مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را

مولوی
گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل
که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن
آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده کنان را سوختن
مایهٔ خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را
من یقین دانم که عین حکمتست لیک مقصودم عیان و رویتست
آن یقین می گویدم خاموش کن حرص رویت گویدم نه جوش کن
مر ملایک را نمودی سر خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
عرضه کردی نور آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان
حشر تو گوید که سر مرگ چیست میوه ها گویند سر برگ چیست
سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست
لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف
خون کند دل را و اشک مستهان بر نویسد بر وی اسرار آنگهان
وقت شستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت
چون اساس خانه ای می افکنند اولین بنیاد را بر می کنند
گل بر آرند اول از قعر زمین تا بخر بر کشی ماء معین
از حجامت کودکان گریند زار که نمی دانند ایشان سر کار
مرد خود زر می دهد حجام را می نوازد نیش خون آشام را
مدود حمال زی بار گران می رباید بار را از دیگران
جنگ حمالان برای بار بین این چنین است اجتهاد کاربین
چون گرانیها اساس راحتست تلخها هم پیشوای نعمتست
حفت الجنه بمکروهاتنا حفت النیران من شهواتنا
تخم مایهٔ آتشت شاخ ترست سوختهٔ آتش قرین کوثرست
هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمه ای و شهوتیست
هر که در قصری قرین دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست
هر که را دیدی بزر و سیم فرد دانک اندر کسب کردن صبر کرد
بی سبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی سبب را گوش دار
آنک بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست
بی سبب بیند نه از آب و گیا چشم چشمهٔ معجزات انبیا
این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغست و فتیل
شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب
رو تو کهگل ساز بهر سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان
اه که چون دلدار ما غمسوز شد خلوت شب در گذشت و روز شد
جز بشب جلوه نباشد ماه را جز بدرد دل مجو دلخواه را
ترک عیسی کرده خر پروده ای لاجرم چون خر برون پرده ای
طالع عیسیست علم و معرفت طالع خر نیست ای تو خر صفت
نالهٔ خر بشنوی رحم آیدت پس ندانی خر خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار تو ازو بستان و وام جان گزار
سالها خر بنده بودی بس بود زانک خربنده ز خر واپس بود
ز اخروهن مرادش نفس تست کو بخر باید و عقلت نخست
هم مزاج خر شدست این عقل پست فکرش این که چون علف آرم به دست
آن خر عیسی مزاج دل گرفت در مقام عاقلان منزل گرفت
زانک غالب عقل بود و خر ضعیف از سوار زفت گردد خر نحیف
وز ضعیفی عقل تو ای خربها این خر پژمرده گشتست اژدها
گر ز عیسی گشته ای رنجوردل هم ازو صحت رسد او را مهل
چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج که نبود اندر جهان بی مار گنج
چونی ای عیسی ز دیدار جهود چونی ای یوسف ز مکار و حسود
تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مددبخشای عمر
چونی از صفراییان بی هنر چه هنر زاید ز صفرا درد سر
تو همان کن که کند خورشید شرق ما نفاق و حیله و دزدی و زرق
تو عسل ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین
سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا کرم را وا مگیر
این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید عمی
آن سزد از تو ایا کحل عزیز که بیابد از تو هر ناچیز چیز
ز آتش این ظالمانت دل کباب از تو جمله اهد قومی بد خطاب
کان عودی در تو گر آتش زنند این جهان از عطر و ریحان آگنند
تو نه آن عودی کز آتش کم شود تو نه آن روحی که اسیر غم شود
عود سوزد کان عود از سوز دور باد کی حمله برد بر اصل نور
ای ز تو مر آسمانها را صفا ای جفای تو نکوتر از وفا
زانک از عاقل جفایی گر رود از وفای جاهلان آن به بود
گفت پیغامبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به تبیین فلسفی حکمتِ الهی در ورای رنج‌ها و سختی‌های ظاهری زندگی می‌پردازد. شاعر با استفاده از گفت‌وگویِ موسی با خداوند، تقابل میان خردِ جزئی‌نگر که اسیرِ ظواهرِ متناقضِ جهان است و عقلِ حقیقت‌بین که به عمقِ وقایع آگاه است را ترسیم می‌کند. پیام اصلی این است که رنج‌ها، بیماری‌ها و تلخی‌ها در واقع ابزارهایی برای پالایشِ جان هستند و نباید بر اساسِ ظاهرِ قضاوت شوند.

