مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد

مولوی
گفت آن طالب که آخر یک نفس ای سواره بر نی این سو ران فرس
راند سوی او که هین زوتر بگو کاسپ من بس توسنست و تندخو
تا لگد بر تو نکوبد زود باش از چه می پرسی بیانش کن تو فاش
او مجال راز دل گفتن ندید زو برون شو کرد و در لاغش کشید
گفت می خواهم درین کوچه زنی کیست لایق از برای چون منی
گفت سه گونه زن اند اندر جهان آن دو رنج و این یکی گنج روان
آن یکی را چون بخواهی کل تراست وآن دگر نیمی ترا نیمی جداست
وآن سیم هیچ او ترا نبود بدان این شنودی دور شو رفتم روان
تا ترا اسپم نپراند لگد که بیفتی بر نخیزی تا ابد
شیخ راند اندر میان کودکان بانگ زد بار دگر او را جوان
که بیا آخر بگو تفسیر این این زنان سه نوع گفتی بر گزین
راند سوی او و گفتش بکر خاص کل ترا باشد ز غم یابی خلاص
وانک نیمی آن تو بیوه بود وانک هیچست آن عیال با ولد
چون ز شوی اولش کودک بود مهر و کل خاطرش آن سو رود
دور شو تا اسپ نندازد لگد سم اسپ توسنم بر تو رسد
های هویی کرد شیخ باز راند کودکان را باز سوی خویش خواند
باز بانگش کرد آن سایل بیا یک سوالم ماند ای شاه کیا
باز راند این سو بگو زوتر چه بود که ز میدان آن بچه گویم ربود
گفت ای شه با چنین عقل و ادب این چه شیدست این چه فعلست ای عجب
تو ورای عقل کلی در بیان آفتابی در جنون چونی نهان
گفت این اوباش رایی می زنند تا درین شهر خودم قاضی کنند
دفع می گفتم مرا گفتند نی نیست چون تو عالمی صاحب فنی
با وجود تو حرامست و خبیث که کم از تو در قضا گوید حدیث
در شریعت نیست دستوری که ما کمتر از تو شه کنیم و پیشوا
زین ضرورت گیج و دیوانه شدم لیک در باطن همانم که بدم
عقل من گنجست و من ویرانه ام گنج اگر پیدا کنم دیوانه ام
اوست دیوانه که دیوانه نشد این عسس را دید و در خانه نشد
دانش من جوهر آمد نه عرض این بهایی نیست بهر هر غرض
کان قندم نیستان شکرم هم زمن می روید و من می خورم
علم تقلیدی و تعلیمیست آن کز نفور مستمع دارد فغان
چون پی دانه نه بهر روشنیست همچو طالب علم دنیای دنیست
طالب علمست بهر عام و خاص نه که تا یابد ازین عالم خلاص
همچو موشی هر طرف سوراخ کرد چونک نورش راند از در گفت برد
چونک سوی دشت و نورش ره نبود هم در آن ظلمات جهدی می نمود
گر خدایش پر دهد پر خرد برهد از موشی و چون مرغان پرد
ور نجوید پر بماند زیر خاک ناامید از رفتن راه سماک
علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود
گرچه باشد وقت بحث علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت
مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری
خونبهای من جمال ذوالجلال خونبهای خود خورم کسب حلال
این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گل
گل مخور گل را مخر گل را مجو زانک گل خوارست دایم زردرو
دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره ات چون ارغوان
یا رب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست
دست گیر از دست ما ما را بخر پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر
باز خر ما را ازین نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید
از چو ما بیچارگان این بند سخت کی گشاید ای شه بی تاج و تخت
این چنین قفل گران را ای ودود کی تواند جز که فضل تو گشود
ما ز خود سوی تو گردانیم سر چون توی از ما به ما نزدیکتر
این دعا هم بخشش و تعلیم تست گرنه در گلخن گلستان از چه رست
در میان خون و روده فهم و عقل جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل
از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می زند بر آسمان
گوشت پاره که زبان آمد ازو می رود سیلاب حکمت همچو جو
سوی سوراخی که نامش گوشهاست تا بباغ جان که میوه ش هوشهاست
شاه راه باغ جانها شرع اوست باغ و بستانهای عالم فرع اوست
اصل و سرچشمهٔ خوشی آنست آن زود تجری تحتها الانهار خوان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده گفتگویی نمادین میان یک سالک (طالب) و عارفی است که به ظاهر به بازی کودکان (سوار بر نی) مشغول است تا از قید و بندهای دنیوی و مسئولیت‌های سنگینِ قضایی و اجتماعی بگریزد. این داستان تضاد میان عقل ظاهری و عقل باطنی را به تصویر می‌کشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به ماهیتِ دانش می‌پردازد و علمِ تقلیدی و دنیوی را به موشی تشبیه می‌کند که در تاریکیِ زمین به دنبال دانه است، در حالی که علمِ حقیقی، نوری است الهی که نه برای کسب مال و مقام، بلکه برای تعالی روح و قربِ به حق است. پایان اثر، نیایش و استغاثه‌ای است برای رهایی از بندهای نفس که همچون دیواری میان آدمی و حقیقت قرار گرفته است.

