مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس

مولوی
شخص خفت و خرس می راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می آمد دوان
خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مثل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین
عهد او سستست و ویران و ضعیف گفت او زفت و وفای او نحیف
گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگند مرد کژسخن
چونک بی سوگند گفتش بد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش بدوغ
نفس او میرست و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر
چونک بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند
زانک نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به سوگند گران
چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بر درد بیرون جهد
بر سرش کوبد ز خشم آن بند را می زند بر روی او سوگند را
تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ایمانکم با او مگو
وانک حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گرد او تند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان خرس و مرد خفته، تمثیلی عمیق و حکیمانه از خطرِ دوستیِ جاهلان و بی‌خردان است. شاعر در این روایت نشان می‌دهد که گاهی نیتِ خیر، اگر با جهل و نادانی همراه باشد، نه تنها گره‌گشا نیست، بلکه می‌تواند به فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر بدل شود؛ همچنان که خرس با تمام ارادتی که به مرد خفته دارد، در نهایت جان او را می‌ستاند.

در نگاهی کلی‌تر، این حکایت هشداری است به مخاطب که در انتخاب دوست و تکیه بر عهد و پیمان افراد نادان، محتاط باشد. وفاداریِ کسی که از نعمت خرد بی‌بهره است، ارزشی ندارد و سوگندها و پیمان‌های او نیز مانندِ دوستی‌اش، سست، بی‌اعتبار و در نهایت ویرانگر است؛ چرا که نفسِ سرکشِ چنین فردی، فرمانروای اوست و هیچ قید و بندی را برنمی‌تابد.

معنای روان

شخص خفت و خرس می راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس

مردی به خواب رفته بود و خرس از روی محبت، مگس‌ها را از صورت او دور می‌کرد، اما مگس‌ها به دلیل لجاجت، دوباره به سمت صورت مرد بازمی‌گشتند.

نکته ادبی: واژه "ستیز" در اینجا به معنای لجاجت و اصرار مگس‌ها بر بازگشت است.

چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می آمد دوان

آن مرد چند بار مگس‌ها را از صورت جوان دور کرد، اما مگس‌ها دوباره به سرعت به همان‌جا بازمی‌گشتند.

نکته ادبی: تکرار واژه "باز" بیانگر تداوم و تکرار لجاجت مگس‌هاست.

خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت

خرس از دست مگس‌ها خشمگین شد و به راه افتاد و از کوه سنگی بزرگ و سنگین برداشت.

نکته ادبی: "زفت" در ادبیات کلاسیک به معنای بزرگ، ضخیم و سنگین به کار می‌رود.

سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز

خرس سنگ را آورد و دید که مگس دوباره روی صورت مردِ خفته نشسته و همان کار قبلی را تکرار می‌کند.

نکته ادبی: عبارت "جای و ساز" کنایه از نشستن مگس بر صورت و آماده بودن برای آزار مجدد است.

بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس وا پس خزد

خرس آن سنگِ بزرگ را برداشت و با تمام توان بر سر مگس کوبید تا دیگر به سراغ مرد نیاید.

نکته ادبی: "آسیا سنگ" استعاره از سنگی بسیار بزرگ و کوبنده است.

سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مثل بر جمله عالم فاش کرد

سنگ، صورتِ فردِ خفته را کاملاً خرد و متلاشی کرد و این واقعه به مثالی مشهور در جهان تبدیل شد.

نکته ادبی: "خشخاش کرد" کنایه از کاملاً خرد و پودر کردن است که نشان‌دهنده شدت ضربه است.

مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین

بدون شک محبتِ انسان نادان، شبیه به دوستیِ همین خرس است؛ زیرا دشمنیِ او نوعی دوستی است و دوستی‌اش در حقیقت دشمنی است.

نکته ادبی: این بیت دارای تضاد و ایهام است؛ تأکید بر اینکه نادان با نیت خیر، آسیب می‌زند.

عهد او سستست و ویران و ضعیف گفت او زفت و وفای او نحیف

عهد و پیمان نادان، سست و بی‌بنیان است؛ حرف‌های او بزرگ و پرادعا، اما وفاداری‌اش ناچیز و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: "زفت" در اینجا به معنای پرطمطراق و "نحیف" به معنای ضعیف و لاغر است.

گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگند مرد کژسخن

اگر نادان سوگند هم خورد، هرگز باور نکن؛ چرا که فردِ دروغگو به راحتی سوگند خود را می‌شکند.

نکته ادبی: "مرد کژسخن" کنایه از فرد دروغگو و فریبکار است.

چونک بی سوگند گفتش بد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش بدوغ

وقتی کسی بدون سوگند هم دروغ می‌گوید، تو نباید فریبِ مکر و سوگندهای دروغینِ او را بخوری.

نکته ادبی: "بدوغ" به معنای دوغ است و در اینجا کنایه از فریب و مکرِ ظاهری است که مانند دوغ، رنگی فریبنده دارد.

نفس او میرست و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

نفسِ چنین شخصی، فرمانروای اوست و عقلش در بند است؛ چنین کسی اگر صد هزار بار هم به کتاب آسمانی (مصحف) قسم بخورد، باز هم به آن پایبند نیست.

نکته ادبی: "میر" به معنای امیر و حاکم است که نشان‌دهنده سیطره نفس بر عقل است.

چونک بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند

کسی که بدون سوگند هم به راحتی عهدشکنی می‌کند، اگر قسم هم بخورد، باز آن را خواهد شکست.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر بر اساس تجربه و شناخت ماهیت دروغگو.

زانک نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به سوگند گران

چرا که وقتی فردِ ناپایدار را با سوگندهای سنگین محدود و مقید کنی، نفسِ او آشفته‌تر شده و بیشتر سرکشی می‌کند.

نکته ادبی: "سوگند گران" به معنای قسم‌های جدی و سنگین است.

چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بر درد بیرون جهد

همان‌طور که وقتی اسیری سعی می‌کند حاکم را دربند کند، حاکم آن بند را پاره کرده و بیرون می‌جهد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن اینکه نفسِ سرکش، قید و بندهای عقلی و اخلاقی را نمی‌پذیرد.

بر سرش کوبد ز خشم آن بند را می زند بر روی او سوگند را

نفسِ سرکش از روی خشم، آن بند را بر سر خودش می‌کوبد و در واقع سوگند را بر صورتِ گوینده‌اش می‌زند و آن را بی‌اعتبار می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شکسته شدن سوگند توسط نفسِ عصیانگر.

تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ایمانکم با او مگو

تو از کسی که به عهد خود وفا نمی‌کند (اوفوا بالعقود)، انتظار وفا نداشته باش و با چنین شخصی از احکامِ پاسداشتِ سوگند (احفظوا ایمانکم) سخن مگو.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به آیات قرآنی مربوط به وفای به عهد و پاسداری از سوگندها.

وانک حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گرد او تند

کسی که خدا را شاهد و سندِ پیمان خود می‌گیرد، چنان دروغگوست که خودش مانندِ تارِ نازک و ضعیف می‌شود و در گردابِ پیمان‌شکنی خود سرگردان می‌ماند.

نکته ادبی: "تن کردن" در اینجا به معنای بافتن یا ضعیف شدن است؛ تصویری از زبونیِ عهدشکن در برابر حقیقت.

آرایه‌های ادبی

تمثیل شخص خفت و خرس می راندش مگس

داستان‌پردازی برای تبیین مفهوم دوستیِ جاهلانه به عنوان برترین شیوه اقناع مخاطب.

تضاد کین او مهرست و مهر اوست کین

بهره‌گیری از تقابلِ دوستی و دشمنی برای نشان دادن پارادوکسِ نیت و عملِ جاهلان.

کنایه سنگ روی خفته را خشخاش کرد

کنایه از شدتِ ضربه و نابودیِ کاملِ صورت که نتیجه‌اش مرگ است.

استعاره نفس او میرست و عقل او اسیر

تشبیه نفس به پادشاه و عقل به اسیر، برای نمایش وارونگیِ مراتبِ وجودیِ انسانِ نادان.