مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا

مولوی
آن یکی می گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیدست عیب
چند دید از من گناه و جرمها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا
حق تعالی گفت در گوش شعیب در جواب او فصیح از راه غیب
که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله
عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه
چند چندت گیرم و تو بی خبر در سلاسل مانده ای پا تا بسر
زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه کرد سیمای درونت را تباه
بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا کور شد ز اسرارها
گر زند آن دود بر دیگ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی
زانک هر چیزی بضد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود
چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود بعد ازین بر وی که بیند زود زود
مرد آهنگر که او زنگی بود دود را با روش هم رنگی بود
مرد رومی کو کند آهنگری رویش ابلق گردد از دودآوری
پس بداند زود تاثیر گناه تا بنالد زود گوید ای اله
چون کند اصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشم اندیشه کند
توبه نندیشد دگر شیرین شود بر دلش آن جرم تا بی دین شود
آن پشیمانی و یا رب رفت ازو شست بر آیینه زنگ پنج تو
آهنش را زنگها خوردن گرفت گوهرش را زنگ کم کردن گرفت
چون نویسی کاغد اسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر
چون نویسی بر سر بنوشته خط فهم ناید خواندنش گردد غلط
کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و معنیی نداد
ور سیم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جان پر شرش
پس چه چاره جز پناه چاره گر ناامیدی مس و اکسیرش نظر
ناامیدیها بپیش او نهید تا ز درد بی دوا بیرون جهید
چون شعیب این نکته ها با وی بگفت زان دم جان در دل او گل شکفت
جان او بشنید وحی آسمان گفت اگر بگرفت ما را کو نشان
گفت یا رب دفع من می گوید او آن گرفتن را نشان می جوید او
گفت ستارم نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای ابتلاش
یک نشان آنک می گیرم ورا آنک طاعت دارد و صوم و دعا
وز نماز و از زکات و غیر آن لیک یک ذره ندارد ذوق جان
می کند طاعات و افعال سنی لیک یک ذره ندارد چاشنی
طاعتش نغزست و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی
ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر
دانهٔ بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، کندوکاوِ عمیقی است در مفهومِ پنهانِ «مجازات الهی». شاعر با زبانی تمثیلی، این باورِ نادرست را به نقد می‌کشد که هرگاه گناهی بدون عقابِ ظاهری بماند، نشانه‌ی رضایت یا غفلت پروردگار است. مولانا به‌خوبی تبیین می‌کند که بزرگ‌ترین مجازاتِ گناه، نه در بلاهای بیرونی، بلکه در قساوتِ قلبی و تیرگیِ نهادی است که فرد را نسبت به نورِ حق نابینا می‌کند.

در ادامه، این تحلیل به معنای «حقیقتِ عبادت» می‌رسد. از نگاهِ شاعر، اعمالِ ظاهری بدونِ چاشنیِ عشق و «ذوقِ جان»، پوسته‌ای بی‌مغز هستند. همان‌گونه که دیگِ سیاه، دودِ جدید را نشان نمی‌دهد، قلبی که غرق در گناهانِ مکرر شده، دیگر سنگینیِ معصیت را حس نمی‌کند و در این گمراهی، حتی عبادت‌هایش نیز بی‌روح است. پیامِ نهایی، دعوت به بازگشت و پناه جستن به ساحتِ الهی برای زدودنِ این زنگارهاست.

معنای روان

آن یکی می گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیدست عیب

در زمان حضرت شعیب، شخصی می‌گفت که خداوند گناهان بسیاری از من دیده است.

نکته ادبی: «عهد» به معنای روزگار و زمانه است. «بسی» به معنای بسیار است.

چند دید از من گناه و جرمها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا

خداوند گناهان و جرایم بسیاری از من مشاهده کرده اما از سر لطف و بزرگواری‌اش، مرا مجازات نمی‌کند.

نکته ادبی: «کرم» در اینجا به معنای بخشندگی و لطف بی‌پایان الهی به کار رفته است.

حق تعالی گفت در گوش شعیب در جواب او فصیح از راه غیب

خداوند متعال از راه غیب و به شکلی فصیح، در پاسخ به آن شخص، به حضرت شعیب وحی کرد.

نکته ادبی: «حق تعالی» از القاب خداوند است. «فصیح» به معنای رسا و آشکار است.

که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله

خداوند به شعیب فرمود: به او بگو که ادعا می‌کنی گناهان بسیار کرده‌ای و خداوند تو را بازخواست نکرده است؟

نکته ادبی: این بیت آغازِ بازگوییِ سخنِ پروردگار است.

عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه

ای فردِ نادان، تو حقیقت را وارونه جلوه می‌دهی؛ تو راهِ راست را رها کرده‌ای و به بیراهه (گمراهی) افتاده‌ای.

نکته ادبی: «مقلوب» به معنای دگرگون‌شده و وارونه است. «تیه» به معنای بیابان و استعاره از گمراهی است.

چند چندت گیرم و تو بی خبر در سلاسل مانده ای پا تا بسر

من بارها تو را مجازات کرده‌ام و تو بی‌خبری؛ تو در زنجیرهای گناه، از سر تا پا گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: «سلاسل» جمع سلسله به معنای زنجیرهاست که استعاره از قید و بندهای گناه است.

زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه کرد سیمای درونت را تباه

ای دیگِ سیاه، زنگارِ تو بر خودِ توست؛ این تیرگی، سیمای درونی‌ات را تباه و زشت کرده است.

نکته ادبی: «زنگ» در اینجا استعاره از آلودگی‌های معنویِ قلب است.

بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا کور شد ز اسرارها

بر روی دلت، لایه‌های زنگار (گناه) روی هم انباشته شده تا جایی که از دیدنِ حقایق و اسرار الهی نابینا شده‌ای.

نکته ادبی: «زنگار بر زنگار» اشاره به تکرار گناه است که مانعِ بصیرت می‌شود.

گر زند آن دود بر دیگ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی

اگر دودِ آتش به یک دیگِ تازه و تمیز برسد، اثر سیاهیِ آن حتی به مقدار اندک هم نمایان می‌شود.

نکته ادبی: «جوی» در اینجا به معنای جو (مقدار اندک) است.

زانک هر چیزی بضد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود

زیرا هر چیزی به واسطه ضدِ خود شناخته می‌شود؛ سیاهیِ دود بر روی سفیدیِ دیگ، آشکار و رسواکننده است.

نکته ادبی: اشاره به قاعده فلسفیِ «تُعرَفُ الاشیاءُ بِاَضدادِها».

چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود بعد ازین بر وی که بیند زود زود

وقتی دیگ سیاه شد، دیگر کسی نمی‌تواند سیاهیِ ناشی از دودِ تازه را بر روی آن تشخیص دهد.

نکته ادبی: توصیفِ از دست رفتنِ حساسیتِ روح در برابرِ گناه.

مرد آهنگر که او زنگی بود دود را با روش هم رنگی بود

آهنگری که خودش سیاه (زنگی/آلوده به دود) است، دودِ آتش با رنگِ پوستش هم‌رنگ است.

نکته ادبی: شاعر از تشبیه آهنگر برای ملموس‌تر شدن مفهوم استفاده کرده است.

مرد رومی کو کند آهنگری رویش ابلق گردد از دودآوری

اما آهنگرِ رومی (سفیدپوست) اگر آهنگری کند، صورتش از دود سیاه‌چرده می‌شود (و تفاوت نمایان است).

نکته ادبی: اشاره به تضادِ رنگ برای نشان دادنِ تاثیرِ گناه بر دلِ پاک.

پس بداند زود تاثیر گناه تا بنالد زود گوید ای اله

بنابراین، انسانِ پاک‌دل به سرعت اثرِ گناه را در خود می‌بیند و ناله سر داده و به درگاهِ خدا توبه می‌کند.

نکته ادبی: «تا بنالد زود» به معنای واکنش سریعِ وجدانِ بیدار است.

چون کند اصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشم اندیشه کند

اما وقتی کسی بر گناه اصرار می‌ورزد و آن را عادتِ خود می‌کند، در واقع بر چشمِ عقل و اندیشه‌اش خاک می‌پاشد.

نکته ادبی: «خاک در چشم اندیشه کردن» کنایه از نابینا کردنِ قدرتِ تشخیصِ خیر و شر است.

توبه نندیشد دگر شیرین شود بر دلش آن جرم تا بی دین شود

وقتی دیگر به توبه فکر نمی‌کند، گناه برایش شیرین می‌شود و این جرم چنان در دلش می‌نشیند که سرانجام ایمانش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: «بی‌دین شدن» نتیجه‌ی نهاییِ غفلت و اصرار بر گناه است.

آن پشیمانی و یا رب رفت ازو شست بر آیینه زنگ پنج تو

آن پشیمانی و ندبه‌های «یا رب» از او دور شده است؛ او زنگارِ پنج‌گانه (حواس پنج‌گانه) را بر روی آینه‌ی دلش نشسته است.

نکته ادبی: «آینه» استعاره از قلب است که باید نورِ خدا را بازتاب دهد.

آهنش را زنگها خوردن گرفت گوهرش را زنگ کم کردن گرفت

گناهان، آهنِ وجودِ او را می‌خورند (زنگ می‌زنند) و گوهرِ درونی‌اش را در حالِ نابودی قرار داده‌اند.

نکته ادبی: «گوهر» استعاره از جانِ پاکِ انسان است.

چون نویسی کاغد اسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر

زمانی که بر روی کاغذ سفید چیزی بنویسی، آن نوشته به وضوح خوانده می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاهِ قلبِ پاک.

چون نویسی بر سر بنوشته خط فهم ناید خواندنش گردد غلط

اما اگر بر روی نوشته‌ای قبلی، خطِ جدید بنویسی، خواندنش دشوار می‌شود و درکِ آن به خطا می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به تراکمِ گناه بر روی قلب.

کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و معنیی نداد

چرا که سیاهی روی سیاهی می‌افتد و هر دو خط، ناخوانا می‌شوند و معنایی در بر ندارند.

نکته ادبی: استعاره از بی‌مفهوم شدنِ زندگیِ انسان در اثر غفلت.

ور سیم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جان پر شرش

و اگر دوباره بر روی آن سیاهی‌ها، خطِ سیاهی بکشی، آن را مثلِ جانِ پر از شرارتش تیره کرده‌ای.

نکته ادبی: «سیم‌باره» در اینجا به معنای کسی که به سیاهیِ کامل رسیده است.

پس چه چاره جز پناه چاره گر ناامیدی مس و اکسیرش نظر

پس چاره‌ای جز پناه بردن به خدای چاره‌گر نیست؛ ناامیدی، مسِ وجودِ انسان را به اکسیرِ کمال تبدیل می‌کند (با نگاهِ لطفِ خدا).

نکته ادبی: «اکسیر» ماده‌ای افسانه‌ای برای تبدیل مس به طلا، استعاره از عنایتِ خدا.

ناامیدیها بپیش او نهید تا ز درد بی دوا بیرون جهید

ناامیدی‌های خود را پیشِ او ببرید تا از دردی که درمانی برایش ندارید، رهایی یابید.

نکته ادبی: «درد بی دوا» استعاره از گناهی است که انسانِ تنها نمی‌تواند از آن رها شود.

چون شعیب این نکته ها با وی بگفت زان دم جان در دل او گل شکفت

هنگامی که شعیب این نکات را به آن مرد گفت، در همان لحظه، گلی از معنویت در دلش شکفت.

