مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

مولوی
چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان
خوش سلامتشان به ساحل با زبر ای رسیده دست تو در بحر و بر
ای کریم و ای رحیم سرمدی در گذار از بدسگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوش بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
پیش از استحقاق بخشیده عطا دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختی در چنین ظلمت چراغ افروختی
همچنین می رفت بر لفظش دعا آن زمان چون مادران با وفا
اشک می رفت از دو چشمش و آن دعا بی خود از وی می بر آمد بر سما
آن دعای بی خودان خود دیگرست آن دعا زو نیست گفت داورست
آن دعا حق می کند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطهٔ مخلوق نه اندر میان بی خبر زان لابه کردن جسم و جان
بندگان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا هین غنیمت دارشان پیش از بلا
رست کشتی از دم آن پهلوان واهل کشتی را بجهد خود گمان
که مگر بازوی ایشان در حذر بر هدف انداخت تیری از هنر
پا رهاند روبهان را در شکار و آن زدم دانند روباهان غرار
عشقها با دم خود بازند کین می رهاند جان ما را در کمین
روبها پا را نگه دار از کلوخ پا چو نبود دم چه سود ای چشم شوخ
ما چو روباهان و پای ما کرام می رهاندمان ز صدگون انتقام
حیلهٔ باریک ما چون دم ماست عشقها بازیم با دم چپ و راست
دم بجنبانیم ز استدلال و مکر تا که حیران ماند از ما زید و بکر
طالب حیرانی خلقان شدیم دست طمع اندر الوهیت زدیم
تا بافسون مالک دلها شویم این نمی بینیم ما کاندر گویم
در گوی و در چهی ای قلتبان دست وا دار از سبال دیگران
چون به بستانی رسی زیبا و خوش بعد از آن دامان خلقان گیر و کش
ای مقیم حبس چار و پنج و شش نغز جایی دیگران را هم بکش
ای چو خربنده حریف کون خر بوسه گاهی یافتی ما را ببر
چون ندادت بندگی دوست دست میل شاهی از کجاات خاستست
در هوای آنک گویندت زهی بسته ای در گردن جانت زهی
روبها این دم حیلت را بهل وقف کن دل بر خداوندان دل
در پناه شیر کم ناید کباب روبها تو سوی جیفه کم شتاب
تو دلا منظور حق آنگه شوی که چو جزوی سوی کل خود روی
حق همی گوید نظرمان در دلست نیست بر صورت که آن آب و گلست
تو همی گویی مرا دل نیز هست دل فراز عرش باشد نه به پست
در گل تیره یقین هم آب هست لیک زان آبت نشاید آب دست
زانک گر آبست مغلوب گلست پس دل خود را مگو کین هم دلست
آن دلی کز آسمانها برترست آن دل ابدال یا پیغامبرست
پاک گشته آن ز گل صافی شده در فزونی آمده وافی شده
ترک گل کرده سوی بحر آمده رسته از زندان گل بحری شده
آب ما محبوس گل ماندست هین بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
بحر گوید من ترا در خود کشم لیک می لافی که من آب خوشم
لاف تو محروم می دارد ترا ترک آن پنداشت کن در من درآ
آب گل خواهد که در دریا رود گل گرفته پای آب و می کشد
گر رهاند پای خود از دست گل گل بماند خشک و او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گل آب را جذب تو نقل و شراب ناب را
همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان
هر یکی زینها ترا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند
این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست
جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر
سر کشیدی تو که من صاحب دلم حاجت غیری ندارم واصلم
آنچنانک آب در گل سر کشد که منم آب و چرا جویم مدد
دل تو این آلوده را پنداشتی لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
خود روا داری که آن دل باشد این کو بود در عشق شیر و انگبین
لطف شیر و انگبین عکس دلست هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست
پس بود دل جوهر و عالم عرض سایهٔ دل چون بود دل را غرض
آن دلی کو عاشق مالست و جاه یا زبون این گل و آب سیاه
یا خیالاتی که در ظلمات او می پرستدشان برای گفت و گو
دل نباشد غیر آن دریای نور دل نظرگاه خدا وانگاه کور
نه دل اندر صد هزاران خاص و عام در یکی باشد کدامست آن کدام
ریزهٔ دل را بهل دل را بجو تا شود آن ریزه چون کوهی ازو
دل محیطست اندرین خطهٔ وجود زر همی افشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامیها نثار می کند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درستست و معد آن نثار دل بر آنکس می رسد
دامن تو آن نیازست و حضور هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت زان سنگها تا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پر کردی تو دامن از جهان هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبود دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن موی سپید مو نمی گنجد درین بخت و امید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش با توصیفِ حالِ عرفانیِ «دقوقی» آغاز می‌شود که با دیدنِ صحنه‌ای روحانی، سراسر مهر و عطوفت شده و با خلوصِ تمام برای نجاتِ دیگران به درگاهِ حق دعا می‌کند. شاعر در این ابیات، تفاوتِ دعایِ خودخواهانه با دعایی را که از مقامِ «فنا» برمی‌خیزد و مستقیماً از سوی خدا هدایت می‌شود، تبیین می‌کند.

