مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد

مولوی
یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی
مارگیری رفت سوی کوهسار تا بگیرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بود آنک جویندست یابنده بود
در طلب زن دایما تو هر دو دست که طلب در راه نیکو رهبرست
لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب
گه بگفت و گه بخاموشی و گه بوی کردن گیر هر سو بوی شه
گفت آن یعقوب با اولاد خویش جستن یوسف کنید از حد بیش
هر حس خود را درین جستن بجد هر طرف رانید شکل مستعد
گفت از روح خدا لا تیاسوا همچو گم کرده پسر رو سو بسو
از ره حس دهان پرسان شوید گوش را بر چار راه آن نهید
هر کجا بوی خوش آید بو برید سوی آن سر کاشنای آن سرید
هر کجا لطفی ببینی از کسی سوی اصل لطف ره یابی عسی
این همه خوشها ز دریاییست ژرف جزو را بگذار و بر کل دار طرف
جنگهای خلق بهر خوبیست برگ بی برگی نشان طوبیست
خشمهای خلق بهر آشتیست دام راحت دایما بی راحتیست
هر زدن بهر نوازش را بود هر گله از شکر آگه می کند
بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم
جنگها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست
بهر یاری مار جوید آدمی غم خورد بهر حریف بی غمی
او همی جستی یکی ماری شگرف گرد کوهستان و در ایام برف
اژدهایی مرده دید آنجا عظیم که دلش از شکل او شد پر ز بیم
مارگیر اندر زمستان شدید مار می جست اژدهایی مرده دید
مارگیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهیست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شدست و ماردوست
مارگیر آن اژدها را بر گرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهایی چون ستون خانه ای می کشیدش از پی دانگانه ای
کاژدهای مرده ای آورده ام در شکارش من جگرها خورده ام
او همی مرده گمان بردش ولیک زنده بود و او ندیدش نیک نیک
او ز سرماها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود
عالم افسردست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان
چون عصای موسی اینجا مار شد عقل را از ساکنان اخبار شد
پارهٔ خاک ترا چون مرد ساخت خاکها را جملگی شاید شناخت
مرده زین سو اند و زان سو زنده اند خامش اینجا و آن طرف گوینده اند
چون از آن سوشان فرستد سوی ما آن عصا گردد سوی ما اژدها
کوهها هم لحن داودی کند جوهر آهن بکف مومی بود
باد حمال سلیمانی شود بحر با موسی سخن دانی شود
ماه با احمد اشارت بین شود نار ابراهیم را نسرین شود
خاک قارون را چو ماری در کشد استن حنانه آید در رشد
سنگ بر احمد سلامی می کند کوه یحیی را پیامی می کند
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان چون شوید
از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسهٔ تاویلها نربایدت
چون ندارد جان تو قندیلها بهر بینش کرده ای تاویلها
که غرض تسبیح ظاهر کی بود دعوی دیدن خیال غی بود
بلک مر بیننده را دیدار آن وقت عبرت می کند تسبیح خوان
پس چو از تسبیح یادت می دهد آن دلالت همچو گفتن می بود
این بود تاویل اهل اعتزال و آن آنکس کو ندارد نور حال
چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی
این سخن پایان ندارد مارگیر می کشید آن مار را با صد زحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامه جو تا نهد هنگامه ای بر چارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خام ریش صید او گشته چو او از ابلهیش
منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر
مردم هنگامه افزون تر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام رفته درهم چون قیامت خاص و عام
چون همی حراقه جنبانید او می کشیدند اهل هنگامه گلو
و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهای غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ
در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم سیرش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن یک تحیر صد هزار
با تحیر نعره ها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند
می سکست او بند و زان بانگ بلند هر طرف می رفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده و کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجاج را
خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون او که بامر او همی رفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند
کرمکست آن اژدها از دست فقر پشه ای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده می بود آن اژدهات لقمهٔ اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و آمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
کان تف خورشید شهوت بر زند آن خفاش مردریگت پر زند
می کشانش در جهاد و در قتال مردوار الله یجزیک الوصال
چونک آن مرد اژدها را آورید در هوای گرم خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بی جفا بسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنی کی رسد موسیی باید که اژدرها کشد
صدهزاران خلق ز اژدرهای او در هزیمت کشته شد از رای او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، با تمثیل مارگیر و اژدهای یخ‌زده، به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم عرفانی یعنی جست‌وجو و طلب در راه حق می‌پردازد. شاعر در این قطعه، انسان را به هوشیاری و دیدن حقیقت در پس ظواهر دعوت می‌کند و یادآور می‌شود که هرچه در جهان هست، دارای آگاهی و حیات است، هرچند برای ما که در بند حواس ظاهر مانده‌ایم، جامد و بی‌جان به نظر برسد.

