مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین

مولوی
چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند
چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید
چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند
گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران
تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق ره برند
هر حست پیغامبر حسها شود تا یکایک سوی آن جنت رود
حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز
کین حقیقت قابل تاویلهاست وین توهم مایه تخییلهاست
آن حقیقت را که باشد از عیان هیچ تاویلی نگنجد در میان
چونک هر حس بندهٔ حس تو شد مر فلکها را نباشد از تو بد
چونک دعویی رود در ملک پوست مغز آن کی بود قشر آن اوست
چون تنازع در فتد در تنگ کاه دانه آن کیست آن را کن نگاه
پس فلک قشرست و نور روح مغز این پدیدست آن خفی زین رو ملغز
جسم ظاهر روح مخفی آمدست جسم همچون آستین جان همچو دست
باز عقل از روح مخفی تر پرد حس سوی روح زوتر ره برد
جنبشی بینی بدانی زنده است این ندانی که ز عقل آکنده است
تا که جنبشهای موزون سر کند جنبش مس را به دانش زر کند
زان مناسب آمدن افعال دست فهم آید مر ترا که عقل هست
روح وحی از عقل پنهان تر بود زانک او غیبیست او زان سر بود
عقل احمد از کسی پنهان نشد روح وحیش مدرک هر جان نشد
روح وحیی را مناسبهاست نیز در نیابد عقل کان آمد عزیز
گه جنون بیند گهی حیران شود زانک موقوفست تا او آن شود
چون مناسبهای افعال خضر عقل موسی بود در دیدش کدر
نامناسب می نمود افعال او پیش موسی چون نبودش حال او
عقل موسی چون شود در غیب بند عقل موشی خود کیست ای ارجمند
علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت
مشتری علم تحقیقی حقست دایما بازار او با رونقست
لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری
درس آدم را فرشته مشتری محرم درسش نه دیوست و پری
آدم انبئهم باسما درس گو شرح کن اسرار حق را مو بمو
آنچنان کس را که کوته بین بود در تلون غرق و بی تمکین بود
موش گفتم زانک در خاکست جاش خاک باشد موش را جای معاش
راهها داند ولی در زیر خاک هر طرف او خاک را کردست چاک
نفس موشی نیست الا لقمه رند قدر حاجت موش را عقلی دهند
زانک بی حاجت خداوند عزیز می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز
گر نبودی حاجت عالم زمین نافریدی هیچ رب العالمین
وین زمین مضطرب محتاج کوه گر نبودی نافریدی پر شکوه
ور نبودی حاجت افلاک هم هفت گردون ناوریدی از عدم
آفتاب و ماه و این استارگان جز بحاجت کی پدید آمد عیان
پس کمند هستها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت دهد
پس بیفزا حاجت ای محتاج زود تا بجوشد در کرم دریای جود
این گدایان بر ره و هر مبتلا حاجت خود می نماید خلق را
کوری و شلی و بیماری و درد تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد
هیچ گوید نان دهید ای مردمان که مرا مالست و انبارست و خوان
چشم ننهادست حق در کورموش زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش
می تواند زیست بی چشم و بصر فارغست از چشم او در خاک تر
جز بدزدی او برون ناید ز خاک تا کند خالق از آن دزدیش پاک
بعد از آن پر یابد و مرغی شود چون ملایک جانب گردون رود
هر زمان در گلشن شکر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا
کای رهاننده مرا از وصف زشت ای کننده دوزخی را تو بهشت
در یکی پیهی نهی تو روشنی استخوانی را دهی سمع ای غنی
چه تعلق آن معانی را به جسم چه تعلق فهم اشیا را به اسم
لفظ چون وکرست و معنی طایرست جسم جوی و روح آب سایرست
او روانست و تو گویی واقفست او دوانست و تو گویی عاکفست
گر نبینی سیر آب از چاکها چیست بر وی نو بنو خاشاکها
هست خاشاک تو صورتهای فکر نو بنو در می رسد اشکال بکر
روی آب و جوی فکر اندر روش نیست بی خاشاک محبوب و وحش
قشرها بر روی این آب روان از ثمار باغ غیبی شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جو زانک آب از باغ می آید به جو
گر نبینی رفتن آب حیات بنگر اندر جوی و این سیر نبات
آب چون انبه تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر
چون بغایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان
چون بغایت ممتلی بود و شتاب پس نگنجید اندرو الا که آب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از کلام، شاعر به تبیین سلسله‌مراتب درک و شناخت آدمی می‌پردازد. او معتقد است همان‌گونه که حواس پنج‌گانه برای تعامل با دنیای ماده کارکرد دارند، انسان دارای حواس باطنی است که با گشودن آن‌ها، دریچه‌ای به سوی حقایق غیبی و معنوی باز می‌شود. این حرکت از عالم محسوسات به سوی عالم معنا، نیازمند هدایت و همت است و با بیدار شدن یک حسِ متعالی، سایر حواس نیز به تبعیت از آن، ماهیتِ مادی خود را تغییر داده و به سوی حق متمایل می‌شوند.

