مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

مولوی
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود
خواجه اش می داشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش
زانک لقمان گرچه بنده زاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود
گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش ز من درخواست کن
گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی مرا زین برتر آ
من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
گفت شه آن دو چه اند این زلتست گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست
شاه آن دان کو ز شاهی فارغست بی مه و خورشید نورش بازغست
مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست هستی او دارد که با هستی عدوست
خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه وش در حقیقت بنده لقمان خواجه اش
در جهان بازگونه زین بسیست در نظرشان گوهری کم از خسیست
مر بیابان را مفازه نام شد نام و رنگی عقلشان را دام شد
یک گره را خود معرف جامه است در قبا گویند کو از عامه است
یک گره را ظاهر سالوس زهد نور باید تا بود جاسوس زهد
نور باید پاک از تقلید و غول تا شناسد مرد را بی فعل و قول
در رود در قلب او از راه عقل نقد او بیند نباشد بند نقل
بندگان خاص علام الغیوب در جهان جان جواسیس القلوب
در درون دل در آید چون خیال پیش او مکشوف باشد سر حال
در تن گنجشک چیست از برگ و ساز که شود پوشیده آن بر عقل باز
آنک واقف گشت بر اسرار هو سر مخلوقات چه بود پیش او
آنک بر افلاک رفتارش بود بر زمین رفتن چه دشوارش بود
در کف داود کاهن گشت موم موم چه بود در کف او ای ظلوم
بود لقمان بنده شکلی خواجه ای بندگی بر ظاهرش دیباجه ای
چون رود خواجه به جای ناشناس در غلام خویش پوشاند لباس
او بپوشد جامه های آن غلام مر غلام خویش را سازد امام
در پیش چون بندگان در ره شود تا نباید زو کسی آگه شود
گوید ای بنده تو رو بر صدر شین من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین
تو درشتی کن مرا دشنام ده مر مرا تو هیچ توقیری منه
ترک خدمت خدمت تو داشتم تا به غربت تخم حیلت کاشتم
خواجگان این بندگیها کرده اند تا گمان آید که ایشان بنده اند
چشم پر بودند و سیر از خواجگی کارها را کرده اند آمادگی
وین غلامان هوا بر عکس آن خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان
آید از خواجه ره افکندگی ناید از بنده به غیر بندگی
پس از آن عالم بدین عالم چنان تعبیتها هست بر عکس این بدان
خواجهٔ لقمان ازین حال نهان بود واقف دیده بود از وی نشان
راز می دانست و خوش می راند خر از برای مصلحت آن راه بر
مر ورا آزاد کردی از نخست لیک خشنودی لقمان را بجست
زانک لقمان را مراد این بود تا کس نداند سر آن شیر و فتی
چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی این عجب که سر ز خود پنهان کنی
کار پنهان کن تو از چشمان خود تا بود کارت سلیم از چشم بد
خویش را تسلیم کن بر دام مزد وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
می دهند افیون به مرد زخم مند تا که پیکان از تنش بیرون کنند
وقت مرگ از رنج او را می درند او بدان مشغول شد جان می برند
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد
پس بدان مشغول شو کان بهترست تا ز تو چیزی برد کان کهترست
هرچه تحصیلی کنی ای معتنی می در آید دزد از آن سو کایمنی
بار بازرگان چو در آب اوفتد دست اندر کالهٔ بهتر زند
چونک چیزی فوت خواهد شد در آب ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، تقابل میان ظاهر و باطن را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که مقام حقیقی انسان نه در جایگاه اجتماعی یا ثروت، بلکه در آزادی از بندهای نفسانی و اتصال به حقیقتِ حق است. لقمان به عنوان بنده‌ای که از قید هوا و هوس آزاد شده، معلم حقیقی است که باطنِ جهان را می‌بیند.

