مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا

مولوی
مقریی می خواند از روی کتاب ماوکم غورا ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم
آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر
فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان
چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند
ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر
شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد
گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی
روز بر جست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید
گر بنالیدی و مستغفر شدی نور رفته از کرم ظاهر شدی
لیک استغفار هم در دست نیست ذوق توبه نقل هر سرمست نیست
زشتی اعمال و شومی جحود راه توبه بر دل او بسته بود
از نیاز و اعتقاد آن خلیل گشت ممکن امر صعب و مستحیل
همچنین بر عکس آن انکار مرد مس کند زر را و صلحی را نبرد
دل بسختی همچو روی سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت
چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را
یا بدریوزه مقوقس از رسول سنگ لاخی مزرعی شد با اصول
کهربای مسخ آمد این دغا خاک قابل را کند سنگ و حصا
هر دلی را سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست
هین به پشت آن مکن جرم و گناه که کنم توبه در آیم در پناه
می بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را
آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم
کی بروید سبزهٔ ذوق وصال کی بجوشد چشمه ها ز آب زلال
کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن
کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا
کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار
کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون
کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند
کی بگوید لک لک آن لک لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان
کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر
از کجا آورده اند آن حله ها من کریم من رحیم کلها
آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست
آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه
روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی خویش مست
او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد
زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله است همچو دلاله شهان را داله است
تو ببینی خواب در یک خوش لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا
که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان
یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار
یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو
یک نشانی آنک این خواب از هوس چون شود فردا نگویی پیش کس
زان نشان هم زکریا را بگفت که نیایی تا سه روز اصلا بگفت
تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحی آیدت
دم مزن سه روز اندر گفت و گو کین سکوتست آیت مقصود تو
هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت
این نشانها گویدش همچون شکر این چه باشد صد نشانی دگر
این نشان آن بود کان ملک و جاه که همی جویی بیابی از اله
آنک می گریی بشبهای دراز وانک می سوزی سحرگه در نیاز
آنک بی آن روز تو تاریک شد همچو دوکی گردنت باریک شد
وآنچ دادی هرچه داری در زکات چون زکات پاک بازان رختهات
رختها دادی و خواب و رنگ رو سر فدا کردی و گشتی همچو مو
چند در آتش نشستی همچو عود چند پیش تیغ رفتی همچو خود
زین چنین بیچارگیها صد هزار خوی عشاقست و ناید در شمار
چونک شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد
چشم گردان کرده ای بر چپ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست
بر مثال برگ می لرزی که وای گر رود روز و نشان ناید بجای
می دوی در کوی و بازار و سرا چون کسی کو گم کند گوساله را
خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت
گوییش خیرست لیکن خیر من کس نشاید که بداند غیر من
گر بگویم نک نشانم فوت شد چون نشان شد فوت وقت موت شد
بنگری در روی هر مرد سوار گویدت منگر مرا دیوانه وار
گوییش من صاحبی گم کرده ام رو به جست و جوی او آورده ام
دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار
چون طلب کردی بجد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر
ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت
تو شدی بیهوش و افتادی بطاق بی خبر گفت اینت سالوس و نفاق
او چه می بیند درو این شور چیست او نداند کان نشان وصل کیست
این نشان در حق او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید
هر زمان کز وی نشانی می رسید شخص را جانی بجانی می رسید
ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تلک آیات الکتاب
پس نشانیها که اندر انبیاست خاص آن جان را بود کو آشناست
این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار
ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کو عشق از وی عقل برد
می شمارم برگهای باغ را می شمارم بانگ کبک و زاغ را
در شمار اندر نیاید لیک من می شمارم بهر رشد ممتحن
نحس کیوان یا که سعد مشتری ناید اندر حصر گرچه بشمری
لیک هم بعضی ازین هر دو اثر شرح باید کرد یعنی نفع و ضر
تا شود معلوم آثار قضا شمه ای مر اهل سعد و نحس را
طالع آنکس که باشد مشتری شاد گردد از نشاط و سروری
وانک را طالع زحل از هر شرور احتیاطش لازم آید در امور
اذکروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد
گفت اگرچه پاکم از ذکر شما نیست لایق مر مرا تصویرها
لیک هرگز مست تصویر و خیال در نیابد ذات ما را بی مثال
ذکر جسمانه خیال ناقصست وصف شاهانه از آنها خالصست
شاه را گوید کسی جولاه نیست این چه مدحست این مگر آگاه نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق و حکیمانه است که به تقابل میان عقلِ جزئی‌نگر و مغرور (نمادِ آن فیلسوفِ منکر) و ایمانِ قلبی و تسلیم در برابر قدرت خداوند می‌پردازد. شاعر در این فضایِ تمثیلی، انسان را از تکیه بر ابزار و اندیشه‌های صرفاً مادی بر حذر می‌دارد و ناتوانیِ بشر در برابر مشیت الهی را به رخ می‌کشد.

