مثنوی معنوی - دفتر سوم

مولوی

بخش ۱ - سر آغاز

مولوی
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار
بر گشا گنجینهٔ اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد
این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود
سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود
قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود
همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند
چونک موصوفی باوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است
این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط
ای دریغا عرصهٔ افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
ای ضیاء الحق بحذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو
کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت
صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل
لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس
حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا
این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی
تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس
گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا
باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب
چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت
باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز
برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او
رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد
نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها
جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان
این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر
این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع
پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد
باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم
گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست
آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای
حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را
واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل
مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد
پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست
پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که بجذب مایه او را حلق نیست
حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود
شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت
دایه ای کو طفل شیرآموز را تا بنعمت خوش کند پدفوز را
گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو
زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف
پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام
چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مومن کذا
از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد
وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود
گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم
یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول
کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها
آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور
در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان
خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا
او بحکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی
کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور
جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او
همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان
کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ
هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع
همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون
از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش آغازین از دفتر سوم مثنوی، دعوتی است عارفانه و شورانگیز از حسام‌الدین چلبی برای گشودن گنجینه حقایق. شاعر در این ابیات، پیوند میان ساحت روحانی و جسمانی را بازشناسی می‌کند و استدلال می‌آورد که انسان برای تعالی، نیازمند تغییر مزاج و گسستن از تغذیه مادی است تا بتواند جان خود را با لقمه‌های معنوی و لاهوتی بپرورد.

در این فضا، مفهوم «حلق» یا گلو به مثابه نمادی از ظرفیت دریافت و پذیرش حقیقت به کار رفته است؛ ظرفیتی که خداوند باید آن را عطا کند تا انسان بتواند بار سنگین اسرار الهی را برتابد. در نهایت، مثنویِ پیش رو، دعوتی است به رهایی از بند عادت و گذر از مرزهای جسمانی به سوی بی‌نهایتی که تنها با «فطام» یا از شیر گرفتنِ جان از پستانِ دنیا، حاصل می‌شود.

معنای روان

ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار

ای حسام‌الدین که فروغِ راه حقی، سومین دفتر مثنوی را آغاز کن که این روند، سه بار تکرار شده و سنتی مبارک گشته است.

نکته ادبی: ضیاءالحق لقب حسام‌الدین چلبی است.

بر گشا گنجینهٔ اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را

گنجینه اسرار الهی را بگشا و در این دفتر سوم، عذرخواهی و بهانه‌تراشی را کنار بگذار.

نکته ادبی: بهل از مصدر هشتن به معنای گذاشتن و رها کردن است.

قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد

توانایی تو از قدرت لایزال الهی سرچشمه می‌گیرد، نه از رگ و پی که با گرمیِ جسمانی می‌تپند.

نکته ادبی: می‌زهد از زهیختن به معنای جهیدن و برآمدن است.

این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود

این چراغِ نورِ خورشیدِ حقیقت که چنین درخشان است، وابسته به فتیله و روغن و پنبه نیست.

نکته ادبی: شمس استعاره از نورِ ولایت و حقیقتِ محمدی است.

سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود

سقف آسمان که همواره برپاست، به طناب و ستونی متکی نیست.

نکته ادبی: استن به معنای ستون است.

قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود

قوتِ جبرئیل از مطبخ و طعام نبود، بلکه از دیدارِ خالقِ هستی سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: مطبخ استعاره از عالم اسباب و مادیات است.

همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق

همچنین قوتِ ابدالِ راهِ حق را نیز از جانب خداوند بدان، نه از طعام و سفره‌های مادی.

نکته ادبی: ابدال جمع بدل، از مقامات اولیای الهی است.

جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند

جسم آنان را نیز از نور سرشته‌اند، تا از حدود روح و فرشته‌وارگی نیز فراتر رفته‌اند.

نکته ادبی: اسرشته‌اند از سرشتن به معنای مخلوط کردن و آفریدن.

چونک موصوفی باوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل

هنگامی که به اوصاف جلیلِ الهی متصف شدی، همچون ابراهیم(ع) از آتشِ بیماری‌ها و رنج‌ها به سلامت عبور کن.

نکته ادبی: خلیل اشاره به حضرت ابراهیم دارد که آتش بر او گلستان شد.

گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام

اگر چنین کنی، آتش بر تو سرد و سلامت می‌شود؛ ای کسی که مزاجت بر عناصر چهارگانه چیره شده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در داستان ابراهیم.

هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است

هر مزاجی وابسته به عناصر مادی است، اما مزاج تو از هر پایه و مرتبه‌ای برتر است.

نکته ادبی: عناصر به عناصر چهارگانه قدما (آب، باد، خاک، آتش) اشاره دارد.

این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط

این مزاجِ روحانی تو که از جهان مادی گسترش یافته، اکنون جوهرِ وحدت را در خود گرفته است.

نکته ادبی: ملتقط به معنای دریابنده و گیرنده است.

ای دریغا عرصهٔ افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق

افسوس که ظرفیت فهمِ مردم بسیار تنگ است و توانِ درکِ این حقایق را ندارند.

نکته ادبی: خلق به معنای ظرفیت و پذیرندگی گلو است.

ای ضیاء الحق بحذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو

ای کسی که فروغِ حقی، با تدبیر و رایِ تو، حلوای کلامت حتی به سنگ نیز توانِ هضم و فهم می‌بخشد.

نکته ادبی: حذق به معنای مهارت و زیرکی است.

کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت

کوه طور نیز از تجلی الهی ظرفیت یافت، به حدی که شرابِ تجلی را نوشید و تابِ آن را آورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان موسی و کوه طور.

صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل

کوه از آن تجلی فرو پاشید و شکافت؛ آیا دیده‌اید که کوهی چنین برقصد؟

نکته ادبی: ابیات عربی اشاره به آیه قرآن درباره متلاشی شدن کوه طور است.

لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس

لقمه‌دادن کارِ هر کسی است، اما ظرفیت بخشیدن و هضمِ حقایق، تنها کارِ خداوند است.

نکته ادبی: حلق‌بخشی استعاره از اعطای بصیرت و ظرفیت معنوی است.

حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا

خداوند است که به جسم و جان، و به تک‌تک اعضای وجود، قدرتِ دریافت عطا می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژه حلق برای تاکید بر پذیرندگی است.

این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی

خداوند این ظرفیت را زمانی می‌بخشد که لایقِ شکوه شوی و از دغل‌کاری و پستی‌ها پاک گردی.

نکته ادبی: اجلالی در اینجا به معنای بزرگ‌منشی و رهایی از پستی است.

تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس

تا زمانی که سرّ پادشاه را بر کسی فاش نکنی و قندِ معرفت را پیش مگسانِ نااهل نریزی.

نکته ادبی: مگس استعاره از افراد دون‌همت و کوته‌بین است.

گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال

گوشِ کسی اسرار جلال را می‌شنود که همچون سوسن صد زبان داشته باشد اما در عین حال خاموش باشد.

نکته ادبی: سوسن در ادبیات نماد سکوت در عین گویایی است.

حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا

خداوند به خاک نیز ظرفیت و دهان بخشید تا آب بنوشد و گیاهانِ فراوان برویاند.

نکته ادبی: حلق بخشیدن به خاک استعاره از رویش‌گری است.

باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب

باز به خاکِ دیگر دهان و لب بخشید تا گیاهش را برای طلب و خوراکِ خود ببلعد.

نکته ادبی: اشاره به چرخه حیات و جذب مواد.

چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت

وقتی حیوان گیاه را خورد و فربه شد، سپس خود حیوان لقمه‌ی انسان گشت و به مرتبه‌ای بالاتر رفت.

نکته ادبی: توصیف سیر صعودی موجودات در چرخه تکامل عرفانی.

باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر

بار دیگر انسان به خاک تبدیل شد و خوراکِ بشر شد، آنگاه که روح و بینایی‌اش از تن جدا گشت.

نکته ادبی: بازگشت به خاک و چرخه دوباره.

ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز

ذراتِ جهان را دیدم که دهانشان برای بلعیدن باز است، اگر بخواهم شرح دهم، سخن بسیار طولانی می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به فنای هر موجود در موجودی دیگر.

برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او

برگ‌های درختان از انعامِ اوست و لطفِ عامِ او دایه و پرورش‌دهنده همه موجودات است.

نکته ادبی: دایه استعاره از پرورش‌دهندگی الهی.

رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد

خداوند به همه روزی‌ها، روزی می‌دهد؛ چرا که گندم بدون تغذیه، همچون زهدِ خشک و بی‌حاصل است.

نکته ادبی: اشاره به نیاز همه چیز به مدد الهی برای رشد.

نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها

شرح این سخن پایانی ندارد؛ اندکی گفتم تا تو نیز گوشه‌ای از آن را بدانی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌کرانگی اسرار هستی.

جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان

بدان که همه عالم هم خورنده است و هم خوراک؛ و باقی‌ماندگان را کسانی بدان که به سوی حق اقبال کرده و مقبولِ حق‌اند.

نکته ادبی: آکل و ماکول توصیف چرخه فنا و بقای هستی است.

این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر

این جهان و ساکنانش پراکنده و ناپایدارند، اما آن جهان و سالکانش پایا و ماندگارند.

نکته ادبی: مقابله میان عالم ناسوت و لاهوت.

این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع

این جهان و عاشقانش فانی و منقطع هستند، در حالی که اهلِ آن عالم، جاودانه و در وحدت با یکدیگرند.

نکته ادبی: مخلد به معنای جاودانه.

پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد

پس بخشنده واقعی کسی است که خود را عطا می‌کند؛ همان آبِ حیاتی که تا ابد باقی می‌ماند.

نکته ادبی: آب حیات استعاره از معرفت و حضور حق.

باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم

باقیات‌الصالحات همان کریم است که از هر آفت و خطری رستگار و محفوظ است.

نکته ادبی: ارجاع به آیه قرآن در سوره کهف.

گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست

اگرچه هزاران نفرند، اما بیش از یک حقیقت نیستند؛ چرا که کثرتِ ظاهری تنها خیال است و عدد در مقامِ حقیقت راه ندارد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود.

آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای

هم خورنده و هم خوراک، صاحبِ گلو و نای هستند؛ و هم غالب و هم مغلوب، از عقل و اندیشه بهره‌مندند.

نکته ادبی: اشاره به اشتراک در ابزار درک و زندگی.

حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را

خداوند به عصایِ عدل نیز گلو و قدرت بلع بخشید، تا آن همه عصا و ریسمان‌های ساحران را ببلعد.

نکته ادبی: اشاره به داستان عصای موسی و سحر ساحران.

واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل

در آن عصا از بلعیدنِ آن همه چیز افزونی پدید نیامد؛ چرا که او حیوان نبود که از خوردن شکلش تغییر کند.

نکته ادبی: تفاوت معجزه با پدیده‌های طبیعی.

مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد

خداوند به یقین نیز قدرتِ بلعیدن عطا کرد تا هر خیالی که زاده می‌شود را ببلعد و از بین ببرد.

نکته ادبی: یقین ابزاری برای محو اوهام.

پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست

پس معانی نیز همچون اعیان، گلوهایی برای دریافت دارند و روزی‌دهنده به گلویِ معانی نیز خداست.

نکته ادبی: توسعه مفهوم رزق به ساحت معنا.

پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که بجذب مایه او را حلق نیست

از ماه تا ماهی، هیچ خلقی نیست که برای جذبِ مایه حیات، گلو و ظرفیتی نداشته باشد.

نکته ادبی: از مه تا ماهی کنایه از کل کائنات است.

حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود

جان هنگامی که از اندیشه‌های تنهایی خالی شود، روزیِ بلندمرتبه و الهی نصیبش می‌شود.

نکته ادبی: خالی شدن از خویشتن شرط رسیدن به حق.

شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان

بدان که شرطِ دگرگونیِ مزاج، این است؛ زیرا مرگِ انسان ناشی از مزاجِ ناپسند است.

نکته ادبی: مزاج در اینجا به معنای روحیات و کیفیت‌های درونی است.

چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد

هنگامی که مزاجِ آدمی گل‌خوار شد (عاشق مادیات پست شد)، رنگش زرد و بیمارگونه گشت و خوار شد.

نکته ادبی: گل‌خواری استعاره از دلبستگی به دنیا و چیزهای پست.

چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت

چون مزاجِ زشتِ او تغییر یافت، زشتی از چهره‌اش رفت و همچون شمع درخشیدن گرفت.

نکته ادبی: تغییر مزاج به معنای تزکیه نفس است.

دایه ای کو طفل شیرآموز را تا بنعمت خوش کند پدفوز را

دایه‌ای که طفلِ تازه‌کار را شیر می‌دهد، تا با نعمتش او را آرام کند.

نکته ادبی: دایه استعاره از عالم دنیا و مربیان مادی.

گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو

اگر راهِ آن پستان را بر او ببندد، راهِ صدها بوستانِ دیگر را بر او می‌گشاید.

نکته ادبی: قطع تعلقات دنیوی مقدمه رسیدن به حقایق متعالی.

زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف

زیرا همان پستانِ شیر، برای آن طفلِ ناتوان تبدیل به حجابی در برابرِ هزاران نعمت و سفره‌یِ اصلی گشت.

نکته ادبی: دلبستگی‌های کوچک مانع رسیدن به خیرات بزرگ است.

پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام

پس حیاتِ ما وابسته به از شیر گرفته شدن است؛ کم‌کم در این راه تلاش کن که سخن به کمال رسید.

نکته ادبی: فطام استعاره از بریدن از تعلقات دنیوی.

چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مومن کذا

همان‌طور که انسان در مرحله جنینی خون می‌خورد، مؤمن نیز از نجس، پاکی و حقیقت بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به توانایی انسان در تبدیل پلیدی به پاکی (کیمیاگری معنوی).

از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد

انسان در آغاز تکامل، با خون تغذیه می‌شد، سپس از آن برید و به شیر روی آورد و پس از گرفتن از شیر، به خوردن غذای جامد پرداخت.

نکته ادبی: فطام به معنای از شیر گرفتن است؛ شاعر در اینجا سیر تحول جسمانی را مقدمه‌ای برای درک تحول روحانی آورده است.

وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود

وقتی از خوردن غذا نیز فراتر رفت، به مقام لقمان (حکمت) می‌رسد و جستجوگر حقایق پنهان و عالم غیب می‌شود.

نکته ادبی: لقمانی شدن کنایه از رسیدن به مقام حکمت و خرد برتر است.

گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم

اگر کسی به جنین در رحم می‌گفت که بیرون از اینجا دنیایی بسیار منظم و وسیع وجود دارد،

نکته ادبی: منتظم صفت برای عالم به معنای آراسته و دارای نظم است.

یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول

زمینی خرم با وسعت فراوان که در آن صدها نعمت و موجودات زنده (خورندگان) وجود دارد،

نکته ادبی: اکول به معنای خورنده است؛ اشاره به موجودات جاندار دارد.

کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها

کوهستان‌ها، دریاها، دشت‌ها، باغ‌ها، بوستان‌ها و کشتزارهای فراوان،

نکته ادبی: آرایه تکرار در واژگان برای نشان دادن کثرت و تنوع زیبایی‌های جهان است.

آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها

آسمانی بسیار بلند و پر از نور و درخشش که خورشید و ماه و صدها ستاره در آن جای دارند،

نکته ادبی: سها نام ستاره‌ای کم‌نور است که در اینجا برای اشاره به کثرت ستارگان استفاده شده است.

از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور

و از هر سو، باغ‌ها و جشن‌ها و شادی‌های بی‌شمار در آن برقرار است،

نکته ادبی: دبور باد غرب است که در کنار جنوب و شمال برای نشان دادن جهت‌های چهارگانه آمده است.

در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان

عجایب آن جهان در وصف نمی‌گنجد؛ تو چرا در این تاریکی (رحم) خودت را در معرض امتحان و انکار قرار داده‌ای؟

نکته ادبی: تاریکی استعاره از رحم و محیط محدود مادی است.

خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا

تو در این فضای تنگ و چهاردیواریِ رحم، در میان آلودگی‌ها و سختی‌ها گرفتار خون خوردن هستی،

نکته ادبی: چارمیخ استعاره از فضای محدود رحم است؛ کنایه از تنگنای مادی‌گرایی.

او بحکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی

جنین به حکم وضعیت خود، این حرف‌ها را انکار می‌کند و نسبت به این پیام، منکر و کافر می‌شود.

نکته ادبی: معرض به معنای روی‌گردان است.

کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور

می‌گوید این سخنان غیرممکن، فریب و غرور است، چرا که قوه خیال او، توانایی درک و تصویرسازی آن دنیای وسیع را ندارد.

نکته ادبی: وهم کور اشاره به محدودیت ادراکات انسانی است که نمی‌تواند فراتر از تجربه خود را درک کند.

جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او

چون ادراک انسان، نمونه‌ای از آن چیزِ ناشناخته را ندیده است، نمی‌تواند ماهیت آن را بشنود و بپذیرد.

نکته ادبی: منکرناک واژه‌ای است که نشان‌دهنده لجاجت فرد انکارکننده است.

همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان

همان‌طور که جنین رفتار می‌کند، مردم عادی نیز وقتی اولیاء و عارفان از عالم معنا برایشان سخن می‌گویند، انکار می‌کنند.

نکته ادبی: ابدال جمع بدل است، عنوانی برای اولیاء الله و عارفان بزرگ.

کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ

آن‌ها می‌گویند این جهان چاهی تاریک و تنگ است، اما بیرون از آن عالمی وجود دارد که فراتر از رنگ و بوی مادی است.

نکته ادبی: بی‌بو و رنگ کنایه از عالم مجردات و ماوراء ماده است.

هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت

هیچ کلامی از آن‌ها به گوش مردم عادی نمی‌رسد، زیرا طمع و دلبستگی‌های دنیوی، مانند حجابی ضخیم و محکم مانع شنیدن شده است.

نکته ادبی: زفت به معنای ستبر و ضخیم است.

گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع

طمع، گوش را از شنیدن حقایق می‌بندد و غرض‌های دنیوی، چشم را از دیدن و آگاهی باز می‌دارد.

نکته ادبی: آرایه موازنه و مقابله در این بیت به خوبی دیده می‌شود.

همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون

همان‌طور که آن جنین، چون تشنه و محتاج خون است (که تنها غذای او در آن جایگاه پست است)،

نکته ادبی: اوطان دون به معنای جایگاه پست و حقیر (رحم) است.

از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد

از اخبار جهانِ بیرون محروم مانده است و جز همان خون، غذای دیگری نمی‌شناسد.

نکته ادبی: محجوب به معنای در حجاب مانده و محروم از دیدن است.