معنای روان

گفت آن طالب که آخر یک نفس ای سواره بر نی این سو ران فرس

آن جوینده حقیقت به شیخ گفت که دیگر بس است، ای کسی که بر چوب نی سواری می‌کنی، اسب واقعی (و توجه خود) را به سمت من بران.

نکته ادبی: نی‌سواری کنایه از بی‌اعتنایی به آداب متکلفانه و در پیش گرفتنِ مشیِ وارستگی است.

راند سوی او که هین زوتر بگو کاسپ من بس توسنست و تندخو

شیخ به سمت او آمد و گفت: زودتر بگو که چه می‌خواهی، چون اسب من بسیار چموش و تندخو است.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش و چموش است.

تا لگد بر تو نکوبد زود باش از چه می پرسی بیانش کن تو فاش

مواظب باش که اسبم به تو لگد نزند، پس عجله کن و سوالت را آشکار و بی‌پرده بپرس.

نکته ادبی: فاش کردن در اینجا به معنی آشکار ساختن و بدون پرده سخن گفتن است.

او مجال راز دل گفتن ندید زو برون شو کرد و در لاغش کشید

آن سالک فرصتی برای بیانِ راز دل نیافت؛ چرا که شیخ از او روی برگرداند و دوباره به بازیِ خود مشغول شد.

نکته ادبی: زو برون‌شو کنایه از نادیده گرفتن و رو برگرداندن است.

گفت می خواهم درین کوچه زنی کیست لایق از برای چون منی

سالک پرسید: می‌خواهم در این دنیا با زنی ازدواج کنم (کنایه از طلبِ معرفت یا همراهی)، چه کسی برای کسی مثل من شایسته است؟

نکته ادبی: زن در اینجا می‌تواند نمادی از انتخاب‌های آدمی در دنیا یا نوعِ دانش و عقیده‌ای باشد که انسان برمی‌گزیند.

گفت سه گونه زن اند اندر جهان آن دو رنج و این یکی گنج روان

شیخ گفت: سه نوع زن در جهان وجود دارد؛ دو نوع آن مایه رنج و گرفتاری است و تنها یکی از آن‌ها گنجی معنوی و روان‌بخش است.

نکته ادبی: گنجِ روان استعاره از معشوق حقیقی یا معرفتِ خالص است.

آن یکی را چون بخواهی کل تراست وآن دگر نیمی ترا نیمی جداست

نوع اول چنان است که اگر او را بخواهی تماماً متعلق به توست (معرفتِ خالص) و نوع دوم نیمی متعلق به توست و نیمی با گذشته‌اش درگیر است.

نکته ادبی: اشاره به درجاتِ تعلقِ خاطر و پاکیِ باطن در انتخاب‌های مسیر زندگی.

وآن سیم هیچ او ترا نبود بدان این شنودی دور شو رفتم روان

و نوع سوم هیچ بهره‌ای به تو نمی‌رساند؛ این را شنیدی؟ حالا دور شو که من باید بروم.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری و بی‌ثمریِ برخی دلبستگی‌های دنیوی.

تا ترا اسپم نپراند لگد که بیفتی بر نخیزی تا ابد

دور شو تا اسبم به تو لگد نزند که اگر بیفتی، دیگر هرگز نمی‌توانی بلند شوی.

نکته ادبی: لگد زدن اسب کنایه از آسیبِ ناشی از برخوردِ نادرست با حقایقِ تند و تیز است.

شیخ راند اندر میان کودکان بانگ زد بار دگر او را جوان

شیخ میان کودکان به بازی پرداخت و آن جوان دوباره او را صدا زد.

نکته ادبی: بانگ زدن به معنای فریاد زدن برای جلب توجه است.

که بیا آخر بگو تفسیر این این زنان سه نوع گفتی بر گزین

گفت: آخر بیا و تفسیر این سه نوع زن را که گفتی برایم روشن کن.

نکته ادبی: تفسیر در اینجا به معنی توضیح و تبیینِ رمز و راز است.

راند سوی او و گفتش بکر خاص کل ترا باشد ز غم یابی خلاص

شیخ به سوی او آمد و گفت: دوشیزه (بکر) کسی است که تماماً متعلق به توست و تو را از غم‌های عالم خلاص می‌کند.

نکته ادبی: بکر نمادِ حقیقتِ دست‌نخورده و خالص است.

وانک نیمی آن تو بیوه بود وانک هیچست آن عیال با ولد

آنکه نیمی از آنِ توست، بیوه است و آنکه هیچ بهره‌ای از او نداری، زنی است که فرزند دارد و درگیر زندگی گذشته است.

نکته ادبی: اشاره به درگیری‌های ذهنی و وابستگی‌هایی که اجازه نمی‌دهد انسان حقیقت را تماماً دریابد.

چون ز شوی اولش کودک بود مهر و کل خاطرش آن سو رود

چون آن زن از شوهر اولش فرزند دارد، دل و خاطرش همیشه پیشِ فرزند و زندگی سابق است.

نکته ادبی: کودک استعاره از وابستگی‌ها و تعلقاتِ پیشین است.

دور شو تا اسپ نندازد لگد سم اسپ توسنم بر تو رسد

برو که اسب چموشم لگد نزند و سم اسبم به تو نرسد.

نکته ادبی: تکرارِ تهدیدِ نمادین برای حفظِ فاصله.

های هویی کرد شیخ باز راند کودکان را باز سوی خویش خواند

شیخ با هیاهو دوباره اسب خود را راند و به جمع کودکان بازگشت.

نکته ادبی: های و هوی نشان‌دهنده تظاهر به دیوانگی برای دور کردنِ مردم است.

باز بانگش کرد آن سایل بیا یک سوالم ماند ای شاه کیا

آن سائل دوباره صدایش زد و گفت: ای پادشاهِ دانا، یک سوال دیگر دارم.

نکته ادبی: شاهِ کیا (کیا به معنی حاکم و بزرگ) خطابِ تمسخرآمیز یا از روی احترامِ شدید سالک به شیخ است.

باز راند این سو بگو زوتر چه بود که ز میدان آن بچه گویم ربود

شیخ بازگشت و گفت زودتر بگو که دلم برای بازی با آن بچه‌ها تنگ شده است.

نکته ادبی: ربودن در اینجا به معنیِ مشتاق بودن و به سوی چیزی کشیده شدن است.

گفت ای شه با چنین عقل و ادب این چه شیدست این چه فعلست ای عجب

سالک گفت: ای پادشاه، با این عقل و دانشی که داری، این چه بازی و چه رفتاری است که می‌کنی؟

نکته ادبی: شِید به معنی فریب، تظاهر و حیله است.

تو ورای عقل کلی در بیان آفتابی در جنون چونی نهان

تو که از عقلِ کل فراتری، چرا خورشیدِ وجودت را در غبارِ دیوانگی پنهان کرده‌ای؟

نکته ادبی: استعاره خورشید برای عقل و کمالِ معنوی.

گفت این اوباش رایی می زنند تا درین شهر خودم قاضی کنند

شیخ گفت: این مردمِ بی‌سر و پا (اوباش) دست از سر من برنمی‌دارند تا مرا در این شهر قاضی کنند.

