مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را

مولوی
گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان
سوی مردن کس برغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود
لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه
خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب
آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب
الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا
الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا
هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگیست پیش زنگی آینه هم زنگیست
آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رستست ار نکویست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیرت از خودست
گر بخاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قزدری خود رشته ای
دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا
مزد مزدوران نمی ماند بکار کان عرض وین جوهرست و پایدار
آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیمست و زرست و طبق
گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی
تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام
تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر
او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را بعود
نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا
مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم
تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی
یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو
هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را
چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت
چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق
حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا
چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات
آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود
ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین
این سببها آن اثرها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند
این سببها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود
هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی
چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست
می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو
آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان
آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند
چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست
چون ز خشم آتش تو در دلها زدی مایهٔ نار جهنم آمدی
آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود
آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند
آن سخنهای چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت
اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیزت گشت یار
وعدهٔ فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو
منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز
کآسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی
خشم تو تخم سعیر دوزخست هین بکش این دوزخت را کین فخست
کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور
گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکسترست
آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین
تا نبینی نور دین آمن مباش کاتش پنهان شود یک روز فاش
نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس
آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او
سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند
مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند
هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن بهم ماننده اند
همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست
هر دو دلالان بازار ضمیر رختها را می ستایند ای امیر
گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس
ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به تبیین ماهیت مرگ و کیفیت بازگشت اعمال انسان در جهان دیگر می‌پردازد. مولانا معتقد است که مرگ برای همگان پدیده‌ای یکسان و هولناک نیست، بلکه آینه‌ای است که تصویر درونیِ فرد را به خود او بازمی‌گرداند. هرآنچه انسان در دوران حیات خود می‌کارد، در جهان دیگر در سیمایی تازه و متناسب با ذات آن عمل، ظاهر می‌شود.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع، اثبات می‌کند که بهشت و دوزخ و تجربیات پس از مرگ، ساخته و پرداخته‌ی نفس و رفتارهای خود انسان در این دنیاست. بدین ترتیب، ترس از مرگ ناشی از زشتیِ درون فرد است و ایمان و آرامش در هنگام مواجهه با مرگ، ثمره‌یِ جانِ روشن و اعمالِ نیکوی مؤمن است.

معنای روان

گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان

حضرت حمزه (به عنوان نمونه‌ی انسانی آگاه) می‌گوید: آن زمان که جوان بودم، مرگ را به معنای پایانِ همه چیز و وداع همیشگی با این دنیا می‌دیدم.

نکته ادبی: وداع در اینجا کنایه از نیستی و نابودی است که دیدگاه انسان غافل است.

سوی مردن کس برغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود

چه کسی با میل و رغبت به سوی مرگ می‌رود؟ هیچ‌کس داوطلبانه خود را به دهان اژدها نمی‌اندازد (اشاره به تصور ترسناک از مرگ).

لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون

اما اکنون، به واسطه‌ی نورِ معرفت محمدی، دیگر اسیر و خوارِ این دنیای فانی نیستم و مرگ را پایان نمی‌بینم.

نکته ادبی: زبون شدن کنایه از ذلیل و ناتوان بودن در برابر دنیاست.

از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه

از دیدگاه باطنی، من لشکرگاهِ الهی را می‌بینم که از نور حق پر شده است و دیگر هراسی از تنهایی یا فنا ندارم.

نکته ادبی: لشکرگاه شاه استعاره از عالم غیب و حضور الهی است.

خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب

سپاهِ الهی را در خیمه‌های پی‌درپی و منظم می‌بینم و شکرگزارم که خداوند مرا از خواب غفلت بیدار کرد.

نکته ادبی: طناب اندر طناب کنایه از پیوستگی و استحکامِ نظام عالم معناست.

آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست

کسی که مردن را هلاک و نابودی می‌پندارد، دستورش «لا تُلْقوا» (خود را به هلاکت نیندازید) است، زیرا از آن می‌ترسد.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۹۵ سوره بقره.

و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب

اما کسی که مرگ را دریچه‌ای به سوی حقیقت و گشایش می‌بیند، خطابِ «سارِعوا» (به سوی مغفرت بشتابید) شامل حال اوست.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۳۳ سوره آل‌عمران؛ فتحِ باب استعاره از گشایشِ راهِ وصال است.

الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا

ای کسانی که مرگ را خطر می‌بینید، حذر کنید و ای کسانی که حشر و قیامت را در پیش می‌بینید، برای دیدار حق بشتابید.

الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا

ای کسانی که در مرگ، لطف و رحمت خدا را می‌بینید، شادی کنید و ای کسانی که در آن قهر و جلال الهی را می‌بینید، اندوهناک باشید.

هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی

هر که یوسفِ جمال الهی را در مرگ دید، جان خود را فدایش کرد و هر که گرگِ درنده پنداشت، از هدایت روی گرداند.

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

ای پسر، مرگِ هر کس همرنگِ سیرت و درونیات خودِ اوست؛ برای دشمنِ خدا، دشمن است و برای دوستِ خدا، دوست و همراه.

پیش ترک آیینه را خوش رنگیست پیش زنگی آینه هم زنگیست

آینه در برابر تُرک، رنگِ روشن دارد و در برابر زنگی، رنگِ تیره می‌نماید؛ مرگ نیز بازتابِ خودِ ماست.

نکته ادبی: تمثیل آینه که یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم در عرفان مولانا برای توصیف رابطه‌ی عالم و آدم است.

آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

آنچه که از آن می‌ترسی و از مرگ فرار می‌کنی، در حقیقت ترسِ تو از خودت و کردارت است؛ هوشیار باش.

روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ

چهره‌ی زشتِ مرگ که می‌بینی، در واقع چهره‌ی زشتِ خودِ توست. جان تو مانند درخت است و مرگ، برگ و میوه‌ی آن درخت است.

نکته ادبی: استعاره از درخت و برگ که نشان‌دهنده‌ی رابطه‌ی ماهوی بینِ وجودِ آدمی و مرگ است.

از تو رستست ار نکویست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیرت از خودست

اگر مرگ بد است یا خوب، حاصلِ خودِ توست؛ تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌های باطن تو از خودت سرچشمه می‌گیرد.

گر بخاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قزدری خود رشته ای

اگر پارچه‌ای خشن (بخاری) بافته‌ای، خودت آن را کشته‌ای و اگر حریر نرمی بافته‌ای، باز هم خودت بافته‌ای؛ پس از مرگ گله نکن.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل قدیمی در مورد بافتن پارچه که کنایه از کردار آدمی است.

دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا

بدان که عمل و جزا همیشه هم‌شکل نیستند؛ هیچ خدمتی دقیقاً شبیه مزدِ نهایی نیست (پاداش فراتر از عمل است).

مزد مزدوران نمی ماند بکار کان عرض وین جوهرست و پایدار

مزدِ کارگر، شبیه کارِ او نیست؛ زیرا کار، عَرَض (ناپایدار) است و مزد، جوهر (پایدار) است.

آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیمست و زرست و طبق

کار، سختی و عرق ریختن است، اما پاداش، طلا و سیم و ظرف‌های پر از نعمت است (تفاوتِ در ماهیت).

گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی

اگر به تو تهمتی زده شد، بدان که در پیِ دعایِ مظلومی است که تو به او ستمی کرده‌ای.

تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام

تو می‌گویی من بی‌گناهم و به کسی تهمت نزده‌ام، اما نمی‌دانی که نتیجه‌ی کدام عملت است.

تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر

تو گناهی کرده‌ای که شکل دیگری دارد؛ دانه را کشتی، اما محصول شبیه دانه نیست (دانه گندم است و خوشه چیزی دیگر).

او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را بعود

کسی زنا کرد و جزا صد تازیانه خورد، اکنون می‌گوید من که کسی را با چوب نزدم که این بلا به سرم آمد؟

نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا

آیا بلا، جزای همان زنا نبود؟ تازیانه که شبیه عمل زنا نیست، اما نتیجه‌ی آن است.

مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم

ای حکیم، مارِ افعی که شبیه عصا نیست، اما عصای موسی شد؛ درد هم که شبیه دوا نیست، اما آن را درمان می‌کند.

تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی

عصایی که به آب انداختی، تبدیل به موجودی بزرگ و با شکوه شد.

یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو

چرا از این تغییر تعجب می‌کنی؟ مگر آبِ نطفه‌ی تو، تبدیل به انسان نشد؟ آیا فرزند شبیه نطفه است؟

هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را

آیا نطفه به فرزند شباهت ظاهری دارد؟ خیر؛ پس اعمال تو نیز به پاداش‌هایت شباهت ظاهری ندارند.

چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت

وقتی انسان با خلوص سجده کرد، آن سجده در عالم معنا تبدیل به بهشت و باغ شد.

چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق

وقتی حمد و سپاس از دهانش خارج شد، خداوند آن را به پرنده‌ای بهشتی تبدیل کرد.

حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا

حمدِ تو دیگر به صورتِ کلمه باقی نمی‌ماند، بلکه به پرنده‌ای تبدیل می‌شود، اگرچه از نطفه‌ی باد و هوا ساخته شده باشد.

چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات

وقتی از دست تو بخشش و زکات بیرون آمد، آن بخشش در آن جهان به درخت و گیاهانِ بهشتی بدل شد.

آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود

صبر تو به جوی آبِ بهشت بدل شد و محبت و دوستی تو به جوی شیرِ خلد تبدیل گشت.

ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین

لذتِ عبادت تو تبدیل به جوی عسل و مستیِ شوقِ تو به جوی شرابِ طهور بدل شد.

این سببها آن اثرها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند

این نتایج، دیگر شبیه آن اعمالِ اولیه نیستند و کسی جز اهل دل نمی‌داند که خداوند چگونه آن‌ها را دگرگون کرده است.

این سببها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود

چون این اسباب و اعمال به فرمان و اراده‌ی تو بودند، آن چهار جوی بهشت نیز به فرمان تو روان شدند.

هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی

هر جا که بخواهی آن‌ها را روان می‌کنی؛ آن صفت‌ها (اعمال) وقتی در اختیار تو بود، اکنون نتایجش نیز در اختیار توست.

چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست

تو که اکنون بر نفسِ خود فرمانروایی، نسلِ آن اعمال نیز فرمان‌بردار تو خواهند بود.

می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو

فرزندی که از تو زاده شده، به امر تو می‌دود، چرا که بخشی از وجود توست.

آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان

آن صفاتِ اخلاقی که در دنیا به فرمان تو بودند، در آخرت نیز آن جوی‌های روان در فرمان تو خواهند بود.

آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند

آن درختانِ بهشتی فرمان تو را می‌برند، زیرا آن درختان از صفاتِ نیکوی تو ساخته شده‌اند.

چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات

چون این صفات در دنیا تابعِ تو بودند، در آن جهان نیز نتایج‌شان تابعِ تو خواهند بود.

چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست

وقتی از دست تو زخمی بر مظلومی نشست، در آن جهان درختی به نام زقوم از آن رویید.

چون ز خشم آتش تو در دلها زدی مایهٔ نار جهنم آمدی

وقتی با خشم، آتش به دل‌ها زدی، خودت مایه‌ی آتشِ جهنمِ خویش شدی.

آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود

آتشی که تو در دنیا افروختی و سوزاننده بود، در آخرت نیز همان آتش، مردم‌سوز خواهد بود.

آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند

آتشِ تو در دنیا به قصد مردم بود، پس آتشی که در آخرت از آن می‌زاید نیز به مردم آسیب می‌زند.

آن سخنهای چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت

سخن‌های تند و گزنده‌ات که مثل مار و کژدم بود، اکنون در آن جهان واقعاً به مار و کژدم تبدیل شده و تو را می‌گزند.

اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیزت گشت یار

اولیاء خدا را در دنیا چشم‌انتظار گذاشتی، اکنون همان انتظارِ تلخ، یار و همدمِ تو در روز رستاخیز گشته است.

وعدهٔ فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو

وعده‌هایی که برای فردا و پس‌فردا می‌دادی (امروز و فردا کردن کارها)، اکنون تبدیل به انتظارِ طاقت‌فرسایِ روزِ حشر شده و مایه وایِ توست.

منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز

در آن روزِ طولانیِ قیامت، تو منتظرِ حساب و کتاب خواهی ماند، در حالی که آفتابِ سوزان، جانت را می‌گدازد (همان‌گونه که دیگران را در انتظار گذاشته بودی).

کآسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی

تو که همواره در آرزوی بهشت بودی، غافل بودی که با هر کردارت در حقیقت بذری برای آینده خود می‌کاشتی و مسیری را برای خود ترسیم می‌کردی.

نکته ادبی: «منتظر می‌داشتی» کنایه از چشم‌داشتن و امید بستن به پاداش است. «تخم فردا» استعاره از اعمال و نتایجِ اخروی است.

خشم تو تخم سعیر دوزخست هین بکش این دوزخت را کین فخست

خشمِ تو، همان بذرِ آتشِ دوزخ است؛ پس این آتشِ خشم را که مایه غرورِ کاذبِ توست و تو به آن می‌بالی، در نطفه خفه کن و از بین ببر.

نکته ادبی: «سعیر» به معنای شعله برافروخته و دوزخ است. «فخست» به معنای فخر و بالیدن است که در اینجا اشاره به خشمِ برآمده از غرور دارد.

کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور

خاموش کردنِ این آتشِ خشم، تنها با نورِ ایمان میسر است؛ همان‌طور که در حکمت گفته‌اند: نورِ ما آتشِ ما را خاموش کرد و ما سپاسگزاریم.

نکته ادبی: بیت دارای یک جمله عربی است که به ماهیتِ نورانیِ ایمان به عنوانِ تنها راهِ دفعِ آتشِ خشم اشاره دارد.

گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکسترست

اگر بدونِ داشتنِ نورِ حقیقیِ ایمان، بخواهی به زور بردباری پیشه کنی و خشمت را پنهان کنی، این آتش همچنان در وجودت زنده است و تنها زیرِ خاکسترِ ظاهرِ تو پنهان شده است.

نکته ادبی: «حلم» به معنای بردباری است. تقابلِ «آتش» و «خاکستر» برای نشان دادنِ سرکوبِ ناقصِ خشم است.

آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین

این بردباریِ ظاهری، تنها تکلف و نقش‌بازی است؛ آگاه باش که آتشِ خشم را هیچ‌چیز جز نورِ دین و معرفتِ واقعی خاموش نمی‌کند.

نکته ادبی: «تکلف» به معنای به زحمتِ خود انداختن برای نمایشِ صفتی که در باطن نیست.

تا نبینی نور دین آمن مباش کاتش پنهان شود یک روز فاش

تا زمانی که نورِ دین و بصیرت را در خود نیافته‌ای، از امنیتِ خویش مطمئن مباش؛ زیرا آتشِ پنهانِ خشم، سرانجام روزی آشکار خواهد شد و تو را می‌سوزاند.

نکته ادبی: «آمن مباش» یعنی ایمن و آسوده‌خاطر نباش.

نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس

بدان که نورِ ایمان همچون آب است؛ پس خود را با آن همراه کن و وقتی که حقیقتِ ایمان در تو باشد، دیگر از آتشِ خشم هراسی نداشته باش.

نکته ادبی: «چفس» در اینجا به معنای چسبیدن و ملازم شدن است.

آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او

آب، آتش را خاموش می‌کند، اما آتشِ خشم چنان است که از شدتِ میل به سوختن، حتی نسل و فرزندانِ خود را نیز خاکستر می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از ماهیتِ ویرانگرِ خشم که در نهایت به خودِ فرد و اطرافیانِ او آسیب می‌زند.

سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند

به سوی آن اولیایِ حق که همچون مرغابیان اهلِ آبِ حیات‌اند روی بیاور تا تو را نیز به این دریایِ معرفت و حیاتِ ابدی بکشانند.

نکته ادبی: «مرغابیان» استعاره از عارفان و راهنمایانِ معنوی است که در دریایِ معرفت غوطه‌ورند.

مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند

اگرچه مرغِ خاکی (مردمِ عادی) و مرغِ آبی (عارفان) ظاهری شبیه به هم دارند، اما در باطن با یکدیگر ضد هستند، همان‌طور که آب و روغن با هم نمی‌آمیزند.

نکته ادبی: تمثیلِ «آب و روغن» برای بیانِ عدمِ تجانسِ میانِ صاحبانِ معرفت و اهلِ دنیا.

هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن بهم ماننده اند

هر گروهی بنده و پیروِ خاستگاهِ اصلیِ خویش است؛ پس در تشخیصِ آن‌ها بسیار احتیاط کن، چرا که در ظاهرِ امر بسیار به هم شبیه‌اند.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ دقت در یافتنِ پیرِ حقیقی و تشخیصِ آن از مدعیان.

همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست

همان‌طور که وسوسه‌هایِ شیطانی و الهاماتِ رحمانی، هر دو در ذهنِ تو به صورتِ فکر پدیدار می‌شوند، هرچند معقول به نظر می‌رسند، اما در اصل با هم تفاوتِ بنیادین دارند.

نکته ادبی: «وحی الست» اشاره به پیام‌هایِ الهی و عهدِ ازلی است.

هر دو دلالان بازار ضمیر رختها را می ستایند ای امیر

هر دویِ این‌ها (وسوسه و الهام) در بازارِ ذهنِ تو ادعایِ نیکی دارند و هر کدام سعی می‌کنند کالایِ فکریِ خود را ارزشمند جلوه دهند.

نکته ادبی: بازارِ ضمیر: استعاره از ذهن که محلِ جولانِ افکارِ مختلف است.

گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس

اگر تو صرافِ دل و آشنا به تشخیصِ افکار هستی، باید تفاوتِ میانِ این دو فکر را مانندِ یک صرافِ متخصص تشخیص دهی.

نکته ادبی: «صراف» استعاره از کسی است که تخصصِ تشخیصِ سکه‌هایِ سره از ناسره را دارد (در اینجا تشخیصِ حقیقت از مجاز).

ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران

اگر تفاوتِ میانِ این دو فکر را نمی‌دانی و در شک هستی، به آن‌ها بگو که این فکرها فریبنده هستند (و به آن‌ها اعتماد نکن) و در پذیرشِ آن‌ها شتاب نکن.

نکته ادبی: «لا خلابه» به معنای «هیچ فریبی نیست» یا «این فریب است» که به عنوانِ وردی برای دفعِ وسوسه به کار می‌رود.