مفهوم بنیادین دیگر در این متن، جایگاه 'حاجت' و نیاز قلبی است. از نگاه شاعر، نیاز داشتن و ابراز ضعف در برابر پروردگار، نه یک نقص، بلکه کلید اصلی دریافت فیض الهی و عامل تکامل است. هستی و تمامی موجودات، به واسطه همین حس نیاز به وجود آمده‌اند تا سیر تکاملی خود را طی کنند. موجودات خاکی و محصور در ماده، همچون موشی در خاک، با تکیه بر نیاز خود و تعالی آن، می‌توانند از عالم خاک رهیده، پروازِ حقیقت را بیاموزند و به مقام رفیع شهود دست یابند.

معنای روان

چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند

همین که یکی از حواسِ درونی تو راه حقیقت را پیدا کند و بند از پای خود بگشاید، سایر حواس نیز به تبعیت از آن دگرگون شده و به سوی کمال تغییر ماهیت می‌دهند.

نکته ادبی: روش: به معنای راه و شیوه است. در اینجا کنایه از مسیر سلوک و حقیقت است.

چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید

وقتی آن حسِ اول، امورِ پنهان و ماورایی را مشاهده کرد، عالمِ غیب برای تمامی حواسِ دیگرِ تو آشکار می‌شود.

نکته ادبی: محسوسات: آنچه با حواس ظاهری قابل درک است؛ در تقابل با 'غیبی'.

چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند

همان‌طور که وقتی یک گوسفند از گله جدا شده و به سوی چراگاه می‌رود، بقیه گوسفندان نیز به دنبال او راهی می‌شوند، حواسِ دیگرِ تو نیز از اولین حسی که راه حقیقت را یافته، پیروی می‌کنند.

نکته ادبی: جو: مخفف جوی و گله، تمثیلی برای عالم ماده و محدودیت‌هاست.

گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران

گوسفندانِ حواس خود را به سوی چراگاه هدایت کن و آن‌ها را در چراگاهِ 'اخرج المرعی' (آنکه چراگاه را رویانید) به چرا مشغول کن.

نکته ادبی: اخرج المرعی: بخشی از آیه ۴ سوره اعلی که به رویاندن گیاه اشاره دارد و نماد فیض الهی است.

تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق ره برند

این کار را بکن تا حواست در آن چراگاه الهی، از حقایق معنوی (که در اینجا به سنبل و ریحان تشبیه شده) بهره‌مند شوند و راه رسیدن به گلزارِ حقیقت را بیابند.

نکته ادبی: سنبل و ریحان: نمادهای زیبایی‌ها و حقایقِ معنوی.

هر حست پیغامبر حسها شود تا یکایک سوی آن جنت رود

هر یک از حواس تو، پیام‌آور و راهنمای سایر حواس می‌شود تا همه آن‌ها یک‌به‌یک به سمت آن باغِ بهشتیِ حقیقت حرکت کنند.

نکته ادبی: جنت: استعاره از مقام قرب الهی و حقیقتِ متعالی.

حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز

حواسِ باطنی تو، بدون نیاز به زبان و بدون استفاده از کلمات مجازی و استعاری، حقیقتی را با تو در میان می‌گذارند.

نکته ادبی: بی حقیقت بی زبان: کنایه از مکاشفه مستقیم و شهودی که نیاز به الفاظ ندارد.

کین حقیقت قابل تاویلهاست وین توهم مایه تخییلهاست

آن‌ها می‌گویند که این حقیقت، ظرفیتِ تفسیر و تأویل‌های متعدد را دارد، اما این تصورات ذهنیِ تو، صرفاً زمینه‌سازِ خیال‌بافی‌های گوناگون است.

نکته ادبی: تخییل: به معنای خیال‌پردازی و نقشِ خیال در ذهن.

آن حقیقت را که باشد از عیان هیچ تاویلی نگنجد در میان

اما آن حقیقتی که از راهِ مشاهده و شهودِ بی واسطه (عیان) به دست آمده باشد، جایی برای تأویل و تفسیرهای ذهنی باقی نمی‌گذارد، چرا که عینِ واقعیت است.

نکته ادبی: عیان: دیدنِ مستقیم و بی واسطه، در برابرِ گمان و استدلال.

چونک هر حس بندهٔ حس تو شد مر فلکها را نباشد از تو بد

وقتی که تمام حواس تو تحت فرمانِ حسِ اصلیِ تو (که به سوی حق است) درآمد، دیگر هیچ‌گونه شر و بدی از جانبِ آسمان‌ها و عالمِ بالا به تو نخواهد رسید.

نکته ادبی: بنده: مطیع و منقاد بودنِ حواس نسبت به عقلِ کلی یا قلبِ سلیم.

چونک دعویی رود در ملک پوست مغز آن کی بود قشر آن اوست

وقتی بر سرِ ظاهر و پوستهٔ چیزی نزاع و کشمکش باشد، دیگر مغز و حقیقتِ آن در دسترس نیست؛ چرا که ظاهر، حجابی برای رسیدن به مغز است.

نکته ادبی: قشر: به معنای پوسته و ظاهر در برابرِ مغز که حقیقت است.

چون تنازع در فتد در تنگ کاه دانه آن کیست آن را کن نگاه

هنگامی که بر سرِ یک تکه کاه نزاع در می‌گیرد، نگاه کن که دانهٔ اصلی که در این کاه نهفته است، متعلق به کیست.

نکته ادبی: کاه و دانه: تمثیلی از ظاهر و باطن؛ کاه بی ارزش و دانه ارزشمند است.

پس فلک قشرست و نور روح مغز این پدیدست آن خفی زین رو ملغز

بنابراین، فلک و عالمِ ماده مانند پوسته‌ای است و نورِ روح، مغزِ آن است. این موضوع آشکار است، پس در فهمِ آن تردید نکن.

نکته ادبی: ملغز: از لغزیدن و در اینجا به معنای در تردید ماندن و لغزیدنِ فکر است.

جسم ظاهر روح مخفی آمدست جسم همچون آستین جان همچو دست

جسم مانندِ لباس (آستین) است و جان مانندِ دستِ پنهان در آن. جسم، ظاهر و روح، پنهان است.

نکته ادبی: تمثیل آستین و دست: بیان‌گرِ رابطه بدن و روح.

باز عقل از روح مخفی تر پرد حس سوی روح زوتر ره برد

عقل از روح هم پنهان‌تر است، اما حسِ تو سریع‌تر به سوی درکِ روح راه پیدا می‌کند (تا درکِ عقل).

نکته ادبی: عقل: در اینجا عقلِ جزئی است که در رتبه‌ای پایین‌تر از روحِ متعالی قرار دارد.

جنبشی بینی بدانی زنده است این ندانی که ز عقل آکنده است

وقتی جنبشی را در کسی می‌بینی، می‌فهمی که زنده است، اما نمی‌دانی که او سرشار از عقل و شعور است.

نکته ادبی: آکنده: پر و مملو بودن.

