مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام

مولوی
دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت
کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم المومنون اخوه بپند در شکستند و تن واحد شدند
صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک
غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند
نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او
گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنهٔ افهام خیزد در جهان
سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به
غوره های نیک کایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند
سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز
پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست
آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر
که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین
گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال
هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی
دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا
مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق
تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا
همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج
خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام
با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عمارض را نبست
حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص
از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب
تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی
جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار
ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد
حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم
کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم
همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا ماندهٔ ویران شدیم
می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا
جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند
بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند
هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را
زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود
لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند
و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد
بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او
طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود
پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر
منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست
تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی
پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست
هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست
مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود
با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد
یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی
وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعارات عرفانی، به موضوع وحدت و یگانگی وجود می‌پردازد. شاعر با یادآوری داستان‌های تاریخی و قرآنی و استفاده از نمادهای طبیعت، نشان می‌دهد که چگونه تفرقه‌ها و کینه‌های انسانی در سایه هدایت یک مرشد معنوی (سلیمان) به صلح و دوستی بدل می‌شود و هستی‌های گوناگون در دریای بی‌کران وحدت الهی، رنگ‌وبوی یگانگی می‌گیرند.

درونمایه اصلی، نقدِ عقل جزئی‌نگر و ذهن‌های درگیر در جدل‌های بیهوده است که انسان را از درک حقیقتِ کل باز می‌دارد. شاعر با زبانی تمثیلی، مراتبِ کمال و رسیدن به ساحتِ وحدت را ترسیم می‌کند و هشدار می‌دهد که بدونِ پیرِ راهنما، انسان همچون مرغی اسیر در دامِ منیت‌ها، از پرواز در آسمانِ حقیقت باز می‌ماند و در تاریکی جهل گرفتار می‌شود.

معنای روان

دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت

دو قبیله اوس و خزرج در گذشته با یکدیگر دشمنی شدیدی داشتند و هر کدام به دنبال نابودی دیگری بودند.

نکته ادبی: کاوس (اوس) و خزرج نام دو قبیله بزرگ مدینه در صدر اسلام هستند که پیش از اسلام دشمنی عمیقی داشتند.

کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا

کینه‌های قدیمی آن‌ها با ورود اسلام و نور پاک پیامبر (ص) به کلی پاک شد.

نکته ادبی: مصطفی در اینجا استعاره از پیامبر اکرم (ص) است و نور اسلام عامل رفع کدورت‌ها دانسته شده است.

اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان

آن دشمنان سرسخت به برادرانی صمیمی تبدیل شدند؛ درست مانند دانه‌های انگور که در یک خوشه کنار هم قرار دارند.

نکته ادبی: تشبیه دشمنان به دانه‌های انگور برای نشان دادن وحدت در عین کثرت است.

وز دم المومنون اخوه بپند در شکستند و تن واحد شدند

آن‌ها با الهام گرفتن از آیه قرآنیِ «مؤمنان با هم برادرند»، دیوار میان خود را فرو ریختند و به یک وجود واحد تبدیل شدند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۰ سوره حجرات (انما المومنون اخوه).

صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیرهٔ واحد شود

دانه‌های انگور در ظاهر جدا و کثیرند، اما وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند و عصاره‌شان گرفته می‌شود، به یک مایع واحد تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: فشردن انگور استعاره از عبور از رنج‌ها و خودخواهی‌ها برای رسیدن به وحدت است.

غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک

غوره و انگور در ابتدا با هم تضاد دارند، اما وقتی غوره می‌رسد و پخته می‌شود، به دوستی نیکو تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل غوره برای اشاره به ناپختگی و انگور برای اشاره به کمال و پختگی است.

غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند

غوره‌ای که سخت و خام باقی بماند و به کمال نرسد، از ابتدا با حقیقتِ هستی بیگانه و کافر است.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنای نپذیرفتنِ راهِ رشد و ماندن در حالت خام و تفرقه است.

نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او

چنین موجودی نه پیوندی با برادری دارد و نه به وحدت درونی رسیده، بلکه در شقاوت و نفاق غرق است.

