مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او

مولوی
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعهٔ عیسی صباح تا بدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشتگه بیرون شدی آن خوب کیش
جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار
گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا
هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا
جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای
خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان
آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش
چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد
ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند
ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن
تا گلستانشان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد
هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش
چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانهٔ اول ببند
آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان
می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود
می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو
بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش
صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار
بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود
حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا
بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق
حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم
صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو
همچو جزو متصل دید او ترا متصل را کرد تدبیرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساختست تا که مادر بر تو مهر انداختست
پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود
آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر
ای خداوند ای قدیم احسان تو آنک دانم وانک نه هم آن تو
تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن
یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح
پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان
آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود
حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان
چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم
چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی
من ز سهو و بی وفاییها بری سوی من آیی گمان بد بری
این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو
بس گرفتی یار و همراهان زفت گر ترا پرسم که کو گویی که زفت
یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین
تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان
دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر
نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود
با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان
او بر آرد از کدورتها صفا مر جفاهای ترا گیرد وفا
چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن
پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش
در معاصی قبضها دلگیر شد قبضها بعد از اجل زنجیر شد
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی
دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد
او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست
چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند
قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم
غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخست و بروید شاخ بیخ
بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار
چونک بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن
قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن
بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی استعاری و تمثیلی، به واکاوی رابطه میان خالق و مخلوق و ضرورت وفاداری بنده به ساحت ربوبی می‌پردازد. نویسنده با بهره‌گیری از داستان شفای بیماران توسط حضرت عیسی(ع)، فضای معنوی خاصی را ترسیم می‌کند که در آن، لطف و عنایت الهی، نیازهای درونی و بیرونی انسان را برطرف می‌سازد. در این رهگذر، آسیب‌شناسی رفتار انسان پس از بهره‌مندی از این مواهب مورد توجه قرار می‌گیرد؛ یعنی همان فراموشی و ناسپاسی که سبب قطع رشته اتصال با مبدأ خیر می‌شود.

در بخش‌های بعدی، شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی نظیر «سگ کهف» و استدلال‌هایی مبتنی بر شواهد تاریخی و طبیعی، مفهوم وفاداری را به چالش می‌کشد. او یادآوری می‌کند که خداوند پیش از آنکه انسان چیزی بداند یا بخواهد، حامی و نگاهبان او بوده است (از خلقت در رحم مادر تا نجات اجداد در طوفان نوح). پیام نهایی متن، فراخوان به ترک وابستگی‌های دنیوی ناپایدار و بازگشت به سوی حقیقتی است که در همه حال، چه در اوج و چه در حضیض، همراه انسان است و قادر است ناپاکی‌ها و جفاهای آدمی را به وفا و صفا بدل کند.

معنای روان

صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل

خانقاه یا عبادتگاه عیسی(ع) محل رجوع اهل دل و عارفان است؛ ای کسی که گرفتار دردهای روحی و جسمی هستی، زنهار که این درگاه را رها نکنی.

نکته ادبی: «عیسی» در اینجا نماد طبیب روحانی و راهبر است و «صومعه» نماد جایگاه فیض الهی.

جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق

مردم از هر سو، چه نابینایان و چه کسانی که دچار نقص عضو بودند یا لباس‌های کهنه و مندرس (اهل دلق) بر تن داشتند، نزد او گرد می‌آمدند.

نکته ادبی: «ضریر» به معنای نابینا و «اهل دلق» اشاره به درویشان و فقرای ژنده‌پوش دارد.

بر در آن صومعهٔ عیسی صباح تا بدم اوشان رهاند از جناح

هر بامداد بر در آن عبادتگاه جمع می‌شدند تا عیسی(ع) آنان را از چنگال بیماری و رنج رهایی بخشد.

نکته ادبی: «جناح» در اینجا به معنای گناه، رنج و آسیب است.

او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشتگه بیرون شدی آن خوب کیش

آن پیامبر خوش‌سیرت، هنگامی که از عبادت‌ها و مناجات‌های ویژه خود فارغ می‌شد، حوالی وقت چاشت (نزدیک ظهر) از خانه بیرون می‌آمد.

نکته ادبی: «اوراد» جمع «ورد» به معنای ذکرهای روزانه و «خوب‌کیش» صفت شخص نیک‌سیرت است.

جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار

او جمعیت انبوهی از دردمندان لاغر و بیمار را می‌دید که با امیدواری بر درگاهش به انتظار نشسته بودند.

نکته ادبی: «نزار» به معنای نحیف و بیمارگونه است.

گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا

او خطاب به آنان می‌گفت: «ای یارانِ آسیب‌دیده، به لطف خدا، حاجت‌های همه شما برآورده شد.»

نکته ادبی: «آفت‌زده» و «اصحاب آفت» به کسانی اشاره دارد که دچار بلا یا بیماری شده‌اند.

هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا

«آگاه باشید و با تنی سالم و بی‌رنج، به سوی بخشایش و کرم خداوند حرکت کنید.»

نکته ادبی: «غفار» یکی از صفات الهی به معنای بسیار آمرزنده است.

جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای

آنان پیش از دعا، همچون شترانی بودند که پاهایشان بسته است و توان حرکت ندارند، تا اینکه عیسی(ع) گره از پایشان گشود.

نکته ادبی: «زانو بستن» کنایه از ناتوانی و در بند بودن است.

خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان

پس از دعای عیسی(ع)، آنان که پیش‌تر زمین‌گیر بودند، اکنون شادمانه و دوان‌دوان به سمت خانه خود می‌رفتند.

نکته ادبی: «پا دوان» کنایه از بازیافتن توان حرکت و سرزندگی است.

آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش

تو نیز ای انسان، بارها آفات و دردهای خود را آزموده‌ای و به وسیله این پیشوایان دینی (شاهانِ کیش) به سلامت دست یافته‌ای.

نکته ادبی: «شاهان کیش» اشاره به اولیای الهی و پیامبران دارد.

چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد

بنگر که چگونه آن لنگی‌ها و دردهایت که ریشه‌دار بود، درمان شد و جانت از غم و آزار رهایی یافت.

نکته ادبی: «رهوار شدن» کنایه از شفا یافتن و توانمند شدن در مسیر است.

ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند

ای غافل! پیوندی (رشته‌ای) از یاد و شکر بر پای خود ببند تا در خوشی‌ها، خودِ اصلی‌ات را گم نکنی.

نکته ادبی: «لوند» به معنای کسی که در رفتار خود شوخ‌طبعیِ همراه با بی‌مبالاتی دارد.

ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو

ناسپاسی و فراموشی تو باعث شده است که آن شیرینی و بهره‌ای که از عنایت الهی بردی، از یادت برود.

نکته ادبی: «عسل نوشی» استعاره از بهره‌مندی از فیض و رحمت حق است.

لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد

در نتیجه، آن راهِ وصال بر تو بسته شد، زیرا دل اولیای الهی از ناسپاسی تو خسته و آزرده گشت.

نکته ادبی: «اهل دل» همان عارفان و برگزیدگان خدا هستند.

زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن

پس سریع به سراغشان برو و پوزش بطلب و همچون ابر، اشک‌های فراوان و زاری کن.

نکته ادبی: تشبیه گریه به باریدن ابر برای نشان دادن شدت توبه.

تا گلستانشان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد

تا دوباره بوستانِ عنایتشان به سوی تو شکوفا شود و میوه‌های معرفت و پاداش برایت آشکار گردد.

نکته ادبی: «وا کفد» به معنای شکفتن و نمایان شدن است.

هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش

همواره بر درگاه حق بمان و از سگ کم‌تر نباش؛ حتی اگر گمان کنی با «سگ اصحاب کهف» هم‌مرام و هم‌سفره شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری سگ اصحاب کهف به صاحبانش.

چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانهٔ اول ببند

سگان نیز به یکدیگر می‌آموزند که وفادار باشند و دل خود را تنها به خانه صاحب اصلی ببندند.

نکته ادبی: «خانه اول» کنایه از محضر الهی یا درگاه پیر راهنماست.

آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان

همان درگاهی که برای اولین بار به تو رزق و روزی (استخوان) رساند، آن را سفت بگیر و حقِ وفاداری را ادا کن و از آنجا نرو.

نکته ادبی: «حق گزار» به معنای اداکننده حق و وفادار است.

می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود

او را تنیبه می‌کنند (می‌گزند) تا از روی ادب در همان‌جا بماند و از مقام رستگاریِ نخستین خارج نشود.

نکته ادبی: «مفلح» به معنای رستگار است.

می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو

او را نهیب می‌زنند که ای سگ طاغی، به جای دیگری نرو و با ولی‌نعمت خود ناسازگاری نکن.

نکته ادبی: «یاغی» به معنای سرکش است.

بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش

بر همان درگاه الهی، همچون حلقه در استوار باش و با چالاکی و هوشیاری نگهبانی کن.

نکته ادبی: «حلقه بسته باش» کنایه از وفاداری و پایداری در یک جایگاه است.

صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش

نشانه شکستن پیمان و بی‌وفایی نباش و بدعهدی خود را بیهوده آشکار نکن.

نکته ادبی: «نقض وفا» به معنای شکستن عهد است.

مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار

چون صفت اصلی سگان وفاداری است، تو با بی‌وفایی‌ات، باعث ننگ و بدنامی برای وفاداران نشو.

نکته ادبی: «شعار» در اینجا به معنای صفت و عادت است.

بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود

اگر بی‌وفایی برای سگان عیب و ننگ است، پس چگونه تو انسان، آن را جایز می‌شماری و انجام می‌دهی؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای سرزنش انسان.

حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا

خداوند متعال نیز به صفت «وفا» افتخار می‌کند و در قرآن (یا روایات) فرمود که من از هر کس دیگری به عهد خود وفادارترم.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ».

بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق

بی‌وفایی با بندگان صالح، در واقع نوعی بی‌وفایی با حق تعالی است؛ چرا که هیچ‌کس در رعایت حقوق الهی از خدا پیشی نگرفته است.

نکته ادبی: «سبق» به معنای پیشی گرفتن و سبقت است.

حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم

خداوند پس از آنکه تو را از جنین به وجود آورد، مادر را برای تو مهربان کرد تا پرورش یابی.

نکته ادبی: «غریم» در اینجا به معنای مهربان و دلسوز و متعهد به پرورش است.

صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو

خداوند برای تو در جسم مادر، صورتی آفرید و آرامش و خوی آرام را در دوران جنینی به تو عطا کرد.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر الهی در تکوین انسان.

همچو جزو متصل دید او ترا متصل را کرد تدبیرش جدا

خداوند تو را همچون عضوی متصل به مادر دید و سپس با تدبیر خود، تو را از او جدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به مرحله ولادت و استقلال یافتن نوزاد.

حق هزاران صنعت و فن ساختست تا که مادر بر تو مهر انداختست

خداوند هزاران صنعت و مهارت به کار بست تا مهر و محبت مادر را در دل تو ایجاد کند.

نکته ادبی: «مهر انداختن» کنایه از ایجاد علاقه و محبت است.

پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود

پس حقِ خداوند، پیش از حقِ مادر بر گردن توست؛ هر کس این حقیقت را درک نکند، نادان است.

نکته ادبی: «حق سابق» اشاره به حق تقدم خالق بر والدین دارد.

آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر

خداوندی که مادر و شیر و پستان را آفرید، این‌ها را در کنار پدر قرار داد؛ پس تو فقط به اسباب دل نبند و خالق را فراموش نکن.

نکته ادبی: «ضرع» به معنای پستان حیوان (شیردهنده) است.

ای خداوند ای قدیم احسان تو آنک دانم وانک نه هم آن تو

ای خداوند، ای کسی که احسانت ازلی است؛ هم آنچه می‌دانم و هم آنچه نمی‌دانم، متعلق به توست.

نکته ادبی: «قدیم» در اینجا به معنای ازلی و ابدی است.

تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن

تو خودت دستور دادی که خدا را یاد کن، زیرا ذکر و یادِ حق هرگز کهنه نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به آیات قرآن درباره ذکر دائمی حق تعالی.

یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح

به یاد آور آن لطفی که در آن صبحگاهان، با حفظ کردن شما در کشتی نوح انجام دادم.

نکته ادبی: اشاره به داستان طوفان نوح.

پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان

در آن زمان، نسل و اجداد شما را از طوفان و امواج خروشان آن نجات دادم.

نکته ادبی: «پیله» در اینجا به معنای نسل و تبار است.

آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود

آب چنان طغیان کرده بود که گویی به آتش تبدیل شده بود و امواجش کوه‌های بلند را در می‌نوردید.

نکته ادبی: «آبِ آتش‌خو» کنایه از ویرانگری و شدت آب طوفان است.

حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان

من شما را حفظ کردم و هلاک نکردم؛ چرا که وجود شما در صلب اجدادتان نهفته بود.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم نسل انسانی از طریق عنایت الهی.

چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم

وقتی من آن‌گونه شما را حفظ کردم، چگونه ممکن است اکنون تو را رها کنم و کارگاه خلقتم را ضایع سازم؟

نکته ادبی: «سر پشت پا زدن» کنایه از بی‌اعتنایی و فراموشی است.

چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی

چرا فدای کسانی می‌شوی که بی‌وفا هستند و به خاطر بدگمانی، به آن سو (بی‌وفایی) متمایل می‌شوی؟

نکته ادبی: «بدگمانی» عامل دور شدن از راه حق است.

من ز سهو و بی وفاییها بری سوی من آیی گمان بد بری

من از هرگونه سهو و بی‌وفایی مبرا هستم، اما تو وقتی به سوی من می‌آیی، با گمان بد و بی‌اعتمادی می‌آیی.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه خطاهای انسان ناشی از بدبینی اوست، نه نقص در لطف خدا.

این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو

این بدگمانی را نزد کسانی ببر که خودشان مانند تو، دوپهلو و ناپایدار هستند.

نکته ادبی: «دوتو» کنایه از دورویی، تردید و ناپایداری است.

بس گرفتی یار و همراهان زفت گر ترا پرسم که کو گویی که زفت

یاران و همراهان پرادعای بسیاری گرفتی؛ اگر از تو بپرسم کو آن دوستان، خواهی گفت که ناپدید شدند.

نکته ادبی: «زفت» به معنای درشت، بزرگ و پرادعا است که اشاره به یاران دنیوی دارد.

یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین

یار خوبت (اگر بود) به آسمان رفت و یاران فاسدت (اگر بودند) در زمین دفن شدند.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیری همه تعلقات دنیوی.

تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان

تو در این میان تنها ماندی؛ بی‌هیچ یاوری، مانند آتشی که کاروان آن را پشت سر گذاشته و رفته است.

نکته ادبی: تشبیه تنهایی انسان به آتشی که در بیابان رها شده است.

دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر

ای یارِ دلیر، دامن کسی را بگیر که از بالا و پایین (مکان و جهت) منزه است.

نکته ادبی: اشاره به ذات خداوند که فراتر از زمان و مکان است.

نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود

او نه مانند عیسی(ع) به آسمان می‌رود و نه مانند قارون در زمین فرو می‌رود (تا محدود به مکان شود).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنیِ صعود عیسی و خسف قارون.

با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان

او همه‌جا با توست، حتی وقتی که خانه‌ات را از دست می‌دهی و آواره می‌شوی.

نکته ادبی: تأکید بر حضور همیشگی خداوند در همه شرایط.

او بر آرد از کدورتها صفا مر جفاهای ترا گیرد وفا

او تیرگی‌ها را به صفا تبدیل می‌کند و جفاهای تو را با وفا پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: «کدورت» به معنای تیرگی و غم و «صفا» به معنای روشنی و شادی است.

چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال

اگر خداوند تو را دچار رنج و سختی (گوشمالی) می‌کند، بدین سبب است که از نقص‌ها فاصله بگیری و به سوی کمال گام برداری.

نکته ادبی: گوشمال: در اینجا به معنای توبیخ و تنبیه تربیتی برای اصلاح است، نه صرفاً آسیب فیزیکی.

چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش

هرگاه تو از انجامِ وظایفِ عبادی و یا عهدهایِ قلبیِ خود (ورد) دست بکشی، دچارِ گرفتگیِ خاطر و رنج و تب‌وتابِ درونی می‌شوی.

نکته ادبی: ورد: به معنای ذکر یا وظیفه عبادی است که بر خود لازم کرده بودی.

آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن

این رنج و تنگیِ دل، در واقع نوعی تربیت و ادب کردن است تا به تو هشدار دهد که هیچ تغییری در عهد و پیمانِ قدیمِ خود با حقیقت ایجاد نکن.

نکته ادبی: تحویل: در اینجا به معنای تغییر دادن و دگرگون کردنِ پیمان یا مسیرِ سلوک است.

پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود

پیش از آنکه این گرفتگیِ درونی (قبض) به زنجیری گران و اسارتی پایدار تبدیل شود، این دلتنگی و گرفتاریِ خاطر را درمان کن.

نکته ادبی: پاگیری: به معنای مانع شدن و در بند کشیدنِ حرکت و اختیارِ انسان است.

رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش

آن رنجِ معنوی و ذهنیِ تو، اگر درمان نشود، به رنجی ملموس و آشکار تبدیل می‌گردد؛ پس این نشانه‌یِ درونی را بی‌اهمیت تلقی نکن.

نکته ادبی: بلاش: به معنای بیهوده و بدونِ ارزش؛ شاعر هشدار می‌دهد که این رنج‌ها حاوی پیامی جدی هستند.

در معاصی قبضها دلگیر شد قبضها بعد از اجل زنجیر شد

گرفتگی‌هایِ دل (قبض‌ها) ناشی از گناهان هستند و پس از مرگ، همین حالت‌هایِ درونی به زنجیرهایِ آتشینِ قیامت تبدیل خواهند شد.

نکته ادبی: اشاره به تجسمِ اعمال: که در آن حالاتِ روحیِ فرد در دنیا، به صورتِ عینی در آخرت ظهور می‌کند.

نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی

هر که از یادِ ما روی گرداند، زندگیِ او تنگ و دشوار خواهد بود و در روزِ قیامت او را نابینا محشور می‌کنیم.

نکته ادبی: این بیت ترجمه‌یِ شاعرانه و استناد به آیه‌ی ۱۲۴ سوره‌ی طه است: «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى».

دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد

هنگامی که دزد مالِ مردم را می‌رباید، دچارِ نوعی دلتنگی و اضطراب (قبض) می‌شود که دلش را می‌خراشد.

نکته ادبی: می‌خلد: از ریشه‌ی خلیدن به معنای فرو رفتنِ چیزی نوک‌تیز در پوست یا جان است؛ کنایه از نفوذِ اضطرابِ گناه.

او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست

دزد با خود می‌گوید این چه گرفتگیِ عجیبی است که در دل دارم؟ این در واقع همان فشارِ روحی و آهِ مظلومی است که از ستمِ تو گریسته است.

نکته ادبی: شاعر رنجِ درونیِ گناهکار را بازتابِ مستقیمِ تأثیرِ عملِ او بر هستی یا دیگران می‌داند.

چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند

هنگامی که او به این رنج و گرفتگیِ درونی بی‌اعتنایی می‌کند، اصرار بر گناه همچون دمی است که آتشِ خشم و اضطرابش را شعله‌ورتر می‌کند.

نکته ادبی: باد اصرار: استعاره از پافشاری بر گناه که همچون باد در کوره، آتشِ گرفتاریِ فرد را تندتر می‌کند.

قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم

وقتی این گرفتگیِ درونی تکرار شود، به مجازاتِ ملموس (عوان) تبدیل می‌گردد و مفاهیمِ انتزاعیِ گناه به صورتِ واقعیتی بیرونی ظهور می‌کند.

نکته ادبی: عوان: به معنای مأمورِ حکومتی یا پلیس است که مأمورِ بازداشت است؛ کنایه از مجازاتِ گناه که به سراغِ انسان می‌آید.

غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخست و بروید شاخ بیخ

غصه‌ها برایِ انسان همچون زندان و چهارمیخ می‌شوند؛ غصه ریشه‌ای است که از آن شاخه‌هایِ گناه و رنجِ بیشتر می‌روید.

نکته ادبی: چهارمیخ: کنایه از نهایتِ محدودیت و اسارت است.

بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار

این ریشه که پیش‌تر پنهان بود، اکنون آشکار شده است؛ پس حالت‌هایِ قبض و بسطِ درونی را ریشه‌یِ اصلیِ رفتارها و سرنوشتِ خود بدان.

نکته ادبی: شاعر احوالِ درونی (قبض و بسط) را عللِ اصلیِ پدیده‌هایِ بیرونی معرفی می‌کند.

چونک بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن

چون ریشه را ناپاک دیدی، فوراً آن را قطع کن تا در باغِ وجودت، خارِ زشتی رشد نکند.

نکته ادبی: تمثیلِ باغ: که در آن باغبان (انسان) باید مراقب باشد گیاهانِ هرز (گناهان) در زمینِ دل نرویند.

قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن

وقتی دچارِ قبض و گرفتگی شدی، فوراً به فکرِ درمانِ آن باش؛ چرا که همه‌یِ سرنوشت و رخدادها از همان ریشه‌هایِ درونی نشئت می‌گیرند.

نکته ادبی: تأکید بر علیتِ احوالِ درونی در شکل‌دهی به حوادثِ بیرونی.

بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده

اگر حالتِ بسط و گشایش (نشاطِ روحانی) را در خود دیدی، به آن بها بده و آن را تقویت کن و وقتی ثمر داد، از آن به دیگران نیز ببخش.

نکته ادبی: بسط: در مقابلِ قبض، حالتِ انبساطِ خاطر و اتصالِ روحانی است که باید با شکر و عملِ نیک آبیاری شود.