شاعر با وارونه‌سازی مفاهیم «خواجه» (ارباب) و «بنده»، گوشزد می‌کند که چه بسا کسانی که در ظاهر اربابند، اسیر خشم و شهوت خویش‌اند و کسانی که در ظاهر بنده‌اند، سلطان حقیقی جان و خرد هستند. این متن دعوتی است به ژرف‌اندیشی و شناختِ هویت واقعی انسان که فراتر از القاب و پوشش‌های دنیوی است.

معنای روان

نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود

لقمان بنده‌ای پاک‌نهاد بود که شب و روز در مسیر بندگی حق، بسیار کوشا و فعال بود.

نکته ادبی: نی در اینجا حرف ربط آغازین داستان است. چالاک به معنای چابک و کوشا در عمل است.

خواجه اش می داشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش

اربابش او را در کارها مقدم می‌داشت و او را بر فرزندان خود ترجیح می‌داد.

نکته ادبی: خواجه به معنای ارباب و سرور است.

زانک لقمان گرچه بنده زاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود

زیرا لقمان اگرچه از نظر نسبی بنده بود، اما در باطن، سرور و آزاد از بندهای هوا و هوس بود.

نکته ادبی: هوا به معنای هوی و هوس و خواسته‌های نفسانی است.

گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش ز من درخواست کن

شاهی به لقمان گفت: از من سخنی بخواه و حاجتی طلب کن.

نکته ادبی: شیخ در اینجا به معنای بزرگ و حکیم است.

گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی مرا زین برتر آ

لقمان گفت: ای شاه، آیا شرم نمی‌کنی که این‌گونه سخن می‌گویی؟ من از تو جایگاهی برتر دارم.

نکته ادبی: زین برتر آ، کنایه از اینکه مقام معنوی من از سلطنت تو بالاتر است.

من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

من دو بنده دارم که بسیار پست و حقیرند، اما همان دو بنده، حاکم و امیرِ تو هستند.

نکته ادبی: حقیر به معنای کوچک و بی‌ارزش است.

گفت شه آن دو چه اند این زلتست گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

شاه پرسید آن دو بنده چه کسانی هستند که چنین مایه‌ی لغزش و خطایی هستند؟ لقمان گفت: آن دو بنده، یکی خشم و دیگری شهوت است.

نکته ادبی: زلت به معنای لغزش و گناه است.

شاه آن دان کو ز شاهی فارغست بی مه و خورشید نورش بازغست

شاه حقیقی کسی است که از سلطنت و ریاست دنیوی فارغ و آزاد است و نور او بدون نیاز به خورشید و ماه، تابان است.

نکته ادبی: بازغ به معنای طلوع‌کننده و درخشان است.

مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست هستی او دارد که با هستی عدوست

مخزنِ واقعی نزد کسی است که حقیقتِ ذاتش گنجینه است؛ او دارای هستی‌ای است که با هستی‌های اعتباری دشمن است.

نکته ادبی: مخزن ذات به معنای جایگاه اسرار الهی است.

خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه وش در حقیقت بنده لقمان خواجه اش

اربابِ لقمان در ظاهر سرور است، اما در حقیقت او بنده و لقمان سرورِ اوست.

نکته ادبی: خواجه‌وش به معنای کسی است که شبیه اربابان رفتار می‌کند.

در جهان بازگونه زین بسیست در نظرشان گوهری کم از خسیست

در این جهان بسیاری از این وارونگی‌ها وجود دارد؛ در نظر این غافلان، گوهرِ حقیقت از یک خارِ ناچیز هم بی‌ارزش‌تر است.

نکته ادبی: خس به معنای خار و خاشاک و چیز بی‌ارزش است.

مر بیابان را مفازه نام شد نام و رنگی عقلشان را دام شد

بیابانِ خشک را مفازه (جایگاه رستگاری) نام نهادند؛ نام‌ها و ظواهر، عقلِ مردم را به بند کشیده است.

