مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا

مولوی
پس همینجا دست و پایت در گزند بر ضمیر تو گواهی می دهند
چون موکل می شود برتو ضمیر که بگو تو اعتقادت وا مگیر
خاصه در هنگام خشم و گفت و گو می کند ظاهر سرت را مو بمو
چون موکل می شود ظلم و جفا که هویدا کن مرا ای دست و پا
چون همی گیرد گواه سر لگام خاصه وقت جوش و خشم و انتقام
پس همان کس کین موکل می کند تا لوای راز بر صحرا زند
پس موکلهای دیگر روز حشر هم تواند آفرید از بهر نشر
ای بده دست آمده در ظلم و کین گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند بر ضمیر آتشینت واقف اند
نفس تو هر دم بر آرد صد شرار که ببینیدم منم ز اصحاب نار
جزو نارم سوی کل خود روم من نه نورم که سوی حضرت شوم
همچنان کین ظالم حق ناشناس بهر گاوی کرد چندین التباس
او ازو صد گاو برد و صد شتر نفس اینست ای پدر از وی ببر
نیز روزی با خدا زاری نکرد یا ربی نامد ازو روزی بدرد
کای خدا خصم مرا خشنود کن گر منش کردم زیان تو سود کن
گر خطا کشتم دیت بر عاقله ست عاقلهٔ جانم تو بودی از الست
سنگ می ندهد به استغفار در این بود انصاف نفس ای جان حر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین مفهومِ مسئولیت اخلاقی و نظارتِ درونی بر اعمال انسان می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل، نشان می‌دهد که اعضای بدن و ضمیر آدمی، نه تنها از اعمال او آگاه‌اند، بلکه در روز حساب و حتی در همین دنیا، به عنوان گواهانِ ناگزیرِ کردار او عمل می‌کنند.

در بخش دوم، ماهیتِ پُرآزار و آتشینِ «نفسِ اماره» به تصویر کشیده می‌شود. نفس، در نگاه شاعر، ذاتاً میل به بدی و شر دارد و پیوسته انسان را به سوی اصلِ خود که همان آتش و تباهی است، می‌کشاند، نه به سوی نور و کمالِ الهی.

در پایان، شاعر با نقدی بر رفتارِ ظالمانه و بی‌توبگیِ نفس، انسان را به بازنگری در خویشتن و پناه بردن به درگاه خداوند فرا می‌خواند تا از بندِ این نفسِ فریبکار و سنگدل رهایی یابد.

معنای روان

پس همینجا دست و پایت در گزند بر ضمیر تو گواهی می دهند

در همین دنیا، دست و پای تو به زیانِ کارهایی که کرده‌ای گواهی می‌دهند و این گواهی بازتاب‌دهنده‌ی نیت درونی توست.

نکته ادبی: واژه «گزند» در اینجا به معنای آسیب و گناهی است که فرد به خود یا دیگران وارد کرده است.

چون موکل می شود برتو ضمیر که بگو تو اعتقادت وا مگیر

زیرا ضمیر و وجدانِ تو مانند نگهبانی بر تو گمارده شده است تا تو را وادار به گفتن حقیقت کند و اجازه ندهد اعتقادات واقعی‌ات را پنهان کنی.

نکته ادبی: موکل شدن استعاره از نظارت دائم وجدان یا نیروهای الهی بر اعمال بشر است.

خاصه در هنگام خشم و گفت و گو می کند ظاهر سرت را مو بمو

به‌ویژه هنگام خشم و بحث و جدل، این ضمیرِ درونی، تمام اسرارِ پنهانِ تو را ذره‌ذره آشکار می‌کند.

نکته ادبی: عبارت مو به مو کنایه از دقت و جزئیات دقیق در افشای حقیقت است.

چون موکل می شود ظلم و جفا که هویدا کن مرا ای دست و پا

هنگامی که ظلم و ستم، مسئولِ کارها می‌شود، او از دست و پای تو می‌خواهد که حقایقِ پنهان را آشکار کنند.

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به ظلم که گویی خود دارای اراده‌ای برای افشای حقیقت است.

چون همی گیرد گواه سر لگام خاصه وقت جوش و خشم و انتقام

چون آن گواهِ درونی (ضمیر) زمام اختیار را به دست می‌گیرد، به‌ویژه در لحظات جوششِ خشم و انتقام‌جویی، حقیقت برملا می‌شود.

نکته ادبی: لگام گرفتن استعاره از کنترل و تسلط وجدان بر رفتار انسان است.

پس همان کس کین موکل می کند تا لوای راز بر صحرا زند

پس همان خداوندی که این گواهانِ درونی را بر اعمالِ تو گمارده است، می‌تواند در روز قیامت نیز اسرارِ پنهانِ تو را فاش سازد.

نکته ادبی: لوای راز بر صحرا زدن کنایه از آشکار کردن و فاش شدنِ مطلقِ اسرار است.

پس موکلهای دیگر روز حشر هم تواند آفرید از بهر نشر

بنابراین، برای روز قیامت، او تواناییِ آن را دارد که برای نشر و گسترشِ حقیقت، گواهانِ دیگری نیز بیافریند.

نکته ادبی: اشاره به آیات قرآن درباره گواهی اعضا و جوارح در روز حشر.

ای بده دست آمده در ظلم و کین گوهرت پیداست حاجت نیست این

ای کسی که در ظلم و کینه غرق شده‌ای، گوهر و ذاتِ تو (شرارتت) آشکار است و دیگر نیازی نیست که این‌گونه خود را پنهان کنی.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و حقیقتِ درونیِ شخص است.

نیست حاجت شهره گشتن در گزند بر ضمیر آتشینت واقف اند

نیازی نیست که با کارهایت به دنبالِ بدنامی باشی؛ همگان (یا نیروهای غیبی) بر آن ضمیرِ آتشین و سرکش تو آگاه‌اند.

نکته ادبی: ضمیر آتشین اشاره به ماهیتِ شیطانی و سوزاننده‌ی نفس دارد.

نفس تو هر دم بر آرد صد شرار که ببینیدم منم ز اصحاب نار

نفسِ تو هر لحظه شراره‌های بدی از خود ساطع می‌کند که گویی فریاد می‌زند: «به من نگاه کنید، من از تبارِ آتش و جهنم هستم.»

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به نفس که گویی خود سخن می‌گوید و هویتش را اعلام می‌کند.

جزو نارم سوی کل خود روم من نه نورم که سوی حضرت شوم

من از جنسِ آتشم و به سوی سرچشمه‌ی خود (جهنم) بازمی‌گردم؛ من از جنسِ نورِ الهی نیستم که به سوی درگاهِ حق بالا بروم.

نکته ادبی: تضاد بین نار (آتش) و نور که به دو جنبه‌ی پست و متعالیِ وجود اشاره دارد.

همچنان کین ظالم حق ناشناس بهر گاوی کرد چندین التباس

همانندِ آن ظالمِ حق‌ناشناسی که به خاطرِ یک گاو، چنان حیله‌ها و دروغ‌هایی ساخت.

نکته ادبی: اشاره به یک حکایتِ قدیمی که در آن فردی به خاطر یک گاو، مکر و حیله‌های بسیاری به کار بست.

او ازو صد گاو برد و صد شتر نفس اینست ای پدر از وی ببر

او (نفس) صدها گاو و شتر (ثروت و مال) از دیگران گرفت؛ ای پدر (ای سالک)، نفس چنین ماهیتی دارد، از او دوری کن.

نکته ادبی: تکرارِ عددی برای تأکید بر زیاده‌خواهی و طمعِ نفس است.

نیز روزی با خدا زاری نکرد یا ربی نامد ازو روزی بدرد

او (نفس) هرگز در برابر خدا زاری و فروتنی نکرد و یک «یا رب»ِ از سرِ درد و نیاز از دهانش خارج نشد.

نکته ادبی: یا ربی نامد اشاره به نبودِ خلوص و تضرع در برابر پروردگار است.

کای خدا خصم مرا خشنود کن گر منش کردم زیان تو سود کن

هرگز نگفت که خدایا، اگر من به کسی زیانی رساندم، تو آن را جبران کن و خصمِ مرا راضی بگردان.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده نبودِ انصاف و مسئولیت‌پذیری در نفس است.

گر خطا کشتم دیت بر عاقله ست عاقلهٔ جانم تو بودی از الست

اگر خطایی از من سر زده است، تاوانِ آن بر عهده‌ی عاقله (سرپرست و پشتیبان) است؛ تو از روز ازل سرپرست و حامیِ جانِ من بودی.

نکته ادبی: عاقله در فقه، خویشاوندانی هستند که دیه‌ی قتلِ خطایی را می‌پردازند؛ اینجا استعاره از خداوند به عنوان حامیِ اصلی است.

سنگ می ندهد به استغفار در این بود انصاف نفس ای جان حر

سنگِ دل با استغفارِ زبانی نرم نمی‌شود و در باز نمی‌شود؛ ای جانِ آزاده، این نهایتِ انصاف و عدالتِ نفسِ توست.

نکته ادبی: سنگ کنایه از قلبِ سخت و غیرِ قابلِ نفوذِ نفس است که با توبه ظاهری تغییر نمی‌کند.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) نفس تو هر دم بر آرد صد شرار / که ببینیدم منم ز اصحاب نار

شاعر به نفسِ انسان جان بخشیده و آن را موجودی می‌داند که آگاهانه از ماهیتِ آتشینِ خود سخن می‌گوید.

تضاد (Antithesis) جزو نارم سوی کل خود روم / من نه نورم

تضاد میان «نار» (آتش) و «نور» برای نشان دادنِ تقابلِ میان خصلت‌های پست و متعالی نفس استفاده شده است.

استعاره (Metaphor) لوای راز بر صحرا زدن

کنایه از آشکار شدنِ حقایق پنهان و رسوایی در صحنه‌ی قیامت.

تلمیح (Allusion) بهر گاوی کرد چندین التباس

اشاره به داستان‌های اخلاقی و عرفانیِ کهن درباره‌ی طمع و حیله‌گری نفس که در متونِ کلاسیک ریشه دارد.