مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

مولوی
پیل اندر خانهٔ تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می کرد هر جا می شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همهٔ او دست رس
چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب کف همی بینی و دریا نه عجب
ما چو کشتیها بهم بر می زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب
آب را آبیست کو می راندش روح را روحیست کو می خواندش
موسی و عیسی کجا بد کآفتاب کشت موجودات را می داد آب
آدم و حوا کجا بد آن زمان که خدا افکند این زه در کمان
این سخن هم ناقص است و ابترست آن سخن که نیست ناقص آن سرست
گر بگوید زان بلغزد پای تو ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی بر همان صورت بچفسی ای فتی
بسته پایی چون گیا اندر زمین سر بجنبانی ببادی بی یقین
لیک پایت نیست تا نقلی کنی یا مگر پا را ازین گل بر کنی
چون کنی پا را حیاتت زین گلست این حیاتت را روش بس مشکلست
چون حیات از حق بگیری ای روی پس شوی مستغنی از گل می روی
شیر خواره چون ز دایه بسکلد لوت خواره شد مرورا می هلد
بستهٔ شیر زمینی چون حبوب جو فطام خویش از قوت القلوب
حرف حکمت خور که شد نور ستیر ای تو نور بی حجب را ناپذیر
تا پذیرا گردی ای جان نور را تا ببینی بی حجب مستور را
چون ستاره سیر بر گردون کنی بلک بی گردون سفر بی چون کنی
آنچنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی
راههای آمدن یادت نماند لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
هوش را بگذار وانگه هوش دار گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگویم زانک خامی تو هنوز در بهاری تو ندیدستی تموز
این جهان همچون درختست ای کرام ما برو چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی ملک جهان
سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است
چیز دیگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم بگوش خویشتن نه من ونه غیرمن ای هم تو من
همچو آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلک گردونی ودریای عمیق
آن تو زفتت که آن نهصدتوست قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جای حد بیداریست و خواب دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوی از دم ز نان آنچ نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچ نامد درکتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح
همچو کنعان کشنا می کرد او که نخواهم کشتی نوح عدو
هی بیا در کشتی بابا نشین تا نگردی غرق طوفان ای مهین
گفت نه من آشنا آموختم من بجز شمع تو شمع افروختم
هین مکن کین موج طوفان بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلای شمع کش جز که شمع حق نمی پاید خمش
گفت نه رفتم برآن کوه بلند عاصمست آن که مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیب خویش را ندهد امان
گفت من کی پند تو بشنوده ام که طمع کردی که من زین دوده ام
خوش نیامد گفت تو هرگز مرا من بری ام از تو در هر دو سرا
هین مکن بابا که روز ناز نیست مر خدا را خویش وانباز نیست
تا کنون کردی واین دم نازکیست اندرین درگاه گیرا ناز کیست
لم یلد لم یولدست او از قدم نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
ناز فرزندان کجا خواهد کشید ناز بابایان کجا خواهد شنید
نیستم مولود پیراکم بناز نیستم والد جوانا کم گراز
نیستم شوهر نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای ستی
جز خضوع و بندگی و اضطرار اندرین حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها این گفته ای باز می گویی بجهل آشفته ای
چند ازینها گفته ای با هرکسی تا جواب سرد بشنودی بسی
این دم سرد تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زفت
گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پند پدر
همچنین می گفت او پند لطیف همچنان می گفت او دفع عنیف
نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دمی در گوش آن ادبیر شد
اندرین گفتن بدند و موج تیز بر سر کنعان زد وشد ریز ریز
نوح گفت ای پادشاه بردبار مر مرا خر مرد و سیلت برد بار
وعده کردی مر مرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سیل از من گلیم
گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود
چونک دندان تو کرمش در فتاد نیست دندان بر کنش ای اوستاد
تا که باقی تن نگردد زار ازو گرچه بود آن تو شو بیزار ازو
گفت بیزارم ز غیر ذات تو غیر نبود آنک او شد مات تو
تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی
متصل نه منفصل نه ای کمال بلک بی چون و چگونه و اعتلال
ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نیکو صفات
تو نگنجی در کنار فکرتی نی به معلولی قرین چون علتی
پیش ازین طوفان و بعد این مرا تو مخاطب بوده ای در ماجرا
با تو می گفتم نه با ایشان سخن ای سخن بخش نو و آن کهن
نه که عاشق روز و شب گوید سخن گاه با اطلال و گاهی با دمن
روی با اطلال کرده ظاهرا او کرا می گوید آن مدحت کرا
شکر طوفان را کنون بگماشتی واسطهٔ اطلال را بر داشتی
زانک اطلال لئیم و بد بدند نه ندایی نه صدایی می زدند
من چنان اطلال خواهم در خطاب کز صدا چون کوه واگوید جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو عاشقم برنام جان آرام تو
هرنبی زان دوست دارد کوه را تا مثنا بشنود نام ترا
آن که پست مثال سنگ لاخ موش را شاید نه ما را در مناخ
من بگویم او نگردد یار من بی صدا ماند دم گفتار من
با زمین آن به که هموارش کنی نیست همدم با قدم یارش کنی
گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را حشر گردانم بر آرم از ثری
بهر کنعانی دل تو نشکنم لیکت از احوال آگه می کنم
گفت نه نه راضیم که تو مرا هم کنی غرقه اگر باید ترا
هر زمانم غرقه می کن من خوشم حکم تو جانست چون جان می کشم
ننگرم کس را وگر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توم در شکر و صبر عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پیل اندر خانهٔ تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود

عده‌ای که از هند آمده بودند، فیلی را به خانه‌ای تاریک آوردند تا مردم آن را ببینند.

نکته ادبی: هنود جمع هند است؛ در قدیم آوردن فیل به سرزمین‌های غیر بومی برای نمایش یا جنگ مرسوم بود.

از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

برای تماشای فیل، افراد زیادی در تاریکی آن خانه جمع شدند.

نکته ادبی: ظلمت استعاره از جهان مادی است که حقیقت در آن پنهان است.

دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می بسود

چون دیدن فیل با چشم ممکن نبود، هر کس در آن تاریکی دست خود را بر پیکر فیل می‌کشید تا آن را بشناسد.

نکته ادبی: کف به معنای دست و لمس کردن است.

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد

کسی که دستش به خرطوم فیل خورد، گفت که این موجود مانند ناودان است.

نکته ادبی: تشبیه حسی ناقص.

آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید

کسی که دستش به گوش فیل رسید، تصور کرد که آن مانند بادبزن است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیان خطا در شناخت.

آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود

کسی که دستش به پای فیل خورد، گمان کرد که فیل مانند ستون است.

نکته ادبی: عمود به معنی ستون است.

آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست

آن کسی که دستش را بر پشت فیل گذاشت، گفت که این فیل مانند تخت است.

نکته ادبی: تخت در اینجا نشانه پهناوری و مسطح بودن است.

همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می کرد هر جا می شنید

به همین ترتیب، هر کس بر اساس بخشی که لمس کرده بود، آن را توصیف می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به شناخت جزئی در برابر شناخت کلی.

از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف

به دلیل دیدگاه‌های متفاوت، نظراتشان مختلف شد؛ یکی آن را دال و دیگری الف نامید.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت‌های ظاهری و عدم درک حقیقت واحد.

در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی

اگر در دست هر کدام شمعی بود، اختلاف نظرشان از بین می‌رفت و حقیقت روشن می‌شد.

نکته ادبی: شمع نماد نور معرفت و آگاهی است که تاریکی جهل را می‌زداید.

چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همهٔ او دست رس

چشمِ حسی (عقل جزئی) مانند کف دست است؛ کف دست قدرت احاطه بر تمام بدن فیل را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار دقیق برای محدودیت حواس.

چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

چشمِ جان (دیده دریا) با چشمِ حس متفاوت است؛ کف دست را رها کن و با دیده بصیرت به اصل ماجرا نگاه کن.

نکته ادبی: دریا نماد حقیقت مطلق و عالم معناست.

جنبش کفها ز دریا روز و شب کف همی بینی و دریا نه عجب

حرکتِ کف‌ها از دریاست و مدام ادامه دارد؛ تو فقط کف را می‌بینی و دریا را نمی‌بینی که این جای تعجب دارد.

نکته ادبی: کف نماد پدیده‌های مادی و دریا نماد مبدأ هستی است.

ما چو کشتیها بهم بر می زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیم

ما همچون کشتی‌هایی هستیم که به هم می‌خوریم؛ ما تیره چشم هستیم و نمی‌بینیم که در آبی روشن شناوریم.

نکته ادبی: استعاره از کثرت و نزاع‌های بشری در بستر وحدت.

ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب

ای کسی که در کشتی تن خوابیده‌ای، تو فقط آبِ سطحی را دیدی؛ به منشأ آب نگاه کن.

نکته ادبی: خواب در اینجا نماد غفلت از حقیقت است.