تا که جنبشهای موزون سر کند جنبش مس را به دانش زر کند

تا اینکه آن موجود حرکاتِ سنجیده و موزونی از خود نشان می‌دهد؛ همان‌گونه که عقل، مسِ وجودِ آدمی را با دانش به زر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: مس به زر: کنایه از کیمیاگری و تحولِ وجودی.

زان مناسب آمدن افعال دست فهم آید مر ترا که عقل هست

از آنجا که کارهای دست (عمل)، متناسب و سنجیده است، تو پی می‌بری که عقلی در پسِ آن وجود دارد.

نکته ادبی: مناسب: هماهنگ و درخور.

روح وحی از عقل پنهان تر بود زانک او غیبیست او زان سر بود

روحِ وحی، از عقل هم پنهان‌تر است، چرا که وحی امری غیبی است و از مرتبه‌ای بسیار بالاتر سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: سر: در اینجا به معنای باطن و غیب است.

عقل احمد از کسی پنهان نشد روح وحیش مدرک هر جان نشد

عقلِ احمد (پیامبر اکرم) از هیچ‌کس پنهان نماند، اما روحِ وحیِ او برای هر کسی قابل درک نبود.

نکته ادبی: عقل احمد: اشاره به مقام عقلانیِ پیامبر که برای همگان نمود داشت.

روح وحیی را مناسبهاست نیز در نیابد عقل کان آمد عزیز

روحِ وحی نیز مناسبات و ویژگی‌های خاص خود را دارد که عقلِ عادیِ بشری قادر به دریافتِ آن نیست، زیرا آن امری بسیار ارزشمند و متعالی است.

نکته ادبی: عزیز: گران‌بها، نایاب و دست‌نیافتنی.

گه جنون بیند گهی حیران شود زانک موقوفست تا او آن شود

گاه آدمی در برابرِ این حقایق دچار جنون می‌شود و گاه حیران می‌ماند، زیرا درکِ آن موقوفِ این است که انسان خود به آن مرتبه برسد.

نکته ادبی: موقوف: وابسته و مشروط به امری دیگر.

چون مناسبهای افعال خضر عقل موسی بود در دیدش کدر

همان‌طور که اعمالِ حضرت خضر (ع) در ظاهر با منطقِ عقلِ حضرت موسی (ع) سازگار نبود و عقل موسی در برابر آن کدر و تیره‌وتار شد.

نکته ادبی: کدر: تیره و غیرشفاف در برابرِ روشن‌بینی.

نامناسب می نمود افعال او پیش موسی چون نبودش حال او

چون حضرت موسی (ع) از حالِ باطنیِ حضرت خضر (ع) آگاه نبود، کارهای او در نظرش نامناسب و غیرمنطقی جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: نامناسب: غیرعادی و خارج از عرفِ عقلانی.

عقل موسی چون شود در غیب بند عقل موشی خود کیست ای ارجمند

اگر عقلِ شخصی مانند حضرت موسی (ع) در فهمِ اسرارِ غیبی به بند می‌افتد، عقلِ موش‌صفتِ ما دیگر چیست که ادعای فهم داشته باشد؟

نکته ادبی: عقل موشی: استعاره از عقلِ جزئی، محدود و خاکی.

علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت

علمی که از راه تقلید و شنیده‌ها به دست آمده، کالایی برای فروش است؛ وقتی مشتریِ آن پیدا شود، آن را به راحتی می‌فروشد.

نکته ادبی: علم تقلیدی: دانشِ اکتسابی و ظاهری.

مشتری علم تحقیقی حقست دایما بازار او با رونقست

مشتریِ علمِ تحقیقی و واقعی، خودِ خداوند است و بازارِ این نوع دانش همواره پررونق و ارزشمند است.

نکته ادبی: علم تحقیقی: دانشی که از راه شهود و یقین حاصل شده است.

لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری

در این بازارِ خرید و فروشِ معنوی، عارفِ مستِ حق، خاموش است و خداوند که خریدارِ جانِ اوست، بی حد و حصر خریدارِ اوست.

نکته ادبی: الله اشتری: اشاره به آیه قرآن (ان الله اشتری من المومنین انفسهم...) که به فدا کردنِ جان در راه خدا اشاره دارد.