نکته ادبی: ایهام در مفازه که به معنای بیابان است اما در اصل از فوز و رستگاری می‌آید.

یک گره را خود معرف جامه است در قبا گویند کو از عامه است

برخی افراد فقط بر اساس ظاهر و لباس قضاوت می‌کنند و می‌گویند چون این شخص قبا پوشیده، پس از عوام است.

نکته ادبی: قبا نوعی لباس است که نماد ظاهرگرایی است.

یک گره را ظاهر سالوس زهد نور باید تا بود جاسوس زهد

برخی دیگر، ظاهری زاهدانه دارند؛ برای شناخت آنان به نور معرفت نیاز است تا زهدِ واقعی را از جاسوسی و ریا تشخیص دهد.

نکته ادبی: سالوس به معنای ریا و دورویی است.

نور باید پاک از تقلید و غول تا شناسد مرد را بی فعل و قول

نورِ بصیرت باید از تقلید و گمراهی پاک باشد تا مردِ الهی را بدون توجه به گفتار و کردارِ ظاهری‌اش بشناسد.

نکته ادبی: غول به معنای موجود گمراه‌کننده و نماد انحراف است.

در رود در قلب او از راه عقل نقد او بیند نباشد بند نقل

باید با عقلِ سلیم به حقیقتِ قلبِ او وارد شد تا سکه‌ی نقدِ او را دید و فریبِ حرف‌های ظاهری را نخورد.

نکته ادبی: نقد به معنای حقیقت و ارزش واقعی است.

بندگان خاص علام الغیوب در جهان جان جواسیس القلوب

بندگان خاصِ خداوندِ دانایِ اسرار، در جهانِ جان، جاسوسانِ قلب‌ها هستند.

نکته ادبی: علام الغیوب از صفات الهی است.

در درون دل در آید چون خیال پیش او مکشوف باشد سر حال

آنها همچون خیال در دلِ آدمیان وارد می‌شوند و رازهای پنهانی آنان بر ایشان آشکار است.

نکته ادبی: سرِ حال به معنای حقیقتِ وضعیت و باطنِ شخص است.

در تن گنجشک چیست از برگ و ساز که شود پوشیده آن بر عقل باز

در تنِ یک گنجشک چه رازی نهفته است که از نگاهِ عقل‌های سطحی پنهان بماند؟

نکته ادبی: برگ و ساز به معنای اسباب و لوازم ظاهری است.

آنک واقف گشت بر اسرار هو سر مخلوقات چه بود پیش او

کسی که بر اسرارِ الهی واقف شد، دیگر اسرارِ مخلوقات برایش پیچیده نیست.

نکته ادبی: هو اشاره به ذاتِ حق‌تعالی است.

آنک بر افلاک رفتارش بود بر زمین رفتن چه دشوارش بود

کسی که سیر و سلوکش بر افلاک است، راه رفتنِ معمولی بر زمین برایش دشوار نیست.

نکته ادبی: اشاره به قدرت معنوی اولیای الهی.

در کف داود کاهن گشت موم موم چه بود در کف او ای ظلوم

آهن در دستِ حضرت داوود مانند موم نرم می‌شد؛ ای انسانِ ستمکار، موم در دستِ او چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: کاهن در اینجا منظور آهن‌گر است که معجزه داوود است.

بود لقمان بنده شکلی خواجه ای بندگی بر ظاهرش دیباجه ای

لقمان در ظاهر بنده و در باطن خواجه بود؛ بندگی‌اش فقط بر پیشانیِ او نقش بسته بود.

نکته ادبی: دیباجه به معنای مقدمه و ظاهرِ کار است.

چون رود خواجه به جای ناشناس در غلام خویش پوشاند لباس

وقتی اربابِ حقیقی (عارف) به جایی ناشناس می‌رود، خود را به شکل غلامی در می‌آورد.

نکته ادبی: تغییرِ لحن متن از داستانِ لقمان به یک کلیتِ عرفانی.