مفهوم کلیدی این حکایت، گذار از سطح به عمق و از جزء به کل است. در واقع، بسیاری از ناگواری‌ها و تضادهای ظاهری در جهان، در باطن خود راهی به سوی آشتی و حقیقت مطلق دارند. نویسنده با بهره‌گیری از نمادهای گوناگون، خواننده را فرامی‌خواند تا با چشم بصیرت به جهان بنگرد و بداند که هستی، زمزمه‌گر ذکر و تسبیح پروردگار است، حتی اگر گوش‌های ظاهری ما از شنیدن آن ناتوان باشند.

معنای روان

یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی

داستانی را از راویِ کهن بشنو تا به راز پنهان و حقیقتِ پوشیده‌ی آن دست یابی.

نکته ادبی: تاریخ گوی به معنای قصه گو است و راز سرپوشیده کنایه از حقیقتی است که آشکار نیست.

مارگیری رفت سوی کوهسار تا بگیرد او به افسونهاش مار

مارگیری به قصدِ شکارِ مار و با تکیه بر افسون‌ها و طلسم‌های خود، رهسپار کوهستان شد.

نکته ادبی: کوهسار به معنای کوهستان است.

گر گران و گر شتابنده بود آنک جویندست یابنده بود

چه آن کسی که جست‌وجوگر است، کند و آهسته باشد و چه تند و پرشتاب، سرانجام به مقصود خواهد رسید.

نکته ادبی: آنک جویندست به معنای آنکه جوینده است، از ویژگی‌های زبانی سبک خراسانی است.

در طلب زن دایما تو هر دو دست که طلب در راه نیکو رهبرست

در طلبِ حقیقت، همیشه با تمام وجود تلاش کن، زیرا که این جست‌وجو بهترین راهنما در مسیرِ کمال است.

نکته ادبی: هر دو دست استعاره از تلاش کامل و همه‌جانبه است.

لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب

اگرچه لنگ و کند باشی یا حالتی خواب‌آلود و بی‌ادبانه داشته باشی، باز هم به سوی معشوق و حقیقت بخز و آن را طلب کن.

نکته ادبی: غیژ از مصدر غیژیدن به معنای با سختی و لغزان حرکت کردن است.

گه بگفت و گه بخاموشی و گه بوی کردن گیر هر سو بوی شه

گاهی با سخن گفتن و گاهی با سکوت کردن، پیوسته نشان و بوی محبوب و حقیقت را از هر سو بجوی.

نکته ادبی: بوی کردن کنایه از جست‌وجو و کنجکاوی است.

گفت آن یعقوب با اولاد خویش جستن یوسف کنید از حد بیش

همان‌طور که حضرت یعقوب به فرزندانش گفت که در جست‌وجوی یوسف بیش از حد تلاش کنید.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی حضرت یعقوب و فرزندانش.

هر حس خود را درین جستن بجد هر طرف رانید شکل مستعد

تمام حواس خود را در این مسیرِ جست‌وجو به‌کار گیر و هر کدام را به شکلی آماده و مستعد به کار وادار.

نکته ادبی: شکل مستعد به معنای حالتی است که برای پذیرش حق آمادگی دارد.

گفت از روح خدا لا تیاسوا همچو گم کرده پسر رو سو بسو

به یاد آور که خداوند فرمود از رحمت الهی ناامید نشوید؛ پس همچون کسی که فرزندش را گم کرده، به هر سو به دنبال آن باش.

نکته ادبی: لا تیاسوا بخشی از آیه قرآنی است که به عدم ناامیدی از روح و رحمت خدا اشاره دارد.

از ره حس دهان پرسان شوید گوش را بر چار راه آن نهید

از طریقِ حواسِ ظاهری پرس‌وجو کنید و گوشِ جان خود را بر سر چهارراهِ حقیقت قرار دهید.

نکته ادبی: حس دهان استعاره از حواس پنج‌گانه ظاهری است.

هر کجا بوی خوش آید بو برید سوی آن سر کاشنای آن سرید

هر جا که بوی خوش و نشانه‌ای از حقیقت دیدید، همان‌جا بروید و به سوی آن منبعی که با آن آشنا هستید، حرکت کنید.

نکته ادبی: بوی بردن کنایه از پی بردن و کشف کردن است.

هر کجا لطفی ببینی از کسی سوی اصل لطف ره یابی عسی

هر جا خوبی و لطفی از کسی دیدی، امید داشته باش که از طریقِ آن به اصلِ لطف و حقیقتِ هستی راه پیدا کنی.

نکته ادبی: عسی واژه‌ای عربی به معنای امید است که بشود.

این همه خوشها ز دریاییست ژرف جزو را بگذار و بر کل دار طرف

این همه زیبایی‌ها و خوبی‌ها از دریایی عمیق سرچشمه می‌گیرد؛ پس جزء را رها کن و به اصل و کل دلبسته باش.

نکته ادبی: جزء و کل تقابلی عرفانی برای تمایز میان پدیده‌های ظاهری و حقیقت واحد است.

جنگهای خلق بهر خوبیست برگ بی برگی نشان طوبیست

دعواها و کشمکش‌های مردم در حقیقت برای رسیدن به خوبی است؛ و حتی نداشتنِ مادیات، نشانه‌ای از کمال و بهشت است.

نکته ادبی: طوبی نام درختی در بهشت و استعاره از خیر کثیر است.

خشمهای خلق بهر آشتیست دام راحت دایما بی راحتیست

خشم مردم نیز در باطن برای رسیدن به آشتی است؛ همیشه در پی هر آسودگی، رنجی نهفته است و این قانون جهان است.

نکته ادبی: دام راحت استعاره از فریبندگی رفاه ظاهری است.

هر زدن بهر نوازش را بود هر گله از شکر آگه می کند

هر ضربه‌ای در باطن برای نوازش است و هر شکایتی در اصل، آگاهی‌بخش و بهانه برای شکرگزاری است.

نکته ادبی: تضاد میان زدن و نوازش برای بیان حقیقت باطنی است.

بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم

ای انسانِ کریم، از جزء به کل پی ببر و از تقابل ضدها به حقیقتِ آن آگاه شو، ای حکیم.

نکته ادبی: ضد تا ضد اشاره به دیدگاه عرفانی است که تضادها را نشانه‌ای از وحدت می‌داند.

جنگها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست

جنگ‌ها در نهایت به صلح می‌انجامند؛ مارگیر نیز به همین دلیل به دنبال مار بود تا با او همراه شود.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای تبیین چرایی جنگ و ستیز.

بهر یاری مار جوید آدمی غم خورد بهر حریف بی غمی

آدمی به دنبال همراهی و دوستی می‌گردد و برای رسیدن به آرامش، رنجِ جست‌وجو را بر خود هموار می‌کند.

نکته ادبی: حریف به معنای هم‌نفس و یار است.

او همی جستی یکی ماری شگرف گرد کوهستان و در ایام برف

او در میان برف و کوهستان، به دنبال ماری بزرگ و باشکوه می‌گشت.

نکته ادبی: شگرف به معنای بزرگ و عجیب است.

اژدهایی مرده دید آنجا عظیم که دلش از شکل او شد پر ز بیم

او در آنجا اژدهای عظیمی را دید که مرده بود و از دیدنِ هیبتِ آن، دلش پر از ترس شد.

نکته ادبی: عظیم به معنای بزرگ است.

مارگیر اندر زمستان شدید مار می جست اژدهایی مرده دید

مارگیر در شدتِ زمستان، به دنبال مار می‌گشت که به ناگاه اژدهایی مرده را یافت.

نکته ادبی: شدید در اینجا به معنای شدید بودن سرماست.

مارگیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق

مارگیر برای شگفتیِ مردم، مار می‌گیرد؛ چه نادانی بزرگی که مردم دارند.

نکته ادبی: اینت نادانی یعنی چه نادانی عجیبی است.

آدمی کوهیست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود

انسان همچون کوهی بزرگ است، اما وقتی فریفته‌ی ظواهر می‌شود، در برابرِ مارِ کوچک نیز حیران می‌ماند.

نکته ادبی: مفتون به معنای فریفته و گمراه است.

خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی

انسانِ بیچاره، حقیقتِ خویش را نشناخت و به جای ترقی، به پستی و نقصان گرایید.

نکته ادبی: فزونی و کمی تقابل میان کمال و نقص است.

خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

آدمی گوهرِ وجودِ خود را ارزان فروخت؛ پارچه‌ی اطلسِ گران‌بهای جانش را رها کرد و بر تکه پارچه‌ای پست (دلق) دوخت.

نکته ادبی: اطلس و دلق استعاره از ارزش والای انسانی و زندگی حقیرانه مادی است.

صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شدست و ماردوست

صدها هزار مار و کوه در حیرتِ بزرگیِ او هستند، پس چرا او خودش حیرانِ این مار شده است؟

نکته ادبی: تضاد میان بزرگی انسان و حقارتِ مار.

مارگیر آن اژدها را بر گرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت

مارگیر آن اژدها را با خود برداشت و به قصد شگفتی‌آفرینی به سوی بغداد حرکت کرد.

نکته ادبی: بغداد در اینجا نماد مرکز و شهر است.

اژدهایی چون ستون خانه ای می کشیدش از پی دانگانه ای

او اژدهایی را که به اندازه‌ی ستونِ خانه بود، با امید رسیدن به مبلغی ناچیز می‌کشید.

نکته ادبی: دانگانه به معنای مبلغی اندک است.

کاژدهای مرده ای آورده ام در شکارش من جگرها خورده ام

او با خود می‌گفت که اژدهای مرده‌ای آورده‌ام و برای شکارش سختی‌های بسیاری کشیده‌ام.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه از رنج کشیدن و سختی کشیدن است.

او همی مرده گمان بردش ولیک زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او گمان می‌کرد که آن اژدها مرده است، اما در حقیقت زنده بود و او با دقت نگاه نکرد.

نکته ادبی: نیک نیک به معنای بسیار خوب و دقیق است.

او ز سرماها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود

اژدها به دلیل سرما و برفِ شدید یخ زده بود، اما در باطن زنده بود و تنها ظاهری مرده داشت.

نکته ادبی: افسرده شدن کنایه از یخ‌زدگی و بی‌حرکتی است.

عالم افسردست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد

تمام عالم از سرما یخ زده است و به آن جماد می‌گویند؛ بدان که جامد در واقع همان افسرده است، ای استاد.

نکته ادبی: جماد به معنای بی‌جان است.

باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان

صبر کن تا خورشیدِ قیامت طلوع کند، آنگاه جنبش و حرکتِ تمام اجزای جهان را خواهی دید.

نکته ادبی: خورشید حشر استعاره از روز قیامت و حقیقتِ نهایی است.

چون عصای موسی اینجا مار شد عقل را از ساکنان اخبار شد

همان‌طور که عصای موسی در آنجا مار شد، عقل نیز از حقایقِ ساکنانِ جهان باخبر شد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت موسی.

پارهٔ خاک ترا چون مرد ساخت خاکها را جملگی شاید شناخت

وقتی خداوند به تکه‌ای از خاکِ تو جان داد و تو را انسان ساخت، باید بدانی که تمام خاک‌های جهان نیز دارای حیات‌اند.

نکته ادبی: خاک استعاره از ماده اولیه جهان است.

مرده زین سو اند و زان سو زنده اند خامش اینجا و آن طرف گوینده اند

آن‌ها از این سو مرده‌اند و از آن سو زنده؛ اینجا خاموشند و در آن طرف، گویا و سخن‌گو هستند.

نکته ادبی: تضاد مرگ و زندگی در ابعاد مختلف وجود.

