مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

مولوی
دید موسی یک شبانی را براه کو همی گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده ست در حق آن بنده این هم بیهده ست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، تقابلِ میانِ عقلِ شریعت‌مدار و عشقِ بی‌آلایشِ عارفانه را ترسیم می‌کند. حضرت موسی به عنوانِ نمادِ پیامبری که پایبند به احکام و آدابِ رسمیِ الهی است، با چوپانی روبرو می‌شود که در نهایتِ سادگی و اخلاص، خداوند را با زبانِ مادی و انسانی توصیف می‌کند. این گفتگو، تضادی بنیادین میانِ فهمِ خشک و منطقی از مقدسات و درکِ عاشقانه و شهودیِ آن است؛ جایی که شبان، خدا را در پیوند با نیازهایِ زمینیِ خود می‌بیند و موسی، این نگرش را توهین به مقامِ کبریایی می‌پندارد.

داستان با طردِ شبان توسطِ موسی به اوج می‌رسد؛ جایی که موسی با خشم و نهیب، سادگیِ عاشقانه را کفر و بی‌ادبی می‌خواند و شبان را به خاطرِ نادانی‌اش سرزنش می‌کند. در این کشاکش، فضایِ حاکم، سرشار از تضاد میانِ «خشمِ مقدس» و «جهلِ مخلصانه» است که در نهایت به ناامیدی و گسستِ روانیِ چوپان و فرارِ او به بیابان ختم می‌شود؛ گسستی که زمینه‌سازِ واقعه‌ای دیگر در داستانِ اصلی است.

معنای روان

دید موسی یک شبانی را براه کو همی گفت ای گزیننده اله

حضرت موسی در راهی عبور می‌کرد و چوپانی را دید که با خدا به گونه‌ای ساده و بی‌پرده سخن می‌گفت و او را به عنوان خدای برگزیده‌ی خود خطاب می‌کرد.

نکته ادبی: گزیننده به معنای انتخاب‌کننده است و در اینجا صفتِ فاعلی برای خداوند به کار رفته است.

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

شبان می‌گفت: ای خدا، تو کجا هستی تا من بنده و خدمتکار تو باشم؟ برایت کفش (چارق) بدوزم و موهای سرت را شانه کنم.

نکته ادبی: چارق نوعی پاپوشِ چرمی قدیمی است که روستاییان و چوپانان استفاده می‌کردند.

جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم

لباس‌هایت را بشویم، شپش‌هایت را بکشم و برایت شیرِ تازه بیاورم، ای خدایی که صاحبِ شکوه و عظمتی.

نکته ادبی: محتشم به معنای صاحبِ حشمت و جلال است که در اینجا برای خدا به کار رفته است.

دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت

دست‌هایت را ببوسم و پاهایت را ماساژ دهم؛ هر وقت هم زمان خوابت رسید، جای استراحتت را تمیز و مرتب کنم.

نکته ادبی: دستک و پایک تصغیر است که در اینجا برای ابرازِ عشق و صمیمیتِ بیش از حد به کار رفته است.

ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من

همه‌ی بزهای من فدای تو باشند و تمامِ صداهای هی‌هی و فریادهایِ من در بیابان برای یادِ تو است.

نکته ادبی: هیهی و هیهای آواهایی است که چوپانان هنگام راندن گوسفندان به کار می‌برند.

این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان

شبان این حرف‌های بیهوده را با سوز و گداز می‌گفت. موسی به او گفت: ای فلانی، با چه کسی این‌گونه سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: نمط به معنای روش و شیوه است.

گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید

شبان پاسخ داد: با همان کسی که ما را آفرید و این زمین و آسمان‌ها را از عدم به وجود آورد.

نکته ادبی: چرخ در اینجا نمادِ آسمان و افلاک است.

گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی

موسی با خشم گفت: ای وای بر تو که بسیار گمراه شدی؛ هنوز مسلمان نشده (و دین را نشناخته)، کافر شدی.

نکته ادبی: مدبر به معنای کسی است که پشت کرده یا گمراه شده است.

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار

این چه حرف‌های بیهوده و کفرآمیزی است؟ انگار که پاره‌ای پنبه در دهانت بگذارند تا دیگر چنین حرف‌های زشتی نزنی (خاموش باش).

نکته ادبی: ژاژ به معنای سخنِ بیهوده و نامربوط است.

گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

بوی تعفنِ کفرِ تو، عالم را آلوده کرد و پارچه‌ی نفیسِ دین را با این حرف‌هایت پاره پاره و کهنه کردی.

نکته ادبی: دیبا به معنای پارچه‌ی ابریشمیِ نفیس است که استعاره از حقیقتِ دین است.

چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست

چارق و پاتابه (ساق‌پیچ) مناسبِ تو و امثال توست، مگر برایِ خداوندِ بی‌نیاز، چنین چیزهایی شایسته است؟

نکته ادبی: پاتابه پارچه‌ای بوده که به ساق پا می‌بستند.

گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را

اگر دهانت را از این سخنان نبندی، آتشی از جانبِ خداوند فرود می‌آید و همه‌ی مردم را به خاطرِ این بی‌ادبیِ تو می‌سوزاند.

نکته ادبی: حلق به معنای گلوست که کنایه از خاموش شدن است.

آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست

اگر آتشی در کار نیست، پس این دودِ غلیظِ کفر چیست؟ این تیرگیِ جان و مردود بودنِ روحِ تو از کجاست؟

نکته ادبی: جان سیه گشته به معنایِ آلوده شدنِ روح است.

