مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را

مولوی
بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی نوا ایشان ستوران بی علف
روستایی بین که از بدنیتی می کند بعد اللتیا والتی
روی پنهان می کند زیشان بروز تا سوی باغش بنگشایند پوز
آنچنان رو که همه رزق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست
رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس
چون ببینی روی او در تو فتند یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند
در چنان روی خبیث عاصیه گفت یزدان نسفعن بالناصیه
چون بپرسیدند و خانه ش یافتند همچو خویشان سوی در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زین کژروی دیوانه وش
لیک هنگام درشتی هم نبود چون در افتادی بچه تیزی چه سود
بر درش ماندند ایشان پنج روز شب بسرما روز خود خورشیدسوز
نه ز غفلت بود ماندن نه خری بلک بود از اضطرار و بی خری
با لئیمان بسته نیکان ز اضطرار شیر مرداری خورد از جوع زار
او همی دیدش همی کردش سلام که فلانم من مرا اینست نام
گفت باشد من چه دانم تو کیی یا پلیدی یا قرین پاکیی
گفت این دم با قیامت شد شبیه تا برادر شد یفر من اخیه
شرح می کردش که من آنم که تو لوتها خوردی ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خریدم آن متاع کل سر جاوز الاثنین شاع
سر مهر ما شنیدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همی گفتش چه گویی ترهات نه ترا دانم نه نام تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت کاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
چون بصد الحاح آمد سوی در گفت آخر چیست ای جان پدر
گفت من آن حقها بگذاشتم ترک کردم آنچ می پنداشتم
پنج ساله رنج دیدم پنج روز جان مسکینم درین گرما و سوز
یک جفا از خویش و از یار و تبار در گرانی هست چون سیصد هزار
زانک دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدتست این یقین دان کز خلاف عادتست
گفت ای خورشید مهرت در زوال گر تو خونم ریختی کردم حلال
امشب باران به ما ده گوشه ای تا بیابی در قیامت توشه ای
گفت یک گوشه ست آن باغبان هست اینجا گرگ را او پاسبان
در کفش تیر و کمان از بهر گرگ تا زند گر آید آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت کنی جا آن تست ورنه جای دیگری فرمای جست
گفت صد خدمت کنم تو جای ده آن کمان و تیر در کفم بنه
من نخسپم حارسی رز کنم گر بر آرد گرگ سر تیرش زنم
بهر حق مگذارم امشب ای دودل آب باران بر سر و در زیر گل
گوشه ای خالی شد و او با عیال رفت آنجا جای تنگ و بی مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهیب سیل اندر کنج غار
شب همه شب جمله گویان ای خدا این سزای ما سزای ما سزا
این سزای آنک شد یار خسان یا کسی کرداز برای ناکسان
این سزای آنک اندر طمع خام ترک گوید خدمت خاک کرام
خاک پاکان لیسی و دیوارشان بهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهٔ یک مرد روشن دل شوی به که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگ دهل تو نخواهی یافت ای پیک سبل
شهریان خود ره زنان نسبت بروح روستایی کیست گیج و بی فتوح
این سزای آنک بی تدبیر عقل بانگ غولی آمدش بگزید نقل
چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف زان سپس سودی ندارد اعتراف
آن کمان و تیر اندر دست او گرگ را جویان همه شب سو بسو
گرگ بر وی خود مسلط چون شرر گرگ جویان و ز گرگ او بی خبر
هر پشه هر کیک چون گرگی شده اندر آن ویرانه شان زخمی زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهیب حملهٔ گرگ عنود
تا نباید گرگ آسیبی زند روستایی ریش خواجه بر کند
این چنین دندان کنان تا نیمشب جانشان از ناف می آمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشته ای سر بر آورد از فراز پشته ای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جست روستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهٔ منست گفت نه این گرگ چون آهرمنست
اندرو اشکال گرگی ظاهرست شکل او از گرگی او مخبرست
گفت نه بادی که جست از فرج وی می شناسم همچنانک آبی ز می
کشته ای خرکره ام را در ریاض که مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نیکوتر تفحص کن شبست شخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صایب شب ندارد هر کسی
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف این سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست می شناسم باد خرکرهٔ منست
در میان بیست باد آن باد را می شناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آورده ای بنگ و افیون هر دو با هم خورده ای
در سه تاریکی شناسی باد خر چون ندانی مر مرا ای خیره سر
آنک داند نیمشب گوساله را چون نداند همره ده ساله را
خویشتن را عارف و واله کنی خاک در چشم مروت می زنی
که مرا از خویش هم آگاه نیست در دلم گنجای جز الله نیست
آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست این دل از غیر تحیر شاد نیست
عاقل و مجنون حقم یاد آر در چنین بی خویشیم معذور دار
آنک مرداری خورد یعنی نبید شرع او را سوی معذوران کشید
مست و بنگی را طلاق و بیع نیست همچو طفلست او معاف و معتقیست
مستیی کید ز بوی شاه فرد صد خم می در سر و مغز آن نکرد
پس برو تکلیف چون باشد روا اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا
بار کی نهد در جهان خرکره را درس کی دهد پارسی بومره را
بار بر گیرند چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعمی حرج
سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر
لاف درویشی زنی و بی خودی های هوی مستیان ایزدی
که زمین را من ندانم ز آسمان امتحانت کرد غیرت امتحان
باد خرکرهٔ چنین رسوات کرد هستی نفی ترا اثبات کرد
این چنین رسوا کند حق شید را این چنین گیرد رمیده صید را
صد هزاران امتحانست ای پسر هر که گوید من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحان پختگان راه جویندش نشان
چون کند دعوی خیاطی خسی افکند در پیش او شه اطلسی
که ببر این را بغلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ
گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی
خود مخنث را زره پوشیده گیر چون ببیند زخم گردد چون اسیر
مست حق هشیار چون شد از دبور مست حق ناید به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ
ساختی خود را جنید و بایزید رو که نشناسم تبر را از کلید
بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان بشید ای مکرساز
خویش را منصور حلاجی کنی آتشی در پنبهٔ یاران زنی
که بنشناسم عمر از بولهب باد کرهٔ خود شناسم نیمشب
ای خری کین از تو خر باور کند خویش را بهر تو کور و کر کند
خویش را از ره روان کمتر شمر تو حریف ره ریانی گه مخور
باز پر از شید سوی عقل تاز کی پرد بر آسمان پر مجاز
خویشتن را عاشق حق ساختی عشق با دیو سیاهی باختی
عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز
تو چه خود را گیج و بی خود کرده ای خون رز کو خون ما را خورده ای
رو که نشناسم ترا از من بجه عارف بی خویشم و بهلول ده
تو توهم می کنی از قرب حق که طبق گر دور نبود از طبق
این نمی بینی که قرب اولیا صد کرامت دارد و کار و کیا
آهن از داوود مومی می شود موم در دستت چو آهن می بود
قرب خلق و رزق بر جمله ست عام قرب وحی عشق دارند این کرام
قرب بر انواع باشد ای پدر می زند خورشید بر کهسار و زر
لیک قربی هست با زر شید را که از آن آگه نباشد بید را
شاخ خشک و تر قریب آفتاب آفتاب از هر دو کی دارد حجاب
لیک کو آن قربت شاخ طری که ثمار پخته از وی می خوری
شاخ خشک از قربت آن آفتاب غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب
آنچنان مستی مباش ای بی خرد که به عقل آید پشیمانی خورد
بلک از آن مستان که چون می می خورند عقلهای پخته حسرت می برند
ای گرفته همچو گربه موش پیر گر از آن می شیرگیری شیر گیر
ای بخورده از خیالی جام هیچ همچو مستان حقایق بر مپیچ
می فتی این سو و آن سو مست وار ای تو این سو نیستت زان سو گذار
گر بدان سو راه یابی بعد از آن گه بدین سو گه بدان سو سر فشان
جمله این سویی از آن سو کپ مزن چون نداری مرگ هرزه جان مکن
آن خضرجان کز اجل نهراسد او شاید ار مخلوق را نشناسد او
کام از ذوق توهم خوش کنی در دمی در خیک خود پرش کنی
پس به یک سوزن تهی گردی ز باد این چنین فربه تن عاقل مباد
کوزه ها سازی ز برف اندر شتا کی کند چون آب بیند آن وفا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی نوا ایشان ستوران بی علف

وقتی از رودخانه گذشتند و به آن سوی رسیدند، وضعیتشان بسیار دشوار شد؛ نه توشه‌ای برای خود داشتند و نه علوفه‌ای برای چهارپایانشان.

نکته ادبی: واژه ستوران جمع ستور و به معنای چهارپایان است.

روستایی بین که از بدنیتی می کند بعد اللتیا والتی

آن روستاییِ بدذات را بنگر که از روی خباثت، از هر حیله و ترفندی برای آزار و رد کردنِ آن‌ها استفاده می‌کند.

نکته ادبی: بعد اللتیا والتی، اصطلاحی عربی و کنایه از هر راه و چاه و هرگونه ترفند.

روی پنهان می کند زیشان بروز تا سوی باغش بنگشایند پوز

او در طول روز خود را از آنان پنهان می‌کند تا مبادا میهمانان ناخوانده راهی به باغ او پیدا کنند و از محصولاتش بهره ببرند.

نکته ادبی: پوز گشودن کنایه از طمع کردن و تقاضا کردن است.

آنچنان رو که همه رزق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست

چنین باغ و دارایی‌ای که منشأ دردسر و گناه است، برای مؤمن بهتر است که از آن دوری گزیند و آن را نبیند.

نکته ادبی: اولیتر به معنای شایسته‌تر است.

رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس

برخی چهره‌ها چنان پلیدند که بدی‌ها و رذایل اخلاقی همچون مگس بر گرد آن‌ها جمع شده‌اند و نگهبانِ آن پلیدی‌ها هستند.

نکته ادبی: حرس به معنای نگهبانان است.

چون ببینی روی او در تو فتند یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند

اگر با چنین چهره‌ی پلیدی مواجه شدی، ممکن است تو را به فساد بکشاند؛ پس بهتر است آن را نبینی و اگر دیدی، با آن خوش‌رویی نکن.

نکته ادبی: در تو فتند یعنی تو را به دامِ خود بکشند و در بند کنند.

در چنان روی خبیث عاصیه گفت یزدان نسفعن بالناصیه

در وصفِ چنین چهره‌ی پلید و گناهکار، خداوند در قرآن فرموده است که او را از پیشانی‌اش گرفته و به سوی دوزخ می‌کشیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۵ سوره علق (لَنَسفَعًا بِالنّاصِیَة).

چون بپرسیدند و خانه ش یافتند همچو خویشان سوی در بشتافتند

پس از آنکه پرس‌وجو کردند و خانه‌اش را یافتند، با شتاب و اشتیاق، گویی که خویشاوندانِ او هستند، به سمت درِ خانه‌اش دویدند.

نکته ادبی: شتافتن به معنای با عجله رفتن است.

در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زین کژروی دیوانه وش

صاحب‌خانه در را به روی آن‌ها بست و از این کارِ زشت و کج‌رویِ او، خواجه (میهمان ناخوانده) به شدت ناراحت و پریشان‌حال شد.

نکته ادبی: دیوانه وش صفت حال برای خواجه است که از شدت عصبانیت آشفته شده است.

لیک هنگام درشتی هم نبود چون در افتادی بچه تیزی چه سود

البته هنگامِ تندی و خشونت، زمانِ مناسبی برای پرخاشگری نبود؛ وقتی کسی در موضعِ ضعف است، تندخویی چه سودی دارد؟

نکته ادبی: در افتادی یعنی در تنگنا قرار گرفتی.

بر درش ماندند ایشان پنج روز شب بسرما روز خود خورشیدسوز

آنان پنج شبانه‌روز پشتِ درِ بسته ماندند؛ در شب‌هایی که سرد بود و روزهایی که آفتابِ سوزان می‌تابید.

نکته ادبی: خورشیدسوز کنایه از گرمای شدید است.

نه ز غفلت بود ماندن نه خری بلک بود از اضطرار و بی خری

ماندنِ آن‌ها در آنجا نه از روی نادانی یا بی‌عقلی بود، بلکه از روی ناچاری و نداشتنِ پناهگاهی دیگر بود.