آب را آبیست کو می راندش روح را روحیست کو می خواندش

آبِ ظاهری، آبی باطنی دارد که آن را به جریان می‌اندازد؛ روحِ تو نیز روحی والاتر دارد که هدایتش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به عالم ملکوت و مراتب وجود.

موسی و عیسی کجا بد کآفتاب کشت موجودات را می داد آب

موسی و عیسی کجا بودند که آن خورشید حقیقت، کشتِ هستی را آبیاری می‌کرد؟

نکته ادبی: اشاره به قدمت حقیقت پیش از ظهور پیامبران.

آدم و حوا کجا بد آن زمان که خدا افکند این زه در کمان

آدم و حوا در چه زمانی بودند که خداوند این تیر (حیات) را در کمان هستی قرار داد؟

نکته ادبی: زه در کمان کنایه از آغاز آفرینش است.

این سخن هم ناقص است و ابترست آن سخن که نیست ناقص آن سرست

این سخن من نیز ناقص است؛ حقیقتی که ناقص نیست، همان سرّ الهی است.

نکته ادبی: ابتر به معنی بریده و ناتمام است.

گر بگوید زان بلغزد پای تو ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

اگر حقیقت را بگوید، پایت می‌لغزد و اگر نگوید، وای بر تو که بی‌نصیب مانده‌ای.

نکته ادبی: بیان دشواری انتقال حقایق عرفانی.

ور بگوید در مثال صورتی بر همان صورت بچفسی ای فتی

و اگر در قالب تصویر و مثال بگوید، ای جوانمرد، همان‌جا متوقف می‌شوی و نمی‌توانی از آن بگذری.

نکته ادبی: اشاره به توقف در ظاهر و صورت.

بسته پایی چون گیا اندر زمین سر بجنبانی ببادی بی یقین

مانند گیاهی در زمین پایت بسته است و فقط با وزش باد سرت را تکان می‌دهی.

نکته ادبی: استعاره از انسان وابسته‌ی به عالم ماده.

لیک پایت نیست تا نقلی کنی یا مگر پا را ازین گل بر کنی

اما تو پا نداری که جایی بروی، مگر آنکه پایت را از این گلِ تعلقات بیرون بکشی.

نکته ادبی: گل کنایه از تعلقات دنیوی و وابستگی‌های جسمانی است.

چون کنی پا را حیاتت زین گلست این حیاتت را روش بس مشکلست

اگر پایت را حرکت دهی، زندگانی تو از این گل است و حرکت در آن برایت سخت است.

نکته ادبی: تضاد میان حیات مادی و حیات معنوی.

چون حیات از حق بگیری ای روی پس شوی مستغنی از گل می روی

وقتی حیاتِ اصیل را از حق بگیری، از گلِ دنیوی بی‌نیاز می‌شوی و رها می‌گردی.

نکته ادبی: مستغنی شدن نشانه کمال معنوی است.

شیر خواره چون ز دایه بسکلد لوت خواره شد مرورا می هلد

کودک وقتی از شیر دایه گرفته شود، به دنبال غذای بهتر می‌رود و شیر را رها می‌کند.

نکته ادبی: شیر کنایه از لذت‌های دنیوی اولیه است.

بستهٔ شیر زمینی چون حبوب جو فطام خویش از قوت القلوب

تا وقتی که اسیر شیر زمینی (لذت‌های مادی) هستی، از غذای روح بازمانده‌ای، پس خود را از این قید رها کن.

نکته ادبی: قوت القلوب به معنی غذای جان است.

حرف حکمت خور که شد نور ستیر ای تو نور بی حجب را ناپذیر

سخنِ حکمت را بشنو که نورِ ستیر است، ای کسی که نورِ بدون پرده را نمی‌پذیری.

نکته ادبی: ستیر به معنای پوشاننده و مقدس است.

تا پذیرا گردی ای جان نور را تا ببینی بی حجب مستور را

تا جانت پذیرای نور شود و بتوانی حقیقتِ پنهان را بدون حجاب ببینی.

نکته ادبی: مستور به معنای پنهان و پوشیده است.

چون ستاره سیر بر گردون کنی بلک بی گردون سفر بی چون کنی

آنگاه همچون ستاره در آسمان حرکت می‌کنی، بلکه فراتر از آسمان و بدون واسطه سفر می‌کنی.

نکته ادبی: سفرِ بی‌چون کنایه از سیر و سلوک روحانی است.

آنچنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی

همان‌طور که از عدم به وجود آمدی، بگو چگونه به این حالت از مستی و غفلت دچار شدی؟

نکته ادبی: اشاره به هبوط انسان از عالم ملکوت به عالم ملک.

