مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص

مولوی
قصهٔ شاه و امیران و حسد بر غلام خاص و سلطان خرد
دور ماند از جر جرار کلام باز باید گشت و کرد آن را تمام
باغبان ملک با اقبال و بخت چون درختی را نداند از درخت
آن درختی را که تلخ و رد بود و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر تربیت چون ببیندشان به چشم عاقبت
کان درختان را نهایت چیست بر گرچه یکسانند این دم در نظر
شیخ کو ینظر بنور الله شد از نهایت وز نخست آگاه شد
چشم آخربین ببست از بهر حق چشم آخربین گشاد اندر سبق
آن حسودان بد درختان بوده اند تلخ گوهر شوربختان بوده اند
از حسد جوشان و کف می ریختند در نهانی مکر می انگیختند
تا غلام خاص را گردن زنند بیخ او را از زمانه بر کنند
چون شود فانی چو جانش شاه بود بیخ او در عصمت الله بود
شاه از آن اسرار واقف آمده همچو بوبکر ربابی تن زده
در تماشای دل بدگوهران می زدی خنبک بر آن کوزه گران
مکر می سازند قومی حیله مند تا که شه را در فقاعی در کنند
پادشاهی بس عظیمی بی کران در فقاعی کی بگنجد ای خران
از برای شاه دامی دوختند آخر این تدبیر ازو آموختند
نحس شاگردی که با استاد خویش همسری آغازد و آید به پیش
با کدام استاد استاد جهان پیش او یکسان هویدا و نهان
چشم او ینظر بنور الله شده پرده های جهل را خارق بده
از دل سوراخ چون کهنه گلیم پرده ای بندد به پیش آن حکیم
پرده می خندد برو با صد دهان هر دهانی گشته اشکافی بر آن
گوید آن استاد مر شاگرد را ای کم از سگ نیستت با من وفا
خود مرا استا مگیر آهن گسل همچو خود شاگرد گیر و کوردل
نه از منت یاریست در جان و روان بی منت آبی نمی گردد روان
پس دل من کارگاه بخت تست چه شکنی این کارگاه ای نادرست
گوییش پنهان زنم آتش زنه نی به قلب از قلب باشد روزنه
آخر از روزن ببیند فکر تو دل گواهیی دهد زین ذکر تو
گیر در رویت نمالد از کرم هرچه گویی خندد و گوید نعم
او نمی خندد ز ذوق مالشت او همی خندد بر آن اسگالشت
پس خداعی را خداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا
گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا صد هزاران گل شکفتی مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل آفتابی دان که آید در حمل
زو بخندد هم نهار و هم بهار در هم آمیزد شکوفه و سبزه زار
صد هزاران بلبل و قمری نوا افکنند اندر جهان بی نوا
چونک برگ روح خود زرد و سیاه می ببینی چون ندانی خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب می کند روها سیه همچون کتاب
آن عطارد را ورقها جان ماست آن سپیدی و آن سیه میزان ماست
باز منشوری نویسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار چون خط قوس و قزح در اعتبار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به واکاوی ریشه‌های حسد و تقابلِ میانِ نگاهِ سطحیِ عوام با بینشِ عمیقِ عارفانه می‌پردازد. شاعر در بسترِ حکایتی از پادشاه و غلامِ خاصِ او، نشان می‌دهد که چگونه حسادتِ کوته‌بینان، آنان را به سوی مکر و فریب سوق می‌دهد، غافل از آنکه پادشاه، که نمادی از اولیاء و صاحبدلان است، به نورِ حق از تمامیِ اسرارِ نهان و نقشه‌های شومِ آنان آگاه است.

در ادامه، متن به تبیینِ جایگاهِ استادِ کامل و شاگردِ نااهل می‌پردازد. شاعر هشدار می‌دهد که در برابرِ کسی که با دیده ی الهی جهان را می‌نگرد، هیچ حیله‌ای پنهان نمی‌ماند. این ابیات، هشداری است بر اینکه تلاش برای فریبِ اهلِ دل، جز رسوایی و آشکار شدنِ زبونیِ فریبکار، نتیجه‌ای نخواهد داشت.

معنای روان

قصهٔ شاه و امیران و حسد بر غلام خاص و سلطان خرد

این حکایت درباره پادشاه و درباریانی است که بر غلامِ خاص و محبوبِ پادشاه حسادت می‌ورزیدند.

نکته ادبی: حسد به معنای رشک بردن است و در اینجا محرکِ اصلیِ داستان است.

دور ماند از جر جرار کلام باز باید گشت و کرد آن را تمام

از مسیرِ اصلیِ داستان فاصله گرفته بودیم، اکنون باید بازگردیم و آن را به سرانجام برسانیم.