در بخش دوم، شاعر با به‌کارگیریِ استعاره‌های «خر» به مثابه نفسِ اماره و «عیسی» به مثابه عقل و جان، مسیرِ کمالِ انسانی را ترسیم می‌کند. او تأکید دارد که انسان نباید اسیرِ خواهش‌های جسمانی (خر) شود، بلکه باید با تکیه بر عقل (عیسی)، بر نفس مسلط گردد. در نهایت، بیان می‌شود که سختی‌هایِ مسیرِ حقیقت، پیش‌درآمدی بر گشایش و راحتی هستند و هر کس به ظاهرِ امور اکتفا کند، از باطنِ حکمتِ الهی بی‌نصیب خواهد ماند.

معنای روان

گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز

موسی خطاب به خداوندِ بخشنده و کارساز گفت: ای کسی که یک لحظه ذکر و یاد تو، از یک عمر طولانی باارزش‌تر است.

نکته ادبی: کریم و کارساز از صفات خداوند است که بر جنبه بخشندگی و تدبیرگری الهی اشاره دارد.

نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل

در این جهانِ مادی (آب و گل)، نقش‌ها و اتفاقاتی را دیدم که در ظاهر کج و ناروا به نظر می‌رسیدند؛ همان‌گونه که ملائکه (در ماجرای خلقت انسان) نسبت به حکمتِ آفرینشِ انسان اعتراض داشتند، قلب من نیز دچارِ پرسش و اعتراض شد.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از جهانِ مادی و جسمانیتِ انسان است.

که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن

سؤال من این است که چه مقصودی در کار است که چنین نقشِ ناقصی ساخته شده و در آن بذرِ تباهی و فساد کاشته شده است؟

نکته ادبی: تخمِ فساد استعاره از پتانسیلِ انسان برای گناه و خطاست.

آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده کنان را سوختن

چرا باید آتشِ ظلم و تباهی افروخته شود و مساجد و عبادت‌کنندگان در آن بسوزند؟

نکته ادبی: مسجد و سجده‌کنان نمادِ پاکی و عبادت در تقابل با آتشِ فساد قرار گرفته‌اند.

مایهٔ خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را

چرا باید زمینه‌ای فراهم شود که خون و چرک (رنج‌های جسمانی) تولید شود و همه این‌ها برای چه ناله‌ها و استغاثه‌هایی است؟

نکته ادبی: خونابه و زردآبه استعاره از رنج‌های جسمی و بیماری‌های تن است.

من یقین دانم که عین حکمتست لیک مقصودم عیان و رویتست

من از نظر عقلی یقین دارم که این‌ها عینِ حکمت است، اما دلم می‌خواهد که حقیقتِ آن را با چشمِ خود ببینم و درک کنم.

نکته ادبی: تقابل میان یقینِ عقلی (علم‌الیقین) و مشاهده‌ی قلبی (عین‌الیقین).

آن یقین می گویدم خاموش کن حرص رویت گویدم نه جوش کن

آن یقینِ درونی‌ام به من می‌گوید که ساکت باش و اعتراض نکن، اما حرص و اشتیاقِ دیدنِ حقیقت به من می‌گوید که باید بجوشم و سؤال کنم.

نکته ادبی: شخصی‌سازیِ یقین و حرص به عنوان دو نیروی متضاد درونی.

مر ملایک را نمودی سر خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش

خداوند به فرشتگان نشان داد که این شهد (شیرینی و لذتِ وجود) ارزشِ آن نیش (سختی‌ها و رنج‌ها) را دارد.

نکته ادبی: نوش و نیش استعاره از لذت و درد است که جدایی‌ناپذیرند.

عرضه کردی نور آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان

وقتی خداوند حقیقتِ نورِ وجودِ آدم را آشکار کرد، تمامِ مشکلات و ابهاماتِ ملائکه برطرف شد و حقایق برایشان روشن گشت.