درس آدم را فرشته مشتری محرم درسش نه دیوست و پری

مشتریِ درسِ آدم (علوم الهی)، فرشتگان بودند و دیو و پری، محرمِ اسرارِ این درس نبودند.

نکته ادبی: درس آدم: اشاره به تعلیمِ اسماء توسط خداوند به آدم.

آدم انبئهم باسما درس گو شرح کن اسرار حق را مو بمو

ای آدم، تو که معلمِ اسماء الهی هستی، این درس را بگو و اسرارِ حق را مو به مو برای ما شرح کن.

نکته ادبی: انبئهم باسما: اشاره به آیه 'انبئهم باسمائهم'؛ معلمیِ آدم برای فرشتگان.

آنچنان کس را که کوته بین بود در تلون غرق و بی تمکین بود

کسی که نگاهش کوتاه و محدود است، مدام در حالِ تغییر و دگرگونی است و ثبات و قدمت (تمکین) ندارد.

نکته ادبی: تلون: تغییرِ رنگ و حال، کنایه از بی‌ثباتی در عقیده.

موش گفتم زانک در خاکست جاش خاک باشد موش را جای معاش

او را 'موش' نامیدم، زیرا جایگاهش در خاک است و خاک، محلِ معاش و زندگیِ موش است.

نکته ادبی: موش: نماد انسان‌های پست، مادی‌گرا و کوتاه‌بین.

راهها داند ولی در زیر خاک هر طرف او خاک را کردست چاک

او راه‌های زیادی بلد است، اما همه در زیرِ خاک؛ او مدام زمین را برای منافعِ خود می‌کاود و حفر می‌کند.

نکته ادبی: چاک دادنِ خاک: کنایه از تلاش برای کسب روزی مادی.

نفس موشی نیست الا لقمه رند قدر حاجت موش را عقلی دهند

نفسِ موش‌صفت چیزی جز دنبالِ لقمه و شکم‌پرستی نیست؛ به اندازهٔ نیازِ زندگی‌اش، عقلی به او داده شده است.

نکته ادبی: لقمه‌رند: کنایه از حرص و طمع برای امور مادی.

زانک بی حاجت خداوند عزیز می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز

چرا که خداوندِ عزیز، بدونِ وجودِ نیاز، به هیچ‌کس هیچ چیزی نمی‌بخشد.

نکته ادبی: حاجت: نیاز؛ کلیدِ فیضِ الهی.

گر نبودی حاجت عالم زمین نافریدی هیچ رب العالمین

اگر نیاز و حاجت نبود، خداوندِ جهانیان هرگز این زمین را خلق نمی‌کرد.

نکته ادبی: رب العالمین: پرورش‌دهنده همه جهانیان.

وین زمین مضطرب محتاج کوه گر نبودی نافریدی پر شکوه

این زمینِ مضطرب که محتاجِ کوه‌هاست، اگر این نیاز نبود، به این شکوه و زیبایی آفریده نمی‌شد.

نکته ادبی: زمینِ مضطرب: اشاره به نقش کوه‌ها در نگهداشتنِ زمین و استواری آن.

ور نبودی حاجت افلاک هم هفت گردون ناوریدی از عدم

و اگر آسمان‌ها نیز نیاز نداشتند، خداوند هرگز هفت آسمان را از نیستی به هستی نمی‌آورد.

نکته ادبی: هفت گردون: هفت آسمان.

آفتاب و ماه و این استارگان جز بحاجت کی پدید آمد عیان

آفتاب و ماه و این ستارگان، مگر می‌شود بدونِ وجودِ نیاز و حکمت، به ظهور برسند؟

نکته ادبی: عیان: ظاهر و آشکار.

پس کمند هستها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت دهد

پس کمندِ هستی‌بخش، همان نیاز و حاجت است؛ میزانِ نیازِ انسان، ابزار و قابلیت‌های او را تعیین می‌کند.

نکته ادبی: کمند: طنابِ شکار، در اینجا کنایه از عاملِ جذبِ فیض.