نکته ادبی: «گل شکفتن» استعاره از زنده شدنِ احساس و بیداریِ ضمیر است.

جان او بشنید وحی آسمان گفت اگر بگرفت ما را کو نشان

جانِ او کلامِ وحی را شنید و پرسید: اگر خداوند واقعاً مرا مجازات می‌کند، نشانه‌اش چیست؟

نکته ادبی: «نشان» در اینجا به معنای علامتِ اثباتِ تنبیه است.

گفت یا رب دفع من می گوید او آن گرفتن را نشان می جوید او

شعیب گفت: پروردگارا، او از من دلیل می‌خواهد و به دنبال نشانه‌ای برای آن مجازات است.

نکته ادبی: اشاره به گفتگوی شعیب با خداوند.

گفت ستارم نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای ابتلاش

خداوند فرمود: من رازهایم را نمی‌گویم، جز یک رمز کوچک برای امتحان کردنِ او.

نکته ادبی: «ابتلا» به معنای آزمایش و امتحان الهی است.

یک نشان آنک می گیرم ورا آنک طاعت دارد و صوم و دعا

یک نشانه‌اش این است که من او را مجازات می‌کنم (با بی‌توفیقی): او نماز می‌خواند و روزه می‌گیرد و دعا می‌کند...

نکته ادبی: اشاره به عبادتِ ظاهری.

وز نماز و از زکات و غیر آن لیک یک ذره ندارد ذوق جان

از نماز و زکات و سایر اعمالِ دینی استفاده می‌کند، اما ذره‌ای از «ذوقِ جان» (لذتِ معنوی) ندارد.

نکته ادبی: «ذوقِ جان» همان حلاوتِ عبادت و حضورِ قلب است.

می کند طاعات و افعال سنی لیک یک ذره ندارد چاشنی

طاعات و کارهای نیک انجام می‌دهد، اما ذره‌ای چاشنیِ معنوی در آن نیست.

نکته ادبی: «افعال سنی» به معنای کارهای نیک و پسندیده است.

طاعتش نغزست و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی

عبادتش ظاهری آراسته دارد اما معنایی در آن نیست؛ مانند گردوهایی که فراوانند اما مغزی ندارند.

نکته ادبی: تمثیلِ «جوزهای بسیار و مغزِ تهی» برای توصیفِ عبادتِ بی‌روح.

ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر

برای اینکه عبادت ثمر دهد به ذوق نیاز است؛ همان‌طور که درخت برای دانه دادن به مغز نیاز دارد.

نکته ادبی: استدلال منطقیِ شاعر برای ضرورتِ حضورِ قلب.

دانهٔ بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال

دانه بدونِ مغز هرگز درخت نمی‌شود؛ صورتِ بدونِ جان هم چیزی جز خیال نیست.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر اصالتِ حقیقت (جان) بر صورت (قالب).

آرایه‌های ادبی

استعاره دیگ سیاه، زنگار بر دل

دیگ سیاه نماد قلبی است که در اثر گناه مداوم، تیرگیِ آن به امری عادی بدل شده و دیگر متوجهِ سیاهی‌های جدید (گناهان تازه) نمی‌شود.

تمثیل جوزها بسیار و در وی مغز نی

گردوهای بی‌مغز تمثیلی از اعمال عبادی است که ظاهر دارند اما از حقیقت و روحِ معنوی تهی هستند.

تضاد سفیدی و سیاهی

استفاده از تقابلِ رنگ‌ها برای نشان دادنِ تفاوتِ قلبِ پاک (که گناه در آن زود آشکار می‌شود) و قلبِ تیره (که گناه در آن گم می‌شود).

تشبیه خاک در چشم اندیشه کردن

تشبیه گناهِ مستمر به پاشیدن خاک در چشم که مانع از دیدنِ حقیقت و تشخیصِ راه می‌شود.