مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار

مولوی
ای برادر بود اندر ما مضی شهریی با روستایی آشنا
روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی
دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی
هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان
رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو
الله الله جمله فرزندان بیار کین زمان گلشنست و نوبهار
یا بتابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر
خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خطهٔ ده خوش بود کشت زار و لالهٔ دلکش بود
وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او بهر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی
او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان
سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید
گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر
باز هر سالی چو لکلک آمدی تا مقیم قبهٔ شهری شدی
خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش
آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا
گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست
آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن بادران
باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم
دست او بگرفت سه کرت بعهد کالله الله زو بیا بنمای جهد
بعد ده سال و بهر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین
کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر
حقها بر وی تو ثابت کرده ای رنجها در کار او بس برده ای
او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان
بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان
گفت حقست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه
دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود
صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع
صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارتها و دخل بی شمار
حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری
حزم سو الظن گفتست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول
روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامیست کم ران اوستاخ
آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو
آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین
بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار
آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین
چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی
تا بظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور
چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا
آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا
ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصاکش بر سر هر ره مه ایست
گام زان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
لرز لرزان و بترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط
ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمهٔ ماری شده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان با بیان پیوند دوستی میان یک شهری و یک روستایی آغاز می‌شود؛ روایتی که در لایه‌های زیرین خود، پیچیدگی روابط انسانی و تضاد میان تعارفات ظاهری و نیت‌های باطنی را به تصویر می‌کشد. در این گفت‌وگوها، روستایی همواره مشتاقانه دعوت می‌کند و شهری با بهانه‌های گوناگون از اجابت آن طفره می‌رود که نشان‌دهنده تفاوت دیدگاه و شاید دوراندیشی اوست.

در ادامه، فضای داستان از یک ماجرای ساده اجتماعی به فضایی پندآموز و عرفانی تغییر جهت می‌دهد. شاعر با هوشمندی، ماجرا را به بحثی عمیق پیرامون ضرورت احتیاط و دوراندیشی بدل می‌کند. او هشدار می‌دهد که تکیه بر ظواهر و نیکی‌های گذشته، نباید موجب غفلت از خطرات پنهان در مسیر زندگی شود.

در نهایت، پیام این حکایت، دعوت به هوشیاری و آگاهی است. شاعر بر این باور است که جهان، گذرگاهی پر از دام‌ها و بلاهای ناپیداست و انسان خردمند کسی است که با تکیه بر عصای عقل و احتیاط گام بردارد و از ساده‌لوحی و خوش‌بینی مفرط که سرانجامش نابودی است، پرهیز کند.

معنای روان

ای برادر بود اندر ما مضی شهریی با روستایی آشنا

ای برادر، در گذشته میان مردی شهرنشین و مردی روستایی، پیوند دوستی و آشنایی وجود داشت.

نکته ادبی: مضی به معنای گذشته است و اصطلاحی در متون کهن برای اشاره به ایام پیشین.

روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی

هنگامی که آن روستایی به شهر می‌آمد، در محله شهری اقامت می‌گزید.

نکته ادبی: خرگه در اصل به معنای خیمه است اما اینجا به کنایه محل اقامت استفاده شده.

دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی

او دو یا سه ماه مهمان شهری بود و بر سر سفره و دکان او از نعمت‌هایش بهره می‌برد.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره است که در متون ادبی بسیار رایج است.

هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان

مرد شهری هر نیازی که او در آن زمان داشت، بی‌چشم‌داشت و با سخاوت برآورده می‌کرد.

نکته ادبی: رایگان در اینجا به معنای بدون درخواست پاداش و هزینه است.

رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو

روستایی رو به شهری کرد و گفت: ای بزرگوار، آیا هیچ به ده ما نمی‌آیی تا دمی بیاسایی؟

نکته ادبی: فرجه‌جو به معنای کسی است که به دنبال فراغت و آسایش می‌گردد.

الله الله جمله فرزندان بیار کین زمان گلشنست و نوبهار

بسیار اصرار کرد که همراه با تمام فرزندانت بیا، چرا که الان ده ما همچون گلزار و بهار بسیار زیباست.

نکته ادبی: الله الله در اینجا برای تاکید و سوگندِ اصرارآمیز به کار رفته است.

یا بتابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر

یا در تابستان که هنگام رسیدن میوه‌هاست بیا تا با جان و دل به پذیرایی تو کمر ببندم.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از آماده شدن برای خدمت است.

خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار

تمام خانواده و خویشان خود را بردار و بیا و سه چهار ماه در ده ما بمان.

نکته ادبی: خیل در اینجا به معنای گروه و همراهان است.

که بهاران خطهٔ ده خوش بود کشت زار و لالهٔ دلکش بود

زیرا در بهاران، زمین ده بسیار زیبا و دل‌انگیز است و کشتزارها و لاله‌ها منظره‌ای تماشایی دارند.

نکته ادبی: خطه به معنای سرزمین و منطقه است.

وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال

شهری به او وعده می‌داد تا او را از سر باز کند، تا اینکه هشت سال از آن وعده‌ها گذشت.

نکته ادبی: دفع حال یعنی به تعویق انداختن و خلاص شدن از یک وضعیت.

او بهر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی

روستایی هر سال می‌پرسید: کی عزم سفر می‌کنی؟ و کار به ماه دی می‌رسید.

نکته ادبی: ماه دی استعاره از پایانِ فرصت است.

او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان

شهری بهانه‌ای می‌آورد که امسال نمی‌توانم بیایم چون از فلان منطقه مهمانی برایم آمده است.

نکته ادبی: بهانه ساختن یعنی ترفند و حیله برای توجیه کار.

سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید

سال بعد هم می‌گفت اگر بتوانم از کارهای مهم آن منطقه رها شوم، حتما به دیدارت می‌آیم.

نکته ادبی: دویدن به معنای سعی و تلاش بسیار است.

گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر

روستایی می‌گفت: خانواده‌ام منتظر تو هستند؛ ای کسی که اهل احسان و نیکی هستی، برای دیدن فرزندانم بیا.

نکته ادبی: اهل بر یعنی کسی که اهل نیکی و احسان است.

باز هر سالی چو لکلک آمدی تا مقیم قبهٔ شهری شدی

باز هم هر سال مانند لک‌لک (پرنده مهاجر) می‌آمد و تا مدتی مهمان خانه شهری می‌شد.

نکته ادبی: لکلک استعاره از رفت و آمد منظم و بی‌تغییر است.

خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش

مرد شهری هر سال از مال و ثروت خود برای او خرج می‌کرد و با گشاده‌رویی از او پذیرایی می‌نمود.

نکته ادبی: گشودن بال کنایه از گشاده‌رویی و سخاوت است.

آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان

در آخرین مرتبه، آن مرد پهلوان (روستایی) سه ماه مهمان بود و شهری شب و روز برایش سفره پهن می‌کرد.

نکته ادبی: بامدادان و شبان برای اشاره به زمان طولانی و مستمر است.

از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا

سرانجام شهری از خجالت (یا تنگنای اخلاقی) گفت: ای مرد، تا کی می‌خواهی مرا با وعده‌های دروغین بفریبی؟

نکته ادبی: بفریبی در اینجا به معنای در انتظار نگه داشتنِ بیهوده است.

گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست

شهری پاسخ داد: جسم و جانم خواهان دیدار توست، اما هر پیشامدی در دست تقدیر خداوند است.

نکته ادبی: تحویل در اینجا به معنای تغییر شرایط و تقدیر الهی است.

آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن بادران

آدمی مانند کشتی است و اعمال او بادبان؛ باید دید آن نسیم تقدیر (خداوند) کی باد را برای حرکت کشتی می‌آورد.

نکته ادبی: بادبان استعاره از وسیله حرکت و باد استعاره از اراده الهی است.

باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم

روستایی دوباره سوگند یاد کرد: ای مرد کریم، تو را به خدا قسم که فرزندانت را بردار و بیا تا نعمت‌های ما را ببینی.

نکته ادبی: نعیم به معنای نعمت‌های فراوان و لذت‌بخش است.

دست او بگرفت سه کرت بعهد کالله الله زو بیا بنمای جهد

او سه بار دست شهری را به عهد گرفت و گفت: تو را به خدا تلاش کن و به دیدار ما بیا.

نکته ادبی: جهد به معنای کوشش و جدیت است.

بعد ده سال و بهر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین

پس از ده سال و تکرار وعده‌ها، باز هم همان وعده‌های شیرین و خواهش‌ها ادامه داشت.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری، التماس و خواهش بسیار است.

کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر

فرزندان شهری گفتند: ای پدر، حتی ماه و ابر و سایه هم در حال حرکت و سفرند (تو چرا نمی‌روی؟).

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری و ضرورتِ تحرک داشتن.

حقها بر وی تو ثابت کرده ای رنجها در کار او بس برده ای

تو حق دوستی را بر گردن او ثابت کرده‌ای و برای کار او زحمات بسیاری متحمل شده‌ای.

نکته ادبی: ثابت کردن حق یعنی به انجام رساندن وظیفه اخلاقی.

او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان

او هم می‌خواهد که وقتی تو به مهمانی‌اش می‌روی، بخشی از آن خوبی‌ها را جبران کند.

نکته ادبی: واگزاردن حق یعنی ادای دین و پاداش نیکی.

بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان

او پنهانی به ما بسیار سفارش کرده که تو را با اصرار و خواهش به ده بکشانیم.

نکته ادبی: لابه کنان یعنی در حال التماس کردن.

گفت حقست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه

شهری گفت: این سخن درست است، اما ای دانشمند، از شرّ کسی که به او نیکی کرده‌ای، بپرهیز.

نکته ادبی: سیبویه کنایه از دانشمند و ادیب؛ حدیثی معروف را اشاره دارد.

دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود

دوستی ممکن است در لحظات آخر تغییر ماهیت دهد؛ می‌ترسم از این وحشت که آن دوستی فاسد شود و به دشمنی بدل گردد.

