مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

مولوی
گفت امر آمد برو مهلت ترا من بجای خود شدم رستی ز ما
او همی شد و اژدها اندر عقب چون سگ صیاد دانا و محب
چون سگ صیاد جنبان کرده دم سنگ را می کرد ریگ او زیر سم
سنگ و آهن را بدم در می کشید خرد می خایید آهن را پدید
در هوا می کرد خود بالای برج که هزیمت می شد از وی روم و گرج
کفک می انداخت چون اشتر ز کام قطره ای بر هر که زد می شد جذام
ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه می شد ز دست
چون به قوم خود رسید آن مجتبی شدق او بگرفت باز او شد عصا
تکیه بر وی کرد و می گفت ای عجب پیش ما خورشید و پیش خصم شب
ای عجب چون می نبیند این سپاه عالمی پر آفتاب چاشتگاه
چشم باز و گوش باز و این ذکا خیره ام در چشم بندی خدا
من ازیشان خیره ایشان هم ز من از بهاری خار ایشان من سمن
پیششان بردم بسی جام رحیق سنگ شد آبش به پیش این فریق
دسته گل بستم و بردم به پیش هر گلی چون خار گشت و نوش نیش
آن نصیب جان بی خویشان بود چونک با خویش اند پیدا کی شود
خفتهٔ بیدار باید پیش ما تا به بیداری ببیند خوابها
دشمن این خواب خوش شد فکر خلق تا نخسپد فکرتش بستست حلق
حیرتی باید که روبد فکر را خورده حیرت فکر را و ذکر را
هر که کاملتر بود او در هنر او بمعنی پس بصورت پیشتر
راجعون گفت و رجوع این سان بود که گله وا گردد و خانه رود
چونک واگردید گله از ورود پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود
پیش افتد آن بز لنگ پسین اضحک الرجعی وجوه العابسین
از گزافه کی شدند این قوم لنگ فخر را دادند و بخریدند ننگ
پا شکسته می روند این قوم حج از حرج راهیست پنهان تا فرج
دل ز دانشها بشستند این فریق زانک این دانش نداند آن طریق
دانشی باید که اصلش زان سرست زانک هر فرعی به اصلش رهبرست
هر پری بر عرض دریا کی پرد تا لدن علم لدنی می برد
پس چرا علمی بیاموزی به مرد کش بباید سینه را زان پاک کرد
پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش
آخرون السابقون باش ای ظریف بر شجر سابق بود میوهٔ طریف
گرچه میوه آخر آید در وجود اولست او زانک او مقصود بود
چون ملایک گوی لا علم لنا تا بگیرد دست تو علمتنا
گر درین مکتب ندانی تو هجا همچو احمد پری از نور حجی
گر نباشی نامدار اندر بلاد گم نه ای الله اعلم بالعباد
اندر آن ویران که آن معروف نیست از برای حفظ گنجینهٔ زریست
موضع معروف کی بنهند گنج زین قبل آمد فرج در زیر رنج
خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک بسکلد اشکال را استور نیک
هست عشقش آتشی اشکال سوز هر خیالی را بروبد نور روز
هم از آن سو جو جواب ای مرتضا کین سوال آمد از آن سو مر ترا
گوشهٔ بی گوشهٔ دل شه رهیست تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست
تو ازین سو و از آن سو چون گدا ای که معنی چه می جویی صدا
هم از آن سو جو که وقت درد تو می شوی در ذکر یا ربی دوتو
وقت درد و مرگ آن سو می نمی چونک دردت رفت چونی اعجمی
وقت محنت گشته ای الله گو چونک محنت رفت گویی راه کو
این از آن آمد که حق را بی گمان هر که بشناسد بود دایم بر آن
وانک در عقل و گمان هستش حجاب گاه پوشیدست و گه بدریده جیب
عقل جزوی گاه چیره گه نگون عقل کلی آمن از ریب المنون
عقل بفروش و هنر حیرت بخر رو به خواری نه بخارا ای پسر
ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم
من عدم و افسانه گردم در حنین تا تقلب یابم اندر ساجدین
این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حالست و حضور یار غار
آن اساطیر اولین که گفت عاق حرف قرآن را بد آثار نفاق
لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست هر دو یک چیزند پنداری که دوست
یک تنی او را پدر ما را پسر بام زیر زید و بر عمرو آن زبر
نسبت زیر و زبر شد زان دو کس سقف سوی خویش یک چیزست بس
نیست مثل آن مثالست این سخن قاصر از معنی نو حرف کهن
چون لب جو نیست مشکا لب ببند بی لب و ساحل بدست این بحر قند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بیانگر سلوک عرفانی و چرخش درونی سالک به سوی حقیقت مطلق است؛ جایی که عقل جزوی و دانش‌های ظاهری در برابر وسعت حقیقتِ لدنی رنگ می‌بازند و سالک برای رسیدن به وصال، نیازمندِ تسلیم، حیرت و خروج از خودِ دروغین است.

