مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس

مولوی
اژدهایی خرس را در می کشید شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند
آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان
محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند
این چه یاری می کنی یبکارگیش گوید از بهر غم و بیچارگیش
مهربانی شد شکار شیرمرد در جهان دارو نجوید غیر درد
هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا پستیست آب آنجا دود
آب رحمت بایدت رو پست شو وانگهان خور خمر رحمت مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر بر یکی رحمت فرو مای ای پسر
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع بشنو از فوق فلک بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون خروش
پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب
دفع کن از مغز و از بینی زکام تا که ریح الله در آید در مشام
هیچ مگذار از تب و صفرا اثر تا بیابی از جهان طعم شکر
داروی مردی کن و عنین مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی
کندهٔ تن را ز پای جان بکن تا کند جولان به گردت انجمن
غل بخل از دست و گردن دور کن بخت نو در یاب در چرخ کهن
ور نمی توانی به کعبهٔ لطف پر عرضه کن بیچارگی بر چاره گر
زاری و گریه قوی سرمایه ایست رحمت کلی قوی تر دایه ایست
دایه و مادر بهانه جو بود تا که کی آن طفل او گریان شود
طفل حاجات شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید
گفت ادعوا الله بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مهرهاش
هوی هوی باد و شیرافشان ابر در غم ما اند یک ساعت تو صبر
فی السماء رزقکم بشنیده ای اندرین پستی چه بر چفسیده ای
ترس و نومیدیت دان آواز غول می کشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که ترا بالا کشید آن ندا می دان که از بالا رسید
هر ندایی که ترا حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم درد
این بلندی نیست از روی مکان این بلندیهاست سوی عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر
آن فلانی فوق آن سرکش نشست گرچه در صورت به پهلویش نشست
فوقی آنجاست از روی شرف جای دور از صدر باشد مستخف
سنگ و آهن زین جهت که سابق است در عمل فوقی این دو لایق است
وآن شرر از روی مقصودی خویش ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش
سنگ و آهن اول و پایان شرر لیک این هر دو تنند و جان شرر
در زمان شاخ از ثمر سابق ترست در هنر از شاخ او فایق ترست
چونک مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بود و آخر شجر
خرس چون فریاد کرد از اژدها شیرمردی کرد از چنگش جدا
حیلت و مردی به هم دادند پشت اژدها را او بدین قوت بکشت
اژدها را هست قوت حیله نیست نیز فوق حیلهٔ تو حیله ایست
حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو کز کجا آمد سوی آغاز رو
هر چه در پستیست آمد از علا چشم را سوی بلندی نه هلا
روشنی بخشد نظر اندر علی گرچه اول خیرگی آرد بلی
چشم را در روشنایی خوی کن گر نه خفاشی نظر آن سوی کن
عاقبت بینی نشان نور تست شهوت حالی حقیقت گور تست
عاقبت بینی که صد بازی بدید مثل آن نبود که یک بازی شنید
زان یکی بازی چنان مغرور شد کز تکبر ز اوستادان دور شد
سامری وار آن هنر در خود چو دید او ز موسی از تکبر سر کشید
او ز موسی آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته
لاجرم موسی دگر بازی نمود تا که آن بازی و جانش را ربود
ای بسا دانش که اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهی که رود تو پای باش در پناه قطب صاحب رای باش
گرچه شاهی خویش فوق او مبین گرچه شهدی جز نبات او مچین
فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان
او توی خود را بجو در اوی او کو و کو گو فاخته شو سوی او
ور نخواهی خدمت ابناء جنس در دهان اژدهایی همچو خرس
بوک استادی رهاند مر ترا وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زاریی می کن چو زورت نیست هین چونک کوری سر مکش از راه بین
تو کم از خرسی نمی نالی ز درد خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن ناله اش را تو خوش و مرحوم کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از اثر، با روایتی نمادین از نجات خرس توسط شیرمردی آغاز می‌شود تا بستری برای بیان تعالیم عرفانی فراهم آورد. در این نگاه، یاری‌گریِ عارفان و اولیا، تجلی‌گاه مهر و رحمت الهی است که به فریاد دردمندان می‌رسد. شاعر با استعاره‌سازی از این واقعه، انسان را به سوی درکِ سلسله‌مراتبِ علت و معلولِ هستی سوق می‌دهد و بیان می‌کند که هر دردی، دوایی در پی دارد و هر نیازی، پاسخی از عالم بالا.

در ادامه، متن بر ضرورت تزکیه و پالایشِ حواس و ذهن برای دریافت فیض الهی تأکید می‌کند. غلبه بر وسوسه‌ها، بخل و تکبر، پیش‌شرطِ دیدنِ حقایقِ غیبی و دریافتِ رزقِ معنوی دانسته شده است. نهایتاً، شاعر با تمثیلِ سامری و موسی، هشدار می‌دهد که غرور و خودبینی، انسان را از سرچشمه‌ی هدایت دور می‌کند و عاقبت‌بینی که نشانه‌ی نورِ ایمان است، برتریِ حقیقی را نه در ظاهر، بلکه در بطن و حقیقتِ امور می‌جوید.

معنای روان

اژدهایی خرس را در می کشید شیر مردی رفت و فریادش رسید

اژدهایی در حالِ بلعیدنِ خرسی بود که مردی دلاور از راه رسید و به فریاد او رسید.

نکته ادبی: در متون کهن، اژدها نمادِ نفسِ سرکش یا بلای ناگهانی و خرس نمادِ انسانِ گرفتار است.

شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد

شیرمردانِ الهی در این جهان برای یاری رساندن آماده‌اند، به‌ویژه در آن زمانی که ناله‌ی مظلومان به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: شیرمردان، استعاره از اولیا و عارفان کامل است.

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند

هرگاه این اولیای الهی صدای مظلومان را از هر سو بشنوند، با شتاب به سوی آنان می‌روند، گویی که رحمتِ خداوند هستند.

نکته ادبی: دوند، در اینجا به معنای شتافتن و حرکت سریع است.

آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان

آنان همان تکیه‌گاه‌های استوارِ خلل‌ها و نارسایی‌های جهان و طبیبانِ دردهای پنهانیِ روح هستند.

نکته ادبی: خلل‌های جهان، استعاره از کژی‌ها و کاستی‌های وجودی انسان است.

محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند

آنان تجسمِ خالصِ مهر و دادگری و رحمت‌اند و همانندِ ذاتِ حق، بدونِ هیچ دلیلِ بیرونی و چشم‌داشت و رشوه‌ای یاری می‌کنند.

نکته ادبی: بی علت بودن، اشاره به صفتِ الهی است که فاعلِ مختار است و به سببِ خارجی نیاز ندارد.

این چه یاری می کنی یبکارگیش گوید از بهر غم و بیچارگیش

اگر بپرسی که چرا چنین بی‌مزد و منتی یاری می‌کنی؟ پاسخ می‌دهند که برای رفعِ غم و گرفتاریِ آن مظلوم است.

نکته ادبی: یبکارگی، به معنای بدونِ چشم‌داشت یا کارِ بیهوده نکردن است.

مهربانی شد شکار شیرمرد در جهان دارو نجوید غیر درد

مهربانی و رحمت، تبدیل به شکارِ آن مردِ دلاور شد؛ چرا که در این جهان، دارو تنها در پیِ درد است و هرکجا دردی باشد، دارو آنجا حضور دارد.

نکته ادبی: مفهومِ تناسبِ درد و درمان، از ارکانِ حکمتِ عرفانی است.

هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا پستیست آب آنجا دود

هرجا دردی باشد، دوا به آن سو روان می‌شود؛ همان‌طور که آب همیشه به سمتِ جای پست جاری می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ حرکتِ آب به سوی پستی که نمادِ تواضع و فروتنی است.

آب رحمت بایدت رو پست شو وانگهان خور خمر رحمت مست شو

اگر خواهانِ آبِ رحمت هستی، در برابرِ حق فروتن باش و آنگاه از شرابِ رحمتِ الهی بنوش و مست شو.

نکته ادبی: خمرِ رحمت، استعاره از شور و شعفِ معنوی است.

رحمت اندر رحمت آمد تا به سر بر یکی رحمت فرو مای ای پسر

رحمتِ الهی، پیوسته و لایه‌لایه بر سرِ تو می‌بارد، پس ای پسر، بر یکی از این درجاتِ رحمت، فروتن و راضی باش.

نکته ادبی: فرو مایه به معنای فرود آمدن و تواضع کردن است.

چرخ را در زیر پا آر ای شجاع بشنو از فوق فلک بانگ سماع

ای انسانِ شجاع، چرخِ گردون و تعلقاتِ دنیوی را زیرِ پا بگذار و بانگِ سماع و ندایِ آسمانی را از فوقِ فلک بشنو.

نکته ادبی: سماع در اینجا کنایه از آگاهی و شنیدنِ حقایقِ غیبی است.

پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون خروش

پنبه‌یِ غفلت و وسوسه‌های ذهنی را از گوشِ جانت بیرون بیاور تا نغمه‌یِ عالمِ بالا را بشنوی.

نکته ادبی: پنبه، نمادِ مانعِ شنیدنِ حق است.

پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب

چشمانِ دلت را از غبارِ عیب‌جویی و گناه پاک کن تا باغِ حقیقت و زیبایی‌های عالمِ غیب را ببینی.

نکته ادبی: مویِ عیب، نمادِ کوچکترین مانع یا حجابِ ذهنی است.

دفع کن از مغز و از بینی زکام تا که ریح الله در آید در مشام

زکام و گرفتگیِ مغز و ذهن را برطرف کن تا رایحه‌یِ خوشِ الهی به مشامت برسد.

نکته ادبی: ریح الله، استعاره از انوار و فیوضاتِ الهی است.

هیچ مگذار از تب و صفرا اثر تا بیابی از جهان طعم شکر

هیچ اثرِ بیماری و کینه‌توزی (تب و صفرا) در خود باقی مگذار تا طعمِ شیرینِ معرفت را در جهان بچشی.

نکته ادبی: تب و صفرا، نمادِ اخلاقِ ناپسند و تندخویی است.

داروی مردی کن و عنین مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی

به دنبالِ کمالِ مردانگی باش و از ناتوانی (عنّین بودن) پرهیز کن تا صدها حقیقتِ زیبا و معنوی بر تو آشکار شود.

نکته ادبی: عنّین در لغت به معنای ناتوان است، کنایه از ناتوانی در سلوک.

کندهٔ تن را ز پای جان بکن تا کند جولان به گردت انجمن

پایِ جانت را از زنجیرِ وابستگی به تن رها کن تا انجمنِ ارواحِ قدسی به گردِ تو به رقص و جولان درآیند.

نکته ادبی: کُنده، ابزاری آهنی برای بستنِ پای زندانیان است.

غل بخل از دست و گردن دور کن بخت نو در یاب در چرخ کهن

زنجیرِ بخل را از دست و گردنت باز کن تا در این چرخه‌یِ کهنِ روزگار، بختِ نویی برای خود بیابی.

نکته ادبی: غل، به معنای زنجیرِ گردن است.

ور نمی توانی به کعبهٔ لطف پر عرضه کن بیچارگی بر چاره گر

اگر هم خودت نمی‌توانی، به سوی کعبه‌یِ لطفِ الهی پرواز کن و بیچارگیِ خود را بر چاره‌سازِ واقعی عرضه کن.

نکته ادبی: چاره‌گر، صفتِ فاعلی به معنای خداوند است.

زاری و گریه قوی سرمایه ایست رحمت کلی قوی تر دایه ایست

زاری و گریه‌یِ عاشقانه، سرمایه‌ای بسیار بزرگ است و رحمتِ کلیِ الهی، دایه‌ای بسیار مهربان‌تر برای توست.

نکته ادبی: دایه، نمادِ مراقبت و پرورشِ بی چشم‌داشت است.

دایه و مادر بهانه جو بود تا که کی آن طفل او گریان شود

دایه و مادر، بهانه‌جو هستند تا ببینند کودکِ آن‌ها چه زمانی گریه می‌کند تا به او شیر بدهند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه خداوند مشتاقِ شنیدنِ نیازِ بندگان است.

طفل حاجات شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید

خداوند نیازها و تضادها را در تو آفرید تا ناله کنی و به واسطه‌ی آن ناله، شیرِ رحمتش پدیدار شود.

نکته ادبی: طفلِ حاجات، نمادِ نیازهایِ فطری انسان است.

گفت ادعوا الله بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مهرهاش

خداوند فرمود که مرا بخوانید و از زاری کردن غافل مباش تا شیرِ مهربانی‌هایم برایت بجوشد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی «ادعونی استجب لکم».

هوی هوی باد و شیرافشان ابر در غم ما اند یک ساعت تو صبر

صدایِ باد و ابری که باران می‌باراند، در غمِ ما هستند؛ تو فقط یک ساعت صبر پیشه کن.

نکته ادبی: هوی هوی، صدایِ باد است که نشان از تلاطمِ عالم دارد.

فی السماء رزقکم بشنیده ای اندرین پستی چه بر چفسیده ای

تو که آیه‌یِ رزق در آسمان است را شنیده‌ای، چرا در این دنیا به چیزهای پست چسبیده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به آیه «و فی السماء رزقکم و ما توعدون».

ترس و نومیدیت دان آواز غول می کشد گوش تو تا قعر سفول

ترس و ناامیدی را آوازِ غول (شیطان) بدان که تو را به سوی پایین‌ترین درجاتِ سقوط می‌کشد.

نکته ادبی: آوازِ غول، کنایه از وسوسه‌های شیطانی است که انسان را گمراه می‌کند.

هر ندایی که ترا بالا کشید آن ندا می دان که از بالا رسید

هر ندا و ندایی که تو را به سویِ بلندی و تعالی می‌خواند، بدان که از عالمِ بالا آمده است.

نکته ادبی: ندای بالا، نمادِ الهامِ الهی است.

هر ندایی که ترا حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم درد

هر ندایی که در تو حرص و طمع ایجاد می‌کند، آن را بانگِ گرگی بدان که قصدِ دریدنِ روحِ تو را دارد.

نکته ادبی: بانگِ گرگ، استعاره از وسوسه‌های دنیوی است.

این بلندی نیست از روی مکان این بلندیهاست سوی عقل و جان

این برتری و بلندی از نظرِ مکان نیست، بلکه بلندی‌هایِ عقل و جان و درجاتِ معرفتی است.

نکته ادبی: مکان در اینجا به معنایِ فضای فیزیکی است.

هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر

هر علتی بالاتر از اثرِ خود است؛ همان‌طور که سنگ و آهن بر شراره‌ای که از آن‌ها برمی‌خیزد، برتری دارند.

نکته ادبی: اشاره به تقدمِ علت بر معلول در نظامِ هستی.

آن فلانی فوق آن سرکش نشست گرچه در صورت به پهلویش نشست

آن کس که جایگاهِ بالاتری دارد، بر فردِ سرکشِ دیگر مسلط است، حتی اگر در ظاهر در کنارِ یکدیگر نشسته باشند.

نکته ادبی: فوقیت به معنای شرف و منزلت است.

فوقی آنجاست از روی شرف جای دور از صدر باشد مستخف

برتریِ حقیقی در شرف و منزلت است؛ و آن‌کسی که دور از صدرِ مجلس (جایگاه اصلی) باشد، در جایگاهِ پست‌تری است.

نکته ادبی: مستخف، به معنایِ سبک‌شمارده شده یا دارای مقامِ پایین است.

سنگ و آهن زین جهت که سابق است در عمل فوقی این دو لایق است

سنگ و آهن به این جهت که علتِ شراره هستند، در عمل و واقعیت بر آن شراره برتری دارند.

نکته ادبی: سابق بودن به معنایِ علت بودن است.

وآن شرر از روی مقصودی خویش ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش

و آن شراره از جهتِ مقصود و غایتِ خویش، از آهن و سنگ جلوتر است و هدفِ نهایی است.

نکته ادبی: اینجا شاعر به رابطه‌ی غایت‌گرایانه اشاره دارد.

سنگ و آهن اول و پایان شرر لیک این هر دو تنند و جان شرر

سنگ و آهن در آغازند و شراره در پایان؛ اما هر دو از جهتِ هستی، جان و جوهرِ آن شراره محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: مفهومِ اینکه علت، در معلولِ خود ساری است.

در زمان شاخ از ثمر سابق ترست در هنر از شاخ او فایق ترست

در زمان، شاخِ درخت قبل از میوه است، اما در ارزش و هنر، میوه برتر از شاخه است.

نکته ادبی: مقایسهِ علتِ زمانی و علتِ غایی.

چونک مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بود و آخر شجر

چون مقصودِ اصلی از کاشتنِ درخت، رسیدن به میوه است، پس در واقع میوه اصل است و درخت فرع.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ «الغایةُ أولُ الفِکر و آخِرُ العَمَل» (هدف، اولین چیزی است که در اندیشه می‌آید و آخرین چیزی است که در عمل به دست می‌آید).

خرس چون فریاد کرد از اژدها شیرمردی کرد از چنگش جدا

خرس چون از اژدها فریاد زد، آن شیرمردِ الهی او را از چنگِ اژدها رها کرد.

نکته ادبی: تکرارِ داستان برای نتیجه‌گیریِ حکمت‌آمیز.

حیلت و مردی به هم دادند پشت اژدها را او بدین قوت بکشت

حیلت (تدبیر) و مردی (قدرت) دست به دست هم دادند و اژدها را با این توانایی از پای درآوردند.

نکته ادبی: حیلت در اینجا به معنای تدبیر و عقلانیت است.

اژدها را هست قوت حیله نیست نیز فوق حیلهٔ تو حیله ایست

اژدها تنها قدرتِ بدنی دارد ولی تدبیر ندارد؛ در حالی که فراتر از تدبیرِ تو، تدبیرِ الهی وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ بدونِ تدبیر، شکست‌پذیر است.

حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو کز کجا آمد سوی آغاز رو

وقتی تدبیرِ خود را دیدی، به عقب بازگرد و ببین این تدبیر از کجا آمده است و به سرچشمه‌یِ آن بنگر.

نکته ادبی: بازگشت به آغاز، کنایه از درکِ منشأِ الهیِ فکر است.

هر چه در پستیست آمد از علا چشم را سوی بلندی نه هلا

هر چیزی که در عالمِ پست و مادی است، از عالمِ بالا آمده است، پس چشمت را به سمتِ عالمِ بالا بدوز.

نکته ادبی: علا، به معنایِ عالمِ علوی است.

روشنی بخشد نظر اندر علی گرچه اول خیرگی آرد بلی

نگاه کردن به عالمِ بالا به چشمِ دل روشنایی می‌بخشد، اگرچه در ابتدا ممکن است باعثِ خیرگی و حیرت شود.

نکته ادبی: خیرگی، استعاره از سرگشتگیِ اولیه در مواجهه با نورِ حقیقت است.

چشم را در روشنایی خوی کن گر نه خفاشی نظر آن سوی کن

چشمت را به روشنایی عادت بده، مگر آنکه مثلِ خفاش باشی که نمی‌توانی نور را تحمل کنی.

نکته ادبی: خفاش، نمادِ کسی است که حقیقت را برنمی‌تابد.

عاقبت بینی نشان نور تست شهوت حالی حقیقت گور تست

عاقبت‌اندیشی نشانه‌یِ نورِ ایمانِ توست؛ در حالی که شهوت‌رانیِ لحظه‌ای، در واقع گورِ توست.

نکته ادبی: عاقبت‌بینی، نشانهِ خردمندی و دوراندیشیِ ایمانی است.

عاقبت بینی که صد بازی بدید مثل آن نبود که یک بازی شنید

کسی که صدها تجربه‌یِ تلخ و شیرین (بازی‌های روزگار) را دیده، با کسی که فقط شنیده، برابر نیست.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ علم‌الیقین و عین‌الیقین.

زان یکی بازی چنان مغرور شد کز تکبر ز اوستادان دور شد

او به خاطرِ یک موفقیتِ کوچک چنان مغرور شد که از اساتید و راهنمایانِ خود دور ماند.

نکته ادبی: غرور، سدِ راهِ یادگیری است.

سامری وار آن هنر در خود چو دید او ز موسی از تکبر سر کشید

او مانندِ سامری، وقتی هنری را در خود دید، از روی تکبر در برابرِ موسی سرکشی کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ سامری که به خاطرِ مهارتش در ساختِ گوساله، مقابلِ موسی ایستاد.

او ز موسی آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته

او آن هنر را از خودِ موسی آموخته بود، اما با تکبر، چشمانش را بر روی حقیقتِ معلمش بست.

نکته ادبی: اشاره به ناسپاسی در برابرِ استاد.

لاجرم موسی دگر بازی نمود تا که آن بازی و جانش را ربود

ناگزیر موسی هنرِ برتری را نشان داد که آن بازیِ سامری و جانش را به باد داد.

نکته ادبی: پایانِ داستانِ سامری که شکستِ حقارت‌آمیزِ او را در برابرِ معجزه‌یِ موسی نشان می‌دهد.

ای بسا دانش که اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود

چه بسیار دانشی که در سر آدمی جای می‌گیرد اما نتیجه‌اش گمراهی و نابودیِ خود اوست؛ تا آنجا که این فردِ مغرور به دانشش، به جای رسیدن به سروری حقیقی، در نهایتِ خسران و تباهی قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: واژه سر در بیت اول به معنای اندیشه و در بیت دوم به معنای جان و هستی یا مقام و رتبه به کار رفته است که جناس ناقص دارد.

سر نخواهی که رود تو پای باش در پناه قطب صاحب رای باش

اگر نمی‌خواهی جان و آبرویت را از دست بدهی، از ادعای خود دست بکش و تابع محض باش و در سایه‌ی حمایتِ راهنمایی که دارای بینش و خردِ الهی (قطب) است، قرار بگیر.

نکته ادبی: قطب در عرفان، کامل‌ترین انسان و پیشوای معنوی زمان است که مرجع هدایت دیگران است.

گرچه شاهی خویش فوق او مبین گرچه شهدی جز نبات او مچین

اگرچه در نظر خودت پادشاهی، هرگز جایگاه خود را برتر از او مپندار و اگرچه برای خود شیرینی و لذتی قائل هستی، آن را نپسند و تنها از شهدِ معرفتِ او بهره‌مند شو.

نکته ادبی: نبات در اینجا استعاره از شیرینیِ معنوی و دانشِ خالصِ پیر است.

فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان

اندیشه‌ی تو تنها یک تصویر و خیالِ خام است، در حالی که اندیشه‌ی او متصل به جانِ حقیقت است. دارایی و باورهای تو همچون سکه‌ی قلب (تقلبی) بی‌ارزش است، اما داراییِ او معدنِ حقیقت و اصلِ وجود است.

نکته ادبی: قلب در اینجا به معنای سکه ناسره و بدلی است که تضاد زیبایی با کان (معدن) دارد.

او توی خود را بجو در اوی او کو و کو گو فاخته شو سوی او

تو باید حقیقتِ خودت را در وجودِ او جستجو کنی. همانند فاخته‌ای باش که پیوسته «کو کو» (کجاست کجاست) می‌گوید و با این جستجو به سوی او حرکت کن.

نکته ادبی: ایهامِ عبارت «کو کو» هم صدای پرنده است و هم پرسش از حقیقتِ گم‌شده (کجاست؟).

ور نخواهی خدمت ابناء جنس در دهان اژدهایی همچو خرس

اگر حاضر نیستی به راهنماییِ هم‌نوعانِ کاملِ خود (اولیای خدا) تن دهی، بدان که خود را در دهان اژدهایی که همچون خرس درنده است (نفس اماره)، انداخته‌ای.

نکته ادبی: ابناء جنس در اینجا به پیران و راهنمایانِ راهِ حق اشاره دارد.

بوک استادی رهاند مر ترا وز خطر بیرون کشاند مر ترا

شاید استاد و راهنمایی پیدا شود که تو را از این وضعیت نجات دهد و از خطرات و مهلکه‌های مسیر بیرون بکشد.

نکته ادبی: بوک در متون کهن به معنای «شاید» یا «امید است» به کار می‌رود.

زاریی می کن چو زورت نیست هین چونک کوری سر مکش از راه بین

وقتی توانایی و قدرتِ دیدنِ حقیقت را نداری، زاری و فروتنی کن. چون در این مسیرِ معنوی کور هستی، پس از راهِ کسانی که بینا هستند و حقیقت را می‌بینند، منحرف نشو.

نکته ادبی: راه بین در اینجا به معنای کسی است که مسیر را می‌بیند و راهنماست.

تو کم از خرسی نمی نالی ز درد خرس رست از درد چون فریاد کرد

تو که از یک خرس هم کمتری، چرا از دردهای درونی‌ات نمی‌نالی؟ حتی آن خرس هم چون به درگاهِ نجات فریاد زد و گریه کرد، از بندِ بلا رهایی یافت.

نکته ادبی: اشاره به حکایتی تمثیلی در مثنوی دارد که در آن خرس با زاری کردن راهِ نجات خود را یافت.

ای خدا این سنگ دل را موم کن ناله اش را تو خوش و مرحوم کن

خداوندا! این دلِ سخت و سنگ‌مانندِ مرا همچون موم نرم و منعطف کن و ناله‌های او را به درگاهت زیبا و شایسته‌ی رحمتِ خود قرار ده.

نکته ادبی: سنگ و موم تضاد معنایی دارند که نشان‌دهنده استحاله و تغییرِ وضعیتِ نفس از سختی به نرمی است.