نکته ادبی: جرّ جرار کلام استعاره از اطاله کلام و پرداختن به حواشی است.

باغبان ملک با اقبال و بخت چون درختی را نداند از درخت

پادشاهی که مانند باغبانی دانا و توانگر است، به خوبی تفاوتِ درختانِ مختلف را از یکدیگر می‌شناسد.

نکته ادبی: باغبانِ ملک استعاره از پادشاه یا ولی کامل است که بر احوالِ رعایا یا مریدان آگاه است.

آن درختی را که تلخ و رد بود و آن درختی که یکش هفصد بود

او می‌داند کدام درخت تلخ و بی‌ثمر است و کدام درخت بسیار پربار و ارزشمند است.

نکته ادبی: یکش هفصد یعنی یکی‌اش هفتصدتا، کنایه از برکت و ثمردهیِ زیاد.

کی برابر دارد اندر تربیت چون ببیندشان به چشم عاقبت

چگونه ممکن است درختِ خوب و بد در نظرِ چنین باغبانی یکسان باشند؟ او با نگاهِ عاقبت‌بینِ خود، حقیقتِ هرکدام را می‌بیند.

نکته ادبی: چشم عاقبت‌بین اشاره به بصیرت و دوراندیشیِ عارفانه دارد.

کان درختان را نهایت چیست بر گرچه یکسانند این دم در نظر

او می‌داند سرانجام و محصولِ هر درخت چیست، اگرچه در ظاهرِ حال، همه درختان در نظرِ دیگران یکسان به نظر برسند.

نکته ادبی: دم به معنای لحظه و زمانِ حال است.

شیخ کو ینظر بنور الله شد از نهایت وز نخست آگاه شد

آن شیخ و استادی که به نورِ خدا می‌نگرد، از آغاز و پایانِ هر امری آگاه است.

نکته ادبی: ینظر بنور الله اشاره به حدیث معروف نبوی است که مومن با نور خدا می‌نگرد.

چشم آخربین ببست از بهر حق چشم آخربین گشاد اندر سبق

او چشمِ ظاهربینِ خود را برای رضای حق بست و در عوض، چشمی دیگر گشود که حقیقتِ امور را در پیش‌دستی و سوابق می‌بیند.

نکته ادبی: چشم آخربین در اینجا به معنای بصیرتِ الهی است که به عاقبت و حقیقتِ اشیاء می‌نگرد.

آن حسودان بد درختان بوده اند تلخ گوهر شوربختان بوده اند

این حسودان، در حقیقت همان درختانِ تلخ و بی‌ثمر بودند؛ ذاتاً بدخواه و تیره‌بخت.

نکته ادبی: شوربختان صفتِ کسانی است که از سعادت و کمال دور هستند.

از حسد جوشان و کف می ریختند در نهانی مکر می انگیختند

آن‌ها از شدتِ حسادت در جوش و خروش بودند و در پنهانی برای توطئه و مکر نقشه می‌کشیدند.

نکته ادبی: کف ریختن کنایه از خشم و غضبِ شدید و غیرقابل‌کنترل است.

تا غلام خاص را گردن زنند بیخ او را از زمانه بر کنند

تلاش می‌کردند تا غلامِ خاص را بکشند و ریشه و بنیادِ او را از دنیا براندازند.

نکته ادبی: بیخ برکندن کنایه از نابودیِ کامل است.

چون شود فانی چو جانش شاه بود بیخ او در عصمت الله بود

وقتی آن غلام در پادشاه فانی شده و جانش با جانِ پادشاه یکی گشته، ریشه‌ی او در عصمتِ الهی محفوظ است.

نکته ادبی: عصمت‌الله به معنای محافظتِ ویژه‌ی خداوند از بندگانِ خاص است.

شاه از آن اسرار واقف آمده همچو بوبکر ربابی تن زده

پادشاه از تمامِ این اسرار و نقشه‌ها آگاه بود، اما مانندِ بوبکر ربابی، سکوت اختیار کرده بود.

نکته ادبی: بوبکر ربابی شخصیتی در حکایات صوفیه است که به سکوت و رازداری معروف بوده است.

در تماشای دل بدگوهران می زدی خنبک بر آن کوزه گران

او با نگاهِ خود بر دلِ بدگوهان، انگار که کوزه‌گری بر کوزه می‌زند تا از سالم یا ناسالم بودنِ آن آگاه شود، آن‌ها را می‌آزمود.

نکته ادبی: خنبک زدن کنایه از بیدار کردن یا محک زدنِ ظرفیتِ افراد است.

مکر می سازند قومی حیله مند تا که شه را در فقاعی در کنند

آن گروهِ حیله‌گر نقشه می‌کشیدند که پادشاه را در یک حبابِ توخالی و ناچیز گیر بیندازند.

نکته ادبی: فقاع به معنای حبابِ روی نوشیدنی است و کنایه از امرِ پوچ و بی‌ارزش است.

پادشاهی بس عظیمی بی کران در فقاعی کی بگنجد ای خران

ای نادانان! پادشاهی با آن عظمت و بزرگی، چطور ممکن است در یک حبابِ ناچیز بگنجد؟

نکته ادبی: خران در اینجا خطابِ تحقیرآمیز به حسودانِ نادان است.

از برای شاه دامی دوختند آخر این تدبیر ازو آموختند

آن‌ها برای پادشاه دامی درست کردند، اما در حقیقت این تدبیر را هم از خودِ پادشاه آموخته بودند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مکرِ آنان در برابرِ دانشِ پادشاه، همچون شاگردی در برابر استاد است.

نحس شاگردی که با استاد خویش همسری آغازد و آید به پیش

چقدر ناشایست است شاگردی که بخواهد با استادِ خود همسری کند و پیش‌دستی نماید.

نکته ادبی: نحس به معنای شوم و بدطالع است.

با کدام استاد استاد جهان پیش او یکسان هویدا و نهان

او با کدام استادی قصدِ برابری دارد؟ استادی که تمامِ آشکار و نهانِ جهان برایش هویدا است.

نکته ادبی: استادِ جهان استعاره از پیرِ کامل یا ذاتِ حق‌تعالی است.

چشم او ینظر بنور الله شده پرده های جهل را خارق بده

استادی که با نورِ خدا می‌نگرد و پرده‌های جهل و نادانی را پاره کرده است.

نکته ادبی: خارق به معنای پاره‌کننده و دریده‌کننده است.

از دل سوراخ چون کهنه گلیم پرده ای بندد به پیش آن حکیم

آن شاگردِ نادان، گمان می‌کند با دلی که مثلِ گلیمِ کهنه سوراخ‌سوراخ است، می‌تواند پرده‌ای پیشِ روی آن حکیم بکشد.

نکته ادبی: دلِ سوراخ کنایه از نفاق و بی‌اصالتیِ قلبِ فردِ حسود است.

پرده می خندد برو با صد دهان هر دهانی گشته اشکافی بر آن

آن پرده در واقع به نادانیِ خودِ او می‌خندد و هر سوراخش، دهانی است که بر حماقتِ او باز شده است.

نکته ادبی: جان‌بخشی به پرده که نمادی از مکرِ ناقصِ شاگرد است.

گوید آن استاد مر شاگرد را ای کم از سگ نیستت با من وفا

استاد به آن شاگرد می‌گوید: ای کسی که وفایت از سگ هم کمتر است!

نکته ادبی: استفاده از حیوان (سگ) در ادبیات کلاسیک برای اشاره به رذالت یا فقدانِ وفاست.

خود مرا استا مگیر آهن گسل همچو خود شاگرد گیر و کوردل

خودت را استادِ من نگیر؛ من آهن‌گسل هستم (قدرت‌مند)، تو برو همان‌طور که خودت هستی، شاگردی کوردل بمان.

نکته ادبی: آهن‌گسل استعاره از قدرتِ معنویِ استاد که موانع را از بین می‌برد.

نه از منت یاریست در جان و روان بی منت آبی نمی گردد روان

بدان که هیچ یاری‌ای بدونِ منت در جان و روان جاری نمی‌شود؛ هستی و حیات هم بدونِ فیضِ الهی جاری نیست.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ فیض و مددِ الهی برای حیاتِ معنوی.

پس دل من کارگاه بخت تست چه شکنی این کارگاه ای نادرست

پس دلِ من کارگاهِ سعادتِ توست؛ ای نادان، چرا این کارگاهِ ارزشمند را با حسادتِ خود می‌شکنی؟

نکته ادبی: کارگاهِ بخت استعاره از ظرفیتِ وجودیِ انسان برای کسبِ کمال است.

گوییش پنهان زنم آتش زنه نی به قلب از قلب باشد روزنه

اگر بگویی که به پنهانی آتش می‌زنم، بدان که از قلبِ تو به قلبِ من روزنه‌ای برای دیدنِ حقیقت وجود دارد.

نکته ادبی: آتش زنه کنایه از وسوسه و فتنه است.

آخر از روزن ببیند فکر تو دل گواهیی دهد زین ذکر تو

سرانجام استاد از طریقِ همان روزنه‌یِ قلب، فکرِ تو را می‌بیند و دلِ او گواهی می‌دهد بر آنچه در نهانِ تو می‌گذرد.

نکته ادبی: دل گواهی دادن اشاره به فراستِ مومن است.

گیر در رویت نمالد از کرم هرچه گویی خندد و گوید نعم

حتی اگر از روی کرم و بزرگواری در ظاهر با تو مقابله نکند و به هرچه می‌گویی لبخند بزند و بگوید بله (نعم).

