مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان ازچشم خلق

مولوی
این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند
سایهٔ آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ
ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها
ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه
کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا
سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده بیغما خشک حلق
گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون
بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت
بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر
گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید
جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست
مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز
او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست
خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل
عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق
یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مرا مرا بر سر زده
چشم می مالم بهر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن
خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم
باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران
با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار
ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت
در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار
باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم
حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا
این قرائت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب
در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا
جائهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ
می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست
خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست
گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان
چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست
ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو
من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب
زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب
زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف
ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، تصویری تمثیلی از تقابل میان 'دیدگانِ باطن‌بین' و 'کورچشمیِ دنیاپرستان' است. شاعر باغی سرشار از فیض و حقیقت را به تصویر می‌کشد که در مقابل چشم همگان قرار دارد، اما مردم به دلیل دلبستگی به امور ظاهری و حجاب‌های ذهنی، از دیدن این حقیقت و بهره‌مندی از میوه‌های آن محروم مانده‌اند. در واقع، فضای حاکم بر این روایت، فضای حیرت و سرگشتگیِ عارف در میان جمعی است که حقیقت را انکار می‌کنند و او را به جرم دیدنِ آنچه نمی‌بینند، دیوانه می‌پندارند.

درونمایه اصلی این ابیات، تبیینِ مفهوم 'حجابِ ادراک' است؛ اینکه چگونه قضاوت جمعی و تعصبات کورکورانه می‌تواند حق را در نظر انسان چنان بپوشاند که حتی در برابر چشمانشان نیز دیده نشود. شاعر با استناد به تجربه‌ی 'دقوقی'، تنهاییِ سالک در مسیر حقیقت را ترسیم می‌کند که میان ایمانِ شهودی خود و انکارِ عقل‌گرایانه‌ی عامه، به حیرت می‌افتد، اما در نهایت درک می‌کند که این پرده‌ها، خواستِ الهی برای آزمونِ خلق است.

معنای روان

این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت

بسیار شگفت‌آور است که صدها هزار نفر از مردم، از آن صحرا و دشت عبور می‌کردند (و این منظره را می‌دیدند).

نکته ادبی: عجب‌تر: صفت تفضیلی است به معنای شگفت‌تر. بریشان: به ایشان (مردم).

ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند

مردم از شدتِ نیاز، جان می‌دادند و در آرزوی یافتنِ سایه‌ای بودند و سعی می‌کردند با تکه پارچه‌ای (گلیم)، برای خود سایه‌بانی بسازند.

نکته ادبی: جان باختن: کنایه از سختی کشیدن و در آستانه مرگ قرار گرفتن از شدت اشتیاق یا رنج.

سایهٔ آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ

اما آن‌ها سایه‌ی آن درختان (که منبع آسایش بود) را نمی‌دیدند؛ صدها نفرین و افسوس بر این چشمانِ پیچیده و ناتوان که حقیقت را نمی‌دیدند.

نکته ادبی: تفو: کلمه‌ای برای اظهار نفرت و انزجار. دیده پیچ‌پیچ: کنایه از چشمانِ منحرف، کج‌بین و ناپاک.

ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها

قهرِ الهی بر دیدگانشان مهر زده است؛ به طوری که خورشید حقیقت را نمی‌بینند، اما ستاره‌ای کوچک (سها) را می‌بینند.

نکته ادبی: سها: ستاره‌ای بسیار کم‌نور در صورت فلکی دب اکبر. نماد امور حقیر در برابر حقیقت بزرگ.

ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه

آن‌ها ذرات بی‌ارزش را می‌بینند اما خورشیدِ حقیقت را نمی‌بینند؛ با این حال، نباید از لطف و کرم خداوند ناامید بود.

نکته ادبی: تضاد میان ذره و خورشید، نشان‌دهنده تفاوتِ نگاهِ حقیر و نگاهِ متعالی است.

کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا

کاروان‌ها گرسنه و بی‌نوا هستند، در حالی که میوه‌های رسیده از درختان می‌ریزند. خدایا، این چه جادوی عجیبی است که آن‌ها نمی‌بینند؟

نکته ادبی: سحر: در اینجا به معنای فریبندگی و قدرتِ خیره‌کننده است.

سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده بیغما خشک حلق

مردمِ تشنه و گرسنه، سیب‌های پوسیده را روی زمین می‌جستند و برای آن به یکدیگر حمله می‌کردند.

نکته ادبی: بیغما: به یغما، غارت. کنایه از حرص و طمع برای امور بی‌ارزش.

گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون

هر برگ و شکوفه‌ی آن شاخه‌ها، لحظه به لحظه فریاد می‌زدند: ای کاش قوم من می‌دانستند و آگاه بودند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۶ سوره یس (یا لیت قومی یعلمون). تکرارِ مداوم این فریاد، نشان‌دهنده دعوتِ دائمیِ حقیقت به سوی انسان است.

بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت

از سوی هر درخت بانگی می‌آمد که: ای مردمِ نگون‌بخت، به سوی ما بیایید.

نکته ادبی: شوربخت: تیره روز، نگون‌بخت.

بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر

اما به خاطر غیرتِ الهی، بانگی به درختان می‌رسید که ما چشمان اینان را بسته‌ایم؛ هیچ‌کس را بر آن‌ها گناهی نیست (چون کورند).

نکته ادبی: غیرت: در اصطلاح عرفانی، صفتی الهی است که حق نمی‌خواهد نااهلان به حریمِ اسرار وارد شوند.

گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید

اگر کسی به این مردم می‌گفت که به این سو بیایید تا از این درختان بهره‌مند و سعادتمند شوید،

نکته ادبی: مستسعد: کسی که سعادت‌طلب است یا سعادتمند می‌شود.

جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست

همگی می‌گفتند که این بیچاره‌ی دیوانه، بر اثر قضای الهی، عقلش را از دست داده است.

نکته ادبی: مسکین: به معنای بیچاره و ناتوان.

مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز

مغز این بیچاره از فکر و خیالاتِ طولانی و ریاضت‌های سخت، مثل پیاز (پوچ و) فاسد شده است.

نکته ادبی: سودای دراز: فکر و خیال زیاد و وسواس‌گونه.

او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست

دقوقی در شگفتی می‌ماند که خدایا! حال چیست؟ این چه پرده‌ی غفلت و گمراهی است که بر چشم مردم افتاده است؟

نکته ادبی: اضلال: گمراه کردن، پرده پوشاندن از روی حقیقت.

خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل

مردم با وجودِ داشتنِ رای و عقل‌های گوناگون، یک قدم هم از جایگاهِ فکریِ غلطِ خود جابه‌جا نمی‌شوند.

نکته ادبی: نقل: جابه‌جایی و حرکت.

عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق

عاقلان و زیرکانِ ایشان نیز هم‌دست شده‌اند تا وجودِ چنین باغ و حقیقتی را انکار کنند.

نکته ادبی: عاق: در اینجا به معنای انکار و بدبینی به باغ است.

یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مرا مرا بر سر زده

دقوقی با خود می‌گفت: یا من دیوانه شده‌ام و عقل از سرم پریده است، یا دیوی بر من مسلط شده و مرا وسوسه می‌کند.

نکته ادبی: دیو چیزی: دیوی یا جنّی چیزی به سر او زده است (کنایه از دیوانگی و وهم).

چشم می مالم بهر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن

مدام چشمانم را می‌مالم که شاید خواب می‌بینم و این‌ها همه خیال و وهم است.

نکته ادبی: بهر لحظه: هر لحظه.

خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم

خواب کجا بود؟ من دارم روی درختان می‌روم و از میوه‌هایشان می‌خورم، پس چگونه ممکن است نگران (خیال) باشم؟

نکته ادبی: نگروم: نگرانم، شک دارم. در اینجا به معنای اینکه آیا واقعی نیست؟

باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران

اما وقتی دوباره به این منکران نگاه می‌کنم که چطور از این باغ و میوه‌هایش دوری می‌کنند، تعجب می‌کنم.

نکته ادبی: کران گرفتن: کناره‌گیری کردن، دوری کردن.

با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار

آن‌ها با وجودِ نیاز و فقرِ شدید، برای داشتنِ یک غوره هم جانشان را می‌دهند (اما میوه‌های کمال را نمی‌بینند).

نکته ادبی: افتقار: نیازمندی. غوره: نماد میوه‌ی نارس و بی‌ارزش در برابر میوه‌های کامل باغ.

ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت

این بیچارگان برای یک برگِ درخت، از شدت اشتیاق و حرص، آهِ سرد از دل برمی‌کشند.

نکته ادبی: بی‌نوایان: فقیرانِ معنوی.

در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار

در این فرار و گریز از حقیقتِ این درخت و میوه‌هایش، صدها هزار نفر درگیرند.

نکته ادبی: هزیمت: فرار کردن، شکست خوردن.

باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم

باز با خودم می‌گویم: عجب! من دیوانه‌ام که دست در شاخه‌ی خیالی زده‌ام؟

نکته ادبی: بی‌خود: از خود بی‌خبر، دیوانه.

حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا

آیه 'حتی اذا استیاس الرسل' را به یاد آر، تا زمانی که (انبیا) گمان کردند که دروغ پنداشته شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۱۰ سوره یوسف. این اشاره برای تسلای دلِ سالک است که انبیا هم در مقطعی چنین حسی داشته‌اند.

این قرائت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب

این قرائتِ 'تخفیفِ کذب' را بخوان؛ که این حالتِ انبیا هم این بود که خود را محجوب و دور از یاری می‌دیدند.

نکته ادبی: محتجب: در حجاب مانده. کنایه از اینکه حتی برگزیدگان هم گاهی در آزمونِ دشوار، چنین حسِ تنهایی به آن‌ها دست می‌دهد.

در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا

به خاطر انکارِ افراد بدذات و کافر، جانِ انبیا نیز دچار گمان و تردید شد.

نکته ادبی: اشقیا: بدبختان، کافران.

جائهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ

آنگاه بعد از این تشکیک و تردید، یاریِ ما به سوی آنان آمد. پس این تردید را رها کن و بر درختِ حقیقت بالا برو.

نکته ادبی: اشاره به ادامه همان آیه (جائهم نصرنا). دستور به سالک برای گذشتن از تردید.

می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست

از میوه بخور و به آن کسی که روزی‌اش است ببخش؛ که هر لحظه و هر دم، حقیقتی را به تو می‌آموزد.

نکته ادبی: سحرآموزی: آموختنِ اسرار و حقایقِ پنهان.

خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست

مردم می‌گویند: شگفتا! این صداها چیست؟ در حالی که صحرا از درخت و میوه تهی است.

نکته ادبی: صحرا از درخت تهی است: تاکید بر کوریِ باطنیِ عامه.

گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان

ما از حرف‌های این افرادِ سودایی (دیوانه) گیج شده‌ایم که می‌گویند نزد شما باغ و سفره‌ای از نعمت هست.

نکته ادبی: خوان: سفره.

چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست

چشمانمان را می‌مالیم ولی اینجا باغی نیست؛ یا بیابان است و یا راهِ دشواری است.

نکته ادبی: مشکل رهیست: راهی دشوار و نامفهوم است.

ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو

عجب! این گفت‌وگوها چقدر طولانی شد؛ اگر حقیقت وجود دارد، پس کجاست؟ و اگر نیست، چرا این همه بیهوده حرف می‌زنید؟

نکته ادبی: پرسشِ شکاکانه مردم.

من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب

من (دقوقی) هم مثل آن‌ها می‌گویم: شگفتا، چرا خداوند چنین مهری بر چشمانشان زده است؟

نکته ادبی: صنع رب: کار خداوند.

زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب

محمد (ص) نیز از این ناسازگاری‌ها در شگفتی است و ابولهب هم در تعجبی دیگر (از نگاهی دیگر) مانده است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ حیرتِ عارف (که ناشی از شناخت حق است) و حیرتِ کافر (که ناشی از نادانی است).

زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف

میان این حیرت و آن حیرت، تفاوتی عمیق است؛ باید دید که خداوندِ شگرف چه اراده‌ای دارد.

نکته ادبی: سلطان شگرف: خداوندِ بزرگ و شگفت‌انگیز.

ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش

ای دقوقی! سخن را سریع‌تر پیش ببر و ساکت باش؛ چرا که گوش‌های شنوا کمیاب است و این سخنان خریدار ندارد.

نکته ادبی: قحطِ گوش: کنایه از نبودِ اهلِ دل و شنونده‌ی پذیرا.

آرایه‌های ادبی

تضاد ذره ای را بیند و خورشید نه

تقابلِ میان امور بی‌ارزش (ذره) و حقیقتِ مطلق (خورشید) برای نشان دادنِ کوریِ باطنی.

تشبیه مغز این مسکین ز سودای دراز / وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز

تشبیه ذهنِ فردِ زاهدنما یا دیوانه‌پنداشته‌شده به پیاز، که هم لایه‌لایه است و هم بویی ناخوشایند دارد.

تلمیح یا لیت قوم یعلمون

ارجاع به آیه ۲۶ سوره یس که فریادِ مومن برای آگاهی قومش بود.

تشخیص (جان‌بخشی) گفته هر برگ و شکوفه آن غصون / دم بدم یا لیت قوم یعلمون

نسبت دادنِ قدرتِ تکلم و آرزوی هدایت به درختان.

کنایه چشمشان بستیم

کنایه از سلبِ توفیقِ الهی و گرفتنِ قدرتِ ادراک و بصیرت از منکران.

تمثیل داستانِ دقوقی و باغ

تمثیلی کلی از تفاوت نگاهِ عارفانه و عامیانه به جهان و روزیِ الهی.