نکته ادبی: نورِ آدم به معنای استعدادِ والای انسانی و جانشینیِ الهی است.

حشر تو گوید که سر مرگ چیست میوه ها گویند سر برگ چیست

روزِ رستاخیزِ تو به تو می‌گوید که حقیقتِ مرگ چیست و میوه‌ها به تو نشان می‌دهند که حقیقتِ شکوفه و برگ چه بوده است (باید صبر کرد تا نتیجه نمایان شود).

نکته ادبی: میوه و برگ نمادِ پیوندِ علیت و نتیجه‌گرایی هستند.

سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست

حقیقتِ خون و نطفه (مراحل اولیه خلقت)، کمال و زیباییِ آدمی است؛ بنابراین آنچه در ابتدا بیش از حد به نظر می‌رسید (سختی)، در نهایت به کمی و زوال می‌رسد و به جوهرِ خود می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ تکاملی انسان از ماده پست به کمالِ روحانی.

لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف

خداوند ابتدا لوحِ دل را بدون هیچ درنگی پاک می‌کند و سپس اسرار و حروفِ حکمت را بر آن می‌نویسد.

نکته ادبی: لوح استعاره از دل و ضمیرِ انسان است که برای پذیرشِ حق باید پاک شود.

خون کند دل را و اشک مستهان بر نویسد بر وی اسرار آنگهان

دل را به خون می‌کشد و اشکِ حقارت و درماندگی جاری می‌کند تا آنگاه اسرارِ الهی را بر آن ثبت کند.

نکته ادبی: اشکِ مستهان یعنی اشکی که از سرِ شکسته‌دلی و تواضع ریخته می‌شود.

وقت شستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت

باید زمانِ پاک کردنِ لوح را شناخت، چرا که می‌خواهند از آن دفتری برای ثبتِ حقیقت بسازند (رنج، مقدمه کمال است).

نکته ادبی: در اینجا شستنِ لوح کنایه از رنج‌های تطهیرکننده است.

چون اساس خانه ای می افکنند اولین بنیاد را بر می کنند

وقتی می‌خواهند پایه و اساسِ خانه‌ای را بنا کنند، اول باید زمین را گود کنند و بنیادِ قبلی را خراب کنند.

نکته ادبی: تمثیلِ گودبرداری برای ساختمان‌سازی، تمثیلی برای دشواری‌های اولیه هر کار بزرگ.

گل بر آرند اول از قعر زمین تا بخر بر کشی ماء معین

ابتدا گل و خاک را از عمقِ زمین بیرون می‌آورند تا بتوانند آبِ گوارا را از چاه بیرون بکشند.

نکته ادبی: ماءِ معین به معنای آبِ زلال و گوارا است که کنایه از فیضِ الهی است.

از حجامت کودکان گریند زار که نمی دانند ایشان سر کار

کودکان از دردِ نیشِ حجامت زاری می‌کنند، چون حقیقت و فایده‌ی کار را نمی‌دانند.

نکته ادبی: حجامت تمثیلی از سختی‌های ظاهری است که برای سلامتِ روح لازم است.

مرد خود زر می دهد حجام را می نوازد نیش خون آشام را

اما مردِ عاقل برای حجامت پول می‌دهد و از نیشِ خون‌آشامِ حجام (که عاملِ سلامت است) استقبال می‌کند.

نکته ادبی: خون‌آشام در اینجا صفتِ نیشِ حجام است که به ظاهر ترسناک اما در باطن شفابخش است.

مدود حمال زی بار گران می رباید بار را از دیگران

حمال به دنبالِ بارِ سنگین می‌رود و سعی می‌کند بار را از دیگران برباید (نمادِ تلاشِ دنیوی برای دنیا).

نکته ادبی: حمال استعاره از اهلِ دنیا است که در پی امورِ مادی و سنگین هستند.

جنگ حمالان برای بار بین این چنین است اجتهاد کاربین

جنگِ حمالان برای تصاحبِ بار را ببین؛ این نوع تلاشِ سطحی، کوششی است که فقط ظاهرِ کار را می‌بیند.