راههای آمدن یادت نماند لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

راه‌های آمدن به این جهان را فراموش کرده‌ای، اما ما رمزی برایت می‌خوانیم.

نکته ادبی: رمز کنایه از اشارات عرفانی است.

هوش را بگذار وانگه هوش دار گوش را بر بند وانگه گوش دار

عقل جزئی را کنار بگذار و هوشیار باش؛ گوش ظاهری را ببند و گوشِ جان باز کن.

نکته ادبی: دعوت به خاموشی ذهن برای شنیدن حقایق.

نه نگویم زانک خامی تو هنوز در بهاری تو ندیدستی تموز

نمی‌گویم؛ زیرا هنوز خامی و بهار را دیده‌ای اما گرمای تابستان (بلوغ معنوی) را درک نکرده‌ای.

نکته ادبی: تموز ماه گرم تابستان و استعاره از پختگی عرفانی است.

این جهان همچون درختست ای کرام ما برو چون میوه های نیم خام

این جهان مانند درخت است و ما همچون میوه‌های نارسِ آن هستیم.

نکته ادبی: تشبیه هستی به درخت و انسان به میوه.

سخت گیرد خامها مر شاخ را زانک در خامی نشاید کاخ را

میوه‌های خام و نارس، شاخه را سفت چسبیده‌اند، چون برای رسیدن به کمال (کاخ) آماده نیستند.

نکته ادبی: خامی کنایه از تعلق به دنیاست.

چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخها را بعد از آن

وقتی میوه پخته و شیرین شد، شاخه را رها می‌کند.

نکته ادبی: رها کردن شاخه نشانه جدا شدن از تعلقات دنیوی است.

چون از آن اقبال شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی ملک جهان

وقتی ذائقه آدمی با شیرینیِ حق شیرین شد، جهان مادی برایش سرد و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: سرد شدن کنایه از زهد و بی‌میلی به دنیاست.

سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است

تعصب و سخت‌گیری، نشانه‌ی خامی است؛ تا وقتی در مرحله جنینی هستی، کار تو فقط خون‌خواری (دلبستگی مادی) است.

نکته ادبی: خون‌خواری استعاره از بهره‌کشی از لذات دنیوی است.

چیز دیگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گوید بی منش

چیز دیگری باقی مانده که گفتنی نیست؛ روح‌القدس آن را بدون واسطه به تو می‌گوید.

نکته ادبی: بی‌منش یعنی بدون واسطه و بدون حرف و زبان.

نه تو گویی هم بگوش خویشتن نه من ونه غیرمن ای هم تو من

نه تو سخن می‌گویی که خود بشنوی و نه من؛ بلکه آن حق که در ماست سخن می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به فنای فی‌الله و وحدت وجود.

همچو آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پیش خود به پیش خود شوی

مانند وقتی که خواب می‌بینی؛ تو از پیشِ خود به پیشِ خود می‌روی.

نکته ادبی: مثال برای وحدت فاعل و مفعول در عالم رویا.

بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفتست آن نهان

از خود می‌شنوی و گمان می‌کنی که دیگری در خواب با تو سخن گفته است.

نکته ادبی: توضیحِ ناآگاهی انسان از باطن خویش.

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلک گردونی ودریای عمیق

ای رفیق، تو فقط یک نفر نیستی، بلکه دنیایی و دریایی عمیق هستی.

نکته ادبی: اشاره به عظمت وجودی انسان (انسان کامل).

آن تو زفتت که آن نهصدتوست قلزمست وغرقه گاه صد توست

آن وجودِ تو که اکنون در بند است، دریایی است که صدها جهان در آن غرق می‌شوند.

نکته ادبی: زفت به معنی بزرگ و پرمایه است.

خود چه جای حد بیداریست و خواب دم مزن والله اعلم بالصواب

اصلاً بیداری و خواب چه جایگاهی دارد؟ سخن نگو و سکوت کن که خدا به حقیقت داناست.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابر حقیقت مطلق.

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان آنچ نامد در زبان و در بیان

ساکت باش تا از خاموشان بشنوی، آن چیزی را که در زبان و کلام نمی‌گنجد.

نکته ادبی: پارادوکس: شنیدن از طریق سکوت.

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچ نامد درکتاب و در خطاب

ساکت باش تا از خورشید حقیقت بشنوی، آن چیزی را که در هیچ کتاب و خطابی نیست.

نکته ادبی: اشاره به علم لدنی و شهودی.

دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح

سکوت کن تا روح برایت سخن بگوید؛ با کشتی نوح همراه شو و از دریا نترس.

نکته ادبی: کشتی نوح نماد طریق هدایت و اولیای الهی است.

همچو کنعان کشنا می کرد او که نخواهم کشتی نوح عدو

مانند کنعان که شناگری می‌کرد و گفت نیازی به کشتی نوح ندارم؛ از این غرور بپرهیز.

نکته ادبی: کنعان فرزند نوح بود که به علم خود تکیه کرد و غرق شد.

هی بیا در کشتی بابا نشین تا نگردی غرق طوفان ای مهین

ای فرزند، بیا و سوار کشتیِ نجاتِ من شو، پیش از آنکه طوفانِ بلا تو را در میان بگیرد و غرق شوی.

نکته ادبی: مهین در اینجا به معنای بزرگ یا خطابِ عاطفی است.

گفت نه من آشنا آموختم من بجز شمع تو شمع افروختم

کنعان پاسخ داد: نیازی نیست؛ من شناگری (یا معرفتِ خود) را آموخته‌ام و به جای چراغِ تو، چراغِ دانشِ خودم را افروخته‌ام.

نکته ادبی: آشنا در اینجا ایهام دارد: هم به معنای شناگری و هم به معنای معرفت و دوست.

هین مکن کین موج طوفان بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست

نوح گفت: این کار را نکن، چرا که این موجِ طوفان، بلایی ویرانگر است؛ در این روز، شناگری و دست و پا زدنِ تو هیچ سودی ندارد.

نکته ادبی: لاست در اینجا به معنای بیهوده و تلف شده است.

باد قهرست و بلای شمع کش جز که شمع حق نمی پاید خمش

طوفانِ قهرِ الهی، آتشی است که چراغ‌های دنیوی را خاموش می‌کند و جز نورِ حقیقتِ الهی، هیچ چیزِ دیگری نمی‌تواند در برابر آن پایداری کند.

نکته ادبی: شمع کش، صفتِ طوفان است به معنای خاموش‌کننده چراغ.

گفت نه رفتم برآن کوه بلند عاصمست آن که مرا از هر گزند

کنعان گفت: نخواهم آمد، چرا که بر آن کوه بلند پناه گرفته‌ام و آن کوه، من را از هر آسیبی حفظ خواهد کرد.

نکته ادبی: عاصم در اینجا به معنای نگهدارنده و پناهگاه است.

هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیب خویش را ندهد امان

نوح گفت: دست نگه دار که این کوه در برابر این طوفان مثلِ کاه سست است و جز آنکه محبوبِ خدا باشد، کسی را پناه نمی‌دهد.

نکته ادبی: کاه به عنوان نمادِ سستی و ناپایداری در برابر قدرتِ الهی به کار رفته است.

گفت من کی پند تو بشنوده ام که طمع کردی که من زین دوده ام

کنعان گفت: من کی نصایحِ تو را شنیده‌ام که حالا تصور می‌کنی من از نسل و پیروِ تو هستم؟

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

خوش نیامد گفت تو هرگز مرا من بری ام از تو در هر دو سرا

سخنانِ تو هرگز به دلم ننشسته است و من در هر دو جهان از تو و راه و رسم تو بیزارم.

نکته ادبی: بری بودن در اینجا به معنای بیزاری و جدایی است.

هین مکن بابا که روز ناز نیست مر خدا را خویش وانباز نیست

نوح گفت: ای فرزند، مغرور نباش، چرا که درگاهِ خداوند جایِ ناز کردن نیست و او هیچ خویشاوند یا شریکی ندارد.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک است.

تا کنون کردی واین دم نازکیست اندرین درگاه گیرا ناز کیست

تا به حال هر چه کردی کافی است؛ اکنون وقتِ سرکشی و ناز کردن نیست؛ در درگاهِ الهی چه کسی مجالِ ناز کردن دارد؟

نکته ادبی: ناز در اینجا به معنای تکبر و ادعای بیجا است.

لم یلد لم یولدست او از قدم نه پدر دارد نه فرزند و نه عم

او از ازل چنین بوده است که نه کسی را زاده و نه از کسی زاده شده؛ نه پدر و نه فرزندی دارد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به سوره توحید در قرآن کریم.

ناز فرزندان کجا خواهد کشید ناز بابایان کجا خواهد شنید

خداوند نه نازِ فرزندی را می‌کشد و نه نیازی به نازِ پدران دارد؛ چرا که او از این نسبت‌های بشری مبراست.

نکته ادبی: مفهومِ بی‌نیازی مطلق خداوند از روابط انسانی.

نیستم مولود پیراکم بناز نیستم والد جوانا کم گراز

من نه فرزندِ پیری هستم که با ناز بزرگ شده باشم و نه پدری هستم که بخواهم با نازِ جوانی خودم را بفریبم.

نکته ادبی: گراز به معنای فخرفروشی و غرور است.

نیستم شوهر نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای ستی

من نه شوهرم و نه اسیرِ شهوت؛ ای فرزند، در این جایگاهِ قدسی، دست از این ناز و تکبر بردار.

نکته ادبی: ستی به معنای بانو یا خطابِ تحقیرآمیز و توبیخی است.

جز خضوع و بندگی و اضطرار اندرین حضرت ندارد اعتبار

در پیشگاهِ حضرتِ حق، جز فروتنی، بندگی و احساسِ بیچارگی، هیچ چیز دیگری ارزش و اعتباری ندارد.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای درگاه و حضورِ الهی است.

گفت بابا سالها این گفته ای باز می گویی بجهل آشفته ای

کنعان گفت: ای پدر، سال‌هاست همین حرف‌ها را می‌زنی؛ باز هم همان‌ها را با نادانی و آشفتگی تکرار می‌کنی.

نکته ادبی: جهل در اینجا به معنای بی‌خبری از حالِ کنعان است.

چند ازینها گفته ای با هرکسی تا جواب سرد بشنودی بسی

چقدر این سخنان را به دیگران گفته‌ای و در مقابل، فقط جواب‌های ناخوشایند و سرد دریافت کرده‌ای.

نکته ادبی: جواب سرد کنایه از بی‌اعتنایی و طرد شدن است.

این دم سرد تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

این حرف‌های بی‌اثرِ تو در گوشِ من نرفت، به خصوص حالا که به گمانِ خودم دانا و قوی شده‌ام.

نکته ادبی: زفت به معنای تنومند، قوی و در اینجا به معنای مغرور است.

گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پند پدر

نوح گفت: ای فرزند، اگر یک بار هم پندِ پدر را بشنوی، چه زیانی به تو می‌رسد؟

نکته ادبی: استفاده از لحنِ پرسشی برای دعوت به تامل.

همچنین می گفت او پند لطیف همچنان می گفت او دفع عنیف

نوح همچنان با لطف و دلسوزی پند می‌داد و کنعان همچنان با خشونت و تندی، آن پندها را رد می‌کرد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ پندِ لطیف و دفعِ عنیف.

نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دمی در گوش آن ادبیر شد

نه نوح از نصیحت کردن خسته شد و نه حتی ذره‌ای از این حرف‌ها در گوشِ آن فرزندِ ادب‌ناپذیر اثر کرد.

نکته ادبی: ادبیر به معنای کسی که پشت کرده و گوش به پند نمی‌دهد.

اندرین گفتن بدند و موج تیز بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

در میانِ همین گفت‌وگوها، موج‌های سهمگینِ طوفان بر سرِ کنعان فرود آمد و او را نابود کرد.

نکته ادبی: ریز ریز شدن استعاره از نابودی و فنایِ وجودِ کنعان است.

نوح گفت ای پادشاه بردبار مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

نوح با تضرع به درگاهِ خداوند گفت: ای پادشاهِ شکیبا، تو به من وعده داده بودی که خانواده‌ام از طوفان در امان خواهند بود.

نکته ادبی: خر در اینجا به معنای بار و خانواده است.

وعده کردی مر مرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها

تو بارها به من وعده دادی که اهل و عیالم از این طوفان نجات خواهند یافت.

نکته ادبی: تاکید بر وعده الهی به عنوان دستاویزی برای مناجات.

دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سیل از من گلیم

من با دلی پاک و امیدوار به وعده‌ی تو تکیه کردم، پس چرا سیل، فرزندم را با خود برد؟

نکته ادبی: گلیم استعاره از هستی و وجودِ فرزند است.

گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود

خداوند فرمود: او از اهل و خویشانِ واقعیِ تو نبود، چرا که او در باطن، در مسیرِ حق نبود و تو سیاهیِ باطنش را ندیدی.

نکته ادبی: تقابلِ سپیدی و کبودی به معنای پاکی و آلودگیِ باطنی است.

چونک دندان تو کرمش در فتاد نیست دندان بر کنش ای اوستاد

وقتی دندانِ تو کرم‌خورده و فاسد می‌شود، آن را از دهان بیرون می‌کشی؛ چرا که دیگر جزءِ اصلیِ بدن نیست.

نکته ادبی: تشبیه کنعان به دندانِ فاسد برای توجیهِ حذفِ او.

تا که باقی تن نگردد زار ازو گرچه بود آن تو شو بیزار ازو

برای اینکه باقیِ بدنت از آن دندانِ فاسد بیمار نشود، حتی اگر آن دندانِ تو هم باشد، از آن بیزار باش و دورش کن.