مفهومِ محوریِ متن، لزومِ فروتنی و پالایشِ جان با 'بارانِ اشک' و 'آذرخشِ توبه' است تا زمینِ سختِ دل، برای رویشِ شکوفه‌های معرفت آماده شود. نویسنده با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت، تبیین می‌کند که بدونِ مددِ الهی و تغییرِ درونی، هیچ حرکتی به سرمنزلِ مقصود نمی‌رسد و انکارِ حقیقت، تنها حجابی بر دیدگان و جانِ آدمی می‌افکند.

معنای روان

مقریی می خواند از روی کتاب ماوکم غورا ز چشمه بندم آب

قاریِ قرآن در حال خواندن این آیه بود که اگر آب‌های شما به زمین فرو رود، چه کسی می‌تواند چشمه‌های جوشان را به سوی شما بازگرداند؟

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۰ سوره مُلک. 'مقری' یعنی قاری قرآن و 'غور' به معنای قعر و عمق زمین است.

آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم

کسی که از روی غرور می‌گوید من هستم که آب را در اعماق زمین پنهان می‌کنم یا چشمه‌ها را می‌خشکانم.

نکته ادبی: حالتِ تکبرآمیزِ منکر در برابر قدرت مطلق پروردگار.

آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر

چه کسی جز من که بی همتا و دارای فضل و مقام هستم، می‌تواند آب را دوباره در چشمه جاری سازد؟

نکته ادبی: ادعای الوهیت و قدرتِ مطلق توسط نفسِ سرکشِ انسان.

فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان

یک فیلسوف و منطق‌دان که دچار کبر و غرور بود، در آن زمان از کنار مکتب می‌گذشت.

نکته ادبی: فلسفی و منطقی در اینجا نماد عقلِ خشک و بی بهره از شهود هستند.

چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند

وقتی آن فیلسوف این آیه و کلامِ ناپسندِ آن منکر را شنید، با بی‌احترامی گفت: ما با کلنگ خودمان آب را بیرون می‌آوریم.

نکته ادبی: کلند در زبان کهن به معنای کلنگ است.

ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر

ما با ضربات تبر و کلنگ، آب را از اعماق زمین به سطح می‌آوریم.

نکته ادبی: تکیه بر ابزار مادی به جای توکل و درکِ حقیقت.

شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد

آن شب در خواب دید که مردی شیردل (قدرتمند و روحانی) آمد و با سیلی، هر دو چشم او را کور کرد.

نکته ادبی: شیرمرد نمادِ حقیقت یا مامورِ الهی برای تنبیه متکبر است.

گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی

آن مرد گفت: ای انسانِ بدبخت، اگر راست می‌گویی و قدرت داری، حالا با تبر از این دو چشم خود، نور بیرون بیاور.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ ابزار مادی در احیای اموری که ریشه در عالم غیب دارند.

روز بر جست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید

صبح که از خواب برخاست، دید که چشمانش واقعاً کور شده و نورِ دیدگانش از بین رفته است.

نکته ادبی: تجسمِ بیرونیِ خذلان و کور شدنِ بصیرتِ درونی.

گر بنالیدی و مستغفر شدی نور رفته از کرم ظاهر شدی

اگر او ناله می‌کرد و از کار خود پشیمان می‌شد، نورِ رفته به دلیلِ کرمِ خداوند دوباره باز می‌گشت.

نکته ادبی: اشاره به باز بودنِ درِ توبه برای اهلِ حقیقت.

لیک استغفار هم در دست نیست ذوق توبه نقل هر سرمست نیست

اما توبه کردن نیز کار هر کسی نیست و ذوقِ بازگشت به سوی حق، نصیبِ هر مست و مغروری نمی‌شود.

نکته ادبی: توبه نعمتی الهی است که باید در دل ایجاد شود.

زشتی اعمال و شومی جحود راه توبه بر دل او بسته بود

زشتیِ اعمال و شومیِ انکارِ حقیقت، راهِ توبه و بازگشت را بر دلِ او بسته بود.

نکته ادبی: جحود به معنای انکار و لجاجت است.

از نیاز و اعتقاد آن خلیل گشت ممکن امر صعب و مستحیل

از برکتِ نیاز و اعتقادِ پاکِ آن پیامبر (خلیل)، کارهای سخت و غیرممکن، ممکن و آسان گشت.

نکته ادبی: اعجاز و کرامت در سایه ایمان رخ می‌دهد.

همچنین بر عکس آن انکار مرد مس کند زر را و صلحی را نبرد

برعکسِ آن، انکار و لجاجتِ انسان، مسِ وجود را به طلا تبدیل نمی‌کند و صلح و دوستی را نیز از بین می‌برد.

نکته ادبی: انکار مانندِ زهری است که ماهیتِ نیکوی انسان را تغییر می‌دهد.

دل بسختی همچو روی سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت

دلِ او مانند سنگ سخت شده است؛ تنها توبه و بازگشت می‌تواند آن را بشکافد تا آماده‌ی کشتِ معنویت شود.

نکته ادبی: تمثیلِ دل به سنگ برای نشان دادنِ قساوت.

چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را

کجاست کسی مثل شعیب که با دعای خود، کوه را برای کشتِ معنوی به خاکِ نرم تبدیل کند؟

نکته ادبی: اشاره به شعیب پیامبر (ع) و تواناییِ اولیاء در تصرف در عالم.

یا بدریوزه مقوقس از رسول سنگ لاخی مزرعی شد با اصول

یا آن که مقوقس از پیامبر درخواست کرد و آن سرزمینِ سنگی به مزرعه‌ای پربار تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به داستانی تاریخی در سیره نبوی.

کهربای مسخ آمد این دغا خاک قابل را کند سنگ و حصا

این انکارِ حقیقت مانند آهن‌ربایی است که خاکِ مستعد و پاک را به سنگ و کلوخِ بی‌فایده تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: کهربا در ادبیات کهن به معنای جذب‌کننده است.

هر دلی را سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست

هر دلی لایقِ سجده و پرستش نیست و رحمتِ الهی شاملِ هر کسی که ادعای کارگریِ دین را دارد، نمی‌شود.

نکته ادبی: هشدار نسبت به مدعیانِ دروغین.

هین به پشت آن مکن جرم و گناه که کنم توبه در آیم در پناه

زنهار که با این گمان که بعداً توبه می‌کنم و به پناهگاهِ الهی در می‌آیم، به انجامِ گناهِ بیشتر تشویق نشوی.

نکته ادبی: نهی از گناهِ عمدی به امیدِ توبه.

می بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را

برای توبه کردن، به سوز و گداز و اشکِ چشم نیاز است، همان‌طور که زمین برای باروری به ابر و برق نیاز دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ توبه به کشاورزی.

آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را

همان‌گونه که میوه برای رشد به آتشِ خورشید و آبِ باران نیاز دارد، توبه نیز به سختی و اشک نیاز دارد.

نکته ادبی: نیاز به تضادها برای کمالِ روح.

تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم

تا وقتی برقِ درد در دل و ابرِ اشک در چشمان نباشد، خشم و تهدیدِ الهی از میان نمی‌رود.

نکته ادبی: پیوند میان حالت درونی و رفعِ بلا.

کی بروید سبزهٔ ذوق وصال کی بجوشد چشمه ها ز آب زلال

بدون آن سوز و گداز، کی سبزه ذوقِ وصال می‌روید و چشمه‌های زلالِ معرفت می‌جوشد؟

نکته ادبی: استعاره از رویش‌های معنوی در جانِ انسان.

کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن

بی آن بارانِ رحمت، کی گلستان راز با چمن سخن می‌گوید و بنفشه با سمن عهد می‌بندد؟

نکته ادبی: تشخیصِ عناصر طبیعت.

کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا

کی درخت چنار در هنگامِ دعا دست (برگ‌هایش) را باز می‌کند و درختی سرِ خود را در هوا تکان می‌دهد؟

نکته ادبی: نمادِ نیایشِ کائنات.

کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار

کی شکوفه‌ها در فصلِ بهار، آستینِ پر از گل و نثار خود را بر زمین می‌افشانند؟

نکته ادبی: تصویرسازی از بخشندگیِ طبیعت.

کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون

کی چهره‌ی لاله مانندِ خون سرخ می‌شود و گل، زرِ وجودِ خود را از کیسه (غنچه) بیرون می‌آورد؟

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی و جلوه‌گری گل.

کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند

کی بلبل به سراغ گل می‌آید و کی پرنده‌ی فاخته مانندِ طالبِ حق، کوکو می‌گوید؟

نکته ادبی: تمثیلِ بلبل به عاشق و فاخته به جوینده.

کی بگوید لک لک آن لک لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان

و پرنده کی می‌گوید 'لک لک' (برای تو)، آن 'لک' چه معنایی دارد؟ همه‌اش ملکِ توست ای خداوند که یاری‌رسان هستی.

نکته ادبی: بازی با کلمه لک‌لک و اشاره به مالکیت الهی.

کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر

کی خاک، اسرارِ درونی‌اش را آشکار می‌کند و کی بوستان بدونِ آسمان (باران) روشن و باصفا می‌شود؟

نکته ادبی: وابستگیِ زمین به آسمان برای درخشش.

از کجا آورده اند آن حله ها من کریم من رحیم کلها

این همه زیبایی و الطافِ الهی را از کجا آورده‌اند؟ همه این‌ها نشانه‌های کریم و رحیم بودنِ اوست.

نکته ادبی: تجلیِ صفات الهی در آفرینش.

آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست

این لطافت‌ها نشانه‌ای از وجودِ شاهد (حق) است و ردپایِ بنده عابد است که به آنجا رسیده.

نکته ادبی: جهان به مثابه آینه‌ای برای نمایشِ حق.

آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه

کسی که پادشاه را دیده، از دیدنِ نشانه‌هایش شاد می‌شود، اما کسی که او را ندیده، نشانه‌ها در او بیداری ایجاد نمی‌کند.

نکته ادبی: تفاوتِ درکِ عاشق و غافل.

روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی خویش مست

روحی که در روزِ ازل (الست) خدا را دید و از خود بی‌خود شد، حقیقت را می‌شناسد.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ ذر و عهدِ ازلی.

او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد

کسی که شرابِ معرفت چشیده، بوی آن را می‌شناسد؛ کسی که نچشیده، از کجا بوی آن را درک می‌کند؟

نکته ادبی: تجربه مستقیم و شهودی در برابر شنیده‌ها.

زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله است همچو دلاله شهان را داله است

حکمت و معرفتِ الهی مانندِ شترِ گم‌شده است که یافتنش سخت است و مانندِ دلاله‌ای (واسطه‌ای) پادشاهان را راهنمایی می‌کند.

نکته ادبی: ناقه ضاله استعاره از حقیقتی است که باید جستجو شود.

تو ببینی خواب در یک خوش لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا

تو در خوابِ فردِ زیبارویی را می‌بینی که به تو وعده می‌دهد و نشانه‌هایی به تو می‌دهد.

نکته ادبی: خواب در اینجا به معنای رویاهای صادقه یا تجلیاتِ روحانی است.

که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان

که به مرادِ خود می‌رسی و این هم نشانه‌اش که فردا فلان اتفاق برایت می‌افتد.

نکته ادبی: نشانه‌ها به عنوانِ تاییدِ راه.

یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار

یک نشان این است که او سوار است، یک نشان این است که تو را در آغوش می‌گیرد.

نکته ادبی: جزئیاتِ نمادین برای اثباتِ حقیقت.

یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو

یک نشان این است که به تو می‌خندد و یک نشان این است که دست تو را می‌گیرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ انسِ عاشق و معشوق.

یک نشانی آنک این خواب از هوس چون شود فردا نگویی پیش کس

یک نشان هم این است که این رویای تو، صرفاً هوسِ نفسانی نیست و فردا برای کسی بازگو نمی‌کنی.

نکته ادبی: حفظِ اسرارِ معنوی.

زان نشان هم زکریا را بگفت که نیایی تا سه روز اصلا بگفت

خداوند همین نشان‌ها را به زکریا گفت که تا سه روز با کسی صحبت نکنی.

نکته ادبی: اشاره به داستان زکریا در قرآن.

تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحی آیدت

سه شب از سخنِ نیک و بد خاموش باش، این نشانه آن است که یحیی به تو بخشیده می‌شود.

نکته ادبی: سکوت به عنوانِ مقدمه‌ی زایشِ روحی.

دم مزن سه روز اندر گفت و گو کین سکوتست آیت مقصود تو

سه روز در گفت‌وگو دم مزن، زیرا این سکوت، نشانه رسیدن به مقصودِ توست.

نکته ادبی: اهمیتِ سکوت و مراقبه.

هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت

این نشانه را فاش مکن و آن را در دلِ خود پنهان نگه دار.

نکته ادبی: لزومِ کتمانِ احوالِ درونی.

این نشانها گویدش همچون شکر این چه باشد صد نشانی دگر

این نشانه‌ها برای او مثلِ شکر شیرین است؛ وای که چه نشانه‌های فراوانِ دیگری در کار است.

نکته ادبی: تنوعِ تجلیاتِ الهی.

این نشان آن بود کان ملک و جاه که همی جویی بیابی از اله

آن نشانه‌ها برای این است که آن ملک و جاهی که می‌جویی، از جانبِ خدا به دست خواهی آورد.

نکته ادبی: پاداشِ الهی در گروِ ایمان و جستجوست.

آنک می گریی بشبهای دراز وانک می سوزی سحرگه در نیاز

همان گریه‌های شبانه و همان سوز و گدازهای سحرگاهی که داری.

نکته ادبی: علائمِ شوقِ صادقانه.

آنک بی آن روز تو تاریک شد همچو دوکی گردنت باریک شد

آن ناله‌ها که بدونِ آن روزت تاریک می‌شود و مانند دوک، گردنت باریک و ضعیف می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به دوک برای نشان دادنِ ضعف و لاغری از شدتِ عشق.

وآنچ دادی هرچه داری در زکات چون زکات پاک بازان رختهات

هرچه داشتی به عنوان زکات بخشیدی و از دارایی خود گذشتی، چرا که این رسمِ پاک‌بازان و عاشقانِ حقیقی است که همه چیز خود را در راهِ معشوق فدا می‌کنند.