فضای حاکم بر این اشعار، ترکیبی از خوف و رجا است؛ خوفی که از مواجهه با قدرت لایزال الهی (تصویر اژدها) برآمده و رجایی که در انتهای بازگشت به اصل و پذیرش بی‌دانشی (لا علم لنا) نهفته است تا گنجینه‌ی حقیقت در ویرانه‌ی نفسِ فروتن، آشکار گردد.

معنای روان

گفت امر آمد برو مهلت ترا من بجای خود شدم رستی ز ما

خداوند به من فرمان داد که این مرحله را رها کن و برو؛ من از خودِ خود (نفس اماره) جدا شدم و از بند آن رهایی یافتم.

نکته ادبی: امر در اینجا به معنای فرمان الهی است و رستی به معنای رستگاری و رهایی که در متون کلاسیک رایج است.

او همی شد و اژدها اندر عقب چون سگ صیاد دانا و محب

آن حقیقت یا قدرتِ الهی به دنبال من بود، همچون سگ شکاریِ دانایی که با وفاداری و محبت در پیِ صید است.

نکته ادبی: اژدها در عرفان اغلب نماد قدرت قهر الهی یا نفس است که با سالک همراه است.

چون سگ صیاد جنبان کرده دم سنگ را می کرد ریگ او زیر سم

آن قدرت همچون سگ شکاری دمش را به نشانه فرمان‌برداری می‌جنباند و به قدری قدرتمند بود که زیر پایش سنگ‌ها به ریگ تبدیل می‌شدند.

نکته ادبی: تضاد سنگ و ریگ در اینجا نشان‌دهنده قدرتِ خردکنندگیِ حقیقت است.

سنگ و آهن را بدم در می کشید خرد می خایید آهن را پدید

آن قدرت، سنگ و آهن را به درون خود می‌کشید و با چنان شدتی آن‌ها را می‌جوید که آهن به وضوح خرد می‌شد.

نکته ادبی: خاییدن به معنای جویدن است که در اینجا برای نشان دادن شدتِ اثر قدرتِ حق بر هستیِ مجازی است.

در هوا می کرد خود بالای برج که هزیمت می شد از وی روم و گرج

آن حقیقت در هوا چنان هیبتی داشت که گویی بالای برجی ایستاده و لشکریانِ جان (روم و گرج) از هیبت او می‌گریختند.

نکته ادبی: روم و گرج نماد لشکر و تضادهای دنیوی هستند که در برابر حقیقت می‌گریزند.

کفک می انداخت چون اشتر ز کام قطره ای بر هر که زد می شد جذام

آن قدرت چنان با خشم (یا هیجان) می‌خروشید که کف از دهانش بیرون می‌زد و قطره‌ای از آن کف به هر کس می‌رسید، دچار بیماریِ روحانی (جذام) می‌شد.

