مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

مولوی
گفت ابلیسش گشای این عقده ها من محکم قلب را و نقد را
امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق
قلب را من کی سیه رو کرده ام صیرفی ام قیمت او کرده ام
نیکوان را رهنمایی می کنم شاخه های خشک را بر می کنم
این علفها می نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست
گرگ از آهو چو زاید کودکی هست در گرگیش و آهویی شکی
تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا کدامین سو کند او گام تیز
گر به سوی استخوان آید سگست ور گیا خواهد یقین آهو رگست
قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر
تو گیاه و استخوان را عرضه کن قوت نفس و قوت جان را عرضه کن
گر غذای نفس جوید ابترست ور غذای روح خواهد سرورست
گر کند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان یابد گهر
گرچه این دو مختلف خیر و شرند لیک این هر دو به یک کار اندرند
انبیا طاعات عرضه می کنند دشمنان شهوات عرضه می کنند
نیک را چون بد کنم یزدان نیم داعیم من خالق ایشان نیم
خوب را من زشت سازم رب نه ام زشت را و خوب را آیینه ام
سوخت هندو آینه از درد را کین سیه رو می نماید مرد را
گفت آیینه گناه از من نبود جرم او را نه که روی من زدود
او مرا غماز کرد و راست گو تا بگویم زشت کو و خوب کو
من گواهم بر گوا زندان کجاست اهل زندان نیستم ایزد گواست
هر کجا بینم نهال میوه دار تربیتها می کنم من دایه وار
هر کجا بینم درخت تلخ و خشک می برم من تا رهد از پشک مشک
خشک گوید باغبان را کای فتی مر مرا چه می بری سر بی خطا
باغبان گوید خمش ای زشت خو بس نباشد خشکی تو جرم تو
خشک گوید راستم من کژ نیم تو چرا بی جرم می بری پیم
باغبان گوید اگر مسعودیی کاشکی کژ بودیی تر بودیی
جاذب آب حیاتی گشتیی اندر آب زندگی آغشتیی
تخم تو بد بوده است و اصل تو با درخت خوش نبوده وصل تو
شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند آن خوشی اندر نهادش بر زند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی، گفت‌وگوی ابلیس را با سالک روایت می‌کند که در آن ابلیس با رویکردی متفاوت، فلسفه‌ی وجودی خود و نقش خویش را در نظام هستی تبیین می‌کند. او خود را نه موجودی که ذات آدمیان را تغییر می‌دهد، بلکه آزمون‌گری می‌داند که ماهیت پنهانِ درونیِ افراد را آشکار می‌سازد و آن‌ها را در بوته‌ی آزمایش، تفکیک می‌کند.

از دیدگاه این متن، خیر و شر به عنوان دو نیروی متقابل، دست در دست هم، چرخِ گردونِ هستی را به پیش می‌برند و ابلیس خود را آینه‌ای می‌بیند که آنچه در ضمیرِ اشخاص نهفته است، به خودشان بازتاب می‌دهد. او ادعا می‌کند که با وسوسه‌هایش تنها عیارِ وجودیِ افراد را می‌سنجد و میانِ حقیقت و مجاز، تمایز قائل می‌شود.

معنای روان

گفت ابلیسش گشای این عقده ها من محکم قلب را و نقد را

ابلیس به او گفت: این گره‌های فکری و تردیدها را برایت باز می‌کنم؛ من کسی هستم که سکه‌های طلای ناب را از سکه‌های تقلبی (قلب) تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: واژه 'قلب' در اینجا به معنای سکه تقلبی و 'نقد' به معنای سکه خالص و اصیل است.

امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق

خداوند مرا نیز مانند تمام موجودات برای آزمایش به کار گرفته است؛ همان‌طور که شیر و سگ را با ویژگی‌های متفاوت‌شان می‌آزماید، مرا نیز مأمور کرده تا عیارِ ایمانِ بندگان را بسنجم.

نکته ادبی: در اینجا تقابل شیر (نماد دلیری و اصالت) و کلب (سگ/نماد نفسانیت) به کار رفته است.

قلب را من کی سیه رو کرده ام صیرفی ام قیمت او کرده ام

من چه زمانی طلای خالص را سیاه کرده‌ام؟ (من تغییری در ذات کسی ایجاد نمی‌کنم)؛ من مانند صرافی هستم که فقط قیمت و ارزشِ واقعیِ آنچه را که از قبل وجود دارد، معین می‌کنم.

نکته ادبی: 'صیرفی' به معنای صراف و کسی است که عیار سکه را تشخیص می‌دهد.