گر همی دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست

اگر می‌دانی که خدا داور و قاضیِ عادل است، چطور به خودت جرأت می‌دهی چنین یاوه‌گویی‌ها و بی‌ادبی‌هایی کنی؟

نکته ادبی: گستاخی به معنای جسارتِ بیجا است.

دوستی بی خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست

دوستی‌ای که همراه با خرد و شناخت نباشد، در واقع دشمنی است. خداوند از چنین پرستش و خدمتی بی‌نیاز است.

نکته ادبی: غنی به معنای بی‌نیاز است.

با کی می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال

تو با چه کسی این‌گونه حرف می‌زنی؟ با عمو یا دایی‌ات؟ مگر خدا جسم دارد و به چنین چیزهایی (خدمت) نیاز دارد؟

نکته ادبی: ذوالجلال به معنای خداوندِ صاحبِ شکوه است.

شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست

خداوند نیازی به شیر ندارد، شیر را کسی می‌نوشد که در حال رشد و نمو است. چارق را کسی می‌پوشد که پا دارد و محتاجِ آن است.

نکته ادبی: نشو و نما به معنای رشد و نموِ جسمانی است.

ور برای بنده شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او

و اگر تو برای توجیهِ حرف‌هایت می‌گویی خدا خودش گفته من بنده هستم، باید بدانی آنکه گفت «خدا هستم»، منظور حقیقتی فراتر از این جسمِ خاکی است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و حلولِ الوهیت در اولیا دارد.

آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد

اشاره به آن حدیث قدسی است که خداوند فرمود: «من بیمار شدم و تو به عیادتم نیامدی»؛ این به معنایِ رنجور شدنِ خودِ خداست، نه اینکه بنده به خدا خدمت کند.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسیِ مشهور است.

آنک بی یسمع و بی یبصر شده ست در حق آن بنده این هم بیهده ست

آنکه خداوند در حقش فرمود «به وسیله‌ی من می‌شنود و می‌بیند»، یعنی از خودش فانی شده؛ لذا نسبت دادنِ این نیازها به خدا، بیهوده است.

نکته ادبی: بی یسمع و بی یبصر اشاره به حدیثِ تقربِ نوافل دارد.

بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق

بدونِ رعایتِ ادب با خداوند سخن گفتن، دل را می‌میراند و دفترِ اعمال را سیاه می‌کند.

نکته ادبی: ورق کنایه از نامه‌ی اعمال است.

گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

اگر تو مردی را به اسمِ زنانه «فاطمه» صدا کنی، با اینکه هر دو انسان هستند، اما آن مرد خشمگین می‌شود.

نکته ادبی: فاطمه به عنوان نامی زنانه استفاده شده است.

قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حلیم و ساکنست

آن مرد قصدِ جانِ تو را می‌کند، حتی اگر ذاتاً خوش‌اخلاق و صبور باشد.

نکته ادبی: حلیم به معنای بردبار و صبور است.

فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان

نامِ فاطمه برای زنان ستایش است، اما اگر آن را به مرد بگویی، مانندِ ضربه‌ی نیزه او را می‌رنجاند.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است

داشتنِ دست و پا برای ما مایه‌ی ستایش است، اما نسبت دادنِ آن به ساحتِ پاکِ خدا، عیب و آلایش محسوب می‌شود.

نکته ادبی: آلایش به معنای ناپاکی و آلودگی است.

لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است

اینکه خدا فرزندی ندارد و از کسی زاده نشده (لم یلد و لم یولد)، برازنده‌ی اوست؛ چرا که او خالقِ تمامِ پدران و فرزندان است.

نکته ادبی: اشاره به سوره توحید است.

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست

هرچه دارایِ جسم است، مشمولِ تولد و زایش می‌شود و هرچه زاییده شده باشد، متعلق به این جهانِ مادی است.

نکته ادبی: این سوء جو یعنی این سویِ جهان (جهانِ مادی).

زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین

چرا که موجوداتِ مادی در چرخه‌ی پیدایش و نابودی هستند، پس حادث (نوپدید) هستند و قطعاً آفریننده‌ای می‌خواهند.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحی فلسفی است به معنایِ شدن و از بین رفتن.

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

شبان گفت: ای موسی، دهان مرا با این حرف‌هایت دوختی و از شدتِ پشیمانی، جانم را سوزاندی.

نکته ادبی: دهان دوختن کنایه از ساکت کردنِ اجباری است.

جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت

شبان از شدتِ اندوه لباسش را پاره کرد، آهی سوزناک کشید، سر به بیابان گذاشت و از آنجا دور شد.

نکته ادبی: تفت به معنای سوزان و داغ است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دیبای دین

دین به پارچه‌ای نفیس تشبیه شده که با کفر آسیب می‌بیند.

کنایه دهانم دوختی

کنایه از مجبور کردن به سکوت و از بین بردنِ توانِ سخن گفتن.

تضاد کفر و دین

تقابل میانِ ایمانِ حقیقی و باورِ نادرست برای برجسته‌سازیِ تفاوتِ موسی و شبان.

تلمیح انی مرضت لم تعد

اشاره به حدیث قدسی که در آن خداوند خود را در وجودِ بنده و در حالِ بیماریِ او نمایان می‌کند.

تمثیل فاطمه خواندنِ مرد

استفاده از یک مثالِ ساده برای تبیینِ این نکته که نام‌گذاریِ اشتباه، توهین به ذاتِ طرف مقابل است.