نکته ادبی: اشتر و کفک استعاره از خروشِ قهرِ الهی است که تابِ تحمل آن برای هر کسی نیست.

ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه می شد ز دست

صدای دندان‌هایش دل را می‌لرزاند و چنان هولناک بود که جانِ دلیرترین شیران نیز از ترس در دستش سیاه می‌شد.

نکته ادبی: ژغژغ دندان صدای اصطکاک دندان‌ها بر اثر خشم یا قدرت است.

چون به قوم خود رسید آن مجتبی شدق او بگرفت باز او شد عصا

وقتی آن برگزیده (پیامبر یا سالک) نزد قوم خود رسید، آن حقیقت (اژدها) دوباره به صورت عصا درآمد.

نکته ادبی: مجتبی به معنای برگزیده است و اشاره به داستان‌های انبیاء دارد.

تکیه بر وی کرد و می گفت ای عجب پیش ما خورشید و پیش خصم شب

بر آن عصا تکیه کرد و با شگفتی می‌گفت: عجب حالتی است، برای ما (اهل دل) این حقیقت چون خورشید روشن است، اما برای دشمنان چون شبِ تاریک است.

نکته ادبی: تضاد خورشید و شب برای بیان تفاوت دیدگاه عارف و منکر است.

ای عجب چون می نبیند این سپاه عالمی پر آفتاب چاشتگاه

عجیب است که این سپاهِ نادان، این حقیقتِ آشکار را نمی‌بینند که جهان پر از خورشیدِ حقیقت است.

نکته ادبی: چاشتگاه استعاره از اوج روشنایی و زمانِ حضور حق است.

چشم باز و گوش باز و این ذکا خیره ام در چشم بندی خدا

با اینکه چشم و گوش باز است و این همه هوشمندی وجود دارد، باز هم در این چشم‌بندیِ الهی خیره و مبهوت مانده‌ام.

نکته ادبی: ذکا به معنای هوشمندی و تیزیِ ذهن است.

من ازیشان خیره ایشان هم ز من از بهاری خار ایشان من سمن

من از آن‌ها در حیرتم و آن‌ها نیز از من؛ برای آن‌ها که در بهارِ حقیقت‌اند، من خارم و آن‌ها برای من چون گل (سمن) هستند.

نکته ادبی: سمن گلی سفید و خوش‌بو و نماد زیبایی و حقیقت است.

پیششان بردم بسی جام رحیق سنگ شد آبش به پیش این فریق

من جام‌های شرابِ حقیقت را پیش آن‌ها بردم، اما برای این گروه، آن آبِ گوارا به سنگِ سخت تبدیل شد.

نکته ادبی: رحیق به معنای شراب ناب و اصیل است که در اینجا استعاره از معارف الهی است.

دسته گل بستم و بردم به پیش هر گلی چون خار گشت و نوش نیش

دسته گلی از معارف چیدم و به پیششان بردم، اما هر گلی برای آن‌ها چون خار شد و نوشِ آن به نیش تبدیل گشت.

نکته ادبی: اشاره به عدم پذیرش حق توسط کوردلان که نعمات را نقمت می‌بینند.

آن نصیب جان بی خویشان بود چونک با خویش اند پیدا کی شود

آن بهره و نصیب برای کسانی است که از خود بی‌خود شده‌اند؛ وقتی کسی هنوز با خویشتنِ خویش (خودپرستی) است، حقیقت برایش آشکار نمی‌شود.

نکته ادبی: بی‌خویشان اصطلاح عرفانی برای فنا شدگان است.

خفتهٔ بیدار باید پیش ما تا به بیداری ببیند خوابها

پیش ما کسی باید بیاید که در عین خفتگی (از دنیا)، بیدار باشد تا بتواند در همین بیداری، حقایق عالم خواب (معنا) را ببیند.

نکته ادبی: خفته‌ی بیدار پارادوکسی عرفانی است که به آگاهی در عین گسستگی از دنیا اشاره دارد.