نکته ادبی: تخمِ دمِ آخر به معنای نتیجه و عاقبت کار است.

صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع

گاهی رابطه دوستانه مانند شمشیر بُرنده است؛ مانند سرمای دی‌ماه که باغ و کشتزار را نابود می‌کند.

نکته ادبی: شمشیر قطوع تشبیهی برای دوستی‌های آسیب‌رسان است.

صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارتها و دخل بی شمار

و گاهی رابطه‌ای مانند فصل بهار است که موجب آبادی و کسب سودهای بی‌شمار می‌شود.

نکته ادبی: عمارت به معنای آبادانی و رونق است.

حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری

احتیاط در این است که گمان بد داشته باشی تا از شر آن در امان بمانی و از بدی دور شوی.

نکته ادبی: حزم به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

حزم سو الظن گفتست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول

پیامبر فرموده احتیاط ناشی از بدگمانی (در جای درست) است؛ ای آدم نادان، هر قدم را دامی برای خود بدان.

نکته ادبی: فضول اینجا به معنای کسی است که در جای غیرضروری دخالت می‌کند یا نادان است.

روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامیست کم ران اوستاخ

اگرچه صحرا هموار و وسیع به نظر می‌رسد، اما هر قدم دامی در خود دارد؛ گستاخانه قدم بر ندار.

نکته ادبی: اوستاخ (گستاخ) به معنای بی‌محابا و بدون ترس است.

آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو

بز کوهی که با سرعت می‌دود، وقتی دام را نمی‌بیند، ناگهان گلویش در دام می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای غفلت از خطرات پنهان.

آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین

آن کسی که می‌گفت کو دام؟ ببین؛ او فقط دشت را می‌دید و کمینگاه را نمی‌دید.

نکته ادبی: کمین به معنای محل اختفای خطر است.

بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار

ای آدم زرنگ، بدون وجود دام و شکارچی، چگونه ممکن است استخوان‌بندی در میان کشتزار باشد؟

نکته ادبی: دنبه کنایه از گوشت و استخوانِ باقی‌مانده از شکار است.

آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین

کسانی را ببین که گستاخانه و بدون ترس به این زمین وارد شدند؛ اکنون استخوان‌هایشان را در آنجا بنگر.

نکته ادبی: کله اشاره به سرِ مردگان و نابودشدگان دارد.

چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی

ای انسان برگزیده، وقتی به گورستان می‌روی، از استخوان‌هایشان درباره آنچه بر آن‌ها گذشت بپرس.

نکته ادبی: مرتضا به معنای کسی است که مورد رضایت است یا فردی عزیز.

تا بظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور

تا ببینی چگونه آن مستانِ بی‌خبر از حقیقت، در چاه غرور و غفلت فرو رفتند.

نکته ادبی: چاه غرور استعاره از فریب خوردن توسط دنیا است.

چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا

اگر بینش داری، کورکورانه قدم بر ندار؛ و اگر چشم دل نداری، عصا به دست بگیر (به عقل و احتیاط تکیه کن).

نکته ادبی: عصا استعاره از ابزار شناخت و احتیاط است.

آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا

آن عصای احتیاط و منطق را، چون بینایی نداری، راهنمای خود کن.

نکته ادبی: استدلال به معنای منطق و عقل‌گرایی است.

ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصاکش بر سر هر ره مه ایست

و اگر عصای احتیاط و استدلال را نداری، بدون کسی که راهنمایی‌ات کند، بر سر هر راهی خطر مرگ ایستاده است.

نکته ادبی: مه ایست به معنای ایستاده است و مهیا است.

گام زان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد

طوری قدم بردار که نابینا قدم می‌نهد تا پایش از چاه و آسیب سگ درنده در امان بماند.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ محتاطانه به راه رفتن فرد نابینا.

لرز لرزان و بترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط

با ترس و لرز و احتیاط قدم می‌نهد تا در سختی و بلا نیفتد.

نکته ادبی: خباط به معنای آشفتگی و افتادن در سختی و بلا است.

ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمهٔ ماری شده

ای کسی که از دود گریختی و به آتش افتادی؛ لقمه‌ای را جستجو کردی اما خودِ آن لقمه، مار بود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل از چاله به چاه افتادن.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشتی و بادبان

اشاره به انسان به عنوان کشتی و اراده یا تقدیر الهی به عنوان باد که او را پیش می‌برد.

تلمیح اتق من شر من احسنت الیه

اشاره به حدیث نبوی درباره لزوم احتیاط از کسی که به او نیکی شده است.

تشبیه صحبتی باشد چو شمشیر قطوع

تشبیه دوستی‌های مخرب به شمشیر تیز و برنده که به جای سود، زیان می‌رساند.

تمثیل عصا برای نابینا

تمثیل برای اهمیتِ بهره‌گیری از خرد و احتیاط در دنیایی که حقیقت در آن پنهان است.

کنایه بستن کمر

کنایه از آمادگی کامل برای انجام خدمت و پذیرایی.