در ادامه، بحث به نقدِ هوایِ نفس و حیله‌گری‌هایِ عقلِ جزئی می‌رسد که در متن به «دمِ روباه» تشبیه شده است. شاعر انسان را از مغرور شدن به توانایی‌هایِ ظاهری و مکرِ دنیوی برحذر می‌دارد و او را به رهایی از زندانِ تن (که به گل و لاشه تشبیه شده) و پیوستن به دریایِ حقیقت و الوهیت فرا می‌خواند.

معنای روان

چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید

هنگامی که دقوقی آن صحنه ی قیامت و رستاخیز را مشاهده کرد، مهر و عطوفت در دلش جوشید و بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد.

نکته ادبی: «قیامت» در اینجا به معنای یک مکاشفه و واقعه روحانی بزرگ است.

گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان

گفت پروردگارا به اعمالِ بدِ آنان نگاه نکن و ای پادشاهی که نشانه های لطف تو آشکار است، دستشان را بگیر و یاری‌شان کن.

نکته ادبی: «نیکو نشان» صفت فاعلی مرکب به معنای کسی است که نشانه‌های نیکی و بزرگی دارد.

خوش سلامتشان به ساحل با زبر ای رسیده دست تو در بحر و بر

ای خدایی که دستِ قدرتت به دریا و خشکی می‌رسد، آنان را به سلامت به ساحلِ نجات برسان.

نکته ادبی: «بحر و بر» کنایه از تمام جهان هستی است.

ای کریم و ای رحیم سرمدی در گذار از بدسگالان این بدی

ای بخشنده و ای مهربانی که ازلی و ابدی هستی، از بدیِ این بدکاران درگذر و آنان را ببخش.

نکته ادبی: «بدسگالان» به معنای بداندیشان و کسانی است که نیت سوء دارند.

ای بداده رایگان صد چشم و گوش بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش

ای خدایی که صدها چشم و گوش را به رایگان عطا کردی و بدون هیچ چشم‌داشتی عقل و هوش را به بندگان بخشیدی.

نکته ادبی: «رشوت» در اینجا به معنای معامله و پاداش دنیوی است.

پیش از استحقاق بخشیده عطا دیده از ما جمله کفران و خطا

تو پیش از آنکه ما شایستگی داشته باشیم به ما عطا کردی و با اینکه تمام کفر و خطاهای ما را دیدی، ما را نبخشیدی و رها نکردی.

نکته ادبی: «کفران» در اینجا به معنی ناسپاسی است.

