مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی

مولوی
کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن
آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست
تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل
موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود
چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب
چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل
آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند
این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین
این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج
این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش، شاعر با لحنی هشدارآمیز و حکیمانه، ناتوانی عقل جزئی و بشری را در قیاس و فهمِ حقایقِ غاییِ هستی بیان می‌کند. او استدلال می‌کند که انسانِ محدود، نباید با تکیه بر منطقِ ظاهری و قیاس‌های ناقص، به ساحتِ قدسیِ امورِ الهی راه یابد، چرا که این‌گونه نگرش‌ها نه‌تنها راهگشا نیست، بلکه خود حجابی ضخیم بر سرِ حقیقت می‌افکند.

در ادامه، با استناد به قصصِ کهن و نمادهای اسطوره‌ای و دینی، نشان داده می‌شود که حتی پیامبران و برگزیدگان نیز در برابرِ اسرارِ پنهانِ الهی دچار حیرت شده‌اند؛ بنابراین، ورودِ انسان‌های عادی به این میدانِ پرمخاطره و تلاش برای تحلیلِ وقایع با عینکِ تنگِ مادی، جز به گمراهی و نابودیِ معنوی و ظاهری (همانند ابلیس و قارون) نمی‌انجامد.

معنای روان

کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن

چگونه به خود اجازه می‌دهی که چنین قیاس‌ها و مثال‌های ناقصی بسازی و با آن‌ها به سوی آن درگاهِ پاک و ساحتِ بی‌نهایتِ الهی سنگ‌اندازی کنی؟

نکته ادبی: «کی» در اینجا به معنای «چگونه» است و «مثل ساختن» کنایه از قیاس‌های عقلانیِ بشری در امورِ الهی است.

آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست

حقِ آوردنِ مثل و بیانِ حقیقت، تنها در اختیارِ آن حضرت (خداوند) است؛ چرا که قیاسِ الهی نشان‌دهنده‌ی آگاهیِ کاملِ او به اسرارِ نهان و آشکار است.

نکته ادبی: «سر و جهر» متضاد یکدیگرند (پنهان و آشکار) و به علمِ محیطِ خداوند اشاره دارند.

تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل

تو که اسیرِ جزء‌نگری و محدودیت‌های بشری هستی، چه می‌دانی که حقیقتِ پنهانِ عالم چیست؟ چطور به خود جرئت می‌دهی که امورِ کلان و الهی را با مثال‌های ناچیزی مانندِ زلف و رخِ معشوق بسنجی؟

نکته ادبی: تقابل میان «کل» (عالمِ کلی و مطلق) و «جزو» (انسانِ محدود)؛ «زلف و رخ» استعاره از زیبایی‌های زمینی و ملموس است.

موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود

حضرت موسی در آن ماجرای معروف، آن شیء را عصایی ساده دید، اما در حقیقت آن نبود؛ بلکه حقیقتی مخوف (اژدها) بود که دهان به سوی او می‌گشود.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی موسی و اژدها شدن عصا؛ «اژدها» استعاره از تجلیِ حقیقتِ باطنیِ اشیاء است.

چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب

وقتی پادشاهی چون موسی از حقیقتِ پنهانِ یک چوب خبر نداشت، تو چگونه ادعا می‌کنی که حقیقتِ این دام‌های دنیوی و دانه‌های وسوسه‌انگیز را درک می‌کنی؟

نکته ادبی: «دام و حبوب» استعاره از تعلقات و وسوسه‌های دنیوی است که انسان را در بند می‌کند.

چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل

وقتی بیناییِ موسی در شناختِ آن حقیقتِ نهفته به خطا رفت، چطور یک انسانِ ناچیز و کوچک‌مایه (مانند موش) به خود اجازه می‌دهد در این مسائلِ بزرگ دخالت کند؟

نکته ادبی: «موش» استعاره از انسانِ فرومایه و بی‌بصیرت است که در برابرِ بزرگانِ دین، جایگاهی ندارد.

آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند

آن قیاس و مثالی که تو می‌سازی، سرانجام گریبان‌گیرت می‌شود و مانند اژدهایی، تک‌تکِ اجزای وجودت را می‌بلعد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: «جزو جزوت» کنایه از نابودیِ کامل و ذره‌ذره‌ی وجود انسان است.

این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین

ابلیسِ رانده‌شده از درگاهِ حق، همین مسیرِ قیاس را پیش گرفت و با استدلالِ باطلِ خود، تا ابد مغضوبِ درگاهِ الهی شد.

نکته ادبی: اشاره به خطای ابلیس که آتش را برتر از خاک دانست و قیاسی اشتباه کرد.

این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج

قارون نیز از سرِ لجاجت و غرور، به استدلالِ خود تکیه کرد و همین قیاسِ نابجا باعث شد که با تمامِ ثروت و جاه و مقامش به کامِ زمین فرو رود.

نکته ادبی: اشاره به داستان قارون و طغیان او در برابر حقیقت.

این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان

این قیاس‌های خود را مانندِ زاغ و بوم بدان؛ چرا که این‌ها پرندگانِ شوم‌اقبالی هستند که حضورشان باعثِ ویرانیِ صدها خاندان و تبار شده است.

نکته ادبی: «زاغ و بوم» نمادِ شومی و بدیمنی در ادبیات فارسی هستند که موجب ویرانی می‌شوند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح داستان موسی، ابلیس و قارون

ارجاع به قصصِ تاریخی و دینی برای اثباتِ خطرِ قیاس‌های بشری در برابرِ حقایقِ غیبی.

استعاره عصا، اژدها، دام و حبوب

عصا به عنوان ظاهرِ امور، اژدها به عنوان باطنِ مخوفِ اشیاء، و دام و حبوب به عنوان وسوسه‌های دنیوی استفاده شده‌اند.

تشبیه و نماد موش، زاغ و بوم

موش نمادِ حقارتِ انسانی در برابرِ اسرارِ بزرگ، و زاغ و بوم نمادِ بدشگونی و نابودیِ ناشی از قیاس‌های باطل.

تضاد سر و جهر، کل و جزو

استفاده از تقابل برای تأکید بر تفاوتِ علمِ مطلقِ الهی و عقلِ ناقصِ بشری.