پس بیفزا حاجت ای محتاج زود تا بجوشد در کرم دریای جود

پس ای انسانِ نیازمند، زودتر نیازِ خود را بیدار کن تا دریای کرم و بخششِ الهی برای تو به جوشش درآید.

نکته ادبی: دریای جود: کنایه از بخشش بی‌پایان الهی.

این گدایان بر ره و هر مبتلا حاجت خود می نماید خلق را

این گدایان بر سرِ راه و هر انسانی که در رنج است، با نشان دادنِ نیازِ خود به مردم، طلبِ کمک می‌کنند.

نکته ادبی: مبتلا: کسی که دچار درد و رنج شده.

کوری و شلی و بیماری و درد تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد

آن‌ها کوری، لنگی و بیماریِ خود را نشان می‌دهند تا از این راه، حسِ ترحم و بخششِ مردمان را برانگیزند.

نکته ادبی: رحم مرد: کنایه از جود و بخششِ انسان‌های بزرگوار.

هیچ گوید نان دهید ای مردمان که مرا مالست و انبارست و خوان

آیا هیچ‌کس می‌گوید که ای مردم به من نان بدهید، در حالی که خودش ثروت و انبارِ پر از خوراک دارد؟ (خیر، نیاز عامل طلب است).

نکته ادبی: خوان: سفره و نعمت.

چشم ننهادست حق در کورموش زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش

خداوند در موش، چشم قرار نداده است، زیرا او در زیرِ خاک نیازی به چشم ندارد (برای زندگی‌اش).

نکته ادبی: کورموش: حیوانی که در زیر خاک زندگی می‌کند و بیناییِ چندانی ندارد.

می تواند زیست بی چشم و بصر فارغست از چشم او در خاک تر

او می‌تواند بدون چشم و بینایی در خاکِ نرم زندگی کند و در آنجا از چشم بی‌نیاز است.

نکته ادبی: خاک تر: خاک نرم و مرطوب.

جز بدزدی او برون ناید ز خاک تا کند خالق از آن دزدیش پاک

موش جز برای دزدی از خاک بیرون نمی‌آید؛ تا زمانی که خالقِ هستی، او را از آن خصلتِ دزدی پاک کند.

نکته ادبی: دزدی: کنایه از خصلت‌های پستِ حیوانی.

بعد از آن پر یابد و مرغی شود چون ملایک جانب گردون رود

بعد از آن (پاک شدن)، او بال و پر می‌یابد و به پرنده تبدیل می‌شود و مانند فرشتگان به سوی آسمان‌ها پرواز می‌کند.

نکته ادبی: گردون: آسمان و عالم بالا.

هر زمان در گلشن شکر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا

هر لحظه در گلستانِ شکرِ خدا، او مانند بلبل صدها نغمه و آوازِ سپاس‌گزاری سر می‌دهد.

نکته ادبی: گلشن شکر: مقامِ رضا و شکرگزاری.

کای رهاننده مرا از وصف زشت ای کننده دوزخی را تو بهشت

(و می‌گوید) ای کسی که مرا از خصلت‌های زشت رهایی بخشیدی و ای کسی که دوزخِ وجودِ مرا به بهشت تبدیل کردی.

نکته ادبی: وصف زشت: خصلت‌های نفسانی و حیوانی.

در یکی پیهی نهی تو روشنی استخوانی را دهی سمع ای غنی

ای خدای بی‌نیاز، تویی که به تکه‌ای پیه (چربی) روشنایی می‌بخشی تا شمع شود و به تکه‌ای استخوان (گوش) قدرت شنوایی می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خالق در بخشیدن کارکرد به مواد بی‌جان؛ «غنی» به معنای بی‌نیاز، از صفات خداوند است.

چه تعلق آن معانی را به جسم چه تعلق فهم اشیا را به اسم

رابطه روح و معنا با جسم، مانند رابطه درک مفهوم یک چیز با نام آن چیز است؛ پیوندی درونی و ناگسستنی دارند.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای نشان دادن عمق پیوند میان روح و جسم.

لفظ چون وکرست و معنی طایرست جسم جوی و روح آب سایرست

لفظ همچون لانه است و معنا مانند پرنده؛ جسم همچون جویبار است و روح مانند آبی که در آن جریان دارد.