دشمن این خواب خوش شد فکر خلق تا نخسپد فکرتش بستست حلق

دشمنِ این خوابِ خوش (حقیقت)، اندیشه‌های بشری است؛ تا زمانی که این اندیشه‌ها آرام نگیرد، حلقِ حقیقت بسته است.

نکته ادبی: فکر در اینجا به معنای ذهنِ مشوش و تحلیل‌گر دنیوی است.

حیرتی باید که روبد فکر را خورده حیرت فکر را و ذکر را

حیرتی نیاز است که تمام اندیشه‌ها و ذکرهای ذهنی را جارو کند؛ حیرتی که فکر و ذکر را در خود بلعیده باشد.

نکته ادبی: حیرت در عرفان مرتبه‌ای است که سالک از دانستنِ معلومِ خود بازمی‌ماند.

هر که کاملتر بود او در هنر او بمعنی پس بصورت پیشتر

هر کس که در هنر و معرفت کامل‌تر باشد، در باطن و حقیقت برتر است، هرچند که در صورت و ظاهر، عقب‌تر به نظر برسد.

نکته ادبی: اشاره به تقدم رتبه‌ی معنوی بر رتبه‌ی ظاهری.

راجعون گفت و رجوع این سان بود که گله وا گردد و خانه رود

قرآن فرمود که همه به سوی او بازمی‌گردند؛ بازگشتِ حقیقت‌جویان مانند گله‌ای است که از چراگاه به سمت خانه برمی‌گردد.

نکته ادبی: راجعون اشاره به آیه "انا لله و انا الیه راجعون" دارد.

چونک واگردید گله از ورود پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود

هنگامی که گله از چراگاه (دنیا) بازمی‌گردد، بزی که در ابتدا پیش‌آهنگ و پیشرو بود، در بازگشت عقب می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیلِ گله برای نشان دادن ترتیبِ مراتبِ بازگشت به سوی حق.

پیش افتد آن بز لنگ پسین اضحک الرجعی وجوه العابسین

بزِ لنگ که عقب بود، در بازگشت پیش می‌افتد؛ این همان خنده و شادیِ بازگشت است که چهره‌های غمگین را شاد می‌کند.

نکته ادبی: اضحک الرجعی اشاره به قدرتِ بازگشت به اصل دارد که غم را به شادی تبدیل می‌کند.

از گزافه کی شدند این قوم لنگ فخر را دادند و بخریدند ننگ

این قومِ حقیقت‌جو از روی نادانی لنگ نشدند؛ آن‌ها فخر و اعتبار دنیوی را دادند و ننگِ خوار بودن در نظر مردم را خریدند.

نکته ادبی: گزافه به معنای بیهودگی و نادانی است.

پا شکسته می روند این قوم حج از حرج راهیست پنهان تا فرج

این قوم در مسیرِ حجِ الهی، پاشکسته می‌روند؛ از دلِ همین سختی و رنج، راهی پنهان به سوی گشایش و فرج وجود دارد.

نکته ادبی: حرج به معنای سختی و تنگی است.

دل ز دانشها بشستند این فریق زانک این دانش نداند آن طریق

این گروه دل را از دانش‌های بشری شستند، زیرا این دانش‌های معمول، آن راهِ اصلیِ حقیقت را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: فریق به معنای گروه و فرقه است.

دانشی باید که اصلش زان سرست زانک هر فرعی به اصلش رهبرست

دانشی لازم است که اصلش از آن سویِ عالم (غیب) باشد، زیرا هر شاخه‌ای (فرع) به سوی ریشه‌اش (اصل) راهنمایی می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اتصال به علمِ لدنّی.

هر پری بر عرض دریا کی پرد تا لدن علم لدنی می برد

کسی که علم لدنی (الهی) را با خود دارد، چگونه ممکن است پرنده‌اش بر رویِ عرضِ دریا پرواز نکند؟ (او بر آب می‌گذرد).