چون از آن سوشان فرستد سوی ما آن عصا گردد سوی ما اژدها

وقتی از آن سوی عالم، خداوند آن‌ها را به سوی ما می‌فرستد، آن عصایِ بی‌جان در نزد ما تبدیل به اژدها می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت الهی در زنده کردنِ جامدات.

کوهها هم لحن داودی کند جوهر آهن بکف مومی بود

کوه‌ها همچون حضرت داوود تسبیح می‌گویند و آهنِ سخت در دستِ قدرت همچون موم نرم می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به معجزات داوود و سلیمان.

باد حمال سلیمانی شود بحر با موسی سخن دانی شود

باد در خدمتِ حضرت سلیمان قرار می‌گیرد و دریا با حضرت موسی سخن می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به حکایت‌های انبیا در قرآن.

ماه با احمد اشارت بین شود نار ابراهیم را نسرین شود

ماه با اشاره‌ی حضرت محمد شکافته می‌شود و آتش برای حضرت ابراهیم به گلستان تبدیل می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به معجزات پیامبر اسلام و حضرت ابراهیم.

خاک قارون را چو ماری در کشد استن حنانه آید در رشد

خاک قارون را در خود فرو می‌کشد و ستونِ حنانه از فراقِ پیامبر ناله سر می‌دهد.

نکته ادبی: ستون حنانه ستونی است که پیامبر به آن تکیه می‌داد و پس از ساخت منبر، آن ستون نالید.

سنگ بر احمد سلامی می کند کوه یحیی را پیامی می کند

سنگ به پیامبر اسلام سلام می‌کند و کوه برای حضرت یحیی پیام می‌آورد.

نکته ادبی: روایت‌هایی از ارتباط هستی با پیامبران.

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم

ما (عالم هستی) شنوا و بینا و شاد هستیم، اما در برابرِ شما که نامحرم هستید، ساکتیم.

نکته ادبی: اشاره به شعورِ اشیاء و جمادات.

چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان چون شوید

وقتی شما به سوی جمادی و بی‌جانی می‌روید، چگونه می‌توانید محرمِ اسرارِ جانِ جمادات شوید؟

نکته ادبی: محرم به معنای رازدار و کسی که اجازه ورود به حریم را دارد.

از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید

از جماد و ماده، عالمِ جان‌ها می‌روید؛ گوشِ جان داشته باش تا غوغایِ تسبیحِ اجزایِ عالم را بشنوی.

نکته ادبی: غلغل استعاره از صدای همهمه و تسبیح اشیاء است.

فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسهٔ تاویلها نربایدت

اگر پرده‌ها کنار رود، تسبیحِ جمادات برایت آشکار می‌شود؛ پس اجازه نده وسوسه‌های تأویلِ نادرست تو را گمراه کند.

نکته ادبی: تأویل در اینجا به معنای تفسیرِ ناصحیح است.

چون ندارد جان تو قندیلها بهر بینش کرده ای تاویلها

چون جانِ تو روشنایی و بینش ندارد، برای فهمِ این موضوع به تأویل‌های نادرست روی آورده‌ای.

نکته ادبی: قندیل استعاره از نورِ بصیرت و آگاهی است.

که غرض تسبیح ظاهر کی بود دعوی دیدن خیال غی بود

هدفِ هستی تسبیحِ ظاهری نیست، بلکه این ادعایِ دیدنِ تسبیح، خیالی پوچ و نادرست است.

نکته ادبی: غی در اینجا به معنای گمراهی و پوچی است.

بلک مر بیننده را دیدار آن وقت عبرت می کند تسبیح خوان

بلکه حقیقت این است که بیننده‌یِ آگاه، با دیدنِ آن جمادات، به عبرت می‌رسد و خود به تسبیح‌گویی می‌افتد.

نکته ادبی: عبرت به معنای پند گرفتن و عبور از ظاهر به باطن است.

پس چو از تسبیح یادت می دهد آن دلالت همچو گفتن می بود

اگر برایِ ضرورتِ ذکر گفتن دلیلی برای تو می‌آورند، آن استدلال صرفاً در حدِ الفاظ و صورتِ ظاهریِ ذکر است و نه خودِ حقیقتِ آن.

نکته ادبی: دلالت در اینجا به معنایِ راهنمایی و استدلال آوردن است.

این بود تاویل اهل اعتزال و آن آنکس کو ندارد نور حال

این طرزِ نگاه که می‌توان نفس را با عقلِ جزئی مهار کرد، برداشتِ اهلِ اعتزال است؛ سخنِ کسی که از نورِ باطن و شهودِ قلبی بی‌بهره است.

نکته ادبی: نورِ حال، اصطلاحی عرفانی به معنایِ روشناییِ قلبی و آگاهیِ درونی است.

چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی

تا زمانی که انسان از عالمِ حواسِ پنج‌گانه و محسوسات فراتر نرود، نسبت به حقایقِ غیبی نادان و ناآگاه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اعجمی در اینجا به معنایِ گنگ و ناتوان از بیان یا درک است.

این سخن پایان ندارد مارگیر می کشید آن مار را با صد زحیر

ای مارگیر، این داستانِ تو پایانی ندارد، پس در حالی که با زحمت و مشقت بسیار آن مار را می‌کشیدی، بشنو که چه شد.

نکته ادبی: زحیر به معنایِ ناله و فریادِ ناشی از درد و فشار است.

تا به بغداد آمد آن هنگامه جو تا نهد هنگامه ای بر چارسو

آن مارگیر که به دنبالِ هیاهو و جلبِ توجه بود، راهیِ بغداد شد تا در مرکزِ شهر نمایشگاهی از هنرِ خود برپا کند.

نکته ادبی: هنگامه به معنایِ غوغا، شلوغی و محلِ نمایش است.

بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد

در کنارِ رودِ دجله بساطِ نمایش خود را پهن کرد و در شهرِ بغداد ولوله‌ای به پا شد.

نکته ادبی: شط به معنایِ رودخانه‌ی بزرگ، در اینجا اشاره به دجله دارد.

مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است

مردم با تعجب می‌گفتند که یک مارگیر، اژدهایی بزرگ آورده است؛ عجب شکارِ نادری کرده است!

نکته ادبی: بوالعجب ترکیبی از بو (پدر) و عجب است که در متونِ کهن برایِ تعجبِ بسیار به کار می‌رود.

جمع آمد صد هزاران خام ریش صید او گشته چو او از ابلهیش

صدها هزار نفر از مردمِ ساده‌لوح و نادان دورِ او جمع شدند و خودشان نیز مثل آن مارگیر، اسیرِ حماقتِ خویش گشتند.

نکته ادبی: خام‌ریش کنایه از افرادِ نادان، بی‌تجربه و سطحی‌نگر است.

منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر

مارگیر منتظر بود که مردم بیشتری جمع شوند و مردم نیز منتظر بودند تا نمایشِ او را ببینند.

نکته ادبی: منتشر در اینجا به معنایِ پراکنده و گروهِ انبوهِ مردم است.

مردم هنگامه افزون تر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود

مارگیر می‌دانست که هر چه جمعیت بیشتر شود، درآمد و سودِ مالی او نیز بهتر خواهد بود.

نکته ادبی: کدیه به معنایِ گدایی و طلبِ مال است.

جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا

جمعیتِ کثیری از افرادِ هرزه‌گو گرد آمدند و به صورتِ فشرده و متراکم پشتِ سرِ هم ایستادند.

نکته ادبی: ژاژخا به معنایِ کسی است که سخنانِ بی‌هوده و یاوه می‌گوید.

مرد را از زن خبر نه ز ازدحام رفته درهم چون قیامت خاص و عام

ازدحام به قدری بود که زن و مرد مشخص نبودند و همه در هم لولیده بودند، گویی صحنه‌ی قیامت است.

نکته ادبی: قیامتِ خاص و عام اشاره به قیامتِ کبری دارد که همه در آن حضور دارند.

چون همی حراقه جنبانید او می کشیدند اهل هنگامه گلو

هنگامی که او شروع به جنباندنِ پوششِ اژدها کرد، مردمِ حاضر در آنجا با اشتیاق و فریاد نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: حراقه در اینجا به معنایِ دستگاه یا پوششی است که اژدها در آن پنهان بود.

و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود

آن اژدها که به خاطرِ سرمایِ شدید (فقر و سختی) بی‌حس و افسرده بود، زیرِ لایه‌هایِ متعددِ پارچه پنهان شده بود.

نکته ادبی: زمهریر به معنایِ سرمایِ کشنده است و کنایه از انزوایِ نفس است.

بسته بودش با رسنهای غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

آن مردِ نگهبان برای اطمینان، اژدها را با طناب‌هایِ ضخیم محکم بسته بود.

نکته ادبی: حفیظ به معنایِ نگهبان و مراقب است.

در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشید عراق

در آن لحظات که همگی منتظر بودند، گرمایِ خورشیدِ عراق به آن اژدها تابید.

نکته ادبی: خورشیدِ عراق استعاره از فراهم شدنِ امکانات و ثروت است.

آفتاب گرم سیرش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد

گرمایِ سوزانِ آفتاب، آن اژدها را گرم کرد و سردی و کرختی از اندام‌هایش بیرون رفت.

نکته ادبی: اخلاطِ سرد در پزشکی قدیم عاملِ سستی و بیماری بود.

مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

آن اژدها که گویی مرده بود، به ناگهان زنده شد و شروع به حرکت کرد.

نکته ادبی: از شگفت اشاره به غافلگیریِ محض دارد.

خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن یک تحیر صد هزار

مردم با دیدنِ تکان خوردنِ آن جانورِ به ظاهر مرده، حیرت و وحشتشان صد چندان شد.

نکته ادبی: تحیر به معنایِ سرگشتگی است.

با تحیر نعره ها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند

از شدتِ ترس و حیرت، فریاد کشیدند و همگی از دیدنِ جنبشِ اژدها پا به فرار گذاشتند.

نکته ادبی: انگیختن در اینجا به معنایِ بلند کردن و ایجاد کردن است.

می سکست او بند و زان بانگ بلند هر طرف می رفت چاقاچاق بند

اژدها بندها را می‌گسست و از شدتِ فشار، صدایِ کشیده شدن و پاره شدنِ طناب‌ها از هر سو شنیده می‌شد.

نکته ادبی: چاقاچاق صدایِ شکسته شدن یا کشیده شدنِ بندهاست.

بندها بسکست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غران همچو شیر

بندها پاره شد و اژدهایی زشت و خشمگین مانندِ شیری درنده از زیرِ پوشش بیرون آمد.

نکته ادبی: غران به معنایِ نعره‌زن و خشمگین است.

در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده و کشتگان صد پشته شد

در آن هرج و مرج و فرار، بسیاری از مردم کشته شدند و اجساد روی هم انباشته شد.

نکته ادبی: هزیمت به معنایِ شکست و فرارِ دسته‌جمعی است.

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت

مارگیر از ترس و وحشت، خشکش زد و نمی‌دانست چه موجودِ خطرناکی را از کوه و دشت با خود آورده است.

نکته ادبی: خشک شدن کنایه از ترسِ شدید است.

گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزرائیل خویش

آن مردِ نادان با این کار، گرگی را که خوابیده بود بیدار کرد و با دستِ خود به سویِ مرگ و عزرائیلِ خویش رفت.

نکته ادبی: کور‌میش استعاره از انسانِ نادان است.

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجاج را

اژدها در یک لقمه آن مردِ گیج را بلعید؛ برایِ چنین موجودی، کشتنِ انسان آسان است.

نکته ادبی: سهل به معنایِ آسان است.

خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست

اژدها بدنِ خود را به ستونی پیچید و استخوان‌هایِ آن مرد را در هم شکست.

نکته ادبی: استنی (استن) به معنایِ ستون است.

نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است

ای انسان، نفسِ تو همان اژدهاست؛ نپندار که مرده است، او فقط به خاطرِ نداری و نبودِ ابزارِ قدرت، افسرده و ساکن مانده است.

نکته ادبی: اژدرها (اژدها) در اینجا نمادِ نفسِ اماره است.

