مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را

مولوی
گفت پیغامبر مر آن بیمار را چون عیادت کرد یار زار را
که مگر نوعی دعایی کرده ای از جهالت زهربایی خورده ای
یاد آور چه دعا می گفته ای چون ز مکر نفس می آشفته ای
گفت یادم نیست الا همتی دار با من یادم آید ساعتی
از حضور نوربخش مصطفی پیش خاطر آمد او را آن دعا
تافت زان روزن که از دل تا دلست روشنی که فرق حق و باطلست
گفت اینک یادم آمد ای رسول آن دعا که گفته ام من بوالفضول
چون گرفتار گنه می آمدم غرقه دست اندر حشایش می زدم
از تو تهدید و وعیدی می رسید مجرمان را از عذاب بس شدید
مضطرب می گشتم و چاره نبود بند محکم بود و قفل ناگشود
نی مقام صبر و نی راه گریز نی امید توبه نی جای ستیز
من چو هاروت و چو ماروت از حزن آه می کردم که ای خلاق من
از خطر هاروت و ماروت آشکار چاه بابل را بکردند اختیار
تا عذاب آخرت اینجا کشند گربزند و عاقل و ساحروشند
نیک کردند و بجای خویش بود سهل تر باشد ز آتش رنج دود
حد ندارد وصف رنج آن جهان سهل باشد رنج دنیا پیش آن
ای خنک آن کو جهادی می کند بر بدن زجری و دادی می کند
تا ز رنج آن جهانی وا رهد بر خود این رنج عبادت می نهد
من همی گفتم که یا رب آن عذاب هم درین عالم بران بر من شتاب
تا در آن عالم فراغت باشدم در چنین درخواست حلقه می زدم
این چنین رنجوریی پیدام شد جان من از رنج بی آرام شد
مانده ام از ذکر و از اوراد خود بی خبر گشتم ز خویش و نیک و بد
گر نمی دیدم کنون من روی تو ای خجسته وی مبارک بوی تو
می شدم از بند من یکبارگی کردیم شاهانه این غمخوارگی
گفت هی هی این دعا دیگر مکن بر مکن تو خویش را از بیخ و بن
تو چه طاقت داری ای مور نژند که نهد بر تو چنان کوه بلند
گفت توبه کردم ای سلطان که من از سر جلدی نلافم هیچ فن
این جهان تیهست و تو موسی و ما از گنه در تیه مانده مبتلا
قوم موسی راه می پیموده اند آخر اندر گام اول بوده اند
سالها ره می رویم و در اخیر همچنان در منزل اول اسیر
گر دل موسی ز ما راضی بدی تیه را راه و کران پیدا شدی
ور بکل بیزار بودی او ز ما کی رسیدی خوانمان هیچ از سما
کی ز سنگی چشمه ها جوشان شدی در بیابان مان امان جان شدی
بل به جای خوان خود آتش آمدی اندرین منزل لهب بر ما زدی
چون دو دل شد موسی اندر کار ما گاه خصم ماست و گاهی یار ما
خشمش آتش می زند در رخت ما حلم او رد می کند تیر بلا
کی بود که حلم گردد خشم نیز نیست این نادر ز لطفت ای عزیز
مدح حاضر وحشتست از بهر این نام موسی می برم قاصد چنین
ورنه موسی کی روا دارد که من پیش تو یاد آورم از هیچ تن
عهد ما بشکست صد بار و هزار عهد تو چون کوه ثابت بر قرار
عهد ما کاه و به هر بادی زبون عهد تو کوه و ز صد که هم فزون
حق آن قوت که بر تلوین ما رحمتی کن ای امیر لونها
خویش را دیدیم و رسوایی خویش امتحان ما مکن ای شاه بیش
تا فضیحتهای دیگر را نهان کرده باشی ای کریم مستعان
بی حدی تو در جمال و در کمال در کژی ما بی حدیم و در ضلال
بی حدی خویش بگمار ای کریم بر کژی بی حد مشتی لئیم
هین که از تقطیع ما یک تار ماند مصر بودیم و یکی دیوار ماند
البقیه البقیه ای خدیو تا نگردد شاد کلی جان دیو
بهر ما نی بهر آن لطف نخست که تو کردی گمرهان را باز جست
چون نمودی قدرتت بنمای رحم ای نهاده رحمها در لحم و شحم
این دعا گر خشم افزاید ترا تو دعا تعلیم فرما مهترا
آنچنان کادم بیفتاد از بهشت رجعتش دادی که رست از دیو زشت
دیو کی بود کو ز آدم بگذرد بر چنین نطعی ازو بازی برد
در حقیقت نفع آدم شد همه لعنت حاسد شده آن دمدمه
بازیی دید و دو صد بازی ندید پس ستون خانهٔ خود را برید
آنشی زد شب بکشت دیگران باد آتش را بکشت او بران
چشم بندی بود لعنت دیو را تا زیان خصم دید آن ریو را
خود زیان جان او شد ریو او گویی آدم بود دیو دیو او
لعنت این باشد که کژبینش کند حاسد و خودبین و پر کینش کند
تا نداند که هر آنک کرد بد عاقبت باز آید و بر وی زند
جمله فرزین بندها بیند بعکس مات بر وی گردد و نقصان و وکس
زانک گر او هیچ بیند خویش را مهلک و ناسور بیند ریش را
درد خیزد زین چنین دیدن درون درد او را از حجاب آرد برون
تا نگیرد مادران را درد زه طفل در زادن نیابد هیچ ره
این امانت در دل و دل حامله ست این نصیحتها مثال قابله ست
قابله گوید که زن را درد نیست درد باید درد کودک را رهیست
آنک او بی درد باشد ره زنست زانک بی دردی انا الحق گفتنست
آن انا بی وقت گفتن لعنتست آن انا در وقت گفتن رحمتست
آن انا منصور رحمت شد یقین آن انا فرعون لعنت شد ببین
لاجرم هر مرغ بی هنگام را سر بریدن واجبست اعلام را
سر بریدن چیست کشتن نفس را در جهاد و ترک گفتن تفس را
آنچنانک نیش کزدم بر کنی تا که یابد او ز کشتن ایمنی
بر کنی دندان پر زهری ز مار تا رهد مار از بلای سنگسار
هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر دامن آن نفس کش را سخت گیر
چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست
ما رمیت اذ رمیت راست دان هر چه کارد جان بود از جان جان
دست گیرنده ویست و بردبار دم بدم آن دم ازو اومید دار
نیست غم گر دیر بی او مانده ای دیرگیر و سخت گیرش خوانده ای
دیر گیرد سخت گیرد رحمتش یک دمت غایب ندارد حضرتش
ور تو خواهی شرح این وصل و ولا از سر اندیشه می خوان والضحی
ور تو گویی هم بدیها از ویست لیک آن نقصان فضل او کیست
آن بدی دادن کمال اوست هم من مثالی گویمت ای محتشم
کرد نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا
نقش یوسف کرد و حور خوش سرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت
هر دو گونه نقش استادی اوست زشتی او نیست آن رادی اوست
زشت را در غایت زشتی کند جمله زشتیها به گردش بر تند
تا کمال دانشش پیدا شود منکر استادیش رسوا شود
ور نداند زشت کردن ناقص است زین سبب خلاق گبر و مخلص است
پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند بر خداوندیش و هر دو ساجدند
لیک مومن دان که طوعا ساجدست زانک جویای رضا و قاصدست
هست کرها گبر هم یزدان پرست لیک قصد او مرادی دیگرست
قلعهٔ سلطان عمارت می کند لیک دعوی امارت می کند
گشته یاغی تا که ملک او بود عاقبت خود قلعه سلطانی شود
مومن آن قلعه برای پادشاه می کند معمور نه از بهر جاه
زشت گوید ای شه زشت آفرین قادری بر خوب و بر زشت مهین
خوب گوید ای شه حسن و بها پاک گردانیدیم از عیبها