نکته ادبی: آموزشِ جدایی از دلبستگی‌های مادیِ فاسد.

گفت بیزارم ز غیر ذات تو غیر نبود آنک او شد مات تو

نوح گفت: خدایا، من از هر چه غیر از تو باشد بیزارم؛ زیرا هر که در مسیرِ تو فنا نشود، بیگانه است.

نکته ادبی: مات شدن کنایه از غرق شدن در ذاتِ الهی است.

تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن

تو می‌دانی که ارتباطِ من با تو چقدر عمیق‌تر و حیاتی‌تر از ارتباطِ باران با چمن است.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ شدتِ نیازِ وجودی به خداوند.

زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی

زندگی، شادی و بقایِ من از توست و بدونِ هیچ واسطه‌ای، روزی‌خوارِ درگاهِ تو هستم.

نکته ادبی: مغتذی به معنای تغذیه‌شونده و عایلی به معنای تحتِ سرپرستی.

متصل نه منفصل نه ای کمال بلک بی چون و چگونه و اعتلال

تو به من متصل هستی، نه جدا؛ تو آن کمالِ بی‌چون و چرایی هستی که از هر علت و معلولی برتری.

نکته ادبی: اعتلال در اینجا به معنایِ معلول بودن و علت داشتن است.

ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نیکو صفات

ما مثلِ ماهیان هستیم و تو دریایِ حیات؛ ما از لطفِ تو زنده هستیم، ای کسی که صفاتِ نیکو داری.

نکته ادبی: تمثیل ماهی و دریا، نمادِ وابستگیِ مطلقِ مخلوق به خالق.

تو نگنجی در کنار فکرتی نی به معلولی قرین چون علتی

تو در قالبِ فکر و خیال نمی‌گنجی و مانندِ سایرِ پدیده‌ها، معلولِ هیچ علتی نیستی.

نکته ادبی: اشاره به استعلای خداوند از قیدِ علیت و فکر بشری.

پیش ازین طوفان و بعد این مرا تو مخاطب بوده ای در ماجرا

چه قبل از این طوفان و چه بعد از آن، مخاطبِ اصلیِ من در تمامِ ماجراها تو بودی.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاهِ نوح از فرزند به سویِ خداوند.

با تو می گفتم نه با ایشان سخن ای سخن بخش نو و آن کهن

من با تو سخن می‌گفتم، نه با فرزندم؛ ای تویی که هم سخنِ نو و هم سخنِ کهن از توست.

نکته ادبی: سخن‌بخش کنایه از منبعِ الهام و کلام.

نه که عاشق روز و شب گوید سخن گاه با اطلال و گاهی با دمن

مگر نه این است که عاشق، شب و روز با یادِ معشوق سخن می‌گوید، گاهی خطاب به خرابه‌ها و گاهی خطاب به دشت‌ها؟

نکته ادبی: اطلال و دمن به معنای خرابه‌ها و بقایایِ منزلِ معشوق است.

روی با اطلال کرده ظاهرا او کرا می گوید آن مدحت کرا

ظاهراً عاشق رو به سمتِ خرابه‌ها می‌کند، اما در واقع، او دارد با چه کسی صحبت می‌کند؟ مقصودِ او کیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ظاهرِ کار، معشوقِ اصلی نیست.

شکر طوفان را کنون بگماشتی واسطهٔ اطلال را بر داشتی

حالا فهمیدم که تو طوفان را برانگیختی تا مرا از واسطه (یعنی کنعان و اطلال) جدا کنی.

نکته ادبی: اطلال در اینجا استعاره از کنعان است که حجابِ میانِ نوح و خدا بود.

زانک اطلال لئیم و بد بدند نه ندایی نه صدایی می زدند

چرا که آن اطلال و واسطه‌ها پست بودند و نه صدایی داشتند و نه پاسخی به من می‌دادند.

نکته ادبی: لئیم به معنای پست و بی‌مقدار.

من چنان اطلال خواهم در خطاب کز صدا چون کوه واگوید جواب

من واسطه‌ای می‌خواهم که وقتی با او سخن می‌گویم، همچون کوه، پاسخِ مرا با پژواک و صدا بازگرداند.

نکته ادبی: استعاره از بازتابِ الهی در جانِ بنده.

تا مثنا بشنوم من نام تو عاشقم برنام جان آرام تو

تا وقتی نامِ تو را می‌شنوم، آن را دوبرابر کنم؛ چرا که من عاشقِ نامِ آرام‌بخشِ تو هستم.

نکته ادبی: مثنا به معنای دوتا کردن و تکرارِ نامِ محبوب.

هرنبی زان دوست دارد کوه را تا مثنا بشنود نام ترا

هر پیامبری کوه را دوست دارد، فقط برای اینکه پژواکِ نامِ خداوند را بشنود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ پاسخِ الهی در جانِ پیامبران.

آن که پست مثال سنگ لاخ موش را شاید نه ما را در مناخ

سنگلاخی که بی‌صداست، شاید برای موش‌ها خوب باشد، اما جایگاهِ ما که طالبِ پاسخِ حق هستیم، نیست.

نکته ادبی: مناخ به معنای جایگاه و منزلگاه است.

من بگویم او نگردد یار من بی صدا ماند دم گفتار من

اگر من بگویم و او یارِ من نباشد و سخنم بی‌صدا بماند، چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر نیازِ به ارتباطِ دوطرفه با حق.

با زمین آن به که هموارش کنی نیست همدم با قدم یارش کنی

بهتر است زمین را هموار کنی تا صدا بپیچد؛ اگر با خداوندِ ازلی همدم نباشی، دوستیِ تو سودی ندارد.

نکته ادبی: هموار کردن زمین برای انعکاسِ صدا، تمثیلی از صیقل دادنِ جان است.

گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را حشر گردانم بر آرم از ثری

خداوند فرمود: ای نوح، اگر بخواهی، می‌توانم همه آن‌ها (کنعان و غرق‌شدگان) را از خاک بیرون بیاورم و زنده کنم.

نکته ادبی: ثرى به معنای خاک و زمین است.

بهر کنعانی دل تو نشکنم لیکت از احوال آگه می کنم

به خاطرِ کنعان دلِ تو را نمی‌شکنم و تو را ناامید نمی‌کنم، اما می‌خواهم تو را از احوالِ باطنیِ او آگاه کنم.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در مقدرات.

گفت نه نه راضیم که تو مرا هم کنی غرقه اگر باید ترا

نوح گفت: نه، من راضی‌ام؛ اگر مصلحتِ تو در این است که مرا هم غرق کنی، تسلیمِ تو هستم.

نکته ادبی: مقامِ تسلیم و رضا در برابرِ مشیتِ الهی.

هر زمانم غرقه می کن من خوشم حکم تو جانست چون جان می کشم

هر لحظه که بخواهی مرا غرق کن، من خوشنودم؛ حکمِ تو عینِ جانِ من است و چون جان را از من می‌گیری، می‌پذیرم.

نکته ادبی: جان کشیدن به معنای گرفتنِ جان و در عین حالِ مجازاتِ کنایی است.

ننگرم کس را وگر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم

من به هیچ‌کس چشم نمی‌دوزم و اگر هم به کسی نگاه کنم، آن شخص برای من تنها بهانه‌ای است تا بتوانم جلوه و زیباییِ تو را در او ببینم؛ در حقیقت چشمِ دلِ من تنها تو را می‌بیند.

نکته ادبی: واژه 'منظرم' در اینجا می‌تواند به معنای 'محل نظر' یا 'آنچه به آن نگاه می‌کنم' باشد؛ یعنی تو آن چیزی هستی که در پسِ نگاهِ من قرار داری.

عاشق صنع توم در شکر و صبر عاشق مصنوع کی باشم چو گبر

من در تمامِ شرایطِ زندگی، چه در سختی‌ها که نیاز به صبر است و چه در خوشی‌ها که جای سپاسگزاری است، عاشقِ آفرینش و هنرِ تو هستم؛ هرگز مانندِ آنان که به پدیده‌ها به دیدِ استقلالی می‌نگرند، شیفته‌یِ خودِ پدیده‌ها (بدون دیدنِ خالق) نخواهم شد.

نکته ادبی: واژه 'گبر' در ادبیات عرفانی، نمادی برای دلبستگی به ظاهر و غفلت از حقیقتِ توحیدی است و اشاره‌ای به کسانی دارد که حق را در آفریده گم می‌کنند.

عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود

کسی که عاشقِ هنر و آفرینشِ پروردگار است، از نورِ حقیقت بهره‌مند و با‌شکوه است؛ اما آن‌که تنها به خودِ آفریده (بدونِ توجه به خالق) دل می‌بندد، در حقیقت در بندِ کفر و حجابِ دوری از حقیقت گرفتار است.

نکته ادبی: واژه 'فر' به معنای شکوه، فروغِ ایزدی و نورِ معنوی است که نشان‌دهنده برتریِ جایگاهِ عاشقِ خداست.