نکته ادبی: علم لدنی علمی است که بی واسطه از جانب خدا به قلب عارف افاضه می‌شود.

پس چرا علمی بیاموزی به مرد کش بباید سینه را زان پاک کرد

پس چرا علمی را به انسان می‌آموزی که او را محتاج می‌کند تا سینه را از آن دانشِ غیرضروری پاک کند؟

نکته ادبی: اشاره به علمِ حجاب‌آور که باید از سینه زدوده شود.

پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش

پس از این نخواه که پیشی بگیری؛ در این مسیر لنگ باش و هنگام بازگشت به سوی حق، پیش‌آهنگ باش.

نکته ادبی: توصیه به تواضع و فروتنی در مسیر معنوی.

آخرون السابقون باش ای ظریف بر شجر سابق بود میوهٔ طریف

ای هوشمند، تو از زمره کسانی باش که هرچند آخرند اما در حقیقت سابق (پیشرو) هستند؛ همان‌طور که میوه در آخر ظاهر می‌شود اما مقصود درخت است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ولایت که در آخر ظهور می‌کند اما حقیقتِ آن مقدم است.

گرچه میوه آخر آید در وجود اولست او زانک او مقصود بود

اگرچه میوه در مرحله‌ی آخرِ رشدِ درخت به وجود می‌آید، اما در واقع او اول است، زیرا او هدفِ نهایی و مقصودِ خلقتِ درخت بوده است.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی بر پایه اصالتِ غایت.

چون ملایک گوی لا علم لنا تا بگیرد دست تو علمتنا

مانند فرشتگان بگو ما دانشی نداریم (لا علم لنا)، تا خداوند دست تو را بگیرد و به تو بیاموزد (علمتنا).

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۲ سوره بقره که فرشتگان اعتراف به بی‌دانشی کردند.

گر درین مکتب ندانی تو هجا همچو احمد پری از نور حجی

اگر در این مکتبِ عشق، الفبای معرفت را ندانی، مانند احمد (پیامبر) از نورِ حقیقت پر می‌شوی.

نکته ادبی: حجی به معنای عقل و ادراک است که از نور الهی سرچشمه می‌گیرد.

گر نباشی نامدار اندر بلاد گم نه ای الله اعلم بالعباد

اگر در شهرها نامدار و مشهور نباشی، گم‌شده نیستی؛ خداوند آگاه‌تر به بندگانِ خویش است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گمنامی نزد خلق، دلیلِ ناشناخته بودن نزد خدا نیست.

اندر آن ویران که آن معروف نیست از برای حفظ گنجینهٔ زریست

در آن ویرانه‌ای که کسی آن را نمی‌شناسد، گنجی پنهان است تا از آن محافظت شود.

نکته ادبی: ویرانه استعاره از دلِ شکسته‌ و بی‌ادعای عارف است.

موضع معروف کی بنهند گنج زین قبل آمد فرج در زیر رنج

گنج را در جایی که همه می‌شناسند نمی‌گذارند؛ به همین دلیل است که گشایش (فرج) در زیرِ رنج پنهان است.

نکته ادبی: رنج و گنج دارای رابطه تمثیلی و پارادوکسیکال هستند.

خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک بسکلد اشکال را استور نیک

ذهنِ تو اشکالات زیادی می‌آورد، اما یک استوارِ نیک (عشق یا پیر راه) این اشکالات را گره‌گشایی می‌کند.

نکته ادبی: شکال به معنای گره و شبهه است.

هست عشقش آتشی اشکال سوز هر خیالی را بروبد نور روز

عشقِ الهی آتشی است که اشکالات را می‌سوزاند و نورِ حقیقت، هر خیالی را از ذهن پاک می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خاصیتِ تطهیرکنندگیِ عشق.

هم از آن سو جو جواب ای مرتضا کین سوال آمد از آن سو مر ترا

ای انسانِ پسندیده (مرتضی)، پاسخ را نیز از همان سو بجوی، زیرا این پرسش نیز از همان جانب به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: مرتضی به معنای پسندیده و استعاره از سالکِ برگزیده است.

گوشهٔ بی گوشهٔ دل شه رهیست تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست

گوشه‌یِ بی‌گوشه‌یِ دل، جایگاهِ پادشاهی است؛ تابشِ حقیقتِ مطلق (نه شرقی و نه غربی) از همین ماهِ درخشانِ دل است.

نکته ادبی: لا شرقی و لا غربی اشاره به آیه نور است که به تجلی فرامکانی خدا اشاره دارد.

تو ازین سو و از آن سو چون گدا ای که معنی چه می جویی صدا

تو که در پیِ حقیقت هستی، چرا مانند گدایان از این سو و آن سو صدا می‌طلبی؟ ای که در پیِ معنایی، چرا به دنبالِ صورت می‌گردی؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه صدا، هم به معنای صوت و هم به معنای بازتابِ پوچ.

هم از آن سو جو که وقت درد تو می شوی در ذکر یا ربی دوتو

آن حقیقت را از همان سویی بجوی که وقتِ درد و سختی، در حالِ ذکرِ پروردگارت می‌شوی و از شدتِ نیاز، دوتا می‌شوی (کمر خم می‌کنی).

نکته ادبی: دوتو شدن کنایه از سجده و خشوع است.

وقت درد و مرگ آن سو می نمی چونک دردت رفت چونی اعجمی

هنگام درد و مرگ به آن سو نگاه می‌کنی، اما وقتی دردت رفت، چرا مانند ناآشنایان (عجم) از حق روی می‌گردانی؟

نکته ادبی: اعجمی در اینجا به معنای کسی است که زبانِ معرفت را نمی‌فهمد و بیگانه است.

وقت محنت گشته ای الله گو چونک محنت رفت گویی راه کو

هنگامِ محنت و سختی، خدا خدا می‌کنی، اما وقتی رنج تمام شد، می‌پرسی راه کجاست؟

نکته ادبی: ترسیمِ حالِ کسانی که تنها در سختی به یاد خدا هستند.

این از آن آمد که حق را بی گمان هر که بشناسد بود دایم بر آن

این از آنجا می‌آید که هر کس خدا را بی‌هیچ شک و تردیدی بشناسد، همیشه در همان حالِ توجه و حضور است.

نکته ادبی: حضور دائم ویژگیِ عارفِ کامل است.

وانک در عقل و گمان هستش حجاب گاه پوشیدست و گه بدریده جیب

اما کسی که در عقل و گمانش حجاب است، گاهی (ظاهراً) ایمان می‌آورد و گاهی (با گناه یا شک) گریبانِ دینش را می‌درد.

نکته ادبی: دریدنِ جیب استعاره از بی‌تابی و عصیان است.

عقل جزوی گاه چیره گه نگون عقل کلی آمن از ریب المنون

عقل جزوی گاهی پیروز است و گاهی شکست می‌خورد، اما عقلِ کلی (نور الهی) از شک و تردید در امان است.

نکته ادبی: عقل جزوی و عقل کلی از مباحث بنیادی مثنوی برای تمایز عقل بشری و عقل الهی است.

عقل بفروش و هنر حیرت بخر رو به خواری نه بخارا ای پسر

عقلِ تحلیل‌گر را بفروش و هنرِ حیرت را بخر؛ ای پسر، به سوی خوار شدن در نظر خلق (بخارا) برو.

نکته ادبی: بخارا در اینجا ایهام دارد؛ هم شهر بخارا و هم استعاره‌ای برای جایگاهِ شکستنِ نفس.

ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم

ما چگونه خود را در کلمات غرق کرده‌ایم؟ چنان که از خودِ داستانِ حقیقت، تبدیل به داستانی بی‌اثر شده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به نقدِ شاعر بر سخن‌پردازی‌هایِ خودش در برابرِ حقیقتِ محض.