نکته ادبی: پاک‌بازان کنایه از عاشقانِ بی‌ریا و عارفانی است که از علایقِ دنیوی دست شسته‌اند.

رختها دادی و خواب و رنگ رو سر فدا کردی و گشتی همچو مو

همه ثروت و لذت و زیبایی و رنگِ رخسارِ خود را از دست دادی و چنان در راهِ عشقِ او فداکاری کردی که از شدتِ رنج و لاغری، همچون مویی باریک شدی.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عاشق به مو، نشان‌دهنده تحلیلِ قوای جسمانی در اثرِ ریاضت و عشق است.

چند در آتش نشستی همچو عود چند پیش تیغ رفتی همچو خود

چقدر در آتشِ هجران مانندِ عود سوختی و چقدر شجاعانه به سویِ بلاها و سختی‌ها مانندِ خودِ جنگی (زره) رفتی.

نکته ادبی: تضادِ عود که از سوختن خوشبو می‌شود و خود که از ضربت‌ها محافظت می‌کند، تصویرگرِ دو وجهِ صبرِ عاشق است.

زین چنین بیچارگیها صد هزار خوی عشاقست و ناید در شمار

این‌گونه بیچارگی‌ها و سختی‌های بی‌شمار، خویِ طبیعیِ عاشقان است و این همه درد و رنج در هیچ عددی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌انتهاییِ مراتبِ عشق و رنجِ آن.

چونک شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد

وقتی شب‌هنگام آن واقعه یا رویا را دیدی، صبح شد و با دیدنِ آن امید، روزِ تو به پیروزی و موفقیت بدل گشت.

نکته ادبی: شب کنایه از تاریکیِ فراق و صبح نشان‌دهنده بارقه امید و وصال است.

چشم گردان کرده ای بر چپ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست

چشمانت را مشتاقانه به چپ و راست می‌گردانی تا ببینی آن نشانه‌ها و علامت‌های محبوب کجا پدیدار می‌شوند.

نکته ادبی: چشم گرداندن کنایه از حیرت و جست‌وجویِ بی‌قرار است.

بر مثال برگ می لرزی که وای گر رود روز و نشان ناید بجای

مانندِ برگِ درخت از ترسِ اینکه نکند آن لحظه و آن نشانه از دست برود و جایگزینی نداشته باشد، می‌لرزی.

نکته ادبی: تمثیلِ برگ نشان‌دهنده ناپایداری و اضطرابِ عاشق است.

می دوی در کوی و بازار و سرا چون کسی کو گم کند گوساله را

در کوچه و بازار می‌دوی، مانند کسی که گوساله‌اش (یا گمشده‌اش) را گم کرده و سراسیمه به دنبال اوست.

نکته ادبی: تمثیلِ گمشده یا گوساله، نشان‌دهنده شدتِ تعلق و اهمیتِ امرِ گمشده برای صاحبش است.

خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت

کسی به تو می‌گوید ای بزرگوار، این دویدن و جست‌وجویِ تو برای چیست؟ این گمشده‌ای که داری کیست؟

نکته ادبی: خواجه به معنای بزرگوار و خطابِ محترمانه است.

گوییش خیرست لیکن خیر من کس نشاید که بداند غیر من

در پاسخ می‌گویی گمشده‌ای است، اما هیچ‌کس جز من نمی‌تواند ارزش و حقیقتِ آن را درک کند.

نکته ادبی: تاکید بر شخصی و درونی بودنِ تجربه عشق.

گر بگویم نک نشانم فوت شد چون نشان شد فوت وقت موت شد

اگر بگویم که نشانه را دیدم و بعد از دست دادم، یعنی آن نشانه در همان لحظه مرگِ من یا پایانِ وقتِ من بود.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ عاشق در لحظه شهود.

