مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا

مولوی
آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام
باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال
که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی
لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن
پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا
ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست
یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا
فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا
قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره
نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی
خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی
آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن
چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا
ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند
قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند
چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا
چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را
مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد
سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار
گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد
او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا
گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند
مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا
بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد
وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر درید آن گوسفندان را بخشم که ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند
که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم
طعمهٔ گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه
حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ
بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه
پوستین یوسفان بکشافتند آنچ می کردند یک یک یافتند
کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو
جبرئیلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای
پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری
که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت
زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا
کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن
داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر
او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا
احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود
ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا
با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب
حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست
حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حکایت به ناسپاسی و حق‌ناشناسی قوم سبا می‌پردازد که در پی غرور و جهل، نعمت‌های الهی را پس زدند و خواهان دوری از رفاه و امنیت شدند. شاعر با تمثیل این قوم، به نقد سرکشی‌های نفس انسان می‌پردازد که همواره از وضعیت موجود ناراضی است و با حقیقت و نیکوکاران به ستیز برمی‌خیزد.

در ادامه، متن به درگیری درونی انسان با نفس اماره می‌پردازد؛ نفسی که همچون گرگی درنده، خرد و جان آدمی را تباه می‌کند و نور هدایت را در درون می‌پوشاند. در نهایت، با طرح استعاره‌ی «یوسفِ دل»، به رنجِ روح اسیر در بندِ خواهش‌های نفسانی اشاره می‌کند و تنها راه رهایی را صبر و توکل به درگاه حق می‌داند تا صبحِ گشایش و رهایی بدمد.

معنای روان

آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام

آن قوم سبا از روی نادانی و بی خبری، راه ناسپاسی را در پیش گرفتند و در برابر لطف و بزرگواری پروردگار، به جای شکرگزاری، کفر نعمت ورزیدند.

نکته ادبی: سبا نام سرزمینی است و در اینجا استعاره از کسانی است که قدر نعمت را نمی‌دانند.

باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال

نشانه و معنای کفران نعمت این است که انسان با کسی که به او نیکی کرده و احسان نموده است، سرِ جنگ و ستیز داشته باشد.

نکته ادبی: محسن به معنای کسی است که نیکی می‌کند؛ در اینجا اشاره به خداوند و واسطه‌های هدایت است.

که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی

فرد ناسپاس به محسن خود می‌گوید که من این نیکی را نمی‌خواهم و این لطف تو باعث رنج و آزار من است، چرا مرا به زحمت می‌اندازی؟

نکته ادبی: رنجم می شوی: از تو رنج می‌برم یا مرا به رنج می‌اندازی.

لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن

او می‌گوید لطف خود را بردار و این نیکی را از من دور کن؛ من این نیکی را نمی‌خواهم، حتی اگر باعث شود چشمانم کور شود، اهمیتی نمی‌دهم.

نکته ادبی: چشم زودم کور کن: کنایه از اینکه حاضرم به بدترین عواقب تن دهم ولی زیر بار منت و هدایت نرویم.

پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا

سپس قوم سبا (از سرِ ناخوشایندی) گفتند: ای خدا، میان ما و این نعمت‌ها فاصله بینداز که دوری از این وضعیت برای ما بهتر است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «باعد بین اسفارنا» که در آن قوم سبا از طولانی شدن سفرهای آبادشان شکایت کردند.

ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ

ما دیگر این خانه‌های زیبا و باغ‌های سرسبز را نمی‌خواهیم؛ همچنین به دنبال زنان خوب، امنیت و آسایشِ خاطر نیز نیستیم.

نکته ادبی: ایوان و باغ نماد مظاهر دنیوی و نعمت‌های ظاهری است که قوم از آن دلزده شده بودند.

شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست

در حالی که شهرها به هم نزدیک بودند و راه‌ها امن، اما آن‌ها بیابان‌های خشک و پرخطر را ترجیح می‌دادند چون آنجا را برای خود مناسب‌تر می‌دیدند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که انسان نفس‌پرست، راحتی را برنمی‌تابد و خود را به رنج می‌افکند.

یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا

انسان در تابستان آرزوی زمستان را دارد، اما وقتی زمستان فرا می‌رسد، از آن نیز شاکی می‌شود و آن را انکار می‌کند.

نکته ادبی: نماد بی‌ثباتی و ناپایداری خواسته‌های نفسانی بشر.

فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا

انسانِ ناسپاس هرگز به هیچ حالی راضی نمی‌شود؛ نه وقتی در سختی است و نه زمانی که در رفاه و زندگی خوش است.

نکته ادبی: بیانِ خصلتِ سیری‌ناپذیریِ نفسِ آدمی.

قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره

نفرین بر این انسانِ ناسپاس که چقدر حق‌ناشناس است! هرگاه راه هدایتی برایش باز می‌شود، آن را انکار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «قتل الانسان ما اکفره».

نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی

نفس انسان نیز دقیقاً همین‌گونه است؛ به همین دلیل است که باید آن را کشت و به همین جهت در حدیث آمده که نفس خود را بکشید.

نکته ادبی: اقتلوا انفسکم اشاره به آیه قرآن است که در عرفان به معنای کشتن شهوات و هوای نفسانی است.

خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی

نفس مانند خاری است که سه سرِ تیز دارد؛ هرطور که آن را در زمین بکاری، باز هم خار است و تو از زخم آن در امان نخواهی بود.

نکته ادبی: تشبیه نفس به خار برای بیان ماهیت آزاردهنده‌اش.

آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن

آتشِ ترکِ خواهش‌های نفسانی را به جان این خار (نفس) بینداز و دست دوستی به سوی یار نیکوکار (خداوند و اولیا) دراز کن.

نکته ادبی: ترک هوا: رها کردن هوای نفس.

چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا

قوم سبا وقتی از حد گذشتند، چنان ناسپاس شدند که گفتند بیماری و وبا برای ما از این نعمتی که در آن هستیم، بهتر است.

نکته ادبی: تضاد میان وبا (مریضی) و سبا (نام سرزمین یا کنایه از آرامش).

ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند

مردانِ خیرخواه برای نصیحت نزد آنان آمدند و تلاش کردند تا آن‌ها را از فسق و کفر بازدارند.

نکته ادبی: ناصحان: خیرخواهان و پیامبران که دلسوز مردم هستند.

قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند

آن‌ها نه تنها نپذیرفتند، بلکه قصد جان ناصحان را کردند و بذر تباهی و کفر را در دل خود می‌کاشتند.

نکته ادبی: تخم فسق: استعاره از گسترش بدی‌ها.

چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان

وقتی تقدیرِ الهی فرا برسد، دنیا برای انسان تنگ می‌شود و آن‌قدر سختی می‌کشد که گویی حتی حلوا در دهانش تلخ و دردناک می‌شود.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر حتمی الهی و عقوبت اعمال است.

گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا

گفته‌اند وقتی قضا و تقدیر بیاید، فضا بر انسان تنگ می‌شود و بصیرت و بینایی از چشمانش گرفته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که می‌گوید هنگام نزول بلا، عقل زایل می‌شود.

چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را

هنگام نزول قضا و بلا، چشمِ بصیرت انسان بسته می‌شود تا نتواند واقعیت را ببیند؛ درست مانند کسی که سرمه در چشم دارد و نمی‌بیند.

نکته ادبی: کحل: سرمه که برای زیبایی یا درمان استفاده می‌شود ولی اینجا مانع دیدن حقیقت شده است.

مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد

مکرِ آن سوارِ دشمن که گرد و غبار به پا می‌کند، برای این است که تو را از استغاثه و کمک خواستن از حق دور نگه دارد.

نکته ادبی: گرد و غبار: استعاره از فتنه‌ها و حواس‌پرتی‌های دنیوی که مانع یاد خداست.

سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار

تو به سمت اصلِ ماجرا (سوار) حرکت کن، نه به سمت گرد و غبار؛ وگرنه آن سوارِ مکار بر تو حمله خواهد کرد.

نکته ادبی: سوار: نماد حقیقت یا شیطان (بسته به سیاق). اینجا منظور توجه به اصل است نه فرعیات فریبنده.

گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد

خداوند می‌گوید کسی که گرگِ نفسش او را درید، چرا وقتی نشانه‌های گرگ را دید، زاری و تضرع نکرد؟

نکته ادبی: گرگ: استعاره از نفس اماره که درنده است.

او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا

او گرد و غباری که نشانه گرگ بود را نمی‌شناخت؛ با این بی‌دانشی و جهل، چرا دست به چنین کارهایی زد که نابود شود؟

نکته ادبی: انتقاد از نادانی انسان در شناخت خطرات معنوی.

گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند

گوسفندان از بوی گرگِ آسیب‌رسان آگاه می‌شوند و از ترس به هر سو می‌گریزند.

نکته ادبی: حیوانات فطرتی دارند که خطر را تشخیص می‌دهد.

مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا

مغز حیوانات بوی شیر را تشخیص می‌دهد و از آن می‌گریزد؛ چرا انسان از گرگ نفس نمی‌گریزد؟

نکته ادبی: مقایسه غریزه حیوانات با خردِ ضعیف‌شده‌ی انسان در شناخت نفس.

بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد

وقتی بوی خشم و خطر را حس کردی، بازگرد و با مناجات و دعا و پرهیزکاری همراه شو.

نکته ادبی: انباز گرد: همراه و شریک شو.

وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ

آن گروه از گردِ گرگ (نشانه‌های خطر نفس) دوری نکردند، پس گرگِ رنج و بلا، بزرگ‌تر و مهیب‌تر بر آن‌ها هجوم آورد.

نکته ادبی: تکرارِ گرگ برای تاکید بر عاقبتِ غفلت.

بر درید آن گوسفندان را بخشم که ز چوپان خرد بستند چشم

آن گرگ (نفس/بلا) گوسفندان را از روی خشم درید، چرا که آن‌ها چشمانِ خود را بر راهنمایی‌های چوپان بسته بودند.

نکته ادبی: چوپان: استعاره از پیامبران و راهنمایان دینی.

چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند

چوپان بارها آن‌ها را صدا زد و نصیحت کرد، اما گوش ندادند و حتی با رفتارشان بر چوپان نیز خاکِ غم می‌پاشیدند.

نکته ادبی: خاک در چشم زدن: کنایه از بی‌احترامی و نادیده گرفتن حقیقت.

که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم

به چوپان می‌گفتند برو که ما خودمان از تو چوپان‌تریم و نیازی به تو نداریم؛ هر یک از ما خود سرور و رهبر هستیم.

نکته ادبی: نماد تکبر و خودبزرگ‌بینی نفس که مانع پذیرش هدایت است.

طعمهٔ گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه

ما طعمه گرگ هستیم و آن یار (خدا/پیامبر) را نداریم؛ ما هیزم آتش دوزخ هستیم و این برای ما عار و ننگی نیست.

نکته ادبی: نقدِ کوریِ انسان در برابر عاقبت شوم خویش.

حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ

تعصبِ جاهلی در مغزشان جای گرفته بود و کلاغِ شومِ نادانی در محل سکونتشان بانگ سر داد.

نکته ادبی: حمیت: تعصب بی‌جا. دمن: محل سکونت.

بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه

برای مظلومان چاه می‌کَندند، اما در نهایت خود در همان چاه افتادند و فریادِ آه و افسوس برآوردند.

نکته ادبی: اشاره به مثل معروف «چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی».

پوستین یوسفان بکشافتند آنچ می کردند یک یک یافتند

پوستینِ پاکان (یوسفان) را دریدند و به آنان ستم کردند؛ سرانجام آنچه می‌کاشتند و انجام می‌دادند، یکی‌یکی برایشان آشکار شد.

نکته ادبی: یوسفان: نماد مردان پاک و بی‌گناه.

کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو

آن «یوسفِ دل» که در جستجوی حقیقت است، کیست؟ او همان جانِ پاک توست که همچون اسیری در بندِ نفس گرفتار شده است.

نکته ادبی: یوسف دل: استعاره از روح قدسی انسان.

جبرئیلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای

تو حقیقتِ بلندمرتبه (جبرئیلِ جان) را بر ستونِ نفس بسته‌ای و پر و بالش را به صدها طریق شکسته‌ای.

نکته ادبی: جبرئیل: نماد عقل کل و روح پاک که در بندِ بدن/نفس است.

پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری

پیشِ این روحِ بلند، گوساله بریان (مادیات) می‌آوری و گاهی او را به آخور و طویله می‌کشانی.

نکته ادبی: گوساله بریان: نماد لذات مادی و دنیوی.

که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت

می‌گویی این خوراکِ توست؛ اما او خوراکی جز دیدارِ خداوند (لقاءالله) نمی‌شناسد.

نکته ادبی: لوت و پوت: تعبیری طنزآمیز برای خوراک‌های ناچیز دنیوی.

زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا

آن روحِ رنج‌کشیده، از این شکنجه‌ها و امتحاناتِ سخت، نزد خداوند از تو شکایت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به شکایتِ روح از تن به درگاه الهی.

کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن

او می‌گوید خدایا از دستِ این نفسِ کهن و گرگ‌صفت به تو شکایت دارم؛ و خداوند پاسخ می‌دهد که اکنون زمانِ صبر کردن است.

نکته ادبی: گرگ کهن: نفس که همیشه همراه انسان است.

داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر

روح می‌گوید دادخواهی‌ام را از هر بی‌خبری می‌خواهم؛ اما کیست که جز خداوندِ دادگر بتواند دادِ مرا بستاند؟

نکته ادبی: تکیه بر عدالت الهی برای رهایی روح.

او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا

او همواره می‌گوید که صبرم در فراقِ روی تو ای پروردگار به پایان رسیده است.

نکته ادبی: شوقِ بازگشت به اصل.

احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود

من همچون احمد (پیامبر) در دست یهود، و یا همچون صالح در حبس ثمود گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های انبیا برای نشان دادنِ غربتِ حق.

ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا

ای خدایی که به جان پیامبران سعادت می‌بخشی، یا مرا از این بند رها کن (بکش/بمیران) یا مرا به سوی خود فراخوان.

نکته ادبی: میلِ شدید به لقای حق.

با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب

کافران در فراقِ تو تاب و توان ندارند و می‌گویند ای کاش خاک می‌بودیم تا از این رنج رها می‌شدیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «یا لیتنی کنت تراباً».

حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست

حالِ او این‌گونه است، در حالی که خودش از آن سوی است؛ چطور ممکن است کسی که متعلق به توست، بی‌تو بماند؟

نکته ادبی: اشاره به این نکته که روح از عالم بالا آمده و در غربت است.

حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به

خداوند می‌گوید بله ای پاکیزه، درست می‌گویی؛ اما بشنو که صبر کن و صبر برای تو بهتر است.

نکته ادبی: نزه: پاکیزه. تاییدِ الهی بر ضرورتِ صبر.

صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش

صبحِ گشایش نزدیک است، آرام باش و فریاد نزن؛ من خودم برای رهایی تو در تلاشم، تو دیگر تلاش نکن.

نکته ادبی: وعده‌ی الهی به گشایش پس از صبر.

آرایه‌های ادبی

تلمیح باعد بین اسفارنا

اشاره به آیه قرآن در مورد ناسپاسی قوم سبا.

استعاره گرگ

استعاره از نفس اماره که درنده و خطرناک است.

استعاره یوسف دل

استعاره از روحِ پاکِ الهی که در زندان تن گرفتار است.

تضاد وبا و سبا

مقابل هم قرار دادنِ بیماری و نعمت برای بیان ناسپاسی.

تمثیل گرگ و گوسفندان

نمادِ کشمکشِ نفسِ درنده با روحِ بی‌دفاعِ انسان.