نکته ادبی: نعم به معنای آری و تایید است.

او نمی خندد ز ذوق مالشت او همی خندد بر آن اسگالشت

او از روی خوشحالی نمی‌خندد، بلکه خنده‌اش از روی تمسخرِ نادانی و کارِ بیهوده توست.

نکته ادبی: اسگالشت به معنای کارِ بیهوده و تلاشِ مذبوحانه است.

پس خداعی را خداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا

پس مکافاتِ مکر و حیله، خودِ مکر است؛ هر چه کاشته‌ای همان را درو کن، این است سزای تو.

نکته ادبی: کاسه زن کوزه بخور تمثیلی است برای مکافاتِ عمل.

گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا صد هزاران گل شکفتی مر ترا

اگر خنده‌یِ رضایتِ او حقیقتاً برای تو بود، هزاران گلِ سعادت در جانِ تو می‌شکفت.

نکته ادبی: خندهِ رضا استعاره از تجلیِ انوارِ الهی است.

چون دل او در رضا آرد عمل آفتابی دان که آید در حمل

هنگامی که دلِ او در مقامِ رضا عمل می‌کند، او را مانندِ آفتابی بدان که در فصلِ بهار (حمل) طلوع می‌کند.

نکته ادبی: حمل (برج قوچ) نشانه آغاز بهار است که خورشید در آن قوی‌ترین تجلی را دارد.

زو بخندد هم نهار و هم بهار در هم آمیزد شکوفه و سبزه زار

از وجودِ او هم روزگار و هم بهارِ جان شکوفا می‌شود و همه چیزِ زیبا در وجودِ او در می‌آمیزد.

نکته ادبی: هم نهار و هم بهار اشاره به گستردگیِ فیضِ اوست.

صد هزاران بلبل و قمری نوا افکنند اندر جهان بی نوا

صدها هزار بلبلِ نغمه‌پرداز از جانبِ او در جهانِ بی‌نوا، نوا و موسیقیِ حیات می‌افکنند.

نکته ادبی: جهانِ بی‌نوا کنایه از جهانی است که بدونِ فیضِ الهی خاموش و مرده است.

چونک برگ روح خود زرد و سیاه می ببینی چون ندانی خشم شاه

وقتی می‌بینی که برگِ جانِ تو زرد و سیاه شده، چرا خشمِ پادشاه را درک نمی‌کنی؟

نکته ادبی: زرد و سیاه شدن کنایه از پژمردگی و تباهیِ معنوی است.

آفتاب شاه در برج عتاب می کند روها سیه همچون کتاب

آفتابِ وجودِ پادشاه وقتی در برجِ خشم و عتاب قرار می‌گیرد، چهره‌ها را مانندِ کتابِ سیاه، تاریک می‌کند.

نکته ادبی: برج عتاب استعاره از تجلیِ جلالِ الهی است.

آن عطارد را ورقها جان ماست آن سپیدی و آن سیه میزان ماست

آنچه عطارد می‌نویسد (سرنوشت و اعمال)، جانِ ماست؛ و آن سفیدی و سیاهی (اعمالِ نیک و بد) میزانِ سنجشِ ماست.

نکته ادبی: عطارد در نجوم کاتبِ فلک است؛ در اینجا نمادِ ثبتِ اعمال است.

باز منشوری نویسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز

پادشاه دوباره منشوری از رنگ‌های سرخ و سبز می‌نویسد (آثارِ لطف و قهر) تا ارواح از گمراهی و ناتوانی رهایی یابند.

نکته ادبی: سودا و عجز اشاره به آشفتگی‌های روحی و ناتوانیِ انسان در برابر نفس است.

سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار چون خط قوس و قزح در اعتبار

این نقش‌های سرخ و سبز همچون خطوطِ رنگینِ رنگین‌کمان، در حکمِ نسخه‌ای برای بهارِ جان است.

نکته ادبی: قوس و قزح استعاره از تجلیاتِ رنگارنگِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ینظر بنور الله

اشاره به حدیث نبوی «اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله» (از فراستِ مؤمن بترسید که او به نور خدا می‌نگرد).

استعاره آفتاب شاه

استعاره از پادشاه یا ولیّ کامل که وجودش منشأ حیات و رشدِ معنوی است.

کنایه خنبک زدن

کنایه از آزمایش کردنِ افراد یا بیدار کردنِ آن‌ها از خوابِ غفلت، مانند کوزه‌گری که کوزه را می‌زند تا از سالم بودنش مطمئن شود.

تمثیل باغبان ملک

تمثیلی برای پادشاه که تفاوتِ باطنیِ افراد (درختان) را با نگاهِ بصیرت می‌شناسد.