مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا

مولوی
تو نخواندی قصهٔ اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا
از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست
او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوانها و باغ
شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان
مر سگی را لقمهٔ نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر
پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود
هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار
ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب
که برو آنجا که اول منزلست حق آن نعمت گروگان دلست
می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش
از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات
بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی
باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص
بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مردریگ
چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با تکیه بر حکایت اهل سبا، به نقد ناسپاسی انسان در برابر نعمت‌های خداوند و اولیای الهی می‌پردازد. شاعر در پی آن است که با بهره‌گیری از تمثیلِ وفاداری سگ نسبت به صاحب‌خانه، انسان غافل را به چالش بکشد که چگونه برای اندکی سود دنیوی، سرچشمه‌ی کمال و معرفت را رها کرده و به دنبال سراب می‌رود.

شاعر با نگاهی انتقادی به ظاهرگرایی، بیان می‌کند که شنیدنِ حکایت‌ها بدون درکِ باطن و حقیقت آن‌ها، همچون پژواک صدا در کوه است که فاقد شعور و فهم است. در نهایت، پیام اصلی دعوت به وفاداری نسبت به حق و ترکِ حرص و آز دنیایی است که مانع از رشد معنوی انسان می‌شود.

معنای روان

تو نخواندی قصهٔ اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا

آیا داستان مردمان سرزمین سبا را نخوانده‌ای؟ یا اگر خوانده‌ای، جز صدای کلمات چیزی از آن درنیافته‌ای؟

نکته ادبی: اهل سبا: اشاره به داستانی قرآنی و تاریخی درباره قومی که به دلیل ناسپاسی، نعمت‌هایشان زایل شد.

از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست

همچنان که پژواکِ صدا در کوه، از ماهیتِ خود بی‌خبر است و آن کوه هیچ درکی از معنا ندارد، انسانِ بی‌بصیرت نیز راهی به حقیقت و معنای نهفته در کلام ندارد.

نکته ادبی: سوی معنی هوش که را راه نیست: پرسشی انکاری؛ یعنی کسی که بصیرت ندارد، راهی به باطن کلام ندارد.

او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش

آن پژواک، بی آنکه گوش و هوشی داشته باشد، فقط بانگ می‌زند و اگر تو سکوت کنی، آن نیز خاموش می‌شود.

نکته ادبی: خمش: کوتاه‌شده خاموش، به معنای سکوت کردن.

داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوانها و باغ

خداوند برای مردم سبا آسایش فراوان و قصرها و باغ‌های بی‌شماری فراهم کرد.

نکته ادبی: فراغ: به معنای آسودگی، رفاه و گشایش در کار.

شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان

اما آن ناسپاسان، شکر این نعمت را به جا نیاوردند و در وفاداری، حتی از سگ‌ها نیز پست‌تر بودند.

نکته ادبی: بد رگان: به معنای بدذاتان، کسانی که ریشه و نهاد ناپاکی دارند.

مر سگی را لقمهٔ نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر

سگی را اگر لقمه‌نانی بدهی، به پاسِ همان لقمه، با وفاداری بر درِ خانه می‌ماند و نگهبانی می‌دهد.

نکته ادبی: بند کردن کمر: کنایه از آماده خدمت شدن و به کار پرداختن.

پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود

آن سگ، پاسبان و نگهبانِ درِ خانه می‌شود، حتی اگر صاحب‌خانه با او بدرفتاری کند و سختی بر او روا دارد.

نکته ادبی: حارس: به معنای نگهبان و محافظ.

هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار

سگ همچنان بر همان در می‌ماند و وفاداری پیشه می‌کند؛ چرا که کفر و خیانت است که بخواهد درِ دیگری را برگزیند.

نکته ادبی: باش و قرار: به معنای ماندن و استقامت ورزیدن در یک جایگاه.

ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب

و اگر سگ غریبه‌ای روز و شب به آن در نزدیک شود، آن سگ‌هایِ نگهبان فوراً او را تنبیه و دور می‌کنند.

نکته ادبی: ادب کردن در اینجا به معنای تنبیه کردن و تادیب برای بازگشت به روال درست است.

که برو آنجا که اول منزلست حق آن نعمت گروگان دلست

به او می‌گویند: «برو به همان‌جایی که اول بار پناهت دادند، که حقِ آن نعمت، گروگانِ دلِ توست و نباید آن را فراموش کنی.»

نکته ادبی: گروگان دل: یعنی نعمت صاحب‌خانه در دل تو امانت است و باید آن را پاس بداری.

می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش

او را می‌گزند و می‌رانند که «برو به جایگاهِ اصلی خود؛ حقِ نعمتِ صاحب‌خانه را بیش از این ضایع مکن.»

نکته ادبی: فرو مگذار: به معنای ضایع کردن، رها کردن یا هدر دادن.

از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات

تو نیز ای انسان، از درگاهِ اهل دل و بزرگان، آبِ حیاتِ معرفت را نوشیدی و چشمانت به حقیقت باز شد.

نکته ادبی: آب حیات: استعاره از دانش معنوی و معرفت الهی که جان را زنده می‌کند.

بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی

تو غذاهای معنویِ سرشار از شوق و بی‌خودی و جذبه‌های الهی را از طریقِ اهلِ دل دریافت کردی.

نکته ادبی: سکر و وجد: حالات روحیِ عارفانه که در اثر چشیدنِ معرفت حاصل می‌شود.

باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص

اما اکنون از رویِ طمع، آن درگاهِ معرفت را رها کرده‌ای و حریصانه به دنبالِ دکان‌های دنیایی می‌گردی.

نکته ادبی: دکان: استعاره از اشتغالات و کسب‌وکارهای دنیوی که مانعِ توجه به حق است.

بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مردریگ

به امیدِ رسیدن به غذایِ بی‌ارزشِ دنیایی، به درِ خانه‌ی ثروتمندانِ دنیادار می‌دوی.

نکته ادبی: ثرید مردریگ: به معنای غذایِ پست و ناچیزِ دنیایی.

چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود

بدان که ثروتِ واقعی و چربیِ جان، در همین درگاهِ معنوی است که جان را فربه و رشد یافته می‌کند و کارهایِ ناامیدکننده و دشوار، در اینجا به گشایش می‌رسد.

نکته ادبی: چرب دیگ: کنایه از بهره‌مندی از فیض الهی و ثروت معنوی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل پژواکِ کوه

برای نشان دادنِ انسان‌هایی که حقیقت را می‌شنوند اما معنای آن را درک نمی‌کنند.

تشبیه وفاداری سگ به صاحب‌خانه

برای مقایسه وفاداری حیوان با ناسپاسیِ انسان در برابر خداوند.

کنایه چرب دیگ

اشاره به ثروت، رفاه و بهره‌مندیِ دنیوی که انسانِ حریص به دنبال آن است.

استعاره آب حیات

استعاره از فیض الهی و معرفت معنوی که موجب زنده شدن جان می‌شود.