او بپوشد جامه های آن غلام مر غلام خویش را سازد امام

او لباس غلامش را می‌پوشد و غلام خود را به عنوان سرور و امام می‌گمارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ مقامِ حقیقی و جایگاهِ ظاهری.

در پیش چون بندگان در ره شود تا نباید زو کسی آگه شود

در پیشِ رو، همچون بندگان حرکت می‌کند تا کسی از مقام و هویتش آگاه نشود.

نکته ادبی: کنایه از تواضعِ اولیای الهی.

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین

می‌گوید ای بنده، تو در صدر مجلس بنشین و من کفش‌های تو را نگه می‌دارم، چون بنده‌ای خُرد هستم.

نکته ادبی: کهین به معنای کوچک و کم‌اهمیت است.

تو درشتی کن مرا دشنام ده مر مرا تو هیچ توقیری منه

تو با من درشت‌خویی کن و دشنام بده و هیچ احترامی برایم قائل نشو.

نکته ادبی: توقیر به معنای احترام و بزرگداشت است.

ترک خدمت خدمت تو داشتم تا به غربت تخم حیلت کاشتم

من خدمتِ خود را ترک کردم تا با تظاهر به بندگی در غربت، بذر حیله و پنهان‌کاری بکارم.

نکته ادبی: حیلت در اینجا به معنای تدبیرِ عالمانه برای پنهان کردنِ مقام است.

خواجگان این بندگیها کرده اند تا گمان آید که ایشان بنده اند

اربابانِ حقیقی این بندگی‌ها را کرده‌اند تا مردم گمان کنند که ایشان بنده هستند.

نکته ادبی: تکرارِ مضمونِ وارونگیِ مراتب.

چشم پر بودند و سیر از خواجگی کارها را کرده اند آمادگی

آنها از خواجگی بی‌نیاز بودند و آمادگیِ لازم برای رسیدن به این مقامِ پنهانی را پیدا کرده بودند.

نکته ادبی: چشم پر بودن کنایه از بی‌نیازی و سیری از دنیاست.

وین غلامان هوا بر عکس آن خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان

اما این غلامانِ نفس، برعکسِ عارفان، خود را به شکلِ خواجه و اربابِ عقل و جان جلوه می‌دهند.

نکته ادبی: غلامانِ هوا یعنی کسانی که اسیرِ هوس‌اند.

آید از خواجه ره افکندگی ناید از بنده به غیر بندگی

از اربابِ حقیقی، افتادگی و فروتنی سر می‌زند و از بنده (اسیرِ نفس) جز بندگیِ هوایِ نفس، بر نمی‌آید.

نکته ادبی: ره افکندگی کنایه از تواضع و فروتنی است.

پس از آن عالم بدین عالم چنان تعبیتها هست بر عکس این بدان

پس بدان که در آن جهان، احوالات برعکسِ این جهانِ مادی است.

نکته ادبی: تعبیت به معنای آراستن و ترتیب دادن است.

خواجهٔ لقمان ازین حال نهان بود واقف دیده بود از وی نشان

اربابِ لقمان از این حالِ پنهانی آگاه بود و نشانه‌هایی از مقامِ او دیده بود.

نکته ادبی: حالِ نهان به معنای اسرارِ درونی است.

راز می دانست و خوش می راند خر از برای مصلحت آن راه بر

او رازِ لقمان را می‌دانست و برای مصلحت، این مسیر را به نیکی ادامه می‌داد.

نکته ادبی: راندنِ خر کنایه از پیش بردنِ امورِ زندگی است.

مر ورا آزاد کردی از نخست لیک خشنودی لقمان را بجست

او لقمان را از همان ابتدا آزاد کرد، اما همچنان به دنبال خشنودیِ لقمان بود.

نکته ادبی: خشنودیِ لقمان برای بهره‌مندی از برکاتِ معنوی اوست.