ای عظیم از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در حریم

ای خدای بزرگ، گناهانِ ما هرچند بسیار بزرگ باشند، تو توانایی و بزرگواریِ آن را داری که در حریمِ رحمتِ خود، ما را عفو کنی.

نکته ادبی: «حریم» به معنای آستانه و ساحتِ الهی است.

ما ز آز و حرص خود را سوختیم وین دعا را هم ز تو آموختیم

ما با حرص و آزِ خود، خویشتن را تباه کردیم و حتی همین دعایی که اکنون بر زبان می‌رانیم را نیز تو به ما آموختی.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌های الهی در دعا کردن.

حرمت آن که دعا آموختی در چنین ظلمت چراغ افروختی

به حرمتِ آنکه دعا را تو به ما یاد دادی، پس در میانِ این تاریکی (گمراهی)، چراغِ اجابت را روشن کن.

نکته ادبی: «چراغ افروختن» کنایه از هدایت و استجابت است.

همچنین می رفت بر لفظش دعا آن زمان چون مادران با وفا

همچنان که مادری دلسوز برای فرزندش دعا می‌کند، کلماتِ دعا بر زبانِ دقوقی جاری می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه دعا به دلسوزی مادرانه.

اشک می رفت از دو چشمش و آن دعا بی خود از وی می بر آمد بر سما

اشک از چشمانش روان بود و آن دعا، بی‌اختیار و فارغ از اراده‌ی شخصی‌اش، به سوی آسمان بالا می‌رفت.

نکته ادبی: «بی‌خود» به معنای از خود بی‌‌خود شدن و رسیدن به حال جذبه است.

آن دعای بی خودان خود دیگرست آن دعا زو نیست گفت داورست

دعایی که از حالتِ بی‌‌خودی و جذبه برآید، جنسِ دیگری دارد؛ آن دعا دیگر از سویِ آن شخص نیست، بلکه خداوند است که آن را بر زبان می‌راند.

نکته ادبی: اشاره به مقام فناء که در آن اراده‌ی بنده در اراده‌ی حق محو می‌شود.

آن دعا حق می کند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست

آن دعا را خودِ خدا انجام می‌دهد، زیرا آن شخص به مقامِ نیستی (فنا) رسیده است؛ پس هم دعا و هم اجابتِ آن از سوی خداست.

نکته ادبی: اشاره به وحدت فاعل در مقام فنا.

واسطهٔ مخلوق نه اندر میان بی خبر زان لابه کردن جسم و جان

در این میان هیچ واسطه‌ای از جنسِ مخلوقات نیست و آن شخص از ناله‌ها و دعاهایِ جسم و جانِ خود نیز بی‌خبر است.

نکته ادبی: اشاره به خلوصِ مطلقِ نیایش.

بندگان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار

بندگانِ واقعیِ خدا، رحیم و بردبار هستند و در اصلاحِ امورِ دیگران، خوی و اخلاقِ الهی را نمایان می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «تخلقوا باخلاق الله».

مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران

آن‌ها مهربانانی هستند که بدون چشم‌داشتِ پاداش، در سختی‌ها و روزهای دشوار، یاورِ دیگران هستند.

نکته ادبی: «روز گران» کنایه از روزگارِ سخت و بلاخیز است.

هین بجو این قوم را ای مبتلا هین غنیمت دارشان پیش از بلا

ای کسی که به دردِ دنیا گرفتاری، به دنبالِ این بندگانِ خاصِ خدا باش و پیش از آنکه بلا نازل شود، وجودِ آنان را غنیمت بشمار.

نکته ادبی: «مبتلا» در اینجا یعنی گرفتارِ بلا و سختی.

رست کشتی از دم آن پهلوان واهل کشتی را بجهد خود گمان

کشتی نجات یافت، اما سرنشینان به گمانِ خود فکر کردند که با تدبیر و قدرتِ بازوی خودشان نجات یافته‌اند.