نکته ادبی: نحس و ملحد به معنای دور از خیر و حقیقت مطلق است.

گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنهٔ افهام خیزد در جهان

اگر بخواهم آن حقیقت پنهانی که در وجود اوست را فاش کنم، در جهان آشوب و فتنه‌ای در فهمِ مردم ایجاد می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به لزوم کتمان برخی اسرار که ظرفیت تحمل آن در همگان نیست.

سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به

بهتر است عیب و زشتیِ این فردِ کافر و کوردل ناگفته بماند؛ چرا که یاد کردن از دوزخ نیز از آرامش و بهشت دور است.

نکته ادبی: ارم استعاره از بهشت و جایگاه آرامش است.

غوره های نیک کایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند

اما غوره های خوب و بااستعداد، با دمِ مسیحاییِ اهلِ‌دل، در نهایت یکدل و یک‌جهت می‌شوند.

نکته ادبی: قابل به معنای مستعد و پذیرنده فیض الهی است.

سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز

آن‌ها به سوی انگور شدن (کمال) می‌شتابند تا دویی و تفرقه و دشمنی از میان برود.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ وجودی موجودات به سوی کمال.

پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست

آن‌ها در مقام انگوری، پوستِ هستیِ جداگانه خود را می‌درند تا یکی شوند و وحدت صفتِ ذاتی‌شان گردد.

نکته ادبی: پوست دریدن کنایه از عبور از خودخواهی و تعیناتِ فردی است.

دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست

دشمن تبدیل به دوست می‌شود زیرا هر دو در اصل، یک حقیقت واحد دارند و هیچ‌کدام با ذاتِ خویش در جنگ نیستند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که منشأ همه وجودها یکی است.

آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد

آفرین بر عشقِ کل که استادی بزرگ است و به صدها هزار ذرهِ پراکنده، اتحاد و یگانگی بخشید.

نکته ادبی: عشق کل کنایه از عشق الهی است که محورِ پیوندِ تمامیِ ذرات عالم است.

همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر

مانند خاک‌های پراکنده‌ای که در راه افتاده‌اند و دستِ کوزه‌گر (خالق) آن‌ها را در یک کوزه به هم پیوند می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل کوزه‌گر و گل، تلمیحی به آفرینش انسان از گل است.

که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین

اما این اتحادِ جسمانیِ آب و خاک، ناقص است و روح با این پیوندِ ظاهری، به بقای ابدی نمی‌رسد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه اتحادِ صرفِ مادی کافی نیست و نیاز به جان‌مایه معنوی دارد.

گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال

اگر بخواهم در اینجا نمونه‌های بیشتری برای روشن شدن این مطلب بیاورم، می‌ترسم که عقلِ شما دچار سردرگمی و پریشانی شود.

نکته ادبی: اختلال به معنای آشفتگیِ فهم است.

هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی

سلیمان (نماد پیر و مرشد کامل) همین الان هم حضور دارد، اما ما به خاطر دلبستگی به نگاهِ سطحی و ظاهری، کور شده‌ایم و او را نمی‌بینیم.

نکته ادبی: سلیمان در اینجا استعاره از راهبر معنوی و عقل کل است.

دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا

دوربینی و وسعت‌طلبیِ بی‌جا، انسان را کور می‌کند؛ درست مثل کسی که در خانه است اما از دیدنِ خودِ خانه عاجز است.

نکته ادبی: دوربینی کنایه از نادیده گرفتنِ حقیقتِ نزدیک و دسترس است.

مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق

ما شیفته سخنان پیچیده و فلسفی هستیم و لذت می‌بریم که گره‌های ذهنی را باز کنیم.

نکته ادبی: مولعیم به معنای حریص و شیفته بودن است.

تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا

ما در بندِ ایجادِ اشکال و پاسخ دادن به آن‌ها هستیم و این کار را یک آیین و رسمِ فضل‌فروشی قرار داده‌ایم.

نکته ادبی: شکال به معنای قید و بند و شبهه است.

همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام

ما مثل مرغی هستیم که بندِ دام را باز می‌کند و دوباره می‌بندد تا در این فن استاد شود.

نکته ادبی: استعاره از اشتغال به علوم بی‌فایده و ظاهری.

او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج

او از رفتن به صحرا و چراگاهِ حقیقت محروم است، چرا که تمام عمرش صرفِ گره‌گشایی‌های بی‌ثمر شده است.

نکته ادبی: صحرا و مرج استعاره از فضای آزادی و حقیقتِ هستی است.

خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام

خودِ دام او را اسیر نمی‌کند، اما پروازِ او به خاطرِ همین گره‌بستن‌ها همواره با شکست و نقص همراه است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ذهنِ درگیر، مانعِ پروازِ روح است.

با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت

کمتر به دنبالِ گره‌گشایی‌های بیهوده باش تا بال‌وپرت در اثر این کشمکش‌ها و درگیری‌های فکری از بین نرود.

نکته ادبی: کر و فر کنایه از رفت‌وآمدهای بیهوده و جدل‌های ذهنی است.

صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عمارض را نبست

صدها هزار مرغِ جان، بالشان در این جدل‌ها شکست و هرگز نتوانستند از کمین‌گاهِ هوای نفس رهایی یابند.

نکته ادبی: عوارض استعاره از آسیب‌ها و وسوسه‌های نفسانی است.

حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص

حالِ ایشان را از پیامبر (ص) بپرس که فرمود: «بکاوند و جست‌وجو کنند که آیا راه گریزی هست؟» (اشاره به آیه ۴۸ سوره ق).

نکته ادبی: نقبوا فیها ببین هل من محیص بخشی از آیه قرآنی است که به جست‌وجو برای یافتنِ راهِ رهایی اشاره دارد.

از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب

با دعوا و نزاع میان ترک و رومی و عرب، مشکلِ تفرقه (که در مثال انگور و عنب دیدیم) حل نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ تعصبات قومی و زبانی.

تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی

تا زمانی که سلیمانِ معنوی (پیر و راهبر) ظهور نکند، این دوگانگی و تفرقه از بین نمی‌رود.

نکته ادبی: سلیمانِ معنوی نمادِ آگاهیِ کاملِ الهی است.

جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار

ای همه مرغانِ (جان‌های) در حالِ ستیز، این طبلِ دعوتِ سلیمانِ پادشاه را بشنوید.

نکته ادبی: طبلِ باز کنایه از ندای دعوتِ پیر و مرشد برای بازگشت به اصل است.

ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد

از اختلاف دست بردارید و با شادی به سوی اتحاد و یگانگی حرکت کنید.

نکته ادبی: دعوتِ عرفانی به سوی وحدت.

حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم

به هر سو که هستید رو به سوی او کنید؛ این همان حقیقتی است که شما را از آن منع نکرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۵۰ سوره بقره که دعوت به روی آوردن به قبله (حقیقتِ الهی) می‌کند.

کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم

ما مرغانِ کوری هستیم و کار را خراب کردیم، چون سلیمان (پیرِ راهنما) را نشناختیم.

نکته ادبی: ناساختیم به معنای ناهماهنگ عمل کردن و تباه کردنِ کار است.

همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا ماندهٔ ویران شدیم

مثل جغدانی شدیم که با بازان (پرندگانِ شکاریِ سلیمان) دشمنی می‌کنند، در نتیجه در ویرانه‌ها تنها ماندیم.

نکته ادبی: جغد نمادِ شومی و جهل، و باز نمادِ شکوه و هدایت است.

می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا

ما از روی جهل و نادانیِ محض، قصدِ آزارِ دوستانِ خدا (اولیای الهی) را داریم.

نکته ادبی: عزیزانِ خدا همان اولیا و مردانِ حق هستند.

جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند

آن جماعتِ مرغانی که همراهِ سلیمانِ روشن‌ضمیر هستند، هرگز پر و بالِ بی‌گناهان را نمی‌شکنند.

نکته ادبی: پر و بال شکستن کنایه از آسیب زدن به دیگران است.

بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند

بلکه آن‌ها به عاجزان یاری می‌رسانند و بدونِ کینه و دشمنی با هم در خوشی به سر می‌برند.

نکته ادبی: چینه کشیدن کنایه از غذا دادن و یاری رساندن است.

هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را

هدهدِ ایشان (که راهبرِ آن‌هاست) برای تقدیس، راهِ صد بلقیس (جان‌های طالب) را باز می‌کند.