نکته ادبی: اجتهاد در اینجا به معنایِ تلاش و تکاپوی بسیار است.

چون گرانیها اساس راحتست تلخها هم پیشوای نعمتست

همان‌طور که سختی‌ها اساسِ راحتی هستند، تلخی‌ها نیز پیشوایِ نعمت و شیرینی می‌باشند.

نکته ادبی: تناقضِ تلخی و شیرینی برای بیانِ پیوندِ رنج و گنج.

حفت الجنه بمکروهاتنا حفت النیران من شهواتنا

بهشت با سختی‌ها و ناخوشایندها پوشیده شده و جهنم با خواهش‌های نفسانی و شهوت‌ها احاطه گشته است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث مشهور نبوی که بهشت را در گروِ تحمل سختی‌ها می‌داند.

تخم مایهٔ آتشت شاخ ترست سوختهٔ آتش قرین کوثرست

تخمِ اصلیِ آتشِ جهنم همان شاخه‌یِ تر (شهوت‌های دنیوی) است و آنچه در آتش سوخته و خالص شده، در کنارِ کوثر (نعمت الهی) قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: کوثر نمادِ خیرِ کثیر و نعمتِ ابدی است.

هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمه ای و شهوتیست

هر کس در زندانِ سختی گرفتار است، آن مجازاتِ یک لقمه و شهوت‌رانیِ بی‌جای اوست.

نکته ادبی: زندان استعاره از گرفتاری در بندِ نفس است.

هر که در قصری قرین دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست

هر کس در قصری غرق در دولت و نعمت است، آن پاداشِ نبرد با نفس و رنج‌هایی است که کشیده است.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای خوشبختی و سعادتِ عمیق است.

هر که را دیدی بزر و سیم فرد دانک اندر کسب کردن صبر کرد

هر کسی را دیدی که ثروتمند و دارایِ طلا و نقره است، بدان که در مسیرِ کسبِ آن صبر و پایداری به خرج داده است.

نکته ادبی: زر و سیم نمادِ پاداشِ مادی یا معنوی بر اساسِ صبر است.

بی سبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی سبب را گوش دار

هرچند دیده‌یِ حقیقت‌بین، کارها را بدون سبب می‌بیند، اما تو که در دنیایِ حسی هستی، باید برای هر چیزی علتی قائل باشی.

نکته ادبی: سبب در اینجا به معنای قانونِ علیتِ مادی است.

آنک بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست

اما آن کسی که جانش فراتر از قوانینِ طبیعت است، تواناییِ شکستنِ اسباب و علل را دارد (منصبِ کرامت).

نکته ادبی: خرقِ سبب یعنی شکستنِ قوانینِ عادیِ جهان.

بی سبب بیند نه از آب و گیا چشم چشمهٔ معجزات انبیا

چشمِ چشمه‌یِ معجزاتِ انبیا، بدونِ توسل به آب و گیاه (اسبابِ مادی)، مستقیماً از جانبِ حق، سبب‌ها را می‌بیند و می‌آفریند.

نکته ادبی: اعجاز، خارج شدن از قوانینِ معمولِ علت و معلولی است.

این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغست و فتیل

این قانونِ علیت (سبب) مثلِ طبیب و بیمار است (نیازمندِ هم) و همچون چراغ و فتیله است که برای نور نیاز به هم دارند.

نکته ادبی: تشبیهِ علیت به رابطه چراغ و فتیله.

شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب

در شبِ تاریک، برای چراغت فتیله‌یِ نو بگذار، اما بدان که نورِ اصلیِ آفتاب، بی‌نیاز از این چراغ و فتیله است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسبابِ مادی برای زندگیِ دنیوی لازم است اما نباید به آن‌ها دل بست.

رو تو کهگل ساز بهر سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان

برو و برای سقفِ خانه‌ات گل و کاه بساز (کارهای دنیوی را انجام بده)، اما بدان که سقفِ آسمان (حقیقتِ عالم) از این گِل‌کاری‌ها پاک و منزه است.

نکته ادبی: کهگل ساختن تمثیلی از پرداختن به امورِ مادی و ظاهری است.