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، حکایتِ آموزنده و عمیقِ انسانی است که از سرِ جهل و ناتوانی، در پیِ رهایی از رنجِ آخرت، دعایِ تعجیل در عقوبتِ دنیوی کرده و اکنون زیرِ بارِ آن رنجِ سخت، جان به لب رسیده است. پیامبر (به مثابه‌ی پیر و مرشد) با حضورِ نورانی خود، بیمار را از این دعایِ نسنجیده باز می‌دارد و بر ضعفِ بشر در برابرِ تجلیاتِ الهی تأکید می‌کند.

در لایه‌ی عمیق‌تر، شاعر وضعیتِ بشرِ سرگشته را به قومِ موسی در بیابانِ تیه تشبیه می‌کند که با وجودِ بهره‌مندی از هدایت، به دلیلِ ضعفِ نفس و تزلزلِ عهد، همچنان در ابتدایِ راه باقی مانده است. کلامِ شاعر، مناجاتِ عاجزانه‌ی انسانی است که به جایِ عدالتِ الهی، به رحمتِ بی‌کرانِ او پناه می‌برد تا از تیرگی‌ها و نوساناتِ روحیِ خویش رهایی یابد.

معنای روان

گفت پیغامبر مر آن بیمار را چون عیادت کرد یار زار را

پیامبر چون از حالِ آن بیمارِ رنجور و درمانده آگاه شد، به عیادتش رفت.

نکته ادبی: یار زار به معنای دوست و همدمی است که به دلیل بیماری، نزار و ضعیف شده است.

که مگر نوعی دعایی کرده ای از جهالت زهربایی خورده ای

پیامبر پرسید: آیا از روی ناآگاهی دعایِ ناشایستی کرده‌ای که اکنون به این روز افتاده‌ای؟

نکته ادبی: زهربایی به معنای خوراکیِ مسموم یا کارِ مهلکی است که از روی نادانی انجام شده.

یاد آور چه دعا می گفته ای چون ز مکر نفس می آشفته ای

به یاد آور که وقتی در دامِ مکرِ نفسِ سرکش اسیر بودی، چه دعایی از خدا خواسته بودی؟

نکته ادبی: آشفته‌شدن در اینجا کنایه از تزلزل و بی‌قراریِ روحی در برابر هوای نفس است.