بنگری در روی هر مرد سوار گویدت منگر مرا دیوانه وار

به هر سواره‌ای که می‌رسی، او با تعجب می‌گوید به من این‌گونه دیوانه‌وار نگاه نکن.

نکته ادبی: سواره نمادِ رهگذر یا انسانی است که درگیرِ عالمِ ظاهر است.

گوییش من صاحبی گم کرده ام رو به جست و جوی او آورده ام

به او می‌گویی من گمشده‌ای دارم و برای یافتنِ او به این جست‌وجو رو آورده‌ام.

نکته ادبی: توضیحِ علتِ رفتارهای غیرعادی عاشق به رهگذران.

دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار

ای سواره، امیدوارم دولت و سعادتت پایدار باشد، اما بر عاشقانِ حیران رحم کن و آنان را به خاطرِ رفتارهایشان معذور بدار.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ بلند است.

چون طلب کردی بجد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر

وقتی با جدیتِ تمام جست‌وجو کردی، نگاهِ تو به آن سو معطوف شد؛ زیرا شنیده‌ایم که تلاشِ صادقانه هرگز خطا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا باورِ عرفانیِ هر که بجوید، می‌یابد.

ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت

ناگهان سواره‌ای خوش‌اقبال پیدا شد و تو را محکم در آغوش گرفت.

نکته ادبی: سواره در اینجا نمادِ پیر، مرشد یا جلوه جمالِ حق است.

تو شدی بیهوش و افتادی بطاق بی خبر گفت اینت سالوس و نفاق

تو از شدتِ شوق بیهوش شدی و بر زمین افتادی، اما دیگران با بی‌خبری گفتند این ریاکاری و نفاق است.

نکته ادبی: سالوس و نفاق به معنای تظاهر و دورویی است که دیگران به اشتباه به عاشق نسبت می‌دهند.

او چه می بیند درو این شور چیست او نداند کان نشان وصل کیست

آن ناظرانِ بی‌خبر نمی‌دانند در آن لحظه چه شور و حالی در تو وجود دارد و نمی‌فهمند که این نشانه‌ی وصالِ حق است.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوتِ نگاهِ اهلِ ظاهر با اهلِ باطن.

این نشان در حق او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید

این نشانه‌ها تنها برای کسی که آن حقیقت را دیده، معنا دارد؛ دیگران چگونه می‌توانند آن را درک کنند؟

نکته ادبی: تاکید بر خصوصی بودنِ تجربه شهودی.

هر زمان کز وی نشانی می رسید شخص را جانی بجانی می رسید

هر زمان که نشانی از او به عاشق می‌رسید، گویی جانی تازه به تنِ او دمیده می‌شد.

نکته ادبی: جان به جان رسیدن کنایه از حیاتِ دوباره و شوقِ وافر است.

ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تلک آیات الکتاب

این نشانه‌ها برای عاشقِ بی‌پناه، مانندِ رسیدنِ آب به ماهی است؛ این‌ها آیاتِ کتابِ حقیقت هستند.

نکته ادبی: تمثیلِ ماهی و آب، نشان‌دهنده ضرورتِ حضورِ محبوب برای بقایِ عاشق است.

پس نشانیها که اندر انبیاست خاص آن جان را بود کو آشناست

بنابراین این نشانه‌ها که در وجودِ انبیاست، تنها برای آن جانی قابلِ درک است که با حق آشنا و محرم باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فهمِ باطنِ انبیا نیازمندِ سنخیت و آشناییِ روحی است.

این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار

این سخن ناتمام و ناآرام باقی می‌ماند، زیرا من در این لحظه حالِ خوشی ندارم، مرا معذور بدار.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانیِ زبان در بیانِ کاملِ حقیقت.

ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کو عشق از وی عقل برد

چه کسی می‌تواند ذراتِ عالم را بشمارد؟ مخصوصاً آن کسی که عشق، عقلش را از سر برده است.

نکته ادبی: تاکید بر کثرتِ معانی و محدودیتِ عقلِ عاشق.

می شمارم برگهای باغ را می شمارم بانگ کبک و زاغ را

من برگ‌های باغ را می‌شمارم، آوازِ کبک و زاغ را می‌شمارم.

نکته ادبی: اشاره به تکاپویِ بیهوده ذهن برای احاطه بر بی‌نهایت.

در شمار اندر نیاید لیک من می شمارم بهر رشد ممتحن

این‌ها در شمار نمی‌گنجند، اما من این کار را انجام می‌دهم تا نفسِ خود را در این آزمون بیازمایم.

نکته ادبی: ممتحن به معنایِ موردِ آزمایش قرار گرفته است.

نحس کیوان یا که سعد مشتری ناید اندر حصر گرچه بشمری

سعدِ مشتری یا نحسِ کیوان نیز در حصارِ شمارش نمی‌گنجند، حتی اگر تلاش کنی آن‌ها را بشماری.

نکته ادبی: ارجاع به احکامِ نجومِ قدیم که در آن کیوان (زحل) نحس و مشتری سعد شناخته می‌شد.

لیک هم بعضی ازین هر دو اثر شرح باید کرد یعنی نفع و ضر

با این حال، باید شرح داد که این هر دو اثر، چه نفع و چه ضرری برای انسان دارند.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ کواکب بر سرنوشتِ ظاهریِ انسان.

تا شود معلوم آثار قضا شمه ای مر اهل سعد و نحس را

تا اندکی برای اهلِ سعد و نحس معلوم شود که آثارِ قضا و قدر چگونه است.

نکته ادبی: قضا به معنای حکمِ الهی در تعیینِ مقدرات است.

طالع آنکس که باشد مشتری شاد گردد از نشاط و سروری

کسی که طالعش مشتری است، از نشاط و سروری که در آن است، شادمان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ویژگی‌هایِ منسوب به سعدِ مشتری.

وانک را طالع زحل از هر شرور احتیاطش لازم آید در امور

و کسی که طالعش زحل است، باید در کارهای خود احتیاط و تدبیرِ لازم را به کار گیرد.

نکته ادبی: توصیه به احتیاط در برابرِ آثارِ نحسِ زحل.

اذکروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد

خداوندِ ما به ما دستور داد که به یادِ او باشیم و او در این آتشِ سوزانِ بلا، نوری به ما بخشید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در بابِ ذکرِ خدا و تمثیلِ نور در ظلمات.

گفت اگرچه پاکم از ذکر شما نیست لایق مر مرا تصویرها

خداوند فرمود اگرچه من از ذکرِ شما منزه و پاکم، اما این تصویرسازی‌هایِ شما لایقِ من نیست.

نکته ادبی: اشاره به تنزیه و بیزاری از تشبیهاتِ مادی.

لیک هرگز مست تصویر و خیال در نیابد ذات ما را بی مثال

کسی که مستِ تصویر و خیال است، هرگز نمی‌تواند ذاتِ بی‌مثالِ مرا درک کند.

نکته ادبی: ذاتِ بی‌مثال اشاره به مقامِ تنزیه و غیب‌الغیوب است.

ذکر جسمانه خیال ناقصست وصف شاهانه از آنها خالصست

ذکرِ جسمانی و مادی، ناشی از خیالِ ناقصِ انسان است، اما توصیفِ الهی باید از این آلودگی‌ها پاک باشد.

نکته ادبی: تفاوتِ میانِ ذکرِ زبانی و خیال‌پردازانه با ذکرِ قلبی و حقیقی.

شاه را گوید کسی جولاه نیست این چه مدحست این مگر آگاه نیست

اگر کسی به شاه بگوید که تو جولاه (بافنده) نیستی، این مدح و ستایش نیست، بلکه نشان‌دهنده نادانیِ او از مقامِ شاه است.

نکته ادبی: جولاه به معنای بافنده و نمادِ پستی است؛ تشبیه کردنِ خداوند به صفاتِ محدود، توهین به مقامِ اوست.