مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را

مولوی
قاضیی بنشاندند و می گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست
این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک باد تست
گفت اه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالم اند و علتی جاهلی تو لیک شمع ملتی
زانک تو علت نداری در میان آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد علمشان را علت اندر گور کرد
جهل را بی علتی عالم کند علم را علت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای
از هوا من خوی را وا کرده ام لقمه های شهوتی کم خورده ام
چاشنی گیر دلم شد با فروغ راست را داند حقیقت از دروغ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با زبانی تمثیلی به نقدِ بنیادینِ مقوله «دانایی» و «داوری» می‌پردازد. شاعر در فضایی که میانِ قضاوتِ ظاهری و حقیقتِ پنهان تضاد وجود دارد، تأکید می‌کند که قضاوت کردن بدونِ داشتنِ بینشِ قلبی و رهایی از بندِ «علت» (تعلقاتِ شخصی و نفسانی)، کاری است دشوار و حتی فاجعه‌بار. قاضیِ گریان، نمادِ وجدانِ بیداری است که از ناتوانیِ خود در شناختِ واقعیتِ درونیِ طرفینِ دعوا در هراس است.

پیام محوریِ اثر این است که آگاهیِ حقیقی، تنها در سایه‌یِ رهایی از هوی و هوس و امیالِ شخصی حاصل می‌شود. هنگامی که «علت» یا همان غرض‌ورزی‌هایِ درونی کنار بروند، دیدگانِ جان روشن می‌شود و حقیقت، بی هیچ پرده‌پوشی آشکار می‌گردد. در مقابل، دانشی که آلوده به امیالِ نفسانی باشد، حتی اگر در ظاهر صواب بنماید، در باطن گمراه‌کننده و ظالمانه است.

معنای روان

قاضیی بنشاندند و می گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست

قاضی بر مسند قضاوت نشسته بود و گریه می‌کرد. معاون او پرسید: ای قاضی، دلیل این گریه چیست؟

نکته ادبی: قاضیی: حرف «ی» در اینجا «یای نکره» است؛ یعنی یک قاضی. نایب: معاون و دستیار قاضی.

این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک باد تست

او گفت: این لحظه جای گریه و شیون نیست؛ بلکه زمان شادی و تبریک گفتن است.

نکته ادبی: «وقت شادی» در اینجا به معنای زمان صدور حکم و پایانِ دعواست که باید مایه آرامش باشد.

گفت اه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالم جاهلی

قاضی گفت: آه که چگونه می‌توان حکمی راند، آن‌هم وقتی که آدمی از حقیقتِ ماجرا بی‌خبر و حیران است.

نکته ادبی: «بی‌دلی» در اینجا به معنایِ نادانی و عدم آگاهی نسبت به باطنِ امر است.

آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند

آن دو طرفِ دعوا خودشان به حقیقتِ کارشان واقف‌اند، اما این قاضیِ بیچاره از باطنِ گره‌هایِ کورِ آن‌ها چه می‌داند؟

نکته ادبی: «خصم» به معنای دشمن یا طرف دعواست. «بند» استعاره از گره‌ها و پیچیدگی‌هایِ پرونده است.

جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان

او جاهل و غافل از حالِ درونیِ آنان است؛ پس چگونه می‌تواند بدونِ دانستنِ حقیقت، درباره خون و مالِ آن‌ها قضاوت کند؟

نکته ادبی: «خون و مال» اشاره به حدود و دیات دارد؛ یعنی قضاوت درباره حقوقِ حیاتی انسان‌ها.

گفت خصمان عالم اند و علتی جاهلی تو لیک شمع ملتی

معاون گفت: آنان عالم و دارای انگیزه (علت) هستند، تو اگرچه به ماجرا جاهلی، اما شمعِ هدایتِ مردمی.

نکته ادبی: «علت» در اینجا به معنایِ غرض، بیماریِ دل یا انگیزه‌یِ پنهانی است که حکم را منحرف می‌کند.

زانک تو علت نداری در میان آن فراغت هست نور دیدگان

زیرا تو در این میان، غرض‌ورزی و انگیزه‌ای نداری؛ همین بی‌طرفی و فراغتِ تو، همان نورِ دیدگانِ حقیقت‌بین است.

نکته ادبی: «فراغت» به معنای آسودگی از بندِ خواهش‌هایِ نفسانی است.

وان دو عالم را غرضشان کور کرد علمشان را علت اندر گور کرد

اما آن دو نفر (طرفین دعوا)، به دلیلِ انگیزه‌هایشان کور شده‌اند و دانشِ آن‌ها توسطِ همان غرض‌ورزی‌ها به گور سپرده شده است.

نکته ادبی: «غرض» همان هدفِ شخصی یا تعصب است که مانعِ دیدنِ حق می‌شود.

جهل را بی علتی عالم کند علم را علت کژ و ظالم کند

نادانی‌ای که خالی از غرض باشد، بهتر از علمی است که آلوده به انگیزه و غرضِ شخصی باشد؛ چرا که غرض، دانش را منحرف و ظالمانه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته است که دانشِ آلوده به تعصب، از جهلِ خالص خطرناک‌تر است.

تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای

تا زمانی که رشوه نگرفته‌ای، بینایی؛ اما به محض اینکه طمع کردی، کور می‌شوی و بنده (هوا و هوس) خواهی شد.

نکته ادبی: «ضریر» به معنای نابینا است. «رشوت» در اینجا نماد هرگونه تعلقِ دنیوی است.

از هوا من خوی را وا کرده ام لقمه های شهوتی کم خورده ام

من جانِ خود را از هوای نفس پاک کرده‌ام و کمتر به دنبالِ لذت‌هایِ شهوانی و وسوسه‌هایِ دنیوی رفته‌ام.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای هوس و خواسته‌های نفسانی است.

چاشنی گیر دلم شد با فروغ راست را داند حقیقت از دروغ

دلم همچون چشنده‌ای، راه و رسمِ حقیقت را با روشنی دریافته و می‌تواند حقیقت را از دروغ به درستی تشخیص دهد.

نکته ادبی: «چاشنی‌گیر» کسی است که مزه غذا را می‌چشد تا کیفیت آن را بداند؛ استعاره از تشخیصِ سره از ناسره.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (تضاد) جهلِ بی‌علت در برابر علمِ باعلت

شاعر جهلِ پاک از غرض را بر دانشِ آلوده به غرض ترجیح می‌دهد، که این یک تمثیلِ اخلاقیِ عمیق برای ضرورتِ تزکیه است.

استعاره چاشنی‌گیر

دِل به کسی تشبیه شده که کیفیتِ حق و باطل را می‌چشد و می‌سنجد؛ استعاره از نیرویِ تشخیص یا بصیرت.

کنایه کور شدن علم

کنایه از اینکه دانشِ انسان، وقتی با تعصب و منفعت‌طلبی همراه شود، کارکردِ مثبتِ خود را از دست می‌دهد و فرد را به گمراهی می‌کشاند.