گفت یادم نیست الا همتی دار با من یادم آید ساعتی

بیمار گفت: چیزی در خاطر ندارم، اما اگر تو به من توجه کنی، شاید به یاد آورم.

نکته ادبی: همت در اینجا به معنای توجه و نیروی معنویِ پیر یا مرشد است.

از حضور نوربخش مصطفی پیش خاطر آمد او را آن دعا

با حضورِ نورانی و هدایتگرِ پیامبر، آن دعا به خاطرِ بیمار خطور کرد.

نکته ادبی: حضور نوربخش اشاره به تأثیرِ وجودِ معنویِ پیامبر در پالایشِ ضمیرِ انسان دارد.

تافت زان روزن که از دل تا دلست روشنی که فرق حق و باطلست

از آن دریچه‌ای که میانِ دلِ پیامبر و دلِ بیمار وجود داشت، نوری تابید که حقیقت را از باطل جدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به اتصالِ قلبی که بین مرشد و سالک برقرار است.

گفت اینک یادم آمد ای رسول آن دعا که گفته ام من بوالفضول

بیمار گفت: ای رسولِ خدا، اکنون آن دعایی که از سرِ جهل کرده بودم، به یادم آمد.

نکته ادبی: بوالفضول به معنای کسی است که کاری بیهوده و خارج از حکمت انجام می‌دهد.

چون گرفتار گنه می آمدم غرقه دست اندر حشایش می زدم

زمانی که از گناه در تنگنا بودم و مثلِ غریق به هر ریسمانی دست می‌زدم.

نکته ادبی: حشایش جمع حشی به معنای چیزهای پست یا کنایه از اسبابِ بی‌اعتبار برای رهایی است.

از تو تهدید و وعیدی می رسید مجرمان را از عذاب بس شدید

تو مدام از عذابِ سختِ گناهکاران در قیامت هشدار می‌دادی.

نکته ادبی: وعید به معنای تهدید و وعده‌ی عذاب است.

مضطرب می گشتم و چاره نبود بند محکم بود و قفل ناگشود

من مضطرب بودم و راه چاره‌ای نداشتم، گویی تمامِ درها به رویم بسته بود.

نکته ادبی: استعاره از بن‌بستِ روحی و معنوی گناهکار.

نی مقام صبر و نی راه گریز نی امید توبه نی جای ستیز

نه راهی برای صبر داشتم، نه راهِ فرار، نه امیدی به توبه می‌دیدم و نه توانی برای ستیز.

نکته ادبی: توصیفِ استیصالِ کامل در برابرِ ترسِ از قیامت.

من چو هاروت و چو ماروت از حزن آه می کردم که ای خلاق من

من مانندِ هاروت و ماروت از غم به خدا می‌گفتم: خدایا عذابِ من را همین‌جا برسان.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ فرشتگانی که در روایات، به خاطرِ دوری از عذابِ آخرت، سختیِ دنیا را برگزیدند.

از خطر هاروت و ماروت آشکار چاه بابل را بکردند اختیار

هاروت و ماروت که از عذابِ آینده آگاه بودند، چاهِ بابل را برای تحملِ عذاب برگزیدند.

نکته ادبی: اشاره به روایاتِ تفسیری در بابِ هاروت و ماروت.

تا عذاب آخرت اینجا کشند گربزند و عاقل و ساحروشند

تا عذابِ آخرت را در دنیا بکشند، حتی اگر به قیمتِ جادوگر شدنِ آنان تمام شود.

نکته ادبی: بیانِ رنجی که از سرِ ترسِ قیامت، بر خود هموار می‌کردند.

نیک کردند و بجای خویش بود سهل تر باشد ز آتش رنج دود

آن‌ها کارِ درستی کردند و رنجِ دنیا، هرچند سخت، از آتشِ دوزخ آسان‌تر است.

نکته ادبی: تمایز میان رنجِ مادی و عذابِ روحانیِ قیامت.

حد ندارد وصف رنج آن جهان سهل باشد رنج دنیا پیش آن

عذابِ آن جهان قابلِ توصیف نیست و رنجِ دنیا در برابرِ آن بسیار اندک است.

نکته ادبی: تأکید بر ناچیزیِ رنج‌های دنیوی در مقایسه با ابدیت.

ای خنک آن کو جهادی می کند بر بدن زجری و دادی می کند

خوشا به حال کسی که با رنجِ عبادت، بر نفسِ خود ستم می‌کند تا آن را رام کند.

نکته ادبی: جهاد در اینجا به معنای جهادِ با نفس است.

تا ز رنج آن جهانی وا رهد بر خود این رنج عبادت می نهد

تا از رنجِ قیامت رهایی یابد، سختیِ بندگیِ خدا را در دنیا بر خود تحمیل می‌کند.

نکته ادبی: تبیینِ فلسفه‌یِ سختی‌هایِ معنوی در دنیا.

من همی گفتم که یا رب آن عذاب هم درین عالم بران بر من شتاب

من هم به خدا گفتم: خدایا عذابی را که برای آخرت مقرر کردی، همین امروز بر من نازل کن.