نکته ادبی: هدهد نمادِ راهنمای طریق و بلقیس نمادِ جانِ حقیقت‌جوی است.

زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود

اگر زاغِ آن‌ها در ظاهر زاغ است، اما در باطن «بازِ» همت است و هرگز از حقیقت منحرف نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۷ سوره نجم (ما زاغ البصر): چشمش منحرف نشد.

لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند

لک‌لکِ آن‌ها که بانگِ لک‌لک سر می‌دهد، با آتشِ توحید، شک و تردید را می‌سوزاند.

نکته ادبی: لک‌لکِ معنوی اشاره به ذکر و نیایشِ عاشقانه دارد.

و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد

کبوترِ آن‌ها از باز نمی‌هراسد، بلکه باز (سلطانِ پرندگان) در برابر کبوترِ آن‌ها سر فرود می‌آورد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده غلبه قدرتِ معنوی بر قدرتِ ظاهری.

بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او

بلبلِ آن‌ها که نغمه سر می‌دهد، درونِ خود گلستانی جاودانه دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذتِ آن‌ها درونی و معنوی است.

طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود

طوطیِ آن‌ها از قندِ مادی آزاد است، چون درونِ خود قندِ ابدی (حقیقتِ حق) را مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: طوطی نمادِ روحِ ناطقه است.

پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر

گام‌های طاووسانِ ایشان در نگاهِ عارف، زیباتر از تمامِ طاووسانِ پرانِ دیگر است.

نکته ادبی: طاووس نمادِ زیبایی و کمالِ معنوی است.

منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست

آن «منطق‌الطیر» معروف (اثر عطار)، داستانی صوری و ادبی است؛ بگو ببینم منطق‌الطیرِ سلیمانی (حقیقتِ معنوی) کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به تمایز میان روایتِ ادبی و تجربه عرفانیِ واقعی.

تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی

تو چه از بانگِ مرغان می‌فهمی؟ وقتی حتی برای لحظه‌ای سلیمانِ معنوی را ندیده‌ای.

نکته ادبی: تاکید بر لزومِ شهود و تجربهِ درونی برای درکِ حقیقت.

پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست

پرِ آن مرغی که صدایش مطربِ جان است، از شرق تا غربِ عالم را فرا گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ وجودیِ عارفِ واصل.

هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست

هر آهنگِ او از عرشِ الهی تا طبقاتِ پایینِ زمین طنین‌انداز است و در این پهنه، پروازِ عاشقانه دارد.

نکته ادبی: توصیفِ گسترهِ تاثیرگذاریِ روحِ الهی.

مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود

مرغی که بدونِ این سلیمانِ راهنما حرکت کند، همچون خفاش، عاشقِ تاریکی و ظلمت است.

نکته ادبی: خفاش نمادِ کسی است که از نورِ حقیقت می‌گریزد.

با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد

ای کسی که در بندِ خودبینی و تاریکی هستی (همچون خفاش)، با سلیمان (نمادِ خرد و پیوند با حق) همنشین شو تا برای همیشه در تاریکیِ نادانی و بی‌خبری گرفتار نمانی.

نکته ادبی: خفاش در اینجا استعاره از انسانی است که از نورِ حقیقت گریزان است و سلیمان نمادِ انسانِ کامل و الهی است.

یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی

حتی اگر به اندازه‌ی یک گام یا یک واحدِ اندازه‌گیری هم به آن سمتِ حقیقت حرکت کنی، همان میزانِ اندک، تو را به مقیاس و شاخصی برای دیگران تبدیل می‌کند که راهِ درست را با تو می‌سنجند.

نکته ادبی: گز به معنای واحدِ اندازه‌گیری است و قطبِ مساحت کنایه از معیار و مرجعِ سنجش است.

وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی

و تو که با وجودِ ناتوانی‌ها و نواقصِ روحی به سویِ کمال می‌شتابی، در اثرِ همین حرکت و توجه، از تمامِ آن ضعف‌ها و کاستی‌هایِ درونی رها شده و شفا می‌یابی.

نکته ادبی: لنگ و لوک ترکیبی از اتباع است که برای بیانِ شدتِ نقص و سستی در حرکتِ سلوک به کار رفته است.