من عدم و افسانه گردم در حنین تا تقلب یابم اندر ساجدین

من می‌خواهم در ناله و اشتیاق، به هیچ و افسانه‌ای تبدیل شوم تا در میانِ سجده‌کنندگانِ واقعی، جایگاهی بیابم.

نکته ادبی: عدم به معنای نیستی و فنا است که مقدمه‌ی بقای در حق است.

این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حالست و حضور یار غار

این سخنان، یک داستان یا سرگرمی برای اهلِ ظاهر نیست؛ بلکه توصیفِ حالِ درونی و حضورِ آن همراهِ طریقتی (یارِ غار) است که از اسرارِ الهی آگاه است.

نکته ادبی: یار غار استعاره از همراهِ صادق و باوفا در مسیر طریقت است.

آن اساطیر اولین که گفت عاق حرف قرآن را بد آثار نفاق

آن سخنانِ کفرآمیزی که آن شخصِ لجوج و منکر با عنوانِ قصه‌های پیشینیان به زبان آورد، در واقع پوششی برای پنهان کردنِ نفاق و انکارِ حقایقِ بلندِ قرآن بود.

نکته ادبی: عاق در اینجا به معنایِ شخصِ نافرمان، سرکش و منکر است.

لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست

در آن عالمِ بی‌مکانی که جایگاهِ تجلیِ نورِ خداست، مفهومِ زمان (گذشته و آینده و حال) دیگر معنایی ندارد، چرا که در آنجا همه‌چیز در اکنونِ ابدی است.

نکته ادبی: لامکانی به معنای ساحتِ تجرد و بی‌زمانیِ عالمِ معناست.

ماضی و مستقبلش نسبت به تست هر دو یک چیزند پنداری که دوست

تقسیم‌بندیِ زمان به گذشته و آینده، تنها بر اساسِ دیدگاهِ محدودِ توست؛ نزدِ حق‌تعالی، تمامیِ این‌ها یکی است، اگر حقیقت را دریابی.

نکته ادبی: نسبت به تست بیانگرِ نسبی بودنِ ادراکِ بشری است.

یک تنی او را پدر ما را پسر بام زیر زید و بر عمرو آن زبر

به این تمثیل بنگر: یک نفر می‌تواند برای کسی پدر باشد و برای دیگری پسر، یا سقفِ خانه برای یک نفر پایین (زیر) و برای دیگری بالاست (زبر).

نکته ادبی: زیر و زبر به معنای پایین و بالا، برای نشان دادنِ نسبی بودنِ امور به کار رفته است.

نسبت زیر و زبر شد زان دو کس سقف سوی خویش یک چیزست بس

این نام‌گذاری‌هایِ «زیر» و «زبر» تنها به خاطرِ موقعیتِ آن دو شخص است؛ وگرنه خودِ سقف، در ذاتِ خود نه زیر است و نه زبر، بلکه تنها یک سقف است.

نکته ادبی: سقف سوی خویش اشاره به ذاتِ مستقلِ هر پدیده دارد که فارغ از نگاهِ ماست.

نیست مثل آن مثالست این سخن قاصر از معنی نو حرف کهن

این سخن، عینِ حقیقت نیست بلکه تنها یک مثال و تمثیل برای فهمِ توست، چرا که واژگان و حروفِ کهن و زمینی، از بیانِ معنایِ بلند و نوِ الهی عاجزند.

نکته ادبی: قاصر بودنِ حرف به معنای ناتوانیِ زبان در بیانِ مفاهیمِ عرفانی است.

چون لب جو نیست مشکا لب ببند بی لب و ساحل بدست این بحر قند

چون این حقیقت مانندِ نهرِ آب نیست که ساحل و کناره داشته باشد، پس لب به سخن بستن و تمثیل آوردن را رها کن؛ این دریایِ شیرینِ حقیقت، بی‌کرانه است.

نکته ادبی: بحر قند استعاره از معارفِ شیرین و بی‌کرانِ الهی است.