نکته ادبی: «پهلوان» در اینجا اشاره به دقوقی است که با نفسِ خود کشتی را نجات داد.

که مگر بازوی ایشان در حذر بر هدف انداخت تیری از هنر

گمان کردند که بازویِ نیرومندشان توانسته است تیری از سرِ مهارت به هدف بزند و کشتی را نجات دهد.

نکته ادبی: کنایه از مغرور شدن به توانایی‌های دنیوی.

پا رهاند روبهان را در شکار و آن زدم دانند روباهان غرار

روباه‌ها برای شکارِ خود حیله به کار می‌برند و آن را نشانه‌ی مهارت و زیرکی خود می‌دانند.

نکته ادبی: «غرار» به معنای فریبنده و حیله‌گر است.

عشقها با دم خود بازند کین می رهاند جان ما را در کمین

ما به حیله‌گری‌هایِ خود (که آن را دمِ روباه می‌نامیم) دلبسته‌ایم و گمان می‌کنیم که همین حیله‌ها ما را در کمین‌گاهِ زندگی نجات می‌دهد.

نکته ادبی: «دم» استعاره از حیله و مکرِ ظاهری است.

روبها پا را نگه دار از کلوخ پا چو نبود دم چه سود ای چشم شوخ

ای انسانِ حیله‌گر، وقتی پایی برای فرار نداری، داشتنِ دم (حیله‌گری) چه سودی به حالت دارد؟

نکته ادبی: «چشم شوخ» خطاب به انسان مغرور است.

ما چو روباهان و پای ما کرام می رهاندمان ز صدگون انتقام

ما مانند روباهان هستیم و عقل و پایِ ما (که وسیله‌ی نجات است) با مکر و حیله همراه است که ما را از صدگونه بلا نجات می‌دهد.

نکته ادبی: «کرام» در اینجا به معنای مخلوط یا آمیخته است.

حیلهٔ باریک ما چون دم ماست عشقها بازیم با دم چپ و راست

حیله‌گری‌هایِ دقیقِ ما همچون دمِ ماست؛ ما با همین مکر و فریب‌ها در زندگی بازی می‌کنیم.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیل دم برای مکر.

دم بجنبانیم ز استدلال و مکر تا که حیران ماند از ما زید و بکر

ما با استدلال‌هایِ ظاهری و مکر، دم‌جنبانی می‌کنیم تا دیگران (زید و بکر) را حیران و سرگردان کنیم.

نکته ادبی: «زید و بکر» نام‌های فرضی برای اشاره به مردم عادی است.

طالب حیرانی خلقان شدیم دست طمع اندر الوهیت زدیم

ما به دنبالِ این بودیم که مردم را حیرانِ خود کنیم و از سرِ طمع، ادعای خدایی کردیم.

نکته ادبی: «الوهیت» به معنای ادعای خدایی یا حاکمیت مطلق بر دل‌هاست.

تا بافسون مالک دلها شویم این نمی بینیم ما کاندر گویم

تا با افسون و فریب، مالکِ دل‌های مردم شویم؛ اما نمی‌بینیم که خودمان در چه گودالِ عمیقی گرفتاریم.

نکته ادبی: «گو» به معنای گودال یا فضای تهی است.

در گوی و در چهی ای قلتبان دست وا دار از سبال دیگران

ای انسانِ فریبکار، در همین گودال و چاهی که برای خود کندی، گرفتار شده‌ای؛ دست از سرِ دیگران بردار.

نکته ادبی: «قلتبان» به معنای شخصِ بی‌آبرو و حیله‌گر است.

چون به بستانی رسی زیبا و خوش بعد از آن دامان خلقان گیر و کش

زمانی که به باغِ معرفت و حقیقت رسیدی، آنگاه دامنِ مردم را بگیر و آنان را به سوی حقیقت بکشان.

نکته ادبی: دعوت به اصلاحِ خود پیش از هدایتِ دیگران.

