مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام

مولوی
می کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی
حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ
این چه می گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند
گفت من با حق دعاها کرده ام اندرین لابه بسی خون خورده ام
من یقین دارم دعا شد مستجاب سر بزن بر سنگ ای منکرخطاب
گفت گرد آیید هین یا مسلمین ژاژ بینید و فشار این مهین
ای مسلمانان دعا مال مرا چون از آن او کند بهر خدا
گر چنین بودی همه عالم بدین یک دعا املاک بردندی بکین
گر چنین بودی گدایان ضریر محتشم گشته بدندی و امیر
روز و شب اندر دعااند و ثنا لابه گویان که تو ده مان ای خدا
تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقین ای گشاینده تو بگشا بند این
مکسب کوران بود لابه و دعا جز لب نانی نیابند از عطا
خلق گفتند این مسلمان راست گوست وین فروشندهٔ دعاها ظلم جوست
این دعا کی باشد از اسباب ملک کی کشید این را شریعت خود بسلک
بیع و بخشش یا وصیت یا عطا یا ز جنس این شود ملکی ترا
در کدامین دفترست این شرع نو گاو را تو باز ده یا حبس رو
او به سوی آسمان می کرد رو واقعهٔ ما را نداند غیر تو
در دل من آن دعا انداختی صد امید اندر دلم افراختی
من نمی کردم گزافه آن دعا همچو یوسف دیده بودم خوابها
دید یوسف آفتاب و اختران پیش او سجده کنان چون چاکران
اعتمادش بود بر خواب درست در چه و زندان جز آن را می نجست
ز اعتماد او نبودش هیچ غم از غلامی وز ملام و بیش و کم
اعتمادی داشت او بر خواب خویش که چو شمعی می فروزیدش ز پیش
چون در افکندند یوسف را به چاه بانگ آمد سمع او را از اله
که تو روزی شه شوی ای پهلوان تا بمالی این جفا در رویشان
قایل این بانگ ناید در نظر لیک دل بشناخت قایل را ز اثر
قوتی و راحتی و مسندی در میان جان فتادش زان ندا
چاه شد بر وی بدان بانگ جلیل گلشن و بزمی چو آتش بر خلیل
هر جفا که بعد از آنش می رسید او بدان قوت بشادی می کشید
همچنانک ذوق آن بانگ الست در دل هر مومنی تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراض نه ز امر و نهی حقشان انقباض
لقمهٔ حکمی که تلخی می نهد گلشکر آن را گوارش می دهد
گلشکر آن را که نبود مستند لقمه را ز انکار او قی می کند
هر که خوابی دید از روز الست مست باشد در ره طاعات مست
می کشد چون اشتر مست این جوال بی فتور و بی گمان و بی ملال
کفک تصدیقش بگرد پوز او شد گواه مستی و دلسوز او
اشتر از قوت چو شیر نر شده زیر ثقل بار اندک خور شده
ز آرزوی ناقه صد فاقه برو می نماید کوه پیشش تار مو
در الست آنکو چنین خوابی ندید اندرین دنیا نشد بنده و مرید
ور بشد اندر تردد صد دله یک زمان شکرستش و سالی گله
پای پیش و پای پس در راه دین می نهد با صد تردد بی یقین
وام دار شرح اینم نک گرو ور شتابستت ز الم نشرح شنو
چون ندارد شرح این معنی کران خر به سوی مدعی گاو ران
گفت کورم خواند زین جرم آن دغا بس بلیسانه قیاسست ای خدا
من دعا کورانه کی می کرده ام جز به خالق کدیه کی آورده ام
کور از خلقان طمع دارد ز جهل من ز تو کز تست هر دشوار سهل
آن یکی کورم ز کوران بشمرید او نیاز جان و اخلاصم ندید
کوری عشقست این کوری من حب یعمی و یصمست ای حسن
کورم از غیر خدا بینا بدو مقتضای عشق این باشد نکو
تو که بینایی ز کورانم مدار دایرم برگرد لطفت ای مدار
آنچنانک یوسف صدیق را خواب بنمودی و گشتش متکا
مر مرا لطف تو هم خوابی نمود آن دعای بی حدم بازی نبود
می نداند خلق اسرار مرا ژاژ می دانند گفتار مرا
حقشان است و کی داند راز غیب غیر علام سر و ستار عیب
خصم گفتش رو به من کن حق بگو رو چه سوی آسمان کردی عمو
شید می آری غلط می افکنی لاف عشق و لاف قربت می زنی
با کدامین روی چون دل مرده ای روی سوی آسمانها کرده ای
غلغلی در شهر افتاده ازین آن مسلمان می نهد رو بر زمین
کای خدا این بنده را رسوا مکن گر بدم هم سر من پیدا مکن
تو همی دانی و شبهای دراز که همی خواندم ترا با صد نیاز
پیش خلق این را اگر خود قدر نیست پیش تو همچون چراغ روشنیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، تقابلِ دو جهان‌بینی را به تصویر می‌کشد: دیدگاه مادی‌گرایانه و عامیانه که بر اساس منطقِ ظاهری و حسّی حکم می‌کند، و دیدگاه عارفانه که بر پایه اتصال به عالم معنا و الهام قلبی استوار است. در این فضا، شخصیتِ کور که نمادِ سالکِ راهِ حق است، در میانِ قضاوت‌های ناعادلانه مردمی قرار می‌گیرد که دعا را ابزاری برای معامله‌های دنیوی می‌بینند و به همین دلیل او را شیاد می‌پندارند.

شاعر در این ابیات، مفهومِ «کوری» و «بینایی» را بازتعریف می‌کند و نشان می‌دهد که کوریِ حقیقی، ناتوانی در درکِ حقیقتِ هستی و بیگانگی با وعده‌های الهی است، نه از دست دادنِ بیناییِ چشمانِ سر. در نهایت، با تمثیلِ «اشترِ مست» و «خوابِ یوسف»، استدلال می‌کند که ایمانِ قلبی و اتصال به عهدِ الست، چنان قدرتی به جانِ سالک می‌بخشد که سختی‌های دنیا را برای او هموار و لذت‌بخش می‌کند.

معنای روان

می کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی

او را نزد حضرت داود پیامبر می‌بردند و می‌گفتند: ای ستمگرِ غافل که خود را به نادانی زده‌ای!

نکته ادبی: واژه 'غبی' به معنای کسی است که کودن و ساده‌لوح است و 'گیج' در اینجا به همین معنای سرگشتگی و بی‌خبری به کار رفته است.

حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ

ای دغل‌باز، از این بهانه‌های دروغین و ادعاهای بی‌اساس دست بردار؛ عقل و هوشیاری را در وجودت زنده کن و به حقیقتِ خود بازگرد.

نکته ادبی: 'دغا' به معنای فریبکار و دغل است و 'حجت' در اینجا به معنی دلیل‌های واهی و دروغین است.

این چه می گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند

مردم به او می‌گفتند: این چه سخنانی است که می‌گویی؟ به ادعایِ دعا کردنِ تو باید خندید؛ ای آدمِ حیله‌گر، ما را مسخره نکن.

نکته ادبی: 'لوند' در اینجا به معنی شخصی است که با ناز و عشوه یا حیله‌گری و سبک‌سری رفتار می‌کند.

گفت من با حق دعاها کرده ام اندرین لابه بسی خون خورده ام

مرد کور پاسخ داد: من با خداوند دعاها کرده‌ام و در این مسیرِ زاری و التماس، رنج‌های بسیاری کشیده‌ام.

نکته ادبی: 'لابه' به معنای التماس و زاری است و 'خون خوردن' کنایه از رنج و اندوهِ بسیار کشیدن است.

من یقین دارم دعا شد مستجاب سر بزن بر سنگ ای منکرخطاب

من یقین دارم که دعایم پذیرفته شده است؛ ای کسی که منکرِ شنیده شدنِ سخن هستی، حقیقت بر سرِ تو فرود خواهد آمد.

نکته ادبی: 'منکر خطاب' به کسی گفته می‌شود که باور ندارد خداوند صدای بندگانش را می‌شنود و پاسخ می‌دهد.

گفت گرد آیید هین یا مسلمین ژاژ بینید و فشار این مهین

مردم گفتند: ای مسلمانان، بیایید و ببینید که این فرد چه سخنان بیهوده و پرت‌وپلا (ژاژ) می‌گوید و این چنین فشارِ بزرگی را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: 'ژاژ خاییدن' کنایه از سخنان بیهوده و یاوه گفتن است.

ای مسلمانان دعا مال مرا چون از آن او کند بهر خدا

(مردم می‌گفتند:) ای مسلمانان، اگر دعا مالِ اوست، پس چرا آن را به خاطر خدا به دیگری واگذار کرد؟

نکته ادبی: اشاره به منطقِ عوام دارد که اگر دعا استجابت شده، چرا او آن را نمی‌خواهد.

گر چنین بودی همه عالم بدین یک دعا املاک بردندی بکین

اگر قرار بود دعا این‌گونه عمل کند که هر کسی دعایی کند و به مال و املاکی برسد، تمام مردمِ دنیا به کینه و دشمنی با یکدیگر می‌پرداختند.

نکته ادبی: 'املاک بردن' به معنای رسیدن به دارایی و ملک است که شاعر آن را پیامدِ خطرناکِ دعایِ استجابت‌شده‌یِ عمومی می‌داند.

گر چنین بودی گدایان ضریر محتشم گشته بدندی و امیر

اگر دعا این‌گونه اثر می‌کرد که گدایانِ نابینا می‌توانستند با یک دعا صاحبِ مکنت و ریاست شوند.

نکته ادبی: 'ضریر' به معنای نابینا و 'محتشم' به معنای صاحب‌جاه و جلال است.

روز و شب اندر دعااند و ثنا لابه گویان که تو ده مان ای خدا

گدایان شب و روز در حالِ دعا و نیایش هستند و با زاری از خداوند می‌خواهند که به آن‌ها روزی دهد.

نکته ادبی: 'لابه گویان' به معنای زاری‌کنان و با التماس سخن گفتن است.

تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقین ای گشاینده تو بگشا بند این

تا تو خود به آن‌ها عطا نکنی، کسی به آن‌ها چیزی نمی‌دهد؛ ای خداوندِ گشاینده، تو گره از کارِ ما بگشا.

نکته ادبی: 'بند' در اینجا استعاره از مشکلات و گرفتاری‌هاست.

مکسب کوران بود لابه و دعا جز لب نانی نیابند از عطا

کار و پیشه کوران تنها زاری و التماس است و جز تکه نانی از این دعاها چیزی نصیبشان نمی‌شود.

نکته ادبی: 'مکسب' به معنی کسب و کار و 'لابه' به معنای التماس است.

خلق گفتند این مسلمان راست گوست وین فروشندهٔ دعاها ظلم جوست

مردم گفتند این مسلمان (مرد کور) راست‌گوست، اما کسی که دعا را (به عنوان کالا) می‌فروشد، به دنبال ظلم و ستم است.

نکته ادبی: تضاد بین پذیرشِ حقیقتِ دعا و ردِ معامله‌گری با امرِ قدسی.

این دعا کی باشد از اسباب ملک کی کشید این را شریعت خود بسلک

دعا کجا از اسبابِ رسیدن به ملک و دارایی است؟ اصلاً شریعت چگونه چنین چیزی را در دایره‌ی احکام خود آورده است؟

نکته ادبی: 'سِلک' به معنی رشته و در اینجا به معنی قرار گرفتن در نظامِ احکامِ شرعی است.

بیع و بخشش یا وصیت یا عطا یا ز جنس این شود ملکی ترا

ملک و دارایی باید از راهِ خرید و فروش، بخشش، وصیت یا عطا به دست بیاید، نه از راهِ دعا.

نکته ادبی: شاعر راهکارهای شرعی و عرفیِ مالکیت را برمی‌شمارد.

در کدامین دفترست این شرع نو گاو را تو باز ده یا حبس رو

در کدام کتابِ دینی چنین شریعتی آمده است؟ یا آن گاو را برگردان یا به زندان برو.

نکته ادبی: اشاره به برخوردِ قهری و مطالبه‌یِ بازگشتِ مال.

او به سوی آسمان می کرد رو واقعهٔ ما را نداند غیر تو

(مرد کور با خود) رو به آسمان کرد و گفت: ای خدا، هیچ‌کس جز تو از حال و ماجرای ما خبر ندارد.

نکته ادبی: تغییرِ زاویه دید از مردم به نجوا با خداوند.

در دل من آن دعا انداختی صد امید اندر دلم افراختی

تو آن دعا را در دل من انداختی و با آن، صدها امید در دلم زنده کردی.

نکته ادبی: اشاره به القایِ الهی و الهامِ قلبی.

من نمی کردم گزافه آن دعا همچو یوسف دیده بودم خوابها

من آن دعا را از رویِ بی‌هودگی نمی‌کردم؛ همانندِ حضرت یوسف که خواب‌های صادقانه دیده بود.

نکته ادبی: 'گزافه' به معنای بیهودگی و بدونِ پایه و اساس است.

دید یوسف آفتاب و اختران پیش او سجده کنان چون چاکران

یوسف در خواب دید که خورشید و ستارگان همچون بندگان، پیشِ او سجده می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی حضرت یوسف.

اعتمادش بود بر خواب درست در چه و زندان جز آن را می نجست

یوسف به آن خوابِ صادقانه اطمینان داشت و در چاه و زندان هم، جز رسیدن به آن وعده، چیزی را طلب نمی‌کرد.

نکته ادبی: 'نجست' از فعلِ جستن به معنای طلب کردن است.

ز اعتماد او نبودش هیچ غم از غلامی وز ملام و بیش و کم

به خاطرِ آن اعتماد، یوسف از غلامی و تحقیر و بالا و پایین شدن‌های روزگار، هیچ اندوهی نداشت.

نکته ادبی: 'ملام' به معنای سرزنش و ملامت است.

اعتمادی داشت او بر خواب خویش که چو شمعی می فروزیدش ز پیش

او چنان ایمانی به خوابِ خود داشت که مانندِ شمعی پیشِ رویِ او می‌درخشید و راه را روشن می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ نور برای ایمان و یقین.

چون در افکندند یوسف را به چاه بانگ آمد سمع او را از اله

هنگامی که یوسف را در چاه انداختند، بانگی از جانبِ خداوند به گوشِ جانِ او رسید.

نکته ادبی: اشاره به وحی و تسلیِ الهی در شرایطِ سخت.

که تو روزی شه شوی ای پهلوان تا بمالی این جفا در رویشان

(خداوند فرمود:) ای پهلوان، تو روزی پادشاه خواهی شد تا تلافیِ این ستم‌ها را در حقِ آن‌ها بکنی.

نکته ادبی: 'مالیدن' در اینجا به معنی تلافی کردن و به رخ کشیدنِ قدرت است.

قایل این بانگ ناید در نظر لیک دل بشناخت قایل را ز اثر

گوینده‌یِ آن بانگ دیده نمی‌شد، اما دلِ یوسف از اثر و نشانه‌یِ آن، گوینده‌اش را شناخت.

نکته ادبی: اشاره به ادراکِ قلبی که فراتر از ادراکِ حسی است.

قوتی و راحتی و مسندی در میان جان فتادش زان ندا

از آن ندا، نیرو، آرامش و جایگاهی والا در میانِ جانِ یوسف پدید آمد.

نکته ادبی: 'مسند' به معنای تکیه‌گاه و مقامِ بلند است.

چاه شد بر وی بدان بانگ جلیل گلشن و بزمی چو آتش بر خلیل

با آن بانگِ الهی، چاه برای یوسف تبدیل به گلستان شد، همان‌طور که آتش برای ابراهیم خلیل گلستان شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ ابراهیم (ع) و آتش نمرود.

هر جفا که بعد از آنش می رسید او بدان قوت بشادی می کشید

پس از آن، هر ستمی که به او می‌رسید، با تکیه بر آن قدرتِ معنوی، با شادی تحمل می‌کرد.

نکته ادبی: 'به شادی کشیدن' یعنی با خوشحالی تحمل کردن.

همچنانک ذوق آن بانگ الست در دل هر مومنی تا حشر هست

همان‌طور که ذوقِ شنیدنِ ندایِ «الست» در روزِ نخستِ آفرینش، تا قیامت در دلِ هر مؤمنی باقی است.

نکته ادبی: تلمیح به آیه «الست بربکم» و پیمانِ ازلی.

تا نباشد در بلاشان اعتراض نه ز امر و نهی حقشان انقباض

تا در برابرِ بلاها اعتراض نکنند و نسبت به امر و نهیِ خداوند، گرفتگی و دلتنگی نداشته باشند.

نکته ادبی: 'انقباض' به معنای گرفتگیِ خاطر و دلتنگی است.

لقمهٔ حکمی که تلخی می نهد گلشکر آن را گوارش می دهد

آن لقمه‌یِ حکمی که تلخ به نظر می‌رسد، اگر کسی ایمان داشته باشد، برایش حکمِ گلشکر (شیرینی) دارد و گواراست.

نکته ادبی: 'لقمه‌یِ حکم' اشاره به تقدیراتِ الهی است که گاهی ظاهری تلخ دارند.

گلشکر آن را که نبود مستند لقمه را ز انکار او قی می کند

کسی که ایمان (مستندِ معنوی) ندارد، حقیقتِ شیرینِ تقدیر را درک نمی‌کند و آن را پس می‌زند.

نکته ادبی: 'قی کردن' استعاره از پذیرشِ ناپسند و رد کردنِ آن است.

هر که خوابی دید از روز الست مست باشد در ره طاعات مست

هر کس که از روزِ الست، آن وعده‌یِ الهی را درک کرده باشد، در راهِ طاعت و بندگی، مست و بی‌قرار است.

نکته ادبی: 'مست' استعاره از شیدایی و شوقِ درونی برای عبادت.

می کشد چون اشتر مست این جوال بی فتور و بی گمان و بی ملال

او این بارِ سنگینِ زندگی را مانندِ اشترِ مست، بدونِ سستی و تردید و خستگی حمل می‌کند.

نکته ادبی: 'جوال' به معنی کیسه و بار است.

کفک تصدیقش بگرد پوز او شد گواه مستی و دلسوز او

کف‌هایی که بر لب و دهانِ آن اشترِ مست است، گواه بر مستی و سوزِ درونِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به نشانه‌های بیرونیِ حالِ درونیِ سالک.

اشتر از قوت چو شیر نر شده زیر ثقل بار اندک خور شده

آن اشتر (سالک) از قوتِ ایمان، مانندِ شیرِ نر قوی شده و زیرِ سنگینیِ بار، کم‌خوراک شده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه اشتغالاتِ معنوی، نیازهای مادی را کم‌رنگ می‌کند.

ز آرزوی ناقه صد فاقه برو می نماید کوه پیشش تار مو

او به شوقِ رسیدن به مقصد (ناقه)، کوه را در برابرِ خود همچون تارِ مویی ناچیز می‌بیند.

نکته ادبی: 'فاقه' به معنای نیاز و فقر است و در اینجا به معنای مشقت است.

در الست آنکو چنین خوابی ندید اندرین دنیا نشد بنده و مرید

آن کس که در پیمانِ الست، چنان وعده‌ای را ندیده باشد، در این دنیا بنده و مریدِ حقیقی نشده است.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ درکِ شهودیِ عهدِ ازلی.

ور بشد اندر تردد صد دله یک زمان شکرستش و سالی گله

و اگر هم شده باشد، در شک و تردید است؛ لحظه‌ای شاکر است و سالی گلایه می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ متزلزلِ ایمان‌هایِ ضعیف.

پای پیش و پای پس در راه دین می نهد با صد تردد بی یقین

چنین کسی در راهِ دین با صد تردید و بدونِ یقین، قدم برمی‌دارد.

نکته ادبی: 'پای پیش و پس نهادن' کنایه از تزلزل و عدمِ قطعیت است.

وام دار شرح اینم نک گرو ور شتابستت ز الم نشرح شنو

من وام‌دارِ شرحِ این مطلب هستم و آن را در گرو نگه می‌دارم، اگر عجله داری سوره «الم نشرح» را بخوان.

نکته ادبی: ارجاعِ رندانه به سوره شرح برای درکِ گشایشِ سینه.

چون ندارد شرح این معنی کران خر به سوی مدعی گاو ران

چون شرحِ این حقیقت بی‌کران است، ای خرِ در برابرِ مدعی، گاو را رها کن (به اصل مطلب بپرداز).

نکته ادبی: اشاره به داستانِ اصلی که خریدِ گاو توسط مرد کور است.

گفت کورم خواند زین جرم آن دغا بس بلیسانه قیاسست ای خدا

(مرد کور گفت:) آن دغل‌باز مرا کور خواند؛ ای خدا، چقدر این قیاس‌ها ابلیسانه و شیطانی است!

نکته ادبی: 'قیاس' در اینجا به معنی استدلال‌های ظاهری است که شیطان از آن برای فریب استفاده می‌کند.

من دعا کورانه کی می کرده ام جز به خالق کدیه کی آورده ام

من چه زمانی کورکورانه دعا کرده‌ام؟ من هرگز جز از خالقِ خود چیزی طلب نکرده‌ام.

نکته ادبی: 'کدیه' به معنای گدایی و طلب کردن است.

کور از خلقان طمع دارد ز جهل من ز تو کز تست هر دشوار سهل

فردِ نابینا از مردمِ عادی توقع دارد، اما من از تو توقع دارم که هر کارِ دشواری برای تو آسان است.

نکته ادبی: تفاوتِ توقعِ مادی از خلق با توقعِ معنوی از خالق.

آن یکی کورم ز کوران بشمرید او نیاز جان و اخلاصم ندید

آن کس که مرا در شمارِ نابینایان آورد، نیازِ درونی و اخلاصِ مرا ندید.

نکته ادبی: 'نیازِ جان' به معنای تضرع و نیازِ درونی است.

کوری عشقست این کوری من حب یعمی و یصمست ای حسن

این کوریِ من، کوریِ عشق است؛ ای کسی که زیبایی‌بخشی، این همان عشقی است که چشم و گوش را نسبت به غیرِ خود کور و کر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ «حبک الشیء یعمی و یصم» (دوست داشتنِ چیزی تو را کور و کر می‌کند).

کورم از غیر خدا بینا بدو مقتضای عشق این باشد نکو

من نسبت به غیرِ خدا کورم و نسبت به او بینایم؛ مقتضایِ عشقِ حقیقی همین است.

نکته ادبی: توجیهِ عرفانیِ کوری که در واقع بیناییِ حقیقی است.

تو که بینایی ز کورانم مدار دایرم برگرد لطفت ای مدار

تو که بیناییِ چشمانِ سر داری، مرا در شمارِ کوران نیاور؛ چرا که من همواره به گردِ الطافِ تو می‌گردم، ای محورِ وجودم.

نکته ادبی: 'مدار' به معنای مرکز و محور است که همه چیز به گردِ او می‌چرخد.

آنچنانک یوسف صدیق را خواب بنمودی و گشتش متکا

همان‌گونه که خوابِ حضرت یوسف، واقعه‌ای الهی و حقیقی بود که به حقیقت پیوست و مایه‌ی عزت و آرامش او گشت، تجربه من نیز چنان است.

نکته ادبی: یوسف صدیق لقبی قرآنی است که به استقامت او اشاره دارد. متکا به معنای تکیه‌گاه و آرامش است.

مر مرا لطف تو هم خوابی نمود آن دعای بی حدم بازی نبود

لطف خداوند برای من نیز همانندِ خوابی بود که به حقیقت پیوست؛ آن دعا و خواهشِ قلبی من، بازی و امرِ بی‌هوده‌ای نبود.

نکته ادبی: بازی در اینجا به معنایِ امری غیرجدی و فاقد حقیقت است.

می نداند خلق اسرار مرا ژاژ می دانند گفتار مرا

مردمِ عامی، اسرار و حقایقِ درونی مرا درک نمی‌کنند و حرف‌هایم را بیهوده و یاوه‌گویی می‌پندارند.

نکته ادبی: ژاژ به معنای سخن بیهوده و هرزه است.

حقشان است و کی داند راز غیب غیر علام سر و ستار عیب

آنان در این بدگمانی حق دارند؛ چرا که کسی جز خداوند که دانا به اسرارِ نهان و پوشاننده‌ی عیب‌هاست، از این رازهای غیبی آگاهی ندارد.

نکته ادبی: علام و ستار از صفاتِ الهی به معنای بسیار دانا و پوشاننده عیب‌ها هستند.

خصم گفتش رو به من کن حق بگو رو چه سوی آسمان کردی عمو

دشمن و منتقد با تندی به من گفت: رو به سوی من کن و حرفِ حق را با من بگو؛ چرا سرت را به سمت آسمان گرفته‌ای؟

نکته ادبی: عمو در اینجا به عنوان خطابی برای جلب توجه یا تحقیرِ طرفِ مقابل به کار رفته است.

شید می آری غلط می افکنی لاف عشق و لاف قربت می زنی

تو داری فریب‌کاری می‌کنی و واقعیت را وارونه جلوه می‌دهی؛ ادعای عشق به خدا و نزدیکی به او، همه لاف و گزاف است.

نکته ادبی: شید به معنای حیله و فریب است.

با کدامین روی چون دل مرده ای روی سوی آسمانها کرده ای

با چه رویی، تو که از نظر معنوی انسانی مرده و بی‌روح هستی، ادعای رو کردن به آسمان و درگاهِ الهی را داری؟

نکته ادبی: دل‌مرده استعاره از کسی است که از نور معرفت بی نصیب مانده است.

غلغلی در شهر افتاده ازین آن مسلمان می نهد رو بر زمین

به خاطرِ نماز خواندن و نیایشِ من، غوغا و هیاهویی در شهر به پا شده است؛ چرا که آن مسلمانِ سطحی‌نگر، از دیدنِ تواضعِ من بر زمین خشمگین است.

نکته ادبی: غلغل به معنای هیاهو و سروصدای بسیار است.

کای خدا این بنده را رسوا مکن گر بدم هم سر من پیدا مکن

خدایا! این بنده را در برابر خلق رسوا مکن؛ حتی اگر گناهکار و دارای عیوب هستم، رازهای درونی مرا نزد دیگران فاش مکن.

نکته ادبی: بنده در اینجا به معنای فروتنیِ شاعر در پیشگاه خداوند است.

تو همی دانی و شبهای دراز که همی خواندم ترا با صد نیاز

تنها تویی که از حالِ من و شب‌زنده‌داری‌های طولانی‌ام آگاهی، و می‌دانی که با چه صدق و نیازی تو را می‌خواندم.

نکته ادبی: همی خواندم فعل استمراری در گذشته است که بر مداومت در عبادت دلالت دارد.

پیش خلق این را اگر خود قدر نیست پیش تو همچون چراغ روشنیست

اگر این عبادت و نیایش من در نظرِ مردمِ سطحی‌نگر ارزشی ندارد، نزد تو همچون چراغی روشن و مقبول است.

نکته ادبی: چراغ روشن نمادِ حقیقت و نورِ پذیرشِ الهی است.