مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

مولوی
گفت ما اول فرشته بوده ایم راه طاعت را بجان پیموده ایم
سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم
پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود
در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن
ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم
ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند
روز نیکو دیده ایم از روزگار آب رحمت خورده ایم اندر بهار
نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست
ای بسا کز وی نوازش دیده ایم در گلستان رضا گردیده ایم
بر سر ما دست رحمت می نهاد چشمه های لطف از ما می گشاد
وقت طفلی ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او
از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او
خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود
گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم
اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست
از برای لطف عالم را بساخت ذره ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست
تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال
گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است
آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست آلودی کنند
نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم
چند روزی که ز پیشم رانده ست چشم من در روی خوبش مانده ست
کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست
لطف سابق را نظاره می کنم هرچه آن حادث دو پاره می کنم
ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین
هست شرط دوستی غیرت پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی
چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود
آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او
چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره
جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد
هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست
خود اگر کفرست و گر ایمان او دست باف حضرتست و آن او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی، بحثی عمیق و بحث‌برانگیز در باب قضا و قدر، ماهیتِ عشق و ریشه‌ی خیر و شر است. شاعر با روایتی استعاری، از زبان شخصیتی که در جایگاهِ جدایی و عصیان قرار دارد، استدلال می‌کند که حتی این عصیان نیز در باطنِ خود، نوعی عشقِ غیورانه است که از سرِ بیگانه‌ستیزی و انحصارطلبی در محبتِ الهی ناشی شده است و از آنجا که ریشه‌ی همه چیز در اراده‌ی حق است، این خطا نیز به گونه‌ای پیوند با اصلِ هستی دارد.

در این نگرشِ عرفانی، تمامیِ رخدادهای عالم، حتی آنچه به ظاهر قهر یا جدایی جلوه می‌کند، در نهایت به لطف و حکمتِ الهی بازمی‌گردد. شاعر معتقد است که رنجِ فراق، تنها وسیله‌ای تربیتی است برای درکِ والایِ وصال و اینکه در نظامِ هستی، هیچ‌چیز از دایره‌ی اراده و تدبیرِ خداوند بیرون نیست و حتی زشتی‌ها، غباری بیش بر رویِ زرِ خالصِ وجود نیستند.

معنای روان

گفت ما اول فرشته بوده ایم راه طاعت را بجان پیموده ایم

ما در آغاز فرشته بودیم و راه بندگی و فرمان‌برداری را با تمام وجود پیموده بودیم.

نکته ادبی: واژه طاعت به معنای فرمان‌برداری و خضوع است.

سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم

ما محرمِ راهِ سلوک و هم‌نشینِ ساکنانِ ملکوت و عرشِ الهی بودیم.

نکته ادبی: عرش استعاره از بلندترین مرتبه‌ی هستی و حضور خداوند است.

پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود

عادتِ نخستین هرگز از دل بیرون نمی‌رود و محبتی که در آغاز در جان نشسته باشد، زوال‌پذیر نیست.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود که در اینجا کاربرد عرفانی یافته است.

در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن

در مسافرت، حتی اگر به سرزمین‌های دوردست مانند روم یا ختن بروی، باز هم عشق به وطن در دل تو باقی است.

نکته ادبی: حب‌الوطن اشاره به حدیث معروف حب الوطن من الایمان دارد، اما در اینجا استعاره‌ای برای میل به اصل و مبدأ هستی است.

ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم

ما نیز از مست‌شدگانِ باده‌ی الهی بودیم و عاشقانِ درگاهِ او به شمار می‌آمدیم.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره از تجلیات و محبت الهی است.

ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند

عشق او را در نهاد ما کاشته‌اند و پیوند ما با مهرِ او از همان بدو آفرینش شکل گرفته است.

نکته ادبی: ناف بریدن کنایه از پیوندِ فطری و ازلی است.

روز نیکو دیده ایم از روزگار آب رحمت خورده ایم اندر بهار

ما روزگاران خوشی را دیده‌ایم و در فصلِ شکوفایی هستی، از آبِ رحمتِ الهی نوشیده‌ایم.

نکته ادبی: بهار استعاره از دورانِ کمال و فیض‌بخشی است.

نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست

آیا خداوند نبوده که ما را با دستِ فضلِ خویش پرورانده و از نیستی به هستی آورده است؟

نکته ادبی: کاشتست استعاره از تربیت و ایجاد است.

ای بسا کز وی نوازش دیده ایم در گلستان رضا گردیده ایم

بسیار از جانبِ او نوازش دیده‌ایم و در گلزارِ خشنودی و رضایِ او گام زده‌ایم.

نکته ادبی: گلستان رضا کنایه از مقامِ قرب و خشنودیِ الهی است.

بر سر ما دست رحمت می نهاد چشمه های لطف از ما می گشاد

او دستِ مهربانی بر سرِ ما می‌کشید و چشمه‌هایِ لطف و بخشش را برای ما جاری می‌ساخت.

نکته ادبی: دست رحمت نهادن کنایه از حمایت و حفاظتِ خاصِ الهی است.

وقت طفلی ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او

در زمان کودکی که محتاجِ شیر بودم، چه کسی گهواره‌ی مرا تکان می‌داد؟ جز او کسی نبود.

نکته ادبی: شیرجو کنایه از طفولیت و ضعف و نیاز است.

از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او

من از کدام منبع جز شیرِ لطفِ او تغذیه کردم؟ و چه کسی جز او با تدبیرِ خویش مرا پرورش داد؟

نکته ادبی: پرورد به معنای تربیت کردن و رساندن به کمال است.

خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود

خوی و عادتی که از آغازِ خلقت با جانِ آدمی عجین شده است، به آسانی از وجودش زدوده نمی‌شود.

نکته ادبی: واگشودن به معنای باز کردن و جدا کردن است.

گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم

اگر آن دریایِ بی‌پایانِ کرم، خشمِ اندکی نشان دهد، آیا ممکن است درهایِ رحمتش برای همیشه بسته شود؟

نکته ادبی: دریای کرم استعاره از وسعتِ بی‌پایانِ بخششِ الهی است.

اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست

اصلِ کارِ او بخشش و لطف است و قهرِ او در برابرِ این عظمت، مانندِ غباری بر روی طلا بی‌اهمیت است.

نکته ادبی: غش در اصطلاح طلاسازی به ناخالصی می‌گویند.

از برای لطف عالم را بساخت ذره ها را آفتاب او نواخت

او جهان را برایِ تجلیِ لطفش آفرید و ذراتِ هستی را با نورِ خورشیدِ وجودش نواخت.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از نورِ وجود و لطفِ الهی است.

فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست

اگر دوری و فراق از قهرِ او نشأت گرفته است، تنها برای این است که قدرِ وصال و نزدیکی را بدانیم.

نکته ادبی: آبستن بودن استعاره از همراه داشتنِ یک معنا یا نتیجه است.

تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال

تا جدایی، جانِ آدمی را تأدیب کند و سختی بکشد تا ارزشِ روزهایِ وصل را درک نماید.

نکته ادبی: گوشمال کنایه از تنبیه و تأدیب برای بیداری است.

گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است

پیامبر فرمود که خداوند گفته است: هدفِ من از آفرینشِ خلق، احسان و نیکی بوده است.

نکته ادبی: اشاره به مضمونِ احادیث قدسی در باب آفرینش با انگیزه لطف.

آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست آلودی کنند

آفریدم تا از من سود ببرند و از شهدِ وجودم بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: شهد استعاره از فیض و کمالات الهی است.

نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم

نه به این خاطر که من به آن‌ها نیازی داشته باشم یا بخواهم از نداریِ کسی، سودی برای خود بردارم.

نکته ادبی: قبایی بر کنم کنایه از بهره‌کشی یا استثمار است.

چند روزی که ز پیشم رانده ست چشم من در روی خوبش مانده ست

در این چند روزی که مرا از پیشِ خود رانده است، چشمِ من همچنان به رویِ زیبای او دوخته شده است.

نکته ادبی: روی خوب استعاره از تجلیِ جمالِ الهی است.

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب

عجب است که از چنان رویِ زیبایی، چنین قهری سر می‌زند؛ هر کسی به دنبالِ دلیلی برای این امر است.

نکته ادبی: سبب در اینجا به معنای علتِ ظاهری و مادی است.

من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست

من به عللِ ظاهری توجه نمی‌کنم، زیرا آن‌ها حادث و گذرا هستند؛ چرا که هر حادثه‌ای، خود معلولِ حادثه‌ی دیگری است.