نکته ادبی: اشاره به دعایِ اشتباهِ بیمار برای تعجیل در عذاب.

تا در آن عالم فراغت باشدم در چنین درخواست حلقه می زدم

تا در آن عالم آسوده باشم، مدام بر درِ رحمتِ تو می‌کوبیدم.

نکته ادبی: استعاره از سماجت و اصرار در دعا.

این چنین رنجوریی پیدام شد جان من از رنج بی آرام شد

این بیماری که در من می‌بینی، نتیجه‌ی اجابتِ همان دعا و تعجیلِ در بلاست.

نکته ادبی: رابطه‌ی علی و معلولی بین دعا و عارضه‌ی جسمی.

مانده ام از ذکر و از اوراد خود بی خبر گشتم ز خویش و نیک و بد

از شدتِ رنج، ذکر و عبادتِ خودم را فراموش کرده‌ام و از حالِ خود بی‌خبرم.

نکته ادبی: توصیفِ ازخودبی‌خود شدن بر اثرِ رنجِ شدید.

گر نمی دیدم کنون من روی تو ای خجسته وی مبارک بوی تو

اگر امروز روی مبارکِ تو را نمی‌دیدم، ای که بویِ خوشِ حضورت مایه برکت است...

نکته ادبی: ستایشِ تأثیرِ معنویِ پیامبر.

می شدم از بند من یکبارگی کردیم شاهانه این غمخوارگی

از بندِ گناه یکباره نابود می‌شدم، اما تو با همدردی‌ات این رنج را به آرامش بدل کردی.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از بندِ مهلکه با لطفِ مرشد.

گفت هی هی این دعا دیگر مکن بر مکن تو خویش را از بیخ و بن

پیامبر گفت: هی! دیگر چنین دعایی نکن؛ خودت را به دستِ خودت ریشه‌کن مکن.

نکته ادبی: نهی از رفتارهایِ افراطی و آسیب‌زا.

تو چه طاقت داری ای مور نژند که نهد بر تو چنان کوه بلند

تو چه توانی داری ای مورِ ضعیف، که بخواهی کوهی از بلا بر سرت بگذارند؟

نکته ادبی: تشبیه انسانِ ناتوان به مور و بلا به کوه.

گفت توبه کردم ای سلطان که من از سر جلدی نلافم هیچ فن

گفت توبه کردم ای پادشاه، دیگر از رویِ نادانی لافِ توانمندی نخواهم زد.

نکته ادبی: اعتراف به ضعف در برابرِ عظمتِ الهی.

این جهان تیهست و تو موسی و ما از گنه در تیه مانده مبتلا

این دنیا مثلِ بیابانِ تیه است و تو موسایی؛ ما به خاطرِ گناه در این بیابان سرگردانیم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ سرگردانیِ بنی‌اسرائیل در بیابان تیه.

قوم موسی راه می پیموده اند آخر اندر گام اول بوده اند

قومِ موسی سال‌ها راه پیمودند، اما همچنان در گامِ اول بودند.

نکته ادبی: استعاره از توقفِ معنویِ سالک با وجودِ تلاش.

سالها ره می رویم و در اخیر همچنان در منزل اول اسیر

ما هم سال‌هاست در مسیرِ هدایت تلاش می‌کنیم، اما همچنان در منزلِ اولِ راه اسیر هستیم.

نکته ادبی: توصیفِ کندی و سختیِ راهِ معنوی.

گر دل موسی ز ما راضی بدی تیه را راه و کران پیدا شدی

اگر دلِ موسی (مرشد) از ما راضی بود، راهِ خروج از این سرگردانی پیدا می‌شد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ رضایتِ پیر در طیِ طریق.

ور بکل بیزار بودی او ز ما کی رسیدی خوانمان هیچ از سما

و اگر از ما بیزار بودی، رزقِ معنوی از آسمان بر ما نازل نمی‌شد.

نکته ادبی: استعاره از لطفِ الهی که همچنان جاری است.

کی ز سنگی چشمه ها جوشان شدی در بیابان مان امان جان شدی

چگونه ممکن بود از سنگ چشمه بجوشد و ما را در بیابان زنده نگاه دارد؟

نکته ادبی: تلمیح به معجزه‌ی موسی در بیابان.

بل به جای خوان خود آتش آمدی اندرین منزل لهب بر ما زدی

بلکه به جایِ غذا، آتشِ خشمِ تو بر ما فرود می‌آید و ما را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از لطف به قهر.

چون دو دل شد موسی اندر کار ما گاه خصم ماست و گاهی یار ما

چون موسی در کارِ ما گاهی دو دل است، گاهی یارِ ماست و گاهی خصمِ ما.

نکته ادبی: توصیفِ حالاتِ متغیرِ سالک در برابرِ مرشد.

خشمش آتش می زند در رخت ما حلم او رد می کند تیر بلا

خشمِ او مثلِ آتش در وجودِ ما می‌افتد و بردباریِ او تیرِ بلا را دور می‌کند.

نکته ادبی: تقابلِ خشم و حلم.

کی بود که حلم گردد خشم نیز نیست این نادر ز لطفت ای عزیز

چطور ممکن است بردباری به خشم بدل شود؟ این از لطفِ تو دور نیست ای عزیز.

نکته ادبی: پرسشِ بیانی برای تأکید بر قدرتِ الهی.

مدح حاضر وحشتست از بهر این نام موسی می برم قاصد چنین

مدح کردن در حضورِ تو نوعی هراس است، برای همین از موسی مثال می‌آورم.

نکته ادبی: ادبِ حضور در برابرِ حق تعالی.

ورنه موسی کی روا دارد که من پیش تو یاد آورم از هیچ تن

وگرنه موسی کجا اجازه می‌دهد که من پیشِ تو از کسی سخن بگویم.

نکته ادبی: اعتراف به ناچیزی در محضرِ الهی.

عهد ما بشکست صد بار و هزار عهد تو چون کوه ثابت بر قرار

عهد و پیمانِ ما صد بار شکسته شد، اما عهدِ تو مثلِ کوه ثابت و برقرار است.

نکته ادبی: مقایسه‌یِ تزلزلِ انسان با استواریِ خداوند.

عهد ما کاه و به هر بادی زبون عهد تو کوه و ز صد که هم فزون

عهدِ ما مثلِ کاه با هر بادی جابجا می‌شود و عهدِ تو کوهی است که صدها کوه در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ عهد به کاه و کوه.

حق آن قوت که بر تلوین ما رحمتی کن ای امیر لونها

به آن قدرتی که نوساناتِ ما را می‌بیند، رحم کن ای فرمانروایِ احوال.

نکته ادبی: تلوین به معنای تغییرِ حالتِ دائمِ انسان.

خویش را دیدیم و رسوایی خویش امتحان ما مکن ای شاه بیش

ما رسواییِ خویش را دیدیم، دیگر ما را با رنجِ بیشتر امتحان نکن ای پادشاه.

نکته ادبی: درخواستِ توقفِ آزمون‌های الهی از رویِ ضعف.

تا فضیحتهای دیگر را نهان کرده باشی ای کریم مستعان

تا همچنان فضیحت‌هایِ دیگرِ ما را پنهان نگه داری ای خدایِ کریم و یاری‌رسان.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ ستارالعیوبیِ خداوند.

بی حدی تو در جمال و در کمال در کژی ما بی حدیم و در ضلال

تو در زیبایی و کمال بی‌اندازه هستی و ما در کژی و گمراهی بی‌نهایت هستیم.

نکته ادبی: تقابلِ مطلقِ کمالِ الهی و نقصِ بشری.

بی حدی خویش بگمار ای کریم بر کژی بی حد مشتی لئیم

از آن کمالِ بی‌نهایتِ خودت بر این کژیِ بی‌اندازه‌ی ما رحم کن.

نکته ادبی: استغاثه به رحمتِ واسعه‌ی الهی.

هین که از تقطیع ما یک تار ماند مصر بودیم و یکی دیوار ماند

از وجودِ ما تنها تاری مانده است؛ قبلاً شهری بودیم و حالا ویرانه‌ای بیش نیستیم.

نکته ادبی: استعاره از زوالِ نفس.

البقیه البقیه ای خدیو تا نگردد شاد کلی جان دیو

باقیِ ما را دریاب ای پادشاه، تا جانِ ما کاملاً دیو‌گونه نشود.

نکته ادبی: درخواستِ حفظِ آخرین بازمانده‌هایِ ایمان.

بهر ما نی بهر آن لطف نخست که تو کردی گمرهان را باز جست

نه به خاطرِ شایستگیِ ما، بلکه به خاطرِ آن لطفِ نخستینت که گمرهان را جستجو می‌کردی.

نکته ادبی: تأکید بر پیشگامیِ رحمتِ الهی.

چون نمودی قدرتت بنمای رحم ای نهاده رحمها در لحم و شحم

حالا که قدرتت را نشان دادی، رحمتت را نیز نمایان کن، ای که مهر را در وجودِ ما نهادی.

نکته ادبی: اشاره به رحمتِ فطریِ الهی که در ذاتِ بشر به ودیعه نهاده شده.

این دعا گر خشم افزاید ترا تو دعا تعلیم فرما مهترا

اگر این دعایی که می‌خوانی، خشمِ خداوند را برمی‌انگیزد، از آن بزرگ‌تر (پیر و مرشد) بخواه تا راهِ درستِ دعا کردن را به تو بیاموزد.

نکته ادبی: مهترا به معنای بزرگ‌تر، سرور و در اینجا به معنای پیر و مرشد به کار رفته است.

آنچنان کادم بیفتاد از بهشت رجعتش دادی که رست از دیو زشت

همان‌طور که حضرت آدم از بهشت رانده شد، اما بازگشتِ او (توبه) باعث شد تا از شرِ ابلیسِ زشت‌کردار نجات یابد.

نکته ادبی: رجعت به معنای بازگشت است و در متون عرفانی اشاره به توبه و بازگشت به سوی حق دارد.

دیو کی بود کو ز آدم بگذرد بر چنین نطعی ازو بازی برد

چگونه ممکن است ابلیس بر آدم برتری یابد یا در این صفحهٔ شطرنجِ هستی، او را شکست دهد؟

نکته ادبی: نطع در اصل به معنای سفره‌ای چرمین است که در قدیم برای بازی شطرنج استفاده می‌شد و استعاره از جهانِ هستی است.

در حقیقت نفع آدم شد همه لعنت حاسد شده آن دمدمه

در حقیقت، تمامِ آن ماجرا به نفعِ آدم تمام شد و آن لعن و طعنه‌ای که حاسد (ابلیس) نثارِ آدم کرد، در نهایت رسواییِ خودِ او شد.

نکته ادبی: دمدمه به معنای وسوسه، فریب و صدایِ پنهانی است.

بازیی دید و دو صد بازی ندید پس ستون خانهٔ خود را برید

ابلیس فقط یک حرکتِ بازی را دید و صدها حرکتِ دیگر را ندید؛ به همین دلیل، با دستِ خود تیشه به ریشهٔ خانهٔ خویش زد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ تیشه به ریشه زدن و نادانیِ دشمن در سنجشِ عاقبتِ کار.

آنشی زد شب بکشت دیگران باد آتش را بکشت او بران

آتش در شبانگاه می‌سوزاند و دیگران را از بین می‌برد، اما باد (ارادهٔ الهی) آن آتش را خاموش می‌کند و بر آن پیروز می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از این‌که شر در برابر قدرت مطلقِ الهی دوامی ندارد.

چشم بندی بود لعنت دیو را تا زیان خصم دید آن ریو را

لعن و کینه‌توزیِ ابلیس برای آدم، نوعی چشم‌بندی و جادو بود تا آدم را زیان‌کار ببیند، اما این نیرنگ به خودش بازگشت.

نکته ادبی: چشم‌بندی کنایه از جادو و فریب‌کاری است که حقیقت را می‌پوشاند.

خود زیان جان او شد ریو او گویی آدم بود دیو دیو او

آن فریب و نیرنگ، در نهایت مایهٔ نابودیِ جانِ خودِ او شد؛ گویی در این بازی، آدم در مقامِ استادی بر ابلیسِ بدسیرت بود.

نکته ادبی: دیوِ دیوِ او به معنایِ اربابِ اوست، یعنی آدمِ حقیقی که صاحبِ کرامت است، بر ابلیس چیره شد.

لعنت این باشد که کژبینش کند حاسد و خودبین و پر کینش کند

لعنتِ حقیقی این است که انسان را کج‌بین و نابینا کند و او را گرفتارِ حسادت و کینه‌توزیِ بی‌پایان سازد.

نکته ادبی: کژبین به معنای منحرف‌بین و کسی است که حقایق را وارونه می‌بیند.

تا نداند که هر آنک کرد بد عاقبت باز آید و بر وی زند

تا زمانی که انسان نداند هر بدی‌ای که بکند، سرانجام گریبان‌گیرِ خودش می‌شود و به سمتِ خودش بازمی‌گردد.

نکته ادبی: قاعدهٔ بازگشتِ اعمال (قانون کارما در عرفان اسلامی).

جمله فرزین بندها بیند بعکس مات بر وی گردد و نقصان و وکس

انسانِ حسود تمامِ راه‌هایِ پیشرفت (فرزین‌بندی‌ها) را برعکس می‌بیند، بنابراین در نهایت در بازیِ زندگی مات می‌شود و دچارِ ضرر و زیان می‌گردد.

نکته ادبی: فرزین‌بند در شطرنج به معنای تدبیرها و فنونِ بازی است. وکس به معنای نقصان و کم‌مایگی است.

زانک گر او هیچ بیند خویش را مهلک و ناسور بیند ریش را

زیرا اگر چنین کسی نگاهی به درونِ خود می‌انداخت، می‌دید که زخم‌هایش چقدر کشنده و متعفن شده است.

نکته ادبی: ناسور به معنای زخمی است که بهبود نمی‌یابد و فاسد شده است.

درد خیزد زین چنین دیدن درون درد او را از حجاب آرد برون

دیدنِ این زشتی‌ها در درون، درد و رنجی ایجاد می‌کند که همین درد، او را از پشتِ پردهٔ غفلت بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به کارکردِ تضاد و درد در آگاهی‌بخشی.

تا نگیرد مادران را درد زه طفل در زادن نیابد هیچ ره

تا زمانی که مادران دردِ زایمان را حس نکنند، کودک راهی برای تولد و پا گذاشتن به این جهان پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: دردِ زه به معنای دردِ زایمان است.

این امانت در دل و دل حامله ست این نصیحتها مثال قابله ست

این امانتِ الهی در دل است و دل مانندِ مادر، باردارِ این حقیقت است؛ و این نصیحت‌ها همچون قابله‌ای است که یاری‌رسان است.

نکته ادبی: استعاره از اینکه حقیقت در درون انسان است و سخنانِ بزرگان تنها تسهیل‌گرِ ظهورِ آن است.

قابله گوید که زن را درد نیست درد باید درد کودک را رهیست

قابله می‌گوید که برای زن درد و رنجِ بی‌مورد نیست؛ این درد، وسیله و راهی برای نجات و تولدِ کودک است.

نکته ادبی: تفسیرِ مثبت از رنج و سختی‌های مسیرِ سلوک.

آنک او بی درد باشد ره زنست زانک بی دردی انا الحق گفتنست

کسی که از دردِ طلب و شوق بی‌بهره است، راهزنِ خود است؛ چرا که این بی‌دردی او را به ادعایِ پوچِ «اناالحق» می‌کشاند.

نکته ادبی: بی‌دردی نشانهٔ غفلت و نرسیدن به ساحتِ شهود است.

آن انا بی وقت گفتن لعنتست آن انا در وقت گفتن رحمتست

ادعایِ «من هستم» (انا) اگر به وقتش نباشد، لعنت است (مانند فرعون) و اگر در وقتِ مناسب باشد، رحمت است (مانند حلاج).

نکته ادبی: اشاره به تمایز میان «منیتِ» ابلیسی و «منِ» فنا شده در حق.

آن انا منصور رحمت شد یقین آن انا فرعون لعنت شد ببین

آن «انا» گفتنِ منصور حلاج، یقیناً رحمت بود و آن «انا» گفتنِ فرعون، مسلماً لعنت؛ تفاوتِ این دو را ببین.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ادعایِ ربوبیت با ادعایِ فنایِ در حق.

لاجرم هر مرغ بی هنگام را سر بریدن واجبست اعلام را

به همین دلیل، سر بریدنِ هر مرغی (نفسی) که بی‌هنگام (نابه‌جا) ناله می‌کند، بر عاقلان واجب است.

نکته ادبی: استعاره از خاموش کردنِ سر و صدای نفسِ سرکش.

سر بریدن چیست کشتن نفس را در جهاد و ترک گفتن تفس را

سر بریدن در اینجا به معنای کشتنِ نفسِ اماره در میدانِ جهادِ اکبر و ترکِ غرور و خودپسندی است.

نکته ادبی: تفسیرِ رمزیِ مفهومِ «سر بریدن» در ادبیات عرفانی.

آنچنانک نیش کزدم بر کنی تا که یابد او ز کشتن ایمنی

همان‌طور که نیشِ کژدم را می‌کنی تا کژدم (و خودت) از کشتن و آسیب رهایی یابید.

نکته ادبی: کنایه از حذفِ ابزارِ آسیب‌رسانِ نفس.

بر کنی دندان پر زهری ز مار تا رهد مار از بلای سنگسار

دندانِ پر زهرِ مار را بکش تا مار از بلایِ سنگسار شدن توسطِ مردم در امان بماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کنترلِ نفس، در واقع رحمتی به خودِ انسان است.

هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر دامن آن نفس کش را سخت گیر

هیچ‌چیز نفس را نمی‌کشد جز سایهٔ (توجه و ولایتِ) پیر؛ پس دامنِ آن نفس‌کشِ حقیقی را محکم بگیر.

نکته ادبی: ظلِ پیر کنایه از نفوذِ معنویِ استاد است.

چون بگیری سخت آن توفیق هوست در تو هر قوت که آید جذب اوست

وقتی دامنِ پیر را محکم بگیری، آن توفیقی که از او به تو می‌رسد، هر قدرتی که در تو پدید آید را جذبِ خود می‌کند (و در مسیرِ حق قرار می‌دهد).

نکته ادبی: اشاره به جذبِ مرید در ارادهٔ مرشد.

ما رمیت اذ رمیت راست دان هر چه کارد جان بود از جان جان

آیهٔ «تو نینداختی وقتی که انداختی» را درست درک کن؛ هر کاری که از جانِ تو سر می‌زند، در حقیقت از جانِ جانان (خداوند) است.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۷ سوره انفال: «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ».

دست گیرنده ویست و بردبار دم بدم آن دم ازو اومید دار

دستِ گیرنده و بردبار، دستِ اوست؛ پس هر لحظه به آن دمِ الهی امیدوار باش.

نکته ادبی: اشاره به فاعلیتِ مطلقِ خداوند در پسِ پردهٔ افعالِ بشری.

نیست غم گر دیر بی او مانده ای دیرگیر و سخت گیرش خوانده ای

اگر مدتی طولانی بدونِ او مانده‌ای، غمگین مباش؛ چرا که او «دیرگیر» و «سخت‌گیر» است (یعنی اگر بگیرد، محکم می‌گیرد).

نکته ادبی: اشاره به صفاتِ الهی در مهارِ بندگان.

دیر گیرد سخت گیرد رحمتش یک دمت غایب ندارد حضرتش

دیر گرفتن و سخت گرفتن، عینِ رحمتِ اوست؛ چرا که در هیچ لحظه‌ای حضرتِ او از تو غایب نیست.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ دائمِ الهی در عینِ استتار.

ور تو خواهی شرح این وصل و ولا از سر اندیشه می خوان والضحی

اگر شرحِ این وصل و پیوند را می‌خواهی، با تأمل و از سرِ اندیشه، سوره «والضحی» را بخوان.

نکته ادبی: اشاره به مضمونِ سوره والضحی در تسلیِ پیامبر و تأییدِ رها نشدنِ بنده توسط خداوند.

