مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت

مولوی
یک سواری با سلاح و بس مهیب می شد اندر بیشه بر اسپی نجیب
تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوف او کمان را در کشید
تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفتستم جسد
هان و هان منگر تو در زفتی من که کمم در وقت جنگ از پیرزن
گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر تو می انداختم از ترس خویش
بس کسان را کلت پیگار کشت بی رجولیت چنان تیغی به مشت
گر بپوشی تو سلاح رستمان رفت جانت چون نباشی مرد آن
جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر هر که بی سر بود ازین شه برد سر
آن سلاحت حیله و مکر توست هم ز تو زایید و هم جان تو خست
چون نکردی هیچ سودی زین حیل ترک حیلت کن که پیش آید دول
چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن ترک فن گو می طلب رب المنن
چون مبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم
چون ملایک گو که لا علم لنا یا الهی غیر ما علمتنا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با داستانی تمثیلی آغاز می‌شود که در آن رزمنده‌ای با ظاهری مهیب، با اعتراف به ضعفِ باطنی خویش، از نبرد می‌گریزد. سپس شاعر از این حکایت فراتر رفته و به پندهای حکیمانه روی می‌آورد؛ این‌که تکیه بر ابزارهای ظاهری، مهارت‌هایِ ساختگی و مکرِ نفسانی، بدونِ جوهره‌ی ایمان و مردانگی، سودی برای آدمی ندارد.

پیام اصلیِ متن، دعوت به رها کردنِ دلبستگی‌هایِ پوچ و سلاح‌هایِ ساختگیِ ذهن است تا آدمی با نفیِ خود و اقرار به عجز، راه به سوی حقیقتِ الهی بیابد و از دانش‌هایِ غیرمفید که حجابِ حقیقت هستند، دست بشوید.

معنای روان

یک سواری با سلاح و بس مهیب می شد اندر بیشه بر اسپی نجیب

سوارکار و جنگجویی با تجهیزات نظامی کامل و ظاهری بسیار ترسناک، در حال عبور از بیشه بود.

نکته ادبی: بیشه به معنای جنگل کوچک و محل اختفا است. نجیب صفتِ اسب به معنای اصیل و باوقار است.

تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوف او کمان را در کشید

کمانداری که او را دید، از ترسِ این هیبت و برای دفاع از خود، کمانش را آماده کرد و زه را کشید.

نکته ادبی: در کشیدنِ کمان کنایه از آماده شدن برای پرتاب تیر است.

تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفتستم جسد

پیش از آنکه کماندار تیر را رها کند، سوار فریاد زد: اگرچه ظاهری تنومند و درشت دارم، اما در باطن بسیار ضعیف و ناتوانم.

نکته ادبی: زفت به معنای درشت، ستبر و سفت است که در اینجا برای توصیف جثه به کار رفته است.

هان و هان منگر تو در زفتی من که کمم در وقت جنگ از پیرزن

هشدار که فریبِ جثه‌ی بزرگ مرا نخوری؛ زیرا در میدان جنگ و هنگامِ کارزار، من از یک پیرزن هم ترسوترم.

نکته ادبی: کلمه هان برای تنبه و هشدار است و پیرزن نماد ضعف در ادبیات کلاسیک است.

گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر تو می انداختم از ترس خویش

کماندار گفت: برو که به نیکی راست گفتی؛ وگرنه از روی ترس، تو را با تیر می‌زدم.

نکته ادبی: نیش در اینجا استعاره از تیر و پیکان است که زخمی می‌کند.

بس کسان را کلت پیگار کشت بی رجولیت چنان تیغی به مشت

بسیاری از افراد به خاطر داشتنِ سلاحِ جنگی جان باخته‌اند، چرا که داشتنِ شمشیر بدونِ دلیری و جوهره‌ی مردانگی، عاقبتی جز مرگ ندارد.

نکته ادبی: رجولیت به معنای دلیری، شجاعت و جوانمردی است، نه صرفاً جنسیت مرد.

گر بپوشی تو سلاح رستمان رفت جانت چون نباشی مرد آن

اگر لباس جنگیِ قهرمانان اساطیری مانند رستم را هم بپوشی، اما دلیری و شجاعتِ آن را نداشته باشی، جانت به سادگی از دست خواهد رفت.

نکته ادبی: سلاح رستمان تلمیحی است به داستان‌های شاهنامه و نمادِ ابزارِ قدرتِ ظاهری.

جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر هر که بی سر بود ازین شه برد سر

ای فرزند، جان و روحت را سپرِ بلا کن و سلاحِ ظاهری را کنار بگذار؛ هر کس در این راه از خود و منیت بگذرد، به پادشاهِ حقیقی می‌رسد.

نکته ادبی: جان سپر کردن یک ترکیب استعاری است؛ یعنی به جای اتکا به ابزار، به ایمان تکیه کن.

آن سلاحت حیله و مکر توست هم ز تو زایید و هم جان تو خست

این سلاحی که به آن می‌نازی، همان حیله و مکرِ توست که زاییده‌ی خودِ توست و در نهایتِ کار، جانِ تو را تباه می‌کند.

نکته ادبی: خستن به معنای مجروح کردن و آزار دادن است که در اینجا به معنای تباه کردن جان به کار رفته.

چون نکردی هیچ سودی زین حیل ترک حیلت کن که پیش آید دول

از آنجا که این مکر و حیله‌ها سودی برایت نداشت، آن را کنار بگذار تا الطافِ الهی به سراغت بیاید.

نکته ادبی: دول در اینجا مخفف دولت به معنای خوش‌بختی و عنایت خداوند است.

چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن ترک فن گو می طلب رب المنن

چون با این فنون و دانش‌های ظاهری لحظه‌ای هم به مقصود نرسیدی، آن را رها کن و به درگاهِ خداوند که بخشنده‌ی موهبت‌هاست رو آور.

نکته ادبی: رب‌المنن صفتی برای خداوند به معنای پروردگارِ بخشش‌ها و نعمت‌هاست.

چون مبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم

از آنجا که این دانش‌هایِ دنیوی برای تو مبارک نیست و گرهی از کارت نمی‌گشاید، خود را به نادانی بزن و از این وادیِ شوم عبور کن.

نکته ادبی: گولی کردن به معنای خود را به غفلت و نادانی زدن است که در عرفان راهی برای رسیدن به معرفت است.

چون ملایک گو که لا علم لنا یا الهی غیر ما علمتنا

مانند فرشتگان بگو که ما دانشی نداریم، مگر آنچه تو به ما آموخته‌ای؛ یعنی با اعتراف به جهل خود، به دانشِ الهی متصل شو.

نکته ادبی: لا علم لنا اشاره مستقیم و تلمیحی است به آیه ۳۲ سوره بقره که زبانِ حالِ عارفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلاح

اشاره به حیله‌ها و دانش‌های ظاهری و دنیوی که فرد برای دفاع از خود می‌سازد.

تضاد زفتی جسد و ضعف در جنگ

تقابل میان ظاهرِ تنومند و قدرتمند با باطنِ ترسو و ناتوان.

تلمیح لا علم لنا

اشاره به آیه‌ی قرآن (سوره بقره، آیه ۳۲) که نماد تواضع و اقرار به جهل در برابر علم مطلق الهی است.

کنایه گولی کن

کنایه از رها کردنِ دانشِ محدودِ عقلانی و رسیدن به مرتبه فروتنی و تسلیم.