اه که چون دلدار ما غمسوز شد خلوت شب در گذشت و روز شد

آه که وقتی دلدارِ ما (خداوند) غم‌سوز و غم‌خوارِ ما شد، خلوتِ شبِ درد و رنج سپری شد و روزِ وصال فرارسید.

نکته ادبی: دلدار استعاره از محبوبِ حقیقی است.

جز بشب جلوه نباشد ماه را جز بدرد دل مجو دلخواه را

ماه فقط در شب جلوه‌گری می‌کند؛ پس برای یافتنِ دلخواه، فقط در دردِ دل جستجو کن (درد، زمینه رسیدن به یار است).

نکته ادبی: تمثیلِ ماه و شب برای بیانِ لزومِ تاریکیِ رنج برای ظهورِ نورِ محبوب.

ترک عیسی کرده خر پروده ای لاجرم چون خر برون پرده ای

تو عیسی (عقل و روح) را ترک کرده‌ای و به پرورشِ خر (نفسِ حیوانی) پرداخته‌ای؛ به همین دلیل مثلِ خر، پشتِ پرده مانده‌ای و حقیقت را نمی‌بینی.

نکته ادبی: عیسی نمادِ عقل و خر نمادِ نفسِ حیوانی در تمثیلاتِ مثنوی است.

طالع عیسیست علم و معرفت طالع خر نیست ای تو خر صفت

طالع و سرنوشتِ عیسی، علم و معرفت است، اما طالعِ خر علم نیست، ای کسی که خرسفت هستی (به صفاتِ حیوانی چسبیده‌ای).

نکته ادبی: خرصفت به معنای کسی است که اسیرِ امیالِ حیوانی است.

نالهٔ خر بشنوی رحم آیدت پس ندانی خر خری فرمایدت

اگر صدایِ ناله‌یِ خر را می‌شنوی و دلت به رحم می‌آید، بدان که آن ناله، تو را به خری کردن و حیوانیت وا می‌دارد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به دلسوزیِ نابجا برای نفسِ اماره.

رحم بر عیسی کن و بر خر مکن طبع را بر عقل خود سرور مکن

به عیسی (عقل) رحم کن و او را تقویت کن، نه به خر (نفس)؛ نگذار طبیعتِ حیوانی، سرور و فرمانروایِ عقلِ تو شود.

نکته ادبی: سرور قرار دادنِ طبع بر عقل، وارونگیِ مراتبِ وجودیِ انسان است.

طبع را هل تا بگرید زار زار تو ازو بستان و وام جان گزار

بگذار نفس (طبع) هرچقدر می‌خواهد زاری کند، تو از او (نفس) فرمان نبر و دینِ جانت را ادا کن.

نکته ادبی: وامِ جان گزاردن به معنایِ انجامِ رسالتِ انسانی و روحی است.

سالها خر بنده بودی بس بود زانک خربنده ز خر واپس بود

سال‌ها بنده و خادمِ نفس (خر) بودی، دیگر بس است؛ چرا که خربنده همیشه عقب‌تر از خر است و هیچ‌گاه به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسیرِ شهوت بودن، مانعِ پیشرفت است.

ز اخروهن مرادش نفس تست کو بخر باید و عقلت نخست

از «اخروهن» (آن‌ها را عقب نگه دار)، مرادِ قرآن، همان نفسِ توست که باید عقب نگه داشته شود و اول عقلت به کار بیاید.

نکته ادبی: اشاره به تفسیرِ تأویلی از آیات برای کنترلِ نفس.

هم مزاج خر شدست این عقل پست فکرش این که چون علف آرم به دست

این عقلِ پَستِ تو هم مزاجِ خر شده است و فکرش فقط این است که چگونه علف و خوراکِ جسم تهیه کند.

نکته ادبی: عقلِ معاش‌بینِ دنیوی در برابرِ عقلِ معادبین.

آن خر عیسی مزاج دل گرفت در مقام عاقلان منزل گرفت

آن خرِ عیسی (نفسِ پاک شده) مزاجِ دل را گرفت و در مقامِ خردمندان جای گرفت.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ نفس از حیوانیت به روحانیت.

زانک غالب عقل بود و خر ضعیف از سوار زفت گردد خر نحیف

چون عقل قوی و خر (نفس) ضعیف است، سوارکار (عقل) می‌تواند بر مرکبِ وجود تسلط یابد و آن را نحیف و مطیع کند.

نکته ادبی: غلبه‌یِ عقل بر نفس باعثِ رام شدنِ آن می‌شود.

وز ضعیفی عقل تو ای خربها این خر پژمرده گشتست اژدها

اما ای خربنده (ای اسیرِ نفس)، چون عقلِ تو ضعیف است، آن خرِ ضعیف تبدیل به اژدها شده است (چون به آن بها دادی).

نکته ادبی: اژدها شدنِ نفس در اثرِ پروراندنِ آن با شهوات.

گر ز عیسی گشته ای رنجوردل هم ازو صحت رسد او را مهل

اگر از عیسی (راهِ عقل) دلت رنجور شده، بدان که شفایِ آن هم از همان‌جاست؛ پس ناامید نشو و مهلت بده.

نکته ادبی: دلسردی از مسیرِ معرفت، خودِ نفس است که باید با صبر درمان شود.

چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج که نبود اندر جهان بی مار گنج

ای عیسی‌دم (ای کسی که جانت به عیسی متصل است)، چرا از رنج‌ها می‌نالی؟ مگر نمی‌دانی که در جهان هیچ گنجی بی‌مار و خطر نیست؟

نکته ادبی: کنایه از همراهیِ همیشگیِ رنج و گنج.

چونی ای عیسی ز دیدار جهود چونی ای یوسف ز مکار و حسود

ای عیسی، چونی از دستِ قومِ یهود (جاهلان)؟ و ای یوسف، چونی از مکرِ حسودان؟

نکته ادبی: اشاره به سختی‌های انبیا (عیسی و یوسف) به عنوان الگوی رنج کشیدنِ اهلِ حق.

تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مددبخشای عمر

تو که شب و روز به دنبالِ هدایتِ این قومِ نادان (غمر) هستی، مثلِ شب و روز، مددی‌بخشِ عمرِ آن‌ها باش.

نکته ادبی: قومِ غمر به معنایِ مردمِ بی‌خبر و نادان است.

چونی از صفراییان بی هنر چه هنر زاید ز صفرا درد سر

از حالِ صفراویانِ (آدم‌های بدخلق و نادان) بی‌هنر چه‌خبر؟ چه هنری جز دردِ سر از صفرا (خشم و تندی) زاییده می‌شود؟

نکته ادبی: صفراویان استعاره از کسانی است که غلبه‌ی خشم و تندی بر آن‌ها، مانعِ درکِ حقیقت است.

تو همان کن که کند خورشید شرق ما نفاق و حیله و دزدی و زرق

تو همان روشِ همیشگی‌ات را داشته باش که مانند خورشیدِ مشرق‌زمین بی‌دریغ می‌تابد، چرا که کارِ ما تنها نیرنگ، نفاق، دزدی و خودنمایی است.

نکته ادبی: «زرق» در ادبیات کلاسیک به معنای ریاکاری و تزویر است.

تو عسل ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین

تو مانند عسل شیرین و شفا بخشی و ما در این دنیا و دین، مانند سرکه‌ای تند و ناگواریم؛ برای از بین بردنِ این تلخی و صفرا، تنها دارویِ شفا بخش، «سکنجبین» است که ترکیبی از سرکه و عسل است؛ یعنی نیاز به حضور تو داریم.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ قدیمی که «سرکنگبین صفرا فزود» اما در اینجا شاعر وارونه‌سازی کرده تا بگوید تو (عسل) باید بیایی تا تعادل برقرار شود.

سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا کرم را وا مگیر

ما که گروهی بیمار و دردمندیم، تنها سرکه (تلخی و بدی) به این ترکیب افزودیم؛ تو از لطف و کرمِ خود، عسل (شیرینی و رحمت) بیافزا و بخشندگی‌ات را از ما دریغ نکن.

نکته ادبی: «زحیر» در طب سنتی به معنای نوعی بیماری گوارشی و پیچش شکم است که در اینجا استعاره از آلودگی‌های روحی است.