ور تو گویی هم بدیها از ویست لیک آن نقصان فضل او کیست

اگر بگویی که بدی‌ها هم از اوست، آیا این نقص در فضلِ او نیست؟

نکته ادبی: طرحِ یک شبههٔ کلامی در موردِ منشأ شر.

آن بدی دادن کمال اوست هم من مثالی گویمت ای محتشم

آن بدی دادن هم از کمالِ قدرتِ اوست؛ ای بزرگوار، مثالی برایت می‌آورم تا روشن شود.

نکته ادبی: ورود به مبحثِ کلامیِ «نقشِ زشتی در کمالِ هنر».

کرد نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا

نقاشی بود که دو گونه نقش می‌کشید: نقش‌های صاف و زیبا، و نقش‌های زشت و بی‌صفا.

نکته ادبی: تمثیلِ نقاش برای تبیینِ حکمتِ خلقتِ خیر و شر.

نقش یوسف کرد و حور خوش سرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت

او هم نقشِ یوسفِ زیبا را کشید و هم نقشِ دیوان و ابلیس‌های زشت را.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ تصویری برای تبیینِ فلسفی.

هر دو گونه نقش استادی اوست زشتی او نیست آن رادی اوست

هر دو نقش، نشانگرِ استادیِ اوست؛ زشتیِ آن نقش‌ها نشانِ نادانیِ او نیست، بلکه نشانهٔ مهارتِ کاملِ اوست.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشندگی و در اینجا به معنایِ هنر و قدرتِ خلاقه است.

زشت را در غایت زشتی کند جمله زشتیها به گردش بر تند

آن زشت را چنان زشت می‌کشد که تمامِ زشتی‌ها در آن نقش جمع می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ خلقت در هر جزئیات، حتی در زشتی‌ها.

تا کمال دانشش پیدا شود منکر استادیش رسوا شود

تا کمالِ دانش و قدرتِ او آشکار شود و منکرانِ استادیِ او رسوا شوند.

نکته ادبی: هدف از خلقتِ تضادها، آشکار شدنِ حکمتِ الهی است.

ور نداند زشت کردن ناقص است زین سبب خلاق گبر و مخلص است

و اگر نتواند زشتی را خلق کند، ناقص است؛ به همین دلیل است که او هم خالقِ کافر (گبر) است و هم خالقِ مؤمن (مخلص).

نکته ادبی: گبر در اینجا کنایه از زرتشتی یا به طور کلی کافر است. استدلالِ کلامی بر قدرتِ مطلق.

پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند بر خداوندیش و هر دو ساجدند

پس از این جهت، کفر و ایمان هر دو شاهدِ خداوندِ او هستند و هر دو در برابرِ او سجده می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همهٔ هستی در نظامِ تکوینی، تسلیمِ ارادهٔ حق هستند.

لیک مومن دان که طوعا ساجدست زانک جویای رضا و قاصدست

اما بدان که مؤمن به اختیار و رغبت سجده می‌کند، چرا که جویایِ رضایِ اوست.

نکته ادبی: تفاوتِ سجدهٔ تکوینی (اجباری) و سجدهٔ تشریعی (اختیاری).

هست کرها گبر هم یزدان پرست لیک قصد او مرادی دیگرست

کافر هم به اجبار (کرهاً) یزدان‌پرست است، اما قصد و نیتِ او چیزِ دیگری است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی منکران نیز در ناخودآگاهِ وجودی‌شان، خالق را می‌ستایند.

قلعهٔ سلطان عمارت می کند لیک دعوی امارت می کند

او قلعهٔ سلطان را آباد می‌کند، اما در عینِ حال، ادعایِ پادشاهی بر آن را دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار دقیق برای تبیینِ وضعیتِ کافر که در ملکِ خداست اما خود را مستقل می‌داند.

گشته یاغی تا که ملک او بود عاقبت خود قلعه سلطانی شود

او یاغی شده است تا آن ملک برای خودش باشد، اما در نهایت آن قلعه متعلق به سلطان است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه سلطنتِ نهایی از آنِ خداوند است.

مومن آن قلعه برای پادشاه می کند معمور نه از بهر جاه

اما مؤمن آن قلعه را برایِ پادشاه آباد می‌کند، نه برایِ نام و نان و مقامِ خود.

نکته ادبی: تفاوتِ انگیزه در بندهٔ مخلص و یاغی.

زشت گوید ای شه زشت آفرین قادری بر خوب و بر زشت مهین

زشت (کافر) می‌گوید: «ای پادشاه، تویی زشت‌آفرین، تو بر خلقِ خوبی و زشتیِ بی‌مقدار قادری.»

نکته ادبی: اعترافِ ضمنیِ کائنات به قدرتِ مطلقهٔ الهی.

خوب گوید ای شه حسن و بها پاک گردانیدیم از عیبها

خوب (مؤمن) می‌گوید: «ای پادشاهِ صاحبِ حسن و بها، تو ما را از هر عیبی پاک گرداندی.»

نکته ادبی: اشاره به سپاسگزاریِ عارفان در برابرِ صفاتِ جمالیِ خداوند.