نکته ادبی: «وکر» در زبان کهن به معنای آشیانه و لانه پرنده است.

او روانست و تو گویی واقفست او دوانست و تو گویی عاکفست

این جریانِ حقیقت همواره در حال حرکت است، اما تو به دلیل محدودیت دید، آن را ساکن می‌پنداری؛ این جریان به سرعت می‌دود، اما تو آن را ایستاده و مقیم می‌انگاری.

نکته ادبی: تضاد میان «روان» و «واقف»، و «دوان» و «عاکف» برای نشان دادن خطای دید انسان در برابر حقیقتِ مطلق.

گر نبینی سیر آب از چاکها چیست بر وی نو بنو خاشاکها

اگر نمی‌توانی حرکتِ این آب (روح) را ببینی، پس چرا خاشاک‌های نو به نو بر روی آن ظاهر می‌شوند؟ (همین ظهورِ مداومِ افکار، نشانه‌ی جریانِ آب است).

نکته ادبی: استفاده از استدلالِ تجربی برای اثباتِ حقیقتی عرفانی؛ مشاهده تغییرات، دلیلِ حرکتِ حقیقتِ پنهان است.

هست خاشاک تو صورتهای فکر نو بنو در می رسد اشکال بکر

این خاشاک‌ها همان صورت‌های فکری تو هستند که لحظه به لحظه در ذهنت پدیدار می‌شوند و شکل‌های تازه‌ای به خود می‌گیرند.

نکته ادبی: «بکر» در اینجا به معنای دست‌نخورده و تازه است.

روی آب و جوی فکر اندر روش نیست بی خاشاک محبوب و وحش

سطحِ این جویبارِ فکر، همواره در حال حرکت است و هیچ‌گاه از خاشاکِ اندیشه‌های دلپذیر یا آزاردهنده خالی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «وحش» به معنای اموری است که موجب بیگانگی یا ترس و کراهت می‌شوند.

قشرها بر روی این آب روان از ثمار باغ غیبی شد دوان

این پوسته‌ها و ظاهرها که بر روی این آبِ روان شناورند، از میوه‌های باغِ عالمِ غیب سرچشمه گرفته‌اند.

نکته ادبی: «قشر» به معنای پوست و ظاهر در برابرِ «مغز» که به معنای باطن و حقیقت است.

قشرها را مغز اندر باغ جو زانک آب از باغ می آید به جو

اصل و حقیقتِ این پوسته‌ها در آن باغِ اصلی (عالم غیب) است، زیرا آبی که در جوی روان است، از همان باغ سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: بیانِ اصالتِ عالمِ غیب نسبت به جهانِ ظاهر.

گر نبینی رفتن آب حیات بنگر اندر جوی و این سیر نبات

اگر نمی‌توانی حرکتِ آبِ حیات را مشاهده کنی، به این جویبار و رشد و نمو گیاهان نگاه کن (تا اثر آن حرکت را ببینی).

نکته ادبی: «آبِ حیات» نمادِ فیضِ الهی و روحِ جاری در جهان است.

آب چون انبه تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر

هرگاه آبِ حیات با شدت و فراوانیِ بیشتری جریان یابد، پوسته‌ها و صورت‌های ظاهری سریع‌تر از برابرِ دیدگان عبور می‌کنند.

نکته ادبی: «انبه» در زبان کهن به معنای بسیار و فراوان است.

چون بغایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان

هنگامی که این جویبارِ معنوی با سرعتِ بسیار در جریان باشد، غم و اندوهِ دنیوی دیگر در قلب عارفان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به شسته‌شدنِ غم‌ها در جریانِ فیضِ الهی.

چون بغایت ممتلی بود و شتاب پس نگنجید اندرو الا که آب

زمانی که این جویبار کاملاً پُر و در حالِ شتاب باشد، دیگر هیچ چیزی جز همان آبِ زلال (حقیقت) در آن جایی ندارد.

نکته ادبی: به اوج رسیدنِ فنایِ عارف در حقیقت؛ جایی که دیگر غیر از حق، چیزی باقی نمی‌ماند.