زانک لقمان را مراد این بود تا کس نداند سر آن شیر و فتی

زیرا خواستِ لقمان این بود که کسی سرِ این رابطه و جایگاهِ او را نداند.

نکته ادبی: شیر و فتی استعاره از مردانِ بزرگ و جوانمردان است.

چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی این عجب که سر ز خود پنهان کنی

عجیب نیست که راز را از دیگران پنهان کنی، عجیب این است که راز را از خودت هم پنهان کنی.

نکته ادبی: تاکید بر ریاستیزی و حتی مخفی کردنِ خیرات از نفسِ خویش.

کار پنهان کن تو از چشمان خود تا بود کارت سلیم از چشم بد

کارِ خیرِ خود را از چشمانِ خودت نیز پنهان کن تا از گزندِ چشمِ بد در امان بماند.

نکته ادبی: چشمِ بد کنایه از غرور و خودپسندیِ خودِ شخص است.

خویش را تسلیم کن بر دام مزد وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد

خویشتن را تسلیمِ دستمزدِ الهی کن و آنگاه در خفا، از خودت، بهره‌ای معنوی بدزد.

نکته ادبی: دزدیدن از خود کنایه از خلوتِ با حق بدونِ دیدنِ خویشتن است.

می دهند افیون به مرد زخم مند تا که پیکان از تنش بیرون کنند

به مجروحان افیون می‌دهند تا درد را حس نکنند و تیر از تنشان بیرون کشند؛ این برای رهایی از رنج است.

نکته ادبی: افیون برای بی‌حسی و تسکینِ رنج است.

وقت مرگ از رنج او را می درند او بدان مشغول شد جان می برند

هنگام مرگ، روح را از رنج جدا می‌کنند و او مشغولِ درد است و نمی‌فهمد که جانش می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به سکراتِ موت.

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد

هرگاه دل به فکری ببندی، در نهان چیزی از تو گرفته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به غفلت که باعث هدر رفتنِ عمر و سرمایه‌ی جان است.

پس بدان مشغول شو کان بهترست تا ز تو چیزی برد کان کهترست

پس خود را به کاری مشغول کن که بهتر است، تا قبل از اینکه چیزی از تو بربایند، تو خود به سوی حقیقت رفته باشی.

نکته ادبی: کهتر در اینجا به معنای ارزشِ پایین‌تر است.

هرچه تحصیلی کنی ای معتنی می در آید دزد از آن سو کایمنی

هرچه تلاش کنی، ای کسی که دلبسته‌ای، دزد از همان راهی که ایمن هستی وارد می‌شود.

نکته ادبی: معتنی به معنای دلبسته و توجه‌کننده است.

بار بازرگان چو در آب اوفتد دست اندر کالهٔ بهتر زند

وقتی بارِ بازرگان در آب می‌افتد، دستش را به سمتِ کالایِ باارزش‌تر می‌برد.

نکته ادبی: کاله به معنای کالا و بار است.

چونک چیزی فوت خواهد شد در آب ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب

هنگامی که قرار است چیزی در آب (دنیا) از دست برود، برایِ کالایِ کم‌ارزش ناله نکن و آن چیزی را بگیر که ارزشمندتر است.

نکته ادبی: کنایه از اولویت‌بندی برایِ نجاتِ روح از مهلکه‌ی دنیا.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خواجه و بنده

شاعر بارها از این تضاد برای وارونه‌سازی مفاهیمِ دنیوی و اخروی استفاده کرده است تا حقیقتِ عرفانی را نشان دهد.

استعاره خشم و شهوت

خشم و شهوت به عنوان دو بنده معرفی شده‌اند که بر شاهانِ ظاهری حکومت می‌کنند.

ایهام مفازه

در ظاهر به معنای بیابان است اما ریشه در فوز (رستگاری) دارد که نشان‌دهنده فریبندگیِ اسامی در دنیاست.

کنایه چشم بد

اشاره به حسد و غرورِ خودِ انسان است که اعمالِ نیک را نابود می‌کند.