این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید عمی

این رفتارِ ناشایست از ما سر زده و سزاوارِ ماست؛ مگر ریختنِ ریگ در چشم، جز کورتر شدن و آسیبِ بیشتر، نتیجه‌ای دیگر دارد؟ ما خود عاملِ کوریِ خویش هستیم.

نکته ادبی: «عمی» به معنای کوری است و شاعر به روابطِ علی و معلولیِ اعمالِ انسان اشاره دارد.

آن سزد از تو ایا کحل عزیز که بیابد از تو هر ناچیز چیز

اما برای تو شایسته است که ای سرمه‌ی عزیز و درمان‌بخش، نگاهت را بر ما بیفکنی تا هر چیزِ بی‌ارزش و ناچیزی که در وجودِ ماست، به برکتِ تو ارزشمند شود.

نکته ادبی: «کحل» به معنای سرمه است که در ادبیات عرفانی نمادِ بینایی‌بخشیِ الهی به دیدگانِ بصیرت است.

ز آتش این ظالمانت دل کباب از تو جمله اهد قومی بد خطاب

اگرچه آتشِ ظلم و نادانیِ این ستمگران، قلبِ تو را کباب می‌کند، اما از جانبِ تو، همچنان ندایِ «اهدِ قومی» (پروردگارا قومِ مرا هدایت کن) شنیده می‌شود، حتی اگر آن‌ها به زشت‌گویی و بدنامیِ تو بپردازند.

نکته ادبی: اشاره به داستان پیامبر اسلام (ص) که پس از سنگ‌باران در طائف، برای هدایتِ مردمانِ ظالم دعا کرد.

کان عودی در تو گر آتش زنند این جهان از عطر و ریحان آگنند

تو چنان عودِ معطری هستی که اگر آتشِ سختی و بلا بر تو زنند، تمامِ جهان از عطر و رایحه‌ی خوشِ تو آکنده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به عود که خاصیتِ آن این است که هرچه بیشتر بسوزد، عطرِ بیشتری از خود متصاعد می‌کند.

تو نه آن عودی کز آتش کم شود تو نه آن روحی که اسیر غم شود

تو آن عودِ معمولی نیستی که با آتش گرفتن کم شود و از بین برود؛ تو آن روحِ حقیقتی نیستی که در بندِ غم‌های دنیوی گرفتار شود.

نکته ادبی: نفیِ شباهت (تشبیه تفضیلی) برای نشان دادنِ تعالیِ وجودیِ مخاطب.

عود سوزد کان عود از سوز دور باد کی حمله برد بر اصل نور

عودِ معمولی می‌سوزد و خاکستر می‌شود چون از اصلِ سوزش و حرارت دور است؛ اما تو که خود اصلِ نوری، چگونه بادِ حوادث می‌تواند بر تو یورش ببرد؟

نکته ادبی: تضاد میانِ عودِ مادی و نورِ الهی؛ تاکید بر فنا ناپذیریِ حقیقتِ قدسی.

ای ز تو مر آسمانها را صفا ای جفای تو نکوتر از وفا

ای کسی که آسمان‌ها از تجلیِ تو صفا و جلا می‌یابند؛ حتی جفا و قهرِ تو از وفایِ دیگران برایِ ما بهتر و خواستنی‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میانِ «جفا» و «وفا»؛ در عرفان، قهرِ معشوق نیز در مسیرِ تکاملِ عاشق، لطفِ پنهان است.

زانک از عاقل جفایی گر رود از وفای جاهلان آن به بود

زیرا اگر از انسانِ عاقل و خردمند، جفایی به تو برسد، از وفاداری و محبتِ نادانان بهتر است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ عاقل و جاهل؛ برتریِ آگاهی در هر کنشی.

گفت پیغامبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد

پیامبر فرمود که دشمنی و برخوردِ خردمندانه بهتر از محبتی است که از سرِ نادانی از جانبِ جاهلان ابراز می‌شود.

نکته ادبی: نقلِ قولِ مستقیم که به عنوانِ استدلالی برای بیتِ پیشین آمده است.