نکته ادبی: حادث به معنای پدیده‌ و چیزی است که نبود و سپس به وجود آمد.

لطف سابق را نظاره می کنم هرچه آن حادث دو پاره می کنم

من به لطفِ ازلیِ خداوند چشم می‌دوزم و هرچه را که حادث و گذراست، از نظر دور می‌دارم.

نکته ادبی: دو پاره کردن کنایه از نادیده گرفتن و دور ریختنِ امورِ بی‌ارزش است.

ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

فرض کنیم سجده نکردن از رویِ حسادت بوده است؛ آن حسادت خود از عشق برمی‌خیزد، نه از کفر و انکار.

نکته ادبی: جحود به معنای انکارِ حق از رویِ لجاجت است.

هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین

هر حسادتی یقیناً از دوستیِ شدید سرچشمه می‌گیرد؛ آنگاه که شخص تاب نمی‌آورد رقیبی با دوستش همنشین شود.

نکته ادبی: این بیت تحلیل روان‌شناختیِ عرفانی از حسد است.

هست شرط دوستی غیرت پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

غیرت‌ورزی از شرایطِ دوستی است، درست مثلِ آدابِ عطسه که می‌گویند آرزویِ عمرِ طولانی کن.

نکته ادبی: تضمین یا تمثیلِ آدابِ اجتماعی برای تبیینِ یک قاعده‌ی عرفانی.

چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود

چون در صفحه‌ی بازیِ الهی جز این نقش (عصیان) نبود، گفتم بازی کن؛ من چه می‌دانم در بازی چه چیزی بیشتر از این است؟

نکته ادبی: نطع به معنای سفره‌ی چرمین یا صفحه‌ی بازیِ شطرنج است که استعاره از تقدیرِ الهی است.

آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم

آن بازیِ یگانه‌ای که قسمتِ من بود را باختم و با این کار خود را در بلا و رنج انداختم.

نکته ادبی: باختن استعاره از تسلیمِ محض بودن در برابر تقدیر است.

در بلا هم می چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او

در همین بلا و رنج هم لذت‌هایِ او را می‌چشم؛ من کاملاً مغلوب و ماتِ او هستم.

نکته ادبی: مات در اصطلاح شطرنج به معنای درماندگی و تسلیمِ نهایی است.

چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره

ای انسانِ شریف، هیچ‌کس نمی‌تواند از شش جهت (جهان مادی) خود را رها سازد و از بندِ این زندانِ تنگ برهد.

نکته ادبی: ششدره کنایه از بن‌بست و گرفتاری در امورِ مادی است.

جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد

چگونه جزء می‌تواند از کل رها شود؟ به‌ویژه وقتی که آن حقیقتِ بی‌چون (خداوند)، کار را به صورتِ کج یا راست سامان می‌دهد.

نکته ادبی: بی‌چون صفتِ خداوند است که فراتر از کیفیت و کمیت است.

هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست

هر کس که در بندِ این شش جهت (ماده) گرفتارِ آتش است، تنها کسی او را نجات می‌دهد که آفریننده‌یِ همین شش جهت است.

نکته ادبی: خلاقِ شش اشاره به خدایِ خالقِ عالمِ مادی است.

خود اگر کفرست و گر ایمان او دست باف حضرتست و آن او

خود اگر کفر باشد و اگر ایمان، همه دست‌بافتِ درگاهِ الهی است و متعلق به اوست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و بازگشتِ همه امور به اراده‌یِ حق‌تعالی.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای کرم

تشبیه رحمتِ بی‌کرانِ الهی به دریا برای نشان دادنِ وسعت و عمقِ آن.

تمثیل غش در طلا

تشبیه قهرِ الهی به غبار یا ناخالصیِ روی طلا برای تبیینِ این نکته که قهر در برابرِ لطفِ ذاتیِ خدا، ناچیز است.

تضاد شیر و گهواره / شیرِ او

تقابلِ پرورشِ انسانی با پرورشِ الهی برای نشان دادنِ اینکه همه‌یِ حیاتِ انسان از منبعِ الهی است.

کنایه شش جهت / ششدره

کنایه از عالمِ ماده و محدودیت‌هایِ دنیوی که آدمی در آن گرفتار است.