نکته ادبی: خری در اینجا به معنای حماقت و نادانی است.

با لئیمان بسته نیکان ز اضطرار شیر مرداری خورد از جوع زار

بزرگواران گاهی از سرِ اضطرار مجبور می‌شوند با انسان‌های پست همراه شوند، همان‌طور که شیرِ درنده ممکن است از سرِ گرسنگیِ شدید، مردار بخورد.

نکته ادبی: لئیمان جمع لئیم به معنای پست و فرومایه است.

او همی دیدش همی کردش سلام که فلانم من مرا اینست نام

او همچنان به صاحب‌خانه نگاه می‌کرد و سلام می‌کرد و خود را معرفی می‌کرد که من فلانی هستم.

نکته ادبی: فلانی کنایه از فردی است که سابقه آشنایی داشته.

گفت باشد من چه دانم تو کیی یا پلیدی یا قرین پاکیی

روستایی گفت: فرض که تو را بشناسم، من چه می‌دانم تو که هستی؟ آیا انسان پلیدی هستی یا همراهِ فردی پاک؟

نکته ادبی: قرین به معنای همنشین است.

گفت این دم با قیامت شد شبیه تا برادر شد یفر من اخیه

میهمان گفت: این لحظه از سختی، شبیه به روز قیامت است که برادر از برادرِ خود می‌گریزد و یکدیگر را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۴ سوره عبس (يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ).

شرح می کردش که من آنم که تو لوتها خوردی ز خوان من دوتو

برای او شرح می‌داد که من همان کسی هستم که تو در گذشته، بسیار از سفره‌ی پربرکتِ من خورده‌ای.

نکته ادبی: لوت به معنای خوراکی‌های لذیذ است.

آن فلان روزت خریدم آن متاع کل سر جاوز الاثنین شاع

یادآوری می‌کرد که فلان روز فلان کالا را از تو خریدم و در آن معامله به تو سود رساندم.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا قاعده‌ای در باب شراکت و معامله است.

سر مهر ما شنیدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق

مردم از محبت و بخششِ ما باخبرند؛ حالا برای من شرم‌آور است که کسی که نمک‌گیرِ من بوده، این‌گونه با من رفتار کند.

نکته ادبی: خوردنِ حلق کنایه از به گلو رسیدن و نمک‌نشناسی است.

او همی گفتش چه گویی ترهات نه ترا دانم نه نام تو نه جات

اما روستایی مدام می‌گفت این حرف‌ها بیهوده است؛ نه تو را می‌شناسم، نه نامت را می‌دانم و نه می‌دانم از کجا آمده‌ای.

نکته ادبی: ترهات به معنای سخنان پوچ و بیهوده است.

پنجمین شب ابر و بارانی گرفت کاسمان از بارشش دارد شگفت

در شب پنجم، بارانِ شدیدی باریدن گرفت، چنانکه آسمان از شدتِ بارندگی شگفت‌زده بود.

نکته ادبی: ابر و بارانی گرفتن کنایه از شروع طوفان است.

چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان

وقتی درد و رنج به نهایت رسید و کارد به استخوان رسید، آن خواجه درِ خانه را کوبید و گفت که صاحب‌خانه را صدا بزن.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از در کوبیدن است.

چون بصد الحاح آمد سوی در گفت آخر چیست ای جان پدر

روستایی با اصرار و التماسِ بسیارِ آن‌ها، به کنارِ در آمد و پرسید: ای عزیز، بالاخره چه شده و چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: الحاح به معنای اصرار کردن و پافشاری است.

گفت من آن حقها بگذاشتم ترک کردم آنچ می پنداشتم

میهمان گفت: من از تمامِ حقوقِ خود گذشتم و تمامِ توقعاتی که داشتم را کنار گذاشتم.

نکته ادبی: حق‌ها به معنای انتظارات و طلب‌های گذشته است.

پنج ساله رنج دیدم پنج روز جان مسکینم درین گرما و سوز

من در این پنج روز، به اندازه پنج سال سختی و رنج کشیدم و جانم در این گرما و سوزِ سرما به لب رسید.

نکته ادبی: جان مسکین کنایه از روحِ رنج‌دیده است.

یک جفا از خویش و از یار و تبار در گرانی هست چون سیصد هزار

یک بی‌وفایی و جفا از طرفِ آشنایان و نزدیکان، سنگین‌تر از سیصد هزار مصیبتِ دیگر است.

نکته ادبی: تبار به معنای خویشان و خاندان است.

زانک دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خوگر بود با لطف و وفاش

زیرا دلِ من به آن جفا عادت نداشت و جانم با لطف و وفاداریِ همیشگی خو گرفته بود.

نکته ادبی: خوگر بودن به معنای مأنوس و عادت‌کرده بودن است.

هرچه بر مردم بلا و شدتست این یقین دان کز خلاف عادتست

بدان که هر بلا و سختی که بر سرِ انسان می‌آید، قطعاً به این دلیل است که از مسیرِ طبیعی و درستِ زندگی منحرف شده است.

نکته ادبی: خلافِ عادت در اینجا به معنای خروج از صراط مستقیم و مسیر فطرت است.

گفت ای خورشید مهرت در زوال گر تو خونم ریختی کردم حلال

میهمان گفت: ای کسی که خورشیدِ محبتت رو به زوال است (دیگر مهربان نیستی)، حتی اگر مرا بکشی، قصاصت نمی‌کنم.

نکته ادبی: حلال کردن کنایه از گذشتن از حق خود است.

امشب باران به ما ده گوشه ای تا بیابی در قیامت توشه ای

امشب گوشه‌ای از خانه‌ات را به ما بده تا در پناه باشیم؛ شاید با این کار، توشه‌ای برای قیامت خود بیندوزی.

نکته ادبی: توشه به معنای زاد و ذخیره برای آخرت است.

گفت یک گوشه ست آن باغبان هست اینجا گرگ را او پاسبان

روستایی گفت: تنها یک گوشه در آن باغ دارم که آنجا را برای نگهبانی در برابر گرگ اختصاص داده‌ام.

نکته ادبی: گوشه ای خالی بودن کنایه از داشتن فضای محدود است.

در کفش تیر و کمان از بهر گرگ تا زند گر آید آن گرگ سترگ

در آنجا تیر و کمان دارم تا اگر گرگِ بزرگی آمد، با آن مقابله کنم.

نکته ادبی: گرگ سترگ کنایه از درنده و مزاحم بزرگ است.

گر تو آن خدمت کنی جا آن تست ورنه جای دیگری فرمای جست

اگر حاضری این کار را انجام دهی و نگهبانی بدهی، آنجا جای توست؛ وگرنه به دنبال جای دیگری باش.

نکته ادبی: خدمت در اینجا به معنای نگهبانی و کارگری است.

گفت صد خدمت کنم تو جای ده آن کمان و تیر در کفم بنه

میهمان گفت: صد بار هم باشد خدمت می‌کنم، تو فقط به من جا بده و تیر و کمان را به دستم بسپار.

نکته ادبی: صد خدمت کردن مبالغه در پذیرش شرط است.

من نخسپم حارسی رز کنم گر بر آرد گرگ سر تیرش زنم

من امشب نمی‌خوابم و پاسداری می‌دهم؛ اگر گرگی سر بلند کرد، با تیر آن را می‌زنم.

نکته ادبی: حارسی به معنای نگهبانی و حراست است.

بهر حق مگذارم امشب ای دودل آب باران بر سر و در زیر گل

ای مردِ دودل، به خاطرِ خدا اجازه نده که امشب ما زیر باران و در میانِ گل و لای بمانیم.

نکته ادبی: دودل کنایه از کسی است که در تصمیم‌گیری شک دارد.

گوشه ای خالی شد و او با عیال رفت آنجا جای تنگ و بی مجال

بالاخره گوشه‌ای خالی شد و او با خانواده‌اش به آنجا رفتند؛ جایی بسیار تنگ و بدون فضای کافی.

نکته ادبی: بی مجال کنایه از فضای بسیار محدود و تنگ است.

چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهیب سیل اندر کنج غار

آن‌ها در آن کنجِ غار مانند، از ترسِ سیل و باران، به گونه‌ای روی هم سوار شده بودند که گویی ملخ هستند.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس، وحشت و صدای مهیب است.

شب همه شب جمله گویان ای خدا این سزای ما سزای ما سزا

تمامِ شب همگی با گریه می‌گفتند: خدایا، این جزایِ ماست و سزاوارِ ماست که چنین شد.

نکته ادبی: سزای ما کنایه از نتیجه اعمالِ خودمان است.

این سزای آنک شد یار خسان یا کسی کرداز برای ناکسان

این سزای کسی است که با افرادِ پست و بی‌ارزش رفاقت می‌کند یا برای خدمت به ناکسان، تلاش می‌کند.

نکته ادبی: خسان جمع خس، به معنای فرومایگان و افراد بی‌ارزش.

این سزای آنک اندر طمع خام ترک گوید خدمت خاک کرام

این سزای کسی است که از روی طمعِ خام، خدمت به انسان‌های بزرگوار را رها می‌کند.

نکته ادبی: طمعِ خام کنایه از آرزوهای بی‌پایه و ناشیانه است.

خاک پاکان لیسی و دیوارشان بهتر از عام و رز و گلزارشان

حتی خاکِ پایِ پاکان و دیوارِ خانه آن‌ها، از باغ و گلزارِ افرادِ عامی و پست، باارزش‌تر است.

نکته ادبی: خاک پاکان لیسی کنایه از ارادتِ خالصانه به بزرگان است.

بندهٔ یک مرد روشن دل شوی به که بر فرق سر شاهان روی

بنده بودن در برابرِ یک مردِ روشن‌دل (عارف)، بهتر از این است که بر سرِ پادشاهانِ دنیا سلطنت کنی.

نکته ادبی: روشن‌دل کنایه از انسانِ عارف و آگاه است.

از ملوک خاک جز بانگ دهل تو نخواهی یافت ای پیک سبل

ای پیکِ بیابان‌نورد، از پادشاهانِ دنیایی جز صدای دهل و هیاهوی توخالی، چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: پیک سبل کنایه از مسافر یا کسی است که به دنبالِ چیزی می‌گردد.

شهریان خود ره زنان نسبت بروح روستایی کیست گیج و بی فتوح

اهالی شهر که اهلِ روح و معنا هستند، می‌توانند راهنمای تو باشند؛ اما این روستاییِ گیج و بی‌بهره از معرفت، چه سودی دارد؟

نکته ادبی: بی‌فتوح کنایه از کسی است که از نورِ معرفت و گشایشِ الهی بی‌نصیب است.

این سزای آنک بی تدبیر عقل بانگ غولی آمدش بگزید نقل

این گرفتاری، سزای کسی است که بدون تدبیرِ عقل، فریبِ بانگِ شیطانی را خورد و به جای مسیرِ اصلی، مسیرِ انحرافی را انتخاب کرد.

نکته ادبی: بانگ غول کنایه از فریب‌ها و وسوسه‌های شیطانی است.

چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف زان سپس سودی ندارد اعتراف

وقتی پشیمانی از عمقِ جان (شغاف) برانگیخته شود، دیگر اعتراف و توبه سودی نخواهد داشت.

نکته ادبی: شغاف به معنای پرده‌ی دل یا عمقِ قلب است.

آن کمان و تیر اندر دست او گرگ را جویان همه شب سو بسو

آن مرد در حالی که تیر و کمان در دست داشت، تمامِ شب به دنبالِ گرگ می‌گشت.

نکته ادبی: سوبسوه به معنای این‌سو و آن‌سو است.

گرگ بر وی خود مسلط چون شرر گرگ جویان و ز گرگ او بی خبر

در حالی که گرگِ اصلی (هوای نفس) بر او مسلط بود، او از غفلتِ خود بی‌خبر بود و به دنبالِ گرگِ بیرونی می‌گشت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه دشمنِ اصلی در درونِ خودِ اوست.

هر پشه هر کیک چون گرگی شده اندر آن ویرانه شان زخمی زده

در آن ویرانه، هر پشه و هر کک برای آن‌ها مانندِ گرگی شده بود و با نیش‌های خود آن‌ها را آزار می‌دادند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه وقتی انسان از خدا دور شود، موجوداتِ کوچک هم برایش بلا می‌شوند.

فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهیب حملهٔ گرگ عنود

ترس و وحشتِ حمله گرگِ دشمن به قدری شدید بود که حتی فرصت نشد حیوان را از خود دور کنند یا با آن مقابله کنند.

نکته ادبی: عنود به معنای دشمن و ستیزه‌جو است. نهیب به معنای فریاد و تهدید است.

تا نباید گرگ آسیبی زند روستایی ریش خواجه بر کند

روستایی از ترس اینکه گرگ به او آسیبی برساند، در تاریکی ضربه‌ای زد و ریشِ خواجه (ارباب) را به اشتباه کند.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای ارباب یا صاحب مال است.

این چنین دندان کنان تا نیمشب جانشان از ناف می آمد به لب

آن‌ها تا نیمه‌شب با ترس و لرز دندان‌هایشان به هم می‌خورد و از شدت وحشت، جانشان به لب رسیده بود.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از شدت ترس و نزدیک شدن به مرگ است.

ناگهان تمثال گرگ هشته ای سر بر آورد از فراز پشته ای

ناگهان پیکری که شبیه گرگ بود، از بالای تپه سر برآورد.

نکته ادبی: تمثال به معنای تصویر و پیکر است.

تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست

آن خواجه با مهارت تیر را از زه کمان رها کرد و چنان به آن حیوان زد که به زمین افتاد.

نکته ادبی: شست در اینجا یعنی زه کمان.

اندر افتادن ز حیوان باد جست روستایی های کرد و کوفت دست

وقتی حیوان به زمین افتاد، روستایی از خوشحالی به خود بالید و دست‌زدن و هیاهو کرد.

نکته ادبی: باد جستن در اینجا کنایه از غرور و خودنمایی است.

ناجوامردا که خرکرهٔ منست گفت نه این گرگ چون آهرمنست

خواجه با عصبانیت گفت ای ناجوانمرد، این که خرِ من است، نه گرگ؛ این حیوان مثل دیو (اهریمن) است.

نکته ادبی: آهرمن به معنای اهریمن و مظهر زشتی است.

اندرو اشکال گرگی ظاهرست شکل او از گرگی او مخبرست

او گفت شکل و قیافه‌اش کاملاً شبیه گرگ است و ظاهرش گواهی می‌دهد که گرگ است.

نکته ادبی: مخبر به معنای خبردهنده و گواهی‌دهنده است.

گفت نه بادی که جست از فرج وی می شناسم همچنانک آبی ز می

خواجه پاسخ داد نه؛ من از بوی گازی که از او خارج شد، تشخیص دادم که خرِ من است؛ همان‌طور که تفاوت آب و شراب را تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: فرج در اینجا به معنای مخرج و اندام دفع است.

کشته ای خرکره ام را در ریاض که مبادت بسط هرگز ز انقباض

تو خر مرا در این باغ کشتی، امیدوارم که هیچ‌گاه به آرامش نرسی.

نکته ادبی: بسط و انقباض اصطلاحاتی عرفانی هستند که در اینجا به طنز برای گشایش و گرفتگیِ روحی به کار رفته‌اند.

گفت نیکوتر تفحص کن شبست شخصها در شب ز ناظر محجبست

روستایی گفت دوباره دقت کن، الان شب است و در تاریکی شب، اشیاء برای بیننده پنهان و مبهم هستند.

نکته ادبی: محجب یعنی در حجاب و پنهان.

شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صایب شب ندارد هر کسی

تاریکی شب اشیاء را دگرگون و اشتباه نشان می‌دهد و هر کسی قدرت دیدنِ حقیقت را در شب ندارد.

نکته ادبی: صایب به معنای درست‌بین است.

هم شب و هم ابر و هم باران ژرف این سه تاریکی غلط آرد شگرف

هم شب، هم ابر و هم باران شدید؛ ترکیب این سه تاریکی باعث می‌شود که انسان دچار خطای بزرگی در دیدن شود.

نکته ادبی: ژرف در اینجا به معنای عمیق و شدید است.

گفت آن بر من چو روز روشنست می شناسم باد خرکرهٔ منست

خواجه گفت برای من این موضوع مثل روز روشن است و من بوی آن حیوان را خوب می‌شناسم که متعلق به خرِ من است.

نکته ادبی: باد خرکره کنایه از نشانه‌ای پست و مادی است.

در میان بیست باد آن باد را می شناسم چون مسافر زاد را

اگر بیست حیوان هم باشند، من بوی خاصِ این حیوان را مثل توشه‌ای که مسافر برای خود می‌شناسد، تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: زاد به معنای توشه سفر است.

خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت

خواجه از جا پرید و با شگفتی نزد او رفت و گریبان روستایی را گرفت.

نکته ادبی: ناشکفت یعنی با تعجب و بهت.

کابله طرار شید آورده ای بنگ و افیون هر دو با هم خورده ای

گفت ای حقه بازِ مکار، تو هم بنگ و افیون (مواد مخدر) مصرف کرده‌ای.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و حیله‌گر است.

در سه تاریکی شناسی باد خر چون ندانی مر مرا ای خیره سر

تو که در تاریکی مطلق بوی گند خر را تشخیص می‌دهی، چطور مرا که در برابرت هستم نمی‌شناسی؟ ای نادان.

نکته ادبی: خیره سر یعنی گستاخ و نادان.

آنک داند نیمشب گوساله را چون نداند همره ده ساله را

کسی که بوی خر را در نیمه‌شب تشخیص می‌دهد، چطور ممکن است همراه ده ساله‌اش را نشناسد؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای رسوا کردن ادعای روستایی.

خویشتن را عارف و واله کنی خاک در چشم مروت می زنی

ادعای عرفان و بی‌خودی می‌کنی، اما با این کار، به اصول مردانگی و حقیقت توهین می‌کنی.

نکته ادبی: خاک در چشم مروت زدن کنایه از نابود کردن انصاف و مردانگی است.

که مرا از خویش هم آگاه نیست در دلم گنجای جز الله نیست

روستایی در پاسخ گفت: من از خودم آگاه نیستم و در دلم جز یاد خدا چیزی وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت ادعای دروغینِ روستایی را بیان می‌کند که سعی دارد خود را عارف جلوه دهد.

آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست این دل از غیر تحیر شاد نیست

چیزی که دیروز خوردم را به یاد ندارم و دلم از غیرِ خدا خالی است و به جز حیرت در خدا، شادی دیگری ندارم.

نکته ادبی: تحیر در اصطلاح عرفانی، سرگشتگی در عظمت الهی است که روستایی به دروغ ادعا می‌کند.

عاقل و مجنون حقم یاد آر در چنین بی خویشیم معذور دار

مرا عاقل یا مجنونِ خدا بدان و در این حالتِ بی‌خودی، عذر مرا بپذیر.

نکته ادبی: معذور دار یعنی عذر مرا بپذیر.

آنک مرداری خورد یعنی نبید شرع او را سوی معذوران کشید

کسی که چیز ناپاکی (مانند شراب) خورده است، شرع او را در زمره معذوران و نادانسته کاران قرار می‌دهد.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است.

مست و بنگی را طلاق و بیع نیست همچو طفلست او معاف و معتقیست

مست و کسی که مواد مخدر خورده، تکلیفی ندارد (طلاق یا معامله‌اش صحیح نیست) و مثل کودک معاف است.

نکته ادبی: معتقی به معنای آزاد شده یا کسی که تکلیف از او برداشته شده.

مستیی کید ز بوی شاه فرد صد خم می در سر و مغز آن نکرد

مستی‌ای که از یاد خداوند حاصل شود، صدها خم شراب هم نمی‌تواند در مغز انسان ایجاد کند.

نکته ادبی: شاه فرد یعنی خداوند یگانه.

پس برو تکلیف چون باشد روا اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا

پس چطور مرا بازخواست می‌کنی؟ من مثل اسبی هستم که دست و پایش شکسته و از کار افتاده‌ام.

نکته ادبی: ساقط گشتن کنایه از ناتوانی مطلق است.

بار کی نهد در جهان خرکره را درس کی دهد پارسی بومره را

آیا خرِ بارکش می‌تواند بار حمل کند؟ آیا می‌توان به فرد بی‌خبر و مست، درسِ حکمت آموخت؟

نکته ادبی: بومره کنایه از نادان و بی‌فهم است.

بار بر گیرند چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعمی حرج

وقتی کسی عاجز شد بار را از دوشش بر می‌دارند؛ خدا هم می‌گوید بر نابینا حرج و گناهی نیست.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد رفع تکلیف از نابینایان و معلولان.

سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر

من از دیدن دنیا کور شدم و فقط حق را می‌بینم، پس از انجام هر کارِ کوچک یا بزرگی معاف هستم.

نکته ادبی: روستایی با مغلطه سعی دارد مسئولیت قتل خر را از گردن خود باز کند.

لاف درویشی زنی و بی خودی های هوی مستیان ایزدی

خواجه گفت: ادعای درویشی و بی‌خودی می‌کنی و هیاهوی مستی الهی راه انداخته‌ای.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعای توخالی کردن است.

که زمین را من ندانم ز آسمان امتحانت کرد غیرت امتحان

ادعا می‌کنی که زمین را از آسمان تشخیص نمی‌دهی؟ اما غیرتِ الهی تو را امتحان کرد.

نکته ادبی: غیرت در عرفان یعنی صفت الهی که ریا و ادعای دروغ را برنمی‌تابد.

باد خرکرهٔ چنین رسوات کرد هستی نفی ترا اثبات کرد

همین بویِ خر تو را رسوا کرد و ادعایِ نفیِ هستیِ تو را به اثباتِ هویتِ دنیوی‌ات تبدیل کرد.

نکته ادبی: نفی هستی ادعای عارفان بزرگ است که روستایی به دروغ آن را یدک می‌کشد.

این چنین رسوا کند حق شید را این چنین گیرد رمیده صید را

خداوند این‌گونه ریاکاران را رسوا می‌کند و این‌گونه صیدِ فراری را به دام می‌اندازد.

نکته ادبی: شید به معنای نیرنگ و ریا است.

صد هزاران امتحانست ای پسر هر که گوید من شدم سرهنگ در

ای پسر، صدها هزار امتحان وجود دارد برای کسی که ادعای بزرگی و استادی می‌کند.

نکته ادبی: سرهنگ در به معنای فرمانده و کسی است که ادعای سرآمدی دارد.

گر نداند عامه او را ز امتحان پختگان راه جویندش نشان

اگر مردمِ عادی او را در امتحان نشناسند، پختگان و عارفانِ واقعی او را با نشانه‌هایی درک می‌کنند.

نکته ادبی: پختگان در مقابل خامان (مدعیان) به کار رفته است.

چون کند دعوی خیاطی خسی افکند در پیش او شه اطلسی

وقتی آدمِ نادانی ادعای خیاطی می‌کند، پادشاه پارچه اطلسیِ گران‌بهایی جلویش می‌گذارد.

نکته ادبی: تمثیل خیاطی برای نشان دادنِ آزمودنِ مدعیان.

که ببر این را بغلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ

می‌گوید این را بدوز، آنجا که در دوختن ناتوان است و به غلط می‌افتد، رسوایی و شاخ درآوردنش معلوم می‌شود.

نکته ادبی: دو شاخ شدن کنایه از رسوایی و ناتوانی در کار است.

گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی

اگر امتحانِ الهی نبود، هر آدمِ سست‌عنصری در میدان جنگ مثل رستم دستان شجاع بود.

نکته ادبی: مخنث به معنای سست‌اراده و ضعیف است.

خود مخنث را زره پوشیده گیر چون ببیند زخم گردد چون اسیر

فرض کن آدمِ سست‌عنصر زره هم پوشیده باشد، اما به محض دیدن زخم و شمشیر، مثل اسیرِ ضعیف می‌شود.

نکته ادبی: تفاوت میان ظاهر و باطن مدعیان.

مست حق هشیار چون شد از دبور مست حق ناید به خود تا نفخ صور

کسی که از حقیقت مست شده، دیگر هشیار نمی‌شود مگر در روز قیامت (نفخ صور).

نکته ادبی: اشاره به اینکه مستِ واقعی، همیشگی است، نه موقتی و انتخابی.

بادهٔ حق راست باشد بی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ

باده و شرابِ حق، حقیقت است و دروغ در آن راه ندارد؛ تو مستِ حق نیستی، تو دوغِ ناخالص خورده‌ای.

نکته ادبی: دوغ کنایه از ناخالصی و توهم است.

ساختی خود را جنید و بایزید رو که نشناسم تبر را از کلید

خودت را به جنید و بایزید (عارفان بزرگ) شبیه کرده‌ای؛ برو که من حتی فرق کلید و تبر را هم از تو تشخیص نمی‌دهم (چه برسد به این ادعاها).

نکته ادبی: اشاره به نام‌های بزرگان عرفان برای افشای ریاکاری روستایی.

بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان بشید ای مکرساز

بدی، سستی، حرص و آز را چگونه با حیله و نیرنگ پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: بدرگی و منبلی صفات زشت باطنی هستند.

خویش را منصور حلاجی کنی آتشی در پنبهٔ یاران زنی

ادعای منصور حلاج بودن می‌کنی، در حالی که فقط با این کار، شعله آتش به جانِ اطرافیان و یاران می‌اندازی.

نکته ادبی: اشاره به اعدام منصور حلاج که نماد ادعای وحدت وجود است.

که بنشناسم عمر از بولهب باد کرهٔ خود شناسم نیمشب

می‌گویی فرق عمر و ابولهب را نمی‌فهمی، اما نیمه‌شب بوی خرِ خودت را خوب تشخیص می‌دهی!

نکته ادبی: تضادی که هویت و اولویت‌های ذهنیِ روستایی را آشکار می‌کند.

ای خری کین از تو خر باور کند خویش را بهر تو کور و کر کند

ای نادانی که فکر می‌کنی دیگران مثل تو احمق هستند که چنین ادعایی را باور کنند و خود را برای تو به کوری و کری بزنند.

نکته ادبی: خطاب تند و صریح به مدعی.

خویش را از ره روان کمتر شمر تو حریف ره ریانی گه مخور

خودت را کمتر از رهروانِ واقعی بدان؛ تو فقط یک حریفِ اهلِ بازی و ریا هستی، پس ادعای گزاف نکن.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای بازیگر و ریاکار است.

باز پر از شید سوی عقل تاز کی پرد بر آسمان پر مجاز

با نیرنگ و حیله به عقل رجوع کن؛ پرِ پروازِ خیالی و دروغین که نمی‌تواند به آسمان حقیقت پرواز کند.

نکته ادبی: پرِ مجاز استعاره از ادعاهای توخالی و عاریتی است.

خویشتن را عاشق حق ساختی عشق با دیو سیاهی باختی

خودت را عاشق خدا جا زدی، اما در واقع با شیطانِ سیاه هم‌سفره و همراه شدی.

نکته ادبی: پایان‌بندی قصه با افشای حقیقت باطنیِ مدعی.

عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز

در روز رستاخیز و قیامت، عاشقان و معشوقان را جفت‌به‌جفت و دسته‌دسته برای بازخواست و حضور در پیشگاه الهی فرا می‌خوانند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای روز قیامت و رستاخیز است که در ادبیات کلاسیک برای اشاره به دادگاه عدل الهی به کار می‌رود.

تو چه خود را گیج و بی خود کرده ای خون رز کو خون ما را خورده ای

ای کسی که ادعای عاشقی داری، چرا خودت را به مستی و بی‌خبری زده‌ای؟ آیا واقعاً همان شرابی را نوشیده‌ای که جانِ ما را دگرگون کرده است؟

نکته ادبی: خونِ رز استعاره از شراب انگور و در عرفان استعاره از لذت‌های دنیوی است که در برابر مستیِ حقیقی قرار دارد.

رو که نشناسم ترا از من بجه عارف بی خویشم و بهلول ده

از من دور شو، زیرا تو را در ردیفِ خود نمی‌بینم؛ من عارفی هستم که از خویشتنِ خویش رها شده‌ام و مانند بهلول، دیوانه‌ای خردمند در راه حق هستم.

نکته ادبی: بهلول شخصیتی نمادین است که ظاهرِ دیوانگی را برای پنهان کردنِ حکمتِ عمیق خود برگزیده بود.

تو توهم می کنی از قرب حق که طبق گر دور نبود از طبق

تو گمان می‌کنی که نزدیک شدن به حق، مانندِ کنار هم قرار گرفتن دو ظرف است؛ در حالی که قربِ الهی فراتر از این نزدیکی‌هایِ فیزیکی و ظاهری است.

نکته ادبی: طبق به معنای ظرف یا سینی است؛ اشاره به اینکه قربِ معنوی را با مجاورتِ فیزیکی اشتباه نگیر.

این نمی بینی که قرب اولیا صد کرامت دارد و کار و کیا

آیا نمی‌بینی که نزدیکیِ اولیایِ خدا به او، همراه با کرامات، کارهای بزرگ و شکوهمندی است که نشان از حقیقتِ وجودِ آن‌ها دارد؟

نکته ادبی: کیا به معنای شوکت، بزرگی و اقتدار است.

آهن از داوود مومی می شود موم در دستت چو آهن می بود

همان‌طور که آهن در دست حضرت داوود (به معجزه الهی) مانند موم نرم می‌شد، اگر تو در نزدیکیِ حق باشی، دنیا در دست تو نرم می‌شود، اما در دست تو، حتی موم هم مانند آهن سخت و غیرقابل‌تغییر است.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت داوود که آهن در دستانش نرم می‌شد، برای تبیین قدرتِ اولیا.

قرب خلق و رزق بر جمله ست عام قرب وحی عشق دارند این کرام

نزدیکی به خلق و بهره‌مندی از رزق و روزی شامل همه می‌شود، اما نزدیکی از طریقِ وحی و عشق، مخصوصِ آن بزرگانی است که حقیقت را دریافته‌اند.

نکته ادبی: کرام جمع کریم است و در اینجا به بزرگان و اولیای الهی اشاره دارد.

قرب بر انواع باشد ای پدر می زند خورشید بر کهسار و زر

ای پدر، نزدیکی انواعِ گوناگونی دارد؛ همان‌گونه که نور خورشید هم بر کوه می‌تابد و هم بر طلا، اما جنسِ تابش یکی نیست.

نکته ادبی: تمثیل تابش خورشید بر اشیاء متفاوت برای نشان دادن تفاوتِ درکِ موجودات از فیض الهی.

لیک قربی هست با زر شید را که از آن آگه نباشد بید را

اما نوعی از نزدیکی میان خورشید و طلا وجود دارد که گیاه خودرو (بید) از آن بی‌خبر است؛ طلا قابلیتِ جذبِ نور را دارد و بید ندارد.

نکته ادبی: بید در اینجا به معنای گیاه خودرو و بی‌ارزش در برابر طلا است.

شاخ خشک و تر قریب آفتاب آفتاب از هر دو کی دارد حجاب

شاخه خشک و شاخه تر هر دو در معرض تابش خورشید هستند؛ آیا خورشید میان این دو تفاوتی قائل می‌شود و از یکی دریغ می‌کند؟ خیر.

نکته ادبی: حجاب به معنای مانع و پرده است؛ خورشید فیضِ عام است.

لیک کو آن قربت شاخ طری که ثمار پخته از وی می خوری

اما آن نزدیکیِ شاخه‌ی تَر که از آن میوه‌ی پخته می‌خوری، کجا و نزدیکیِ شاخه خشک کجا؟

نکته ادبی: ثمار جمع ثمر به معنای میوه‌ها است؛ اشاره به ثمره‌یِ عملیِ نزدیکی به حق.

شاخ خشک از قربت آن آفتاب غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب

شاخه‌ی خشک از نزدیکی به خورشید، بهره‌ای جز زودتر خشک شدن و سوختن نمی‌برد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری منطقی از تمثیلِ قبلی؛ تفاوت در گیرندگیِ وجودیِ شخص است.

آنچنان مستی مباش ای بی خرد که به عقل آید پشیمانی خورد

ای انسانِ بی‌خرد، چنان مستی نکن که وقتی به عقل می‌آیی، تنها پشیمانی برایت باقی بماند.

نکته ادبی: مستی در اینجا نکوهشِ غفلت و بی‌خردی است.

بلک از آن مستان که چون می می خورند عقلهای پخته حسرت می برند

بلکه آن‌گونه از شرابِ معرفت بنوش که خردمندانِ حقیقی و صاحب‌کمال، حسرتِ آن مستیِ تو را بخورند.

نکته ادبی: مقایسه‌یِ مستیِ معرفتی با مستیِ شهوانی.

ای گرفته همچو گربه موش پیر گر از آن می شیرگیری شیر گیر

ای کسی که مثل گربه‌ای به شکارِ موش (لذت‌های کوچک) مشغول هستی، اگر قرار است از آن شرابِ مست‌کننده بنوشی، باید شیری باشی که شکارِ بزرگ می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به بلندهمتی در مسیر سلوک؛ نباید با همتِ پایین ادعایِ بزرگ داشته باشی.

ای بخورده از خیالی جام هیچ همچو مستان حقایق بر مپیچ

ای کسی که خیالی از شرابِ حق را چشیده‌ای و چیزی در دست نداری، مانندِ عارفانِ حقیقی در دریایِ حق غوطه‌ور نشو که تو را یارایِ آن نیست.

نکته ادبی: جامِ هیچ استعاره از توهم و دانشِ سطحی است.

می فتی این سو و آن سو مست وار ای تو این سو نیستت زان سو گذار

تو مانندِ آدم‌هایِ مست، این‌سو و آن‌سو می‌روی، اما در حقیقت هنوز راهی به آن سویِ عالم (معنا) نیافته‌ای.

نکته ادبی: تضادِ ظاهریِ مستیِ کاذب با فقدانِ سیرِ سلوکی.

گر بدان سو راه یابی بعد از آن گه بدین سو گه بدان سو سر فشان

اگر روزی واقعاً به آن سوی (عالمِ معنا) راه پیدا کردی، آنگاه است که می‌توانی با سرگردانیِ عاشقانه، در هر دو سو حضور داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ بقای پس از فنا؛ تسلط بر دو عالم.

جمله این سویی از آن سو کپ مزن چون نداری مرگ هرزه جان مکن

تا زمانی که طعمِ مرگِ اختیاری (رها شدن از نفس) را نچشیده‌ای، بیهوده ادعایِ حضور در آن سو را نکن.

نکته ادبی: کپ مزن به معنایِ ادعایِ بیهوده کردن و بلوف زدن است.

آن خضرجان کز اجل نهراسد او شاید ار مخلوق را نشناسد او

آن انسانِ دارایِ جانِ خضری (حیاتِ جاودانِ معنوی) که از مرگ نمی‌هراسد، شایسته است که گاهی مردمِ عادی او را نشناسند (و به او خرده بگیرند).

نکته ادبی: خضر جان نمادِ کسی است که به آبِ حیاتِ معرفت دست یافته است.

کام از ذوق توهم خوش کنی در دمی در خیک خود پرش کنی

تو با توهماتت، کامِ خود را شیرین می‌کنی، اما در یک لحظه این خیالاتِ تو مانندِ باد در پوستین (خیک) خالی می‌شود.

نکته ادبی: خیک به معنای مشک آب یا پوستِ دام است که در اینجا نمادِ وجودِ توخالی و پر از بادِ غرور است.

پس به یک سوزن تهی گردی ز باد این چنین فربه تن عاقل مباد

سپس با یک سوزنِ حقیقت، تمامِ آن بادِ توهم خالی می‌شود؛ چنین جثه‌ی بزرگی که تنها با باد پر شده، عاقلانه نیست.

نکته ادبی: تمثیلِ سوزن و بادکنک (خیک) برای نشان دادنِ سستیِ غرور و خودبزرگ‌بینیِ بی‌پایه.

کوزه ها سازی ز برف اندر شتا کی کند چون آب بیند آن وفا

تو در زمستان با برف برای خود کوزه می‌سازی؛ اما وقتی آفتابِ حقیقت بتابد و آبِ جاری شود، آن کوزه‌ی برفی چگونه می‌تواند دوام بیاورد؟

نکته ادبی: کوزه‌هایِ برفی نمادِ دستاوردهایِ ناپایدارِ دنیوی هستند که در برابر حقیقت ذوب می‌شوند.