نکته ادبی: اوباش به معنای توده مردمِ ناآگاه و بی‌نظم است.

دفع می گفتم مرا گفتند نی نیست چون تو عالمی صاحب فنی

من از پذیرشِ این مقام سرباز می‌زدم، اما آن‌ها می‌گفتند که کسی مثل تو عالم و صاحب‌فن وجود ندارد.

نکته ادبی: صاحب‌فن کسی است که به دانشِ قضایی و شرعی آگاه است.

با وجود تو حرامست و خبیث که کم از تو در قضا گوید حدیث

با وجودِ تو، جایز نیست که کس دیگری قضاوت کند، چرا که همه در برابر تو کم‌دانش هستند.

نکته ادبی: خبیث در اینجا به معنیِ ناپسند و نادرست است.

در شریعت نیست دستوری که ما کمتر از تو شه کنیم و پیشوا

در شرع دستور نداریم که کسی کمتر از تو را به عنوان پیشوا و حاکم برگزینیم.

نکته ادبی: دستوری به معنایِ اجازه یا حکم شرعی است.

زین ضرورت گیج و دیوانه شدم لیک در باطن همانم که بدم

از این رو ناچار شدم که خود را به دیوانگی بزنم، اما در باطن همان‌ام که بودم.

نکته ادبی: باطن به معنیِ حقیقتِ درونیِ شخص است.

عقل من گنجست و من ویرانه ام گنج اگر پیدا کنم دیوانه ام

عقل من یک گنج گران‌بهاست و من خود را همچون ویرانه‌ای پنهان کرده‌ام؛ اگر گنجم را آشکار کنم، دیوانه‌ام (چون ارزشش را نمی‌فهمند).

نکته ادبی: گنج در ویرانه از کهن‌الگوهای عرفانی برای پنهان بودنِ ولیِّ خداست.

اوست دیوانه که دیوانه نشد این عسس را دید و در خانه نشد

دیوانه آن کسی است که به مرتبه دیوانگی (وارستگی) نرسید و این مأموران (عسس) را دید و در خانه پنهان نشد.

نکته ادبی: عسس به معنای پاسبان و گشتِ شبانه و کنایه از تهدیدهای دنیوی است.

دانش من جوهر آمد نه عرض این بهایی نیست بهر هر غرض

دانشِ من ذاتی و جوهری است، نه دانشِ سطحی و عرضی؛ این بها و ارزشی ندارد که برای هر هدفی خرج شود.

نکته ادبی: جوهر در برابر عرض؛ اصطلاح فلسفی برای تفاوتِ ماهیتِ ثابت و ویژگیِ ناپایدار.

کان قندم نیستان شکرم هم زمن می روید و من می خورم

من خود کانِ قندم و نیستانِ شکر؛ این دانش از درونِ خودم می‌روید و خودم از آن بهره می‌برم.

نکته ادبی: نیستان استعاره از اصل و مبدأِ وجودیِ شاعر است.

علم تقلیدی و تعلیمیست آن کز نفور مستمع دارد فغان

علمِ تقلیدی و تعلیمی چنان است که وقتی شنونده از آن بیزار شود، ناله و فریادش بلند می‌شود.

نکته ادبی: نفور به معنای دوری گزیدن و بیزاری است.

چون پی دانه نه بهر روشنیست همچو طالب علم دنیای دنیست

چون آن علم برای جمع‌آوریِ دانه (منافع دنیوی) است نه برای روشنیِ دل، پس شبیه طالبانِ این دنیای پست است.

نکته ادبی: دنیای دنی به معنیِ دنیایِ پست و حقیر.

طالب علمست بهر عام و خاص نه که تا یابد ازین عالم خلاص

او طالب علم است تا بین مردم (خاص و عام) مطرح شود، نه برای اینکه از این عالم و تعلقاتش خلاص شود.

نکته ادبی: خلاص به معنای آزادی از قیدهای نفسانی است.

همچو موشی هر طرف سوراخ کرد چونک نورش راند از در گفت برد

مانند موشی که هر طرف را سوراخ می‌کند تا چیزی بیابد، اما وقتی نورِ حقیقت او را براند، می‌گوید که شکست خوردم.

نکته ادبی: موش استعاره از انسانِ مادی‌گرا و حریص است.

چونک سوی دشت و نورش ره نبود هم در آن ظلمات جهدی می نمود

چون راهش به دشتِ باز و نورِ حقیقت نبود، باز هم در همان تاریکیِ جهل تلاش می‌کرد.

نکته ادبی: ظلمات نمادِ گمراهی و نادانی است.

گر خدایش پر دهد پر خرد برهد از موشی و چون مرغان پرد

اگر خداوند به او بالی از خرد ببخشد، از موش‌صفتی رها می‌شود و مثل پرندگان پرواز می‌کند.

نکته ادبی: پرِ خرد کنایه از بینشِ الهی است.

ور نجوید پر بماند زیر خاک ناامید از رفتن راه سماک

و اگر به دنبال این بال نباشد، زیر خاک باقی می‌ماند و از رسیدن به آسمانِ بلند ناامید می‌شود.

نکته ادبی: سماک نام ستاره‌ای است بلند که کنایه از جایگاهِ رفیع است.

علم گفتاری که آن بی جان بود عاشق روی خریداران بود

علمی که فقط زبانی باشد و جان نداشته باشد، عاشقِ مشتریان و خریدارانِ خودش است (تا تحسین شود).

نکته ادبی: بی‌جان بودن به معنیِ نداشتنِ تأثیرِ معنوی است.

گرچه باشد وقت بحث علم زفت چون خریدارش نباشد مرد و رفت

اگر چه هنگام بحث و جدل، پرطمطراق و بزرگ به نظر برسد، اما وقتی خریداری نداشته باشد، نابود می‌شود.

نکته ادبی: زفت به معنای ستبر، بزرگ و پرطمطراق است.

مشتری من خدایست او مرا می کشد بالا که الله اشتری

مشتریِ من خداست و او مرا به سوی خود می‌کشد، همان‌طور که در قرآن آمده: خداوند خریدار مؤمنان است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «اِنَّ اللهَ اشتَری مِنَ المُؤمِنینَ اَنفُسَهُم».

خونبهای من جمال ذوالجلال خونبهای خود خورم کسب حلال

خون‌بهای من جمالِ خداوند است، پس من بهایی که به دست می‌آورم از راه حلال است.

نکته ادبی: خون‌بها در اینجا به معنایِ پاداشِ جان‌فشانی در راه حق است.

این خریداران مفلس را بهل چه خریداری کند یک مشت گل

این خریدارانِ مفلس و فقیرِ دنیا را رها کن؛ یک مشت گل (انسان خاکی) چه خریداری می‌تواند بکند؟

نکته ادبی: مشتِ گل کنایه از انسان‌های مادی‌گراست.

گل مخور گل را مخر گل را مجو زانک گل خوارست دایم زردرو

به دنبال گل (دنیا) نباش و آن را مخواه؛ چرا که گل‌خوار همیشه زردرو و بیمار است.

نکته ادبی: زردرو کنایه از پژمردگی و بی‌بهره بودن از حیاتِ معنوی است.

دل بخور تا دایما باشی جوان از تجلی چهره ات چون ارغوان

دل را بخور (به حقیقت بپرداز) تا همیشه جوان بمانی و چهره‌ات از تجلیِ الهی همچون ارغوان درخشان باشد.

نکته ادبی: ارغوان نمادِ سرخی و شادابی و تجلیِ جمال است.

یا رب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست

پروردگارا، این بخششِ بزرگ در حد و توانِ ما نیست، لطفِ تو شایسته لطفِ خفی (پنهانی) است.

نکته ادبی: لطفِ خفی اشاره به عنایت‌های پنهانی خداوند است.

دست گیر از دست ما ما را بخر پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر

دستِ ما را بگیر و ما را بخر، پرده جهل را از پیشِ روی ما بردار و پرده‌های آبروی ما را مدر.

نکته ادبی: مدر (نَدَر) به معنای پاره مکن؛ دعایی برای حفظِ آبرو.

باز خر ما را ازین نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید

ما را از این نفسِ پلید بازخر، که کاردِ هوس‌هایش به استخوان ما رسیده است.

نکته ادبی: کارد به استخوان رسیدن کنایه از به ستوه آمدن از فشارِ نفس است.

از چو ما بیچارگان این بند سخت کی گشاید ای شه بی تاج و تخت

ای پادشاهِ بی‌تاج و تخت، این بندِ سختِ نفس را چه کسی جز تو می‌تواند بگشاید؟

نکته ادبی: پادشاه بی‌تاج و تخت اشاره به ولیِّ خدا یا خودِ حق‌تعالی است.

این چنین قفل گران را ای ودود کی تواند جز که فضل تو گشود

ای خدای مهربان (ودود)، این قفلِ سنگینِ گرفتاری را چه کسی می‌تواند جز فضل و بخششِ تو باز کند؟

نکته ادبی: ودود به معنای دوستدار و مهربان، از نام‌های الهی.

ما ز خود سوی تو گردانیم سر چون توی از ما به ما نزدیکتر

ما از خودمان روی برمی‌گردانیم و به سوی تو می‌آییم، چون تو از ما به خودمان نزدیک‌تری.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن: «نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید».

این دعا هم بخشش و تعلیم تست گرنه در گلخن گلستان از چه رست

این دعا هم از لطف و آموزشِ توست؛ وگرنه چگونه ممکن بود در دلِ ویرانه (گلخن)، گلستان بروید؟

نکته ادبی: گلخن به معنیِ آتش‌دانِ حمام و کنایه از جایگاهِ پست و ناپاک است.

در میان خون و روده فهم و عقل جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل

فهم و عقل انسان، با آنکه در کالبدی مادی و ناچیز (خون و احشاء) جای دارد، همگی مرهون لطف و عنایت بی‌کران الهی است و جز به کرم تو، نمی‌توان این شکوه و توانمندی را به چیز دیگری نسبت داد.

نکته ادبی: «نقل» در اینجا به معنای نسبت دادن یا بازگو کردن است و «اکرام» اشاره به بخشش بی‌پایان الهی دارد.

از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می زند بر آسمان

از دو تکه پیه ناچیز (چشم)، نوری معنوی و روان برمی‌خیزد که موج‌های آن تا آسمان‌ها و عالم بالا می‌رسد.

نکته ادبی: «دو پاره پیه» تعبیری است که شاعر برای تحقیرِ جنبه مادی چشم در تقابل با کارکرد متعالی آن (نور معنوی) به کار برده است.

گوشت پاره که زبان آمد ازو می رود سیلاب حکمت همچو جو

از آن تکه گوشتی که زبان نام دارد، حکمت و دانش همچون رودخانه‌ای خروشان و سیل‌آسا جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه «سیلاب حکمت» به «جو» (جویبار)، نشان‌دهنده تداوم و فورانِ دانش از طریق گفتار است.

سوی سوراخی که نامش گوشهاست تا بباغ جان که میوه ش هوشهاست

این سیل حکمت از مجرای گوش می‌گذرد تا به باغ جان برسد؛ همان جایی که میوه و محصولش، خرد و هوشیاری است.

نکته ادبی: «باغ جان» استعاره‌ای برای فضای درونی انسان و مرتبه متعالی روح است که خرد در آن رشد می‌کند.

شاه راه باغ جانها شرع اوست باغ و بستانهای عالم فرع اوست

راه اصلی و بزرگ برای رسیدن به این باغِ جان، همان شریعت و دستورات الهی است و تمام باغ‌ها و زیبایی‌های فریبنده دنیای مادی، در برابر آن فرعی و ناچیز هستند.

نکته ادبی: تقابل میان «شاه‌راه» (شریعت) و «فرع» (امور دنیوی) برای نشان دادن مراتب ارزش‌گذاری در سلوک است.

اصل و سرچشمهٔ خوشی آنست آن زود تجری تحتها الانهار خوان

اصل و سرچشمه حقیقیِ هرگونه خوشبختی، همان شریعت است؛ آن را همچون بهشتی بخوان که در آیات قرآن، نهرها در زیر آن جاری است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» که توصیف بهشت است و در اینجا استعاره‌ای از آرامش و برکات معنوی حاصل از شریعت است.