ای مقیم حبس چار و پنج و شش نغز جایی دیگران را هم بکش

ای کسی که در زندانِ عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) و حواسِ پنجگانه و شش‌گانه اسیری، اول خود را نجات بده و سپس دیگران را.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ ماده و حواس که زندانِ روح هستند.

ای چو خربنده حریف کون خر بوسه گاهی یافتی ما را ببر

ای که مانندِ خربنده‌ای با خرِ نفسِ خود هم‌سفری، حالا که جایی برای خودنمایی پیدا کردی، ما را به دنبالِ خود می‌کشی؟

نکته ادبی: «کون خر» استعاره از همراهی با نفسِ حیوانی است.

چون ندادت بندگی دوست دست میل شاهی از کجاات خاستست

وقتی هنوز نتوانسته‌ای بنده‌ی واقعیِ خدا شوی، این میل به پادشاهی و بزرگی از کجا در تو پیدا شده است؟

نکته ادبی: نقدِ غرور و خودبزرگ‌بینی.

در هوای آنک گویندت زهی بسته ای در گردن جانت زهی

فقط برای اینکه دیگران تو را ستایش کنند و بگویند «آفرین»، طنابِ اسارت را به گردنِ جانِ خود انداخته‌ای.

نکته ادبی: «زهی» به معنای آفرین و تحسین است.

روبها این دم حیلت را بهل وقف کن دل بر خداوندان دل

ای انسانِ روباه‌صفت، این دمِ حیله و مکر را رها کن و دلت را به خداوندانِ دل (عارفانِ واصل) بسپار.

نکته ادبی: «خداوندانِ دل» به معنای اولیاء الهی است.

در پناه شیر کم ناید کباب روبها تو سوی جیفه کم شتاب

وقتی در پناهِ شیر (حق) باشی، غذا و روزیِ تو کم نمی‌شود؛ پس ای روباه، این‌قدر به دنبالِ لاشه‌ی مردار (دنیا) نرو.

نکته ادبی: «جیفه» به معنای مردار و کنایه از دنیای فانی است.

تو دلا منظور حق آنگه شوی که چو جزوی سوی کل خود روی

تو آنگاه در نگاهِ حق جای می‌گیری که به عنوانِ یک جزء، به سویِ کلِ خود (خداوند) بازگردی.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ «بازگشت به اصل» در عرفان.

حق همی گوید نظرمان در دلست نیست بر صورت که آن آب و گلست

خداوند می‌گوید نگاهِ ما به دلِ شماست، نه به صورتِ ظاهری که از آب و گل (خاک) ساخته شده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «ان الله لا ینظر الی صورکم».

تو همی گویی مرا دل نیز هست دل فراز عرش باشد نه به پست

تو ادعا می‌کنی که دل داری، اما بدان که دلِ واقعی برتر از عرش است، نه در پست‌ترین مرتبه‌ی وجود.

نکته ادبی: تمایز بین دلِ الهی و دلِ دنیوی.

در گل تیره یقین هم آب هست لیک زان آبت نشاید آب دست

درونِ این گل و لای (بدن) نیز حقیقتی (آب) هست، اما آن آب به قدری آلوده است که نمی‌توان با آن وضو گرفت (پاک شد).

نکته ادبی: «آب دست» کنایه از وضو و پاکی است.

زانک گر آبست مغلوب گلست پس دل خود را مگو کین هم دلست

چرا که اگر آبی هم در آن باشد، مغلوبِ گل و خاک است؛ پس به دلِ پر از آلودگیِ خود نگو که این همان دلِ پاک است.

نکته ادبی: نقدِ توجیهِ آلودگی‌هایِ نفسانی.

آن دلی کز آسمانها برترست آن دل ابدال یا پیغامبرست

آن دلی که از آسمان‌ها برتر است، همان دلِ اولیاء و پیامبران است.

نکته ادبی: «ابدال» نام گروهی از عارفان بزرگ است.

پاک گشته آن ز گل صافی شده در فزونی آمده وافی شده

آن دل از گل و لایِ دنیا پاک شده و به کمال و وافی (تمام) رسیده است.

نکته ادبی: «صافی» استعاره از تزکیه نفس است.

ترک گل کرده سوی بحر آمده رسته از زندان گل بحری شده

آن دل، گلِ دنیا را ترک کرده و به سویِ دریایِ حقیقت آمده و از زندانِ خاک رسته و خودِ آن دریا شده است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ عارف با حق.

آب ما محبوس گل ماندست هین بحر رحمت جذب کن ما را ز طین

آبِ جانِ ما در زندانِ گلِ تن اسیر مانده است؛ ای دریایِ رحمت، ما را از این خاک (طین) بیرون بکش.

نکته ادبی: «طین» به معنای گل و خاک است.

بحر گوید من ترا در خود کشم لیک می لافی که من آب خوشم

دریایِ رحمت می‌گوید من تو را در خود می‌کشم، اما تو همچنان به دروغ ادعا می‌کنی که خودت آبِ گوارایی هستی.

نکته ادبی: «لاف زدن» به معنای ادعای پوچ است.

لاف تو محروم می دارد ترا ترک آن پنداشت کن در من درآ

این ادعایِ تو، تو را از رسیدن به من محروم کرده است؛ این پندارِ غلط را رها کن و به درونِ من بیا.

نکته ادبی: دعوت به ترکِ خودبینی.

آب گل خواهد که در دریا رود گل گرفته پای آب و می کشد

آب (جان) می‌خواهد به سوی دریا برود، اما گلِ تن، پایِ آب را گرفته و آن را به عقب می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیلِ نزاعِ روح و بدن.

گر رهاند پای خود از دست گل گل بماند خشک و او شد مستقل

اگر جان بتواند پایِ خود را از دستِ گلِ تن رها کند، گل خشک و بی‌اثر می‌شود و روح مستقل می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ روح پس از جدایی از علایقِ دنیوی.

آن کشیدن چیست از گل آب را جذب تو نقل و شراب ناب را

این کشیدنِ آب توسطِ گل، همان دلبستگیِ تو به لذت‌هایِ دنیوی (نقل و شراب) است.

نکته ادبی: «نقل و شراب» استعاره از لذاتِ دنیوی است.

همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان

همین وضعیت برای هر شهوت و میلی در جهان، خواه مال باشد یا جاه و یا خوراک، برقرار است.

نکته ادبی: شمولِ این قانونِ عرفانی بر تمامیِ تعلقات.

هر یکی زینها ترا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند

هر لذتی که از دنیا نصیب تو شود، مستی موقتی دارد و پس از آن خماری و دلتنگی به سراغت می‌آید.

نکته ادبی: خماری در اینجا استعاره از پیامدهای دردناکِ دلبستگی به لذات دنیوی است.

این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست

همین احساسِ خماری و اندوهِ پس از لذت، گواه این است که تو به حقیقتِ مستی (که همان وصل الهی است) دست نیافته‌ای و اصل را گم کرده‌ای.

نکته ادبی: واژه مفقود در اینجا به معنایِ گمشده و اشاره به فقدانِ حقیقت در وجود انسان است.

جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر

از دنیا و لذاتش فقط به قدرِ نیازِ ضروری بهره ببر تا بر تو مسلط نشوند و تو را بنده خود نکنند.

نکته ادبی: امیر شدن کنایه از سلطه‌یِ تامِ شهوات بر نفسِ انسان است.

سر کشیدی تو که من صاحب دلم حاجت غیری ندارم واصلم

تو از سرِ غرور گفتی که من صاحب‌دلم و به کسی نیاز ندارم، در حالی که این خودبینی مانعِ رسیدن به حقیقت است.

نکته ادبی: صاحب‌دلی در ادبیات عرفانی به معنایِ دارا بودنِ بصیرتِ معنوی است که شاعر اینجا آن را برای مخاطب به دیده تردید می‌نگرد.

آنچنانک آب در گل سر کشد که منم آب و چرا جویم مدد

تو مانند آبی هستی که در گِل فرو رفته و گمان می‌کنی اصلِ وجودیِ خودت همان آب است و نیازی به سرچشمه نداری، غافل از اینکه تو تنها انعکاسی از آنی.

نکته ادبی: آب در گل سر کشیدن کنایه از آلودگیِ گوهرِ جان به عوارضِ دنیوی است.

دل تو این آلوده را پنداشتی لاجرم دل ز اهل دل برداشتی

تو این آلودگی‌های دنیوی و خواهش‌های نفسانی را «دل» نامیدی و به همین دلیل از اهلِ معنا و صاحبدلان واقعی فاصله گرفتی.

نکته ادبی: آلوده در اینجا صفتی برای دلِ مادی‌گرا و دور از معنویت است.

خود روا داری که آن دل باشد این کو بود در عشق شیر و انگبین

آیا عاقلانه است که این دلبستگی‌های مادی را همان «دل» بدانیم که در عشقِ پاک (شیر و انگبینِ الهی) غوطه‌ور است؟

نکته ادبی: شیر و انگبین تمثیلی از برکات و لذاتِ معنوی و اخروی است.

لطف شیر و انگبین عکس دلست هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست

لذت‌هایی که در دنیا حس می‌کنی، تنها انعکاسی از حقیقتِ دل است؛ هر خوشی که در عالم هست، پرتوی از آن دلِ اصلی است.

نکته ادبی: عکس در اینجا به معنایِ انعکاس و بازتابِ نور است.

پس بود دل جوهر و عالم عرض سایهٔ دل چون بود دل را غرض

پس «دل» جوهر و اصلِ هستی است و عالمِ مادی عرض و پیرامون آن؛ چطور ممکن است سایه (دنیا)، هدفِ اصلیِ دلِ حقیقت‌جو باشد؟

نکته ادبی: جوهر و عرض اصطلاحی فلسفی است که در عرفان برای تمایزِ وجودِ حق از ممکنات به کار می‌رود.

آن دلی کو عاشق مالست و جاه یا زبون این گل و آب سیاه

آن دلی که در بندِ مال و مقام است یا اسیرِ این تنِ خاکی (گل و آب)، دلِ حقیقی نیست.

نکته ادبی: گل و آب سیاه استعاره از بدنِ خاکی و امیالِ نفسانیِ تیره است.

یا خیالاتی که در ظلمات او می پرستدشان برای گفت و گو

یا دلی که در ظلماتِ توهمات گرفتار است و با آن‌ها گفتگو می‌کند و دل‌بسته آن‌هاست، راه به جایی نمی‌برد.

نکته ادبی: ظلمات کنایه از جهل و دوری از نورِ معرفت است.

دل نباشد غیر آن دریای نور دل نظرگاه خدا وانگاه کور

«دل» چیزی جز آن دریایِ نورِ الهی نیست؛ دل جایگاهِ نظرِ خداوند است، اگر کور نباشد و حقیقت را ببیند.

نکته ادبی: دریای نور نمادِ بی‌کرانگی و پاکیِ فطرتِ انسانی است.

نه دل اندر صد هزاران خاص و عام در یکی باشد کدامست آن کدام

دلِ حقیقی در میانِ صدها هزار انسانِ معمولی نیست؛ باید جستجو کرد تا دید آن دلی که محلِ تجلی خداست در کیست.

نکته ادبی: خاص و عام اشاره به مراتبِ معرفتیِ انسان‌ها دارد.

ریزهٔ دل را بهل دل را بجو تا شود آن ریزه چون کوهی ازو

آن بخش‌های کوچک و ناچیز (ریزه) که به نام دل می‌شناسی رها کن و به دنبالِ حقیقتِ دل بگرد تا آن ذره‌یِ کوچکِ وجودت به کوهی از معرفت تبدیل شود.

نکته ادبی: ریزه در اینجا به معنایِ خُرد و ناچیز است در برابرِ بزرگیِ حقیقت.

دل محیطست اندرین خطهٔ وجود زر همی افشاند از احسان و جود

حقیقتِ دل در این عالمِ هستی محیط و فراگیر است و از احسان و بخشش، دائم در حالِ افشاندنِ زر (نور و معنویت) است.

نکته ادبی: محیط صفتِ خداوند و حقیقتی است که بر همه چیز احاطه دارد.

از سلام حق سلامیها نثار می کند بر اهل عالم اختیار

دلِ حقیقت‌جو از جانبِ خداوند، سلام و درودِ معنوی دریافت می‌کند و آن را به اختیار بر بندگانِ عالم نثار می‌کند.

نکته ادبی: سلام در اینجا به معنایِ آرامشِ الهی و برکت است.

هر که را دامن درستست و معد آن نثار دل بر آنکس می رسد

هر کسی که دامنش پاک و آماده (مستعد) باشد، این نثارِ الهی و خیرِ دل به او می‌رسد.

نکته ادبی: دامن درست کنایه از پاکیِ باطن و آمادگیِ روحی برای پذیرشِ فیض است.

دامن تو آن نیازست و حضور هین منه در دامن آن سنگ فجور

دامنت نمادِ نیاز و حضورِ قلبی توست؛ زنهار که آن را با سنگ‌های بی‌ارزشِ دنیوی (فجور و پلیدی) پر نکنی.

نکته ادبی: سنگ فجور نمادِ گناهان و دلبستگی‌هایِ مادیِ سنگین است.

تا ندرد دامنت زان سنگها تا بدانی نقد را از رنگها

مراقب باش که آن سنگ‌هایِ دنیوی دامنت را پاره نکنند تا بتوانی تفاوتِ نقدِ اصلی (معرفت) را از رنگ‌هایِ فریبنده تشخیص دهی.

نکته ادبی: نقد در مقابلِ رنگ به معنایِ جنسِ اصیل و باارزش است.

سنگ پر کردی تو دامن از جهان هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

تو مانند کودکان، دامنِ وجودت را با سنگ‌هایِ بی‌ارزشِ دنیا و ثروت پر کردی و گمان کردی جواهر جمع کرده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه کودک به انسانِ نادان که تفاوتِ سنگ و گوهر را نمی‌فهمد، تمثیلی رایج در ادبیات تعلیمی است.

از خیال سیم و زر چون زر نبود دامن صدقت درید و غم فزود

از آنجا که خیالِ سیم و زر، ارزشِ واقعی ندارد و زر نیست، دامنِ صداقت و پاکیِ تو پاره شد و غم و اندوهت افزون گشت.

نکته ادبی: خیالِ سیم و زر کنایه از آرزوهایِ دنیویِ بی‌حاصل است.

کی نماید کودکان را سنگ سنگ تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ

کودکان تا زمانی که عقل (عقلِ پیر) به یاری‌شان نیاید و دامنشان را نگیرد، سنگ را از گوهر تشخیص نمی‌دهند.

نکته ادبی: عقل در اینجا نمادِ خردِ الهی و راهنمایِ باطنی است.

پیر عقل آمد نه آن موی سپید مو نمی گنجد درین بخت و امید

پیرِ عقل، همان آگاهی و درایت است، نه لزوماً مویِ سفیدِ سر؛ چرا که حقیقت در مویِ سفید و نشانه‌هایِ ظاهری نمی‌گنجد.

نکته ادبی: پیر در اینجا نه به معنایِ سنِ بالا، بلکه به معنایِ صاحبِ خردِ کامل است.