گر بیابد آلت فرعون او که بامر او همی رفت آب جو

اگر نفسِ تو ابزارِ قدرت و ثروتِ فرعونی به دست آورد، همان کسی می‌شود که آبِ رود را به فرمانِ خود در می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ دنیویِ فرعون دارد که کنایه از طغیانِ نفس است.

آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند

آنگاه نفسِ تو شروع به طغیان و ادعایِ خدایی می‌کند و راهِ صدها انسانِ پاک‌سیرت (موسی و هارون) را سد می‌کند.

نکته ادبی: بنیادِ فرعونی کنایه از طغیان و سرکشیِ نفس است.

کرمکست آن اژدها از دست فقر پشه ای گردد ز جاه و مال صقر

این اژدها در حالتِ فقر و گرسنگی، کرمی کوچک است، اما با کسبِ ثروت و جاه، به یک عقابِ (صقر) بزرگ تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: صقر به معنایِ پرنده‌ی شکاری و تیزچنگ است.

اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق

اژدهایِ نفسِ خود را در سرمایِ تنهایی و دوری از لذت‌هایِ دنیا نگه دار و آن را در برابرِ گرمایِ ثروت و مقام (خورشیدِ عراق) قرار نده.

نکته ادبی: برفِ فراق کنایه از ریاضت و دوری از لذات دنیوی است.

تا فسرده می بود آن اژدهات لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

تا زمانی که نفسِ تو در سرما و سختیِ ریاضت باشد، امن است؛ اما اگر نجات یابد و قوی شود، تو را لقمه‌ی خود می‌کند.

نکته ادبی: فسرده به معنایِ یخ‌زده و بی‌حرکت است.

مات کن او را و آمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات

نفس را سرکوب و مغلوب کن تا از ضرباتِ آن در امان باشی؛ بر آن رحم نکن، زیرا نفس اهلِ عبادت و صلح نیست.

نکته ادبی: مات کردن در شطرنج کنایه از مغلوب کردن و از کار انداختن است.

کان تف خورشید شهوت بر زند آن خفاش مردریگت پر زند

چرا که اگر گرمایِ خورشیدِ شهوت به نفس بتابد، آن موجودِ پلیدِ درونِ تو، بال و پر می‌گشاید و به تو آسیب می‌زند.

نکته ادبی: خفاش مردریگ کنایه از نفسِ پلید و زشت است.

می کشانش در جهاد و در قتال مردوار الله یجزیک الوصال

پس پیوسته آن را در میدانِ مبارزه و جهادِ اکبر قرار ده تا خداوند به تو توفیقِ وصالِ خویش را عطا کند.

نکته ادبی: الوصال اشاره به وصلِ حق تعالی دارد.

چونک آن مرد اژدها را آورید در هوای گرم خوش شد آن مرید

وقتی آن مرد اژدها را به شهر آورد و در هوایِ گرمِ آن، اژدها جانی دوباره گرفت، آن مریدِ نادان به دردسر افتاد.

نکته ادبی: مرید در اینجا به معنایِ پیروِ راهِ نفس است.

لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز

ای عزیز، به ناچار آن اژدها فتنه‌ها به پا کرد، بسیار بیشتر از آنچه من در اینجا برایت توصیف کردم.

نکته ادبی: بیست (به‌ازای) به معنایِ چندین برابر است.

تو طمع داری که او را بی جفا بسته داری در وقار و در وفا

تو خیال می‌کنی که می‌توانی بدونِ سختی کشیدن، نفس را در وقار و بندگی نگاه داری؟

نکته ادبی: خس کنایه از انسانِ بی‌ارزش و ناتوان است.

هر خسی را این تمنی کی رسد موسیی باید که اژدرها کشد

این آرزو برای هر آدمِ کوچکی ممکن نیست؛ برای مهار کردنِ اژدهایِ نفس، پیامبر و مقتدایی همچون موسی نیاز است.

نکته ادبی: موسی نمادِ انسانِ کامل و راهبرِ معنوی است.

صدهزاران خلق ز اژدرهای او در هزیمت کشته شد از رای او

صدها هزار نفر به خاطرِ فریب‌خوردگیِ نفسِ آن مارگیر، در آن واقعه شکست خوردند و کشته شدند.

نکته ادبی: هزیمت به معنایِ فرار و شکست است.