

انسانِ ستمگر با رهایی از جبرِ طبیعتِ مادی، از بندِ خود رها شد و آن کس که در زندانِ دنیوی بود، حتی از فکرِ اسارتِ خود نیز خلاصی یافت.

نکته ادبی: «طبیعت» در اینجا به معنای ذاتِ خاکی و هوس‌های نفسانی است که چون بند بر پایِ روح است.

این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ

این زمین و آسمان که در ظاهر بسیار وسیع و پهناور به نظر می‌رسند، در لحظه‌ی مرگ و انتقال به عالم دیگر، برای انسان بسیار تنگ و ناچیز می‌نمایند.

نکته ادبی: «مناخ» در اینجا به معنای زمانِ فرود آمدن، سکنی گزیدن و کنایه از زمانِ مرگ و انتقالِ نهایی است.

جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خندهٔ او گریه فخرش جمله ننگ

جسمِ خاکی، زندانی است که با وجود وسعتِ ظاهری، بسیار تنگ و خفه‌کننده است؛ شادی و خنده‌اش در باطن گریه و حسرت است و هر چه در آن به آن ببالد، در حقیقت مایه‌ی ننگ و شرمساری اوست.

نکته ادبی: «بند» واژه‌ای کهن برای زنجیر و قید است که در اینجا برای جسمِ مادی به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

کنایه قصر باید بهر شاه

کنایه از شایستگیِ روحِ متعالی برای دستیابی به مقامات بلندِ معنوی که درخورِ ذاتِ الهیِ انسان است.

تضاد ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر

تضاد میان جلوه‌ی فریبنده‌ی دنیا (زفت) و حقیقتِ محدود و خفقان‌آورِ آن (تنگ).

تمثیل جسم بند آمد

تشبیه جسم به زندان برای روحِ انسان که ماهیتِ اصلیِ آن آزادی و رهایی است.

کنایه دو تا شد

کنایه از پیری، فرسودگی و خستگیِ مفرط ناشی از ماندنِ طولانی در بندِ دنیا.

استعاره لامکان

استعاره از عالمِ معنا و رهایی از تمامی قیودِ فیزیکی و مادی که مقصدِ نهاییِ جانِ آدمی است.