نیکوان را رهنمایی می کنم شاخه های خشک را بر می کنم

من در واقع به انسان‌های نیک‌سیرت راهنمایی می‌کنم و شاخه‌های خشک و بی‌حاصل را از درخت هستی جدا می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از جدا کردن گمراهان از هدایت‌یافتگان.

این علفها می نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست

این گیاهان و وسوسه‌ها را سر راه قرار می‌دهم برای چه منظوری؟ برای اینکه مشخص شود هر موجودی، از چه جنسی است و ماهیتش چیست.

نکته ادبی: اشاره به آزمون‌های الهی برای تمایزِ جوهره‌ی انسانی.

گرگ از آهو چو زاید کودکی هست در گرگیش و آهویی شکی

وقتی از جفت‌گیری گرگ و آهو، کودکی زاده شود، در گرگ‌بودن یا آهو‌بودنِ او شک و تردید وجود دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ ذاتِ دوگانه و ناخالصِ برخی از موجودات.

تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا کدامین سو کند او گام تیز

تو برای آزمودنِ آن موجود، هم گیاه و هم استخوان پیشِ او بریز، تا ببینی به کدام سمت هجوم می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از عرضه‌ی خیر و شر برای شناختِ باطنِ اشخاص.

گر به سوی استخوان آید سگست ور گیا خواهد یقین آهو رگست

اگر به سوی استخوان رفت، یقیناً سگ است و اگر گیاه را انتخاب کرد، قطعاً از تبارِ آهوست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گرایش‌های درونی، ماهیت حقیقی را لو می‌دهد.

قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر

قهر و لطفِ الهی با هم جفت شدند و از ترکیبِ این دو، جهانی آکنده از خیر و شر پدید آمد.

نکته ادبی: بیانِ جبرِ حاکم بر دوقطبی‌های جهان هستی.

تو گیاه و استخوان را عرضه کن قوت نفس و قوت جان را عرضه کن

تو نیز در این جهان، هم گیاه (غذاهای روحانی) و هم استخوان (لذت‌های نفسانی) را عرضه کن و ببین چه کسی چه چیزی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: استعاره از ابزارهای امتحان در دنیا.

گر غذای نفس جوید ابترست ور غذای روح خواهد سرورست

اگر کسی غذای نفس را جست‌وجو کند، زیان‌کار و ناتمام است و اگر در پی غذای روح باشد، به سرور و شادی می‌رسد.

نکته ادبی: 'ابتر' به معنای بریده و بی‌ثمر است.

گر کند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان یابد گهر

اگر کسی به خدمتِ تن (جسم) بپردازد، مانند خر است و اگر در دریای جان غوطه‌ور شود، مرواریدِ حقیقت را می‌یابد.

نکته ادبی: تضاد میان خدمت به تن و غرق شدن در بحرِ جان.

گرچه این دو مختلف خیر و شرند لیک این هر دو به یک کار اندرند

اگرچه این دو (خیر و شر) با هم متفاوت‌اند، اما هر دو در راستای یک هدف (تکامل و آزمایش) کار می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در آفرینشِ اضداد.

انبیا طاعات عرضه می کنند دشمنان شهوات عرضه می کنند

پیامبران مردم را به طاعت و بندگی دعوت می‌کنند و دشمنان (ابلیس و نفس)، مردم را به دنبال‌کردنِ شهوت‌ها فرامی‌خوانند.

نکته ادبی: توضیحِ نقشِ نیروهای محرک در انتخاب‌های بشری.

نیک را چون بد کنم یزدان نیم داعیم من خالق ایشان نیم

من که خالقِ آدمیان نیستم که بخواهم نیکو را به بد تبدیل کنم؛ من تنها دعوت‌کننده هستم و آفریننده نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ وسوسه‌گری با خلق کردنِ ماهیت.

خوب را من زشت سازم رب نه ام زشت را و خوب را آیینه ام

من رب و پروردگار نیستم که خوبی را زشت کنم؛ من تنها آینه‌ای هستم که زشتی و خوبیِ وجودِ خودت را به تو نشان می‌دهم.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ نقشِ ابلیس به عنوانِ بازتاب‌دهنده‌یِ باطنِ انسان.

سوخت هندو آینه از درد را کین سیه رو می نماید مرد را

شخص هندی از دیدنِ چهره‌اش در آینه عصبانی شد و آینه را شکست، چون آینه چهره‌ی سیاه او را زشت نشان می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به حکایتِ معروفِ هندو و آینه برای تبیینِ فرافکنی.

گفت آیینه گناه از من نبود جرم او را نه که روی من زدود

آینه به او گفت: گناهی از من سر نزده است؛ جرم و زشتیِ رویِ تو باعث شد که من آن را نشان دهم.

نکته ادبی: بازگو کردنِ دیالوگِ آینه در تمثیل.

او مرا غماز کرد و راست گو تا بگویم زشت کو و خوب کو

آینه مرا وادار کرد که راستگو باشم تا زشتی‌ها و زیبایی‌ها را برملا کنم.

نکته ادبی: 'غماز' در اینجا به معنای آشکارکننده و برملاکننده است.

من گواهم بر گوا زندان کجاست اهل زندان نیستم ایزد گواست

من گواهی هستم که بر گواه دلالت می‌کنم؛ من زندانی نیستم و گناهی ندارم، خداوند بر این امر آگاه و گواه است.

نکته ادبی: دفاعِ ابلیس از خود در برابرِ اتهامِ گمراه‌کنندگی.

هر کجا بینم نهال میوه دار تربیتها می کنم من دایه وار

هر جا نهالِ میوه‌داری ببینم، دلسوزانه آن را پرورش می‌دهم.

نکته ادبی: ادعای ابلیس مبنی بر کمک به رشدِ استعدادهای نهفته.

هر کجا بینم درخت تلخ و خشک می برم من تا رهد از پشک مشک

هر جا درختِ تلخ و خشکی ببینم، آن را از ریشه درمی‌آورم تا از شرِ آلودگی پاک شود.

نکته ادبی: 'پشک' به معنای فضولات و کنایه از ناپاکی است.

خشک گوید باغبان را کای فتی مر مرا چه می بری سر بی خطا

درختِ خشک به باغبان می‌گوید: ای جوانمرد، چرا بدون اینکه خطایی کرده باشم، سرِ مرا می‌بری؟

نکته ادبی: 'فتی' واژه‌ای عربی به معنای جوانمرد است.

باغبان گوید خمش ای زشت خو بس نباشد خشکی تو جرم تو

باغبان می‌گوید: ساکت باش ای زشت‌خو؛ آیا همین که خشک و بی‌ثمر هستی، جرمِ بزرگی نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ذاتِ خشک، خودِ گناه است.

خشک گوید راستم من کژ نیم تو چرا بی جرم می بری پیم

درخت خشک می‌گوید: من راست هستم و کژ و منحرف نیستم؛ تو چرا بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشم، مرا از بین می‌بری؟

نکته ادبی: دفاعِ درخت از ظاهرِ خود در برابرِ حقیقتِ باطنی‌اش.

باغبان گوید اگر مسعودیی کاشکی کژ بودیی تر بودیی

باغبان می‌گوید: اگر تو سعادتمند بودی، ای کاش که کج هم بودی ولی تر و تازه بودی (و میوه می‌دادی).

نکته ادبی: بیانِ اینکه میوه‌دار بودن مهم‌تر از ظاهرِ راست و مستقیم است.

جاذب آب حیاتی گشتیی اندر آب زندگی آغشتیی

اگر تو تشنه‌ی آبِ حیات بودی، در آبِ زندگی غوطه‌ور می‌شدی و حیات می‌یافتی.

نکته ادبی: استعاره از فیضِ الهی.

تخم تو بد بوده است و اصل تو با درخت خوش نبوده وصل تو

اصل و ریشه‌ی تو بد بوده است و با درختِ پرثمر، پیوندی نداشتی.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ جوهره‌ی اصلیِ وجودیِ انسان.

شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند آن خوشی اندر نهادش بر زند

اگر شاخه‌ی تلخ با شاخه‌ی خوش (درختِ خوب) پیوند بخورد، آن خوشی و طعمِ خوب در ذاتش اثر می‌گذارد.

نکته ادبی: تمثیلِ پیوند زدن برای تغییرِ ماهیت و تربیت.

آرایه‌های ادبی

تمثیل داستان هندو و آینه

استفاده از داستانی برای درکِ این نکته که ابلیس فقط نشان‌دهنده‌ی پلیدی‌های درونِ خودِ انسان است، نه عاملِ پلیدی.

تشبیه صیرفی

تشبیه ابلیس به صرافی که عیار سکه‌ها (ایمان انسان‌ها) را می‌سنجد.

استعاره شاخه‌های خشک

اشاره به گمراهان و افرادِ بی‌ثمر که از حیاتِ معنوی دورند.

مراعات نظیر گیاه، استخوان، میوه، درخت

به کار بردن واژگانِ مربوط به باغداری و تغذیه برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانی.