مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

مولوی
همچو آن شخص درشت خوش سخن در میان ره نشاند او خاربن
ره گذریانش ملامت گر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند
هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی
جامه های خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار
چون بجد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری بر کنم روزیش من
مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کار ما واپس مغژ
گفت الایام یا عم بیننا گفت عجل لا تماطل دیننا
تو که می گویی که فردا این بدان که بهر روزی که می آید زمان
آن درخت بد جوان تر می شود وین کننده پیر و مضطر می شود
خاربن در قوت و برخاستن خارکن در پیری و در کاستن
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خارکن هر روز زار و خشک تر
او جوان تر می شود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر
خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت
بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بی حس آمدی
گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان
غافلی باری ز زخم خود نه ای تو عذاب خویش و هر بیگانه ای
یا تبر بر گیر و مردانه بزن تو علی وار این در خیبر بکن
یا به گلبن وصل کن این خار را وصل کن با نار نور یار را
تا که نور او کشد نار ترا وصل او گلشن کند خار ترا
تو مثال دوزخی او مومنست کشتن آتش به مومن ممکنست
مصطفی فرمود از گفت جحیم کو بممن لابه گر گردد ز بیم
گویدش بگذر ز من ای شاه زود هین که نورت سوز نارم را ربود
پس هلاک نار نور مومنست زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار
چشمهٔ آن آب رحمتمومنست آب حیوان روح پاک محسنست
بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب خو
ز آب آتش زان گریزان می شود کآتشش از آب ویران می شود
حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست
آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد
چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا
بعد از آن چیزی که کاری بر دهد لاله و نسرین و سیسنبر دهد
باز پهنا می رویم از راه راست باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود
سال بیگه گشت وقت کشت نی جز سیه رویی و فعل زشت نی
کرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش بر کند و در آتش نهاد
هین و هین ای راه رو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد
این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکن از راه جود
این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دم عمر دراز
تا نمردست این چراغ با گهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر
هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت
پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست
لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا
ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت
عروة الوثقاست این ترک هوا برکشد این شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا ای خوب کیش مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
یوسف حسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امر اله
یوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست
حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند
تا ببینی عالم جان جدید عالم بس آشکار ناپدید
این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده
خاک بر بادست و بازی می کند کژنمایی پرده سازی می کند
اینک بر کارست بی کارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست
خاک همچون آلتی در دست باد باد را دان عالی و عالی نژاد
چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر
اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسپست و نور حق سوار بی سواره اسپ خود ناید به کار
پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بی چشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا
نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاه راه
سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست
نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود
نور حسی می کشد سوی ثری نور حقش می برد سوی علی
زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شب نمیست
لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو
نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان
چونک نور حس نمی بینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم
نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
این جهان چون خس به دست باد غیب عاجزی پیش گرفت و داد غیب
گه بلندش می کند گاهیش پست گه درستش می کند گاهی شکست
گه یمینش می برد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار
دست پنهان و قلم بین خط گزار اسپ در جولان و ناپیدا سوار
تیر پران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق
خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشم خشمت خون شمارد شیر را
بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر تیر خون آلود از خون تو تر
آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
ما شکاریم این چنین دامی کراست گوی چوگانیم چوگانی کجاست
می درد می دوزد این خیاط کو می دمد می سوزد این نفاط کو
ساعتی کافر کند صدیق را ساعتی زاهد کند زندیق را
زانک مخلص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانک در راهست و ره زن بی حدست آن رهد کو در امان ایزدست
آینه خالص نگشت او مخلص است مرغ را نگرفته است او مقنص است
چونک مخلص گشت مخلص باز رست در مقام امن رفت و برد دست
هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد
هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
پخته گرد و از تغیر دور شو رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدی چونک بنده نیست شد سلطان شدی
ور عیان خواهی صلاح الدین نمود دیده ها را کرد بینا و گشود
فقر را از چشم و از سیمای او دید هر چشمی که دارد نور هو
شیخ فعالست بی آلت چو حق با مریدان داده بی گفتی سبق
دل به دست او چو موم نرم رام مهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاکی انگشتریست باز آن نقش نگین حاکی کیست
حاکی اندیشهٔ آن زرگرست سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
این صدا در کوه دلها بانگ کیست گه پرست از بانگ این که گه تهیست
هر کجا هست او حکیمست اوستاد بانگ او زین کوه دل خالی مباد
هست که کوا مثنا می کند هست که کآواز صدتا می کند
می زهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمهٔ آب زلال
چون ز که آن لطف بیرون می شود آبها در چشمه ها خون می شود
زان شهنشاه همایون نعل بود که سراسر طور سینا لعل بود
جان پذیرفت و خرد اجزای کوه ما کم از سنگیم آخر ای گروه
نه ز جان یک چشمه جوشان می شود نه بدن از سبزپوشان می شود
نی صدای بانگ مشتاقی درو نی صفای جرعهٔ ساقی درو
کو حمیت تا ز تیشه وز کلند این چنین که را بکلی بر کنند
بوک بر اجزای او تابد مهی بوک در وی تاب مه یابد رهی
چون قیامت کوهها را برکند بر سر ما سایه کی می افکند
این قیامت زان قیامت کی کمست آن قیامت زخم و این چون مرهمست
هر که دید این مرهم از زخم ایمنست هر بدی کین حسن دید او محسنست
ای خنک زشتی که خوبش شد حریف وای گل رویی که جفتش شد خریف
نان مرده چون حریف جان شود زنده گردد نان و عین آن شود
هیزم تیره حریف نار شد تیرگی رفت و همه انوار شد
در نمکلان چون خر مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد
صبغة الله هست خم رنگ هو پیسها یک رنگ گردد اندرو
چون در آن خم افتد و گوییش قم از طرب گوید منم خم لا تلم
آن منم خم خود انا الحق گفتنست رنگ آتش دارد الا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشست ز آتشی می لافد و خامش وشست
چون بسرخی گشت همچون زر کان پس انا النارست لافش بی زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شکیست و ظن آزمون کن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه روی خود بر روی من یک دم بنه
آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک ز اجتبا
نیز مسجود کسی کو چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک
آتش چه آهن چه لب ببند ریش تشبیه مشبه را مخند
پار در دریا منه کم گوی از آن بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر لیک می نشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر باد خونبهای عقل و جان این بحر داد
تا که پایم می رود رانم درو چون نماند پا چو بطانم درو
بی ادب حاضر ز غایب خوشترست حلقه گرچه کژ بود نی بر درست
ای تن آلوده بگرد حوض گرد پاک کی گردد برون حوض مرد
پاک کو از حوض مهجور اوفتاد او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
پاکی این حوض بی پایان بود پاکی اجسام کم میزان بود
زانک دل حوضست لیکن در کمین سوی دریا راه پنهان دارد این
پاکی محدود تو خواهد مدد ورنه اندر خرج کم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب گفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود بی من این آلوده زایل کی شود
ز آب هر آلوده کو پنهان شود الحیاء یمنع الایمان بود
دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد تن ز آب حوض دلها پاک شد
گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر هان ز پایهٔ حوض تن می کن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان در میانشان برزخ لا یبغیان
گر تو باشی راست ور باشی تو کژ پیشتر می غژ بدو واپس مغژ
پیش شاهان گر خطر باشد بجان لیک نشکیبند ازو با همتان
شاه چون شیرین تر از شکر بود جان به شیرینی رود خوشتر بود
ای ملامت گر سلامت مر ترا ای سلامت جو رها کن تو مرا
جان من کوره ست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهٔ آتشست
همچو کوره عشق را سوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیست
برگ بی برگی ترا چون برگ شد جان باقی یافتی و مرگ شد
چون ترا غم شادی افزودن گرفت روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
آنچ خوف دیگران آن امن تست بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
باز دیوانه شدم من ای طبیب باز سودایی شدم من ای حبیب
حلقه های سلسلهٔ تو ذو فنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
داد هر حلقه فنونی دیگرست پس مرا هر دم جنونی دیگرست
پس فنون باشد جنون این شد مثل خاصه در زنجیر این میر اجل
آنچنان دیوانگی بگسست بند که همه دیوانگان پندم دهند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

همچو آن شخص درشت خوش سخن در میان ره نشاند او خاربن

مانند آن شخصی که با وجود خوش‌زبانی، خاری را در وسط راه مردم کاشت.

نکته ادبی: خاربن استعاره از رذایل اخلاقی است.

ره گذریانش ملامت گر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند

رهگذران از این کار او گلایه کردند و گفتند که این خار را بکن.

نکته ادبی: ملامت‌گر شدن نشان‌دهنده وجدان جمعی یا هشدار دیگران است.

هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی

هر لحظه آن درختِ خار بزرگ‌تر می‌شد و پاهای مردم از زخمِ آن خارها پر از خون می‌گشت.

نکته ادبی: خون شدن پا کنایه از آسیب‌های عمیق و دردناک است.

جامه های خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار

لباس‌های مردم به خارها گیر کرده و پاره می‌شد و پاهای فقرا و درویشان با درد و ناله زخمی می‌گشت.

نکته ادبی: زار زار قیدِ بیانِ شدتِ درد و اندوه است.

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری بر کنم روزیش من

وقتی حاکم به جدّ به او دستورِ کندنِ خار را داد، او گفت که حتماً روزی آن را می‌کنم.

نکته ادبی: به جدّ به معنای جدی و قاطعانه است.

مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد

او مدتی با وعده‌های «فردا فردا» کار را به تأخیر انداخت و ریشه‌ی آن خاربن محکم‌تر شد.

نکته ادبی: محکم نهاد کنایه از ریشه‌دار شدن عادت بد.

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کار ما واپس مغژ

روزی حاکم به او گفت ای کسی که وعده‌هایت نادرست است، در کار ما امروز و فردا نکن.

نکته ادبی: واپس مغژ؛ یعنی به عقب نینداز و سستی مکن.

گفت الایام یا عم بیننا گفت عجل لا تماطل دیننا

او گفت روزها بین ماست (فرصت داریم)، حاکم گفت زود باش و در دین و تعهد خود کوتاهی و درنگ مکن.

نکته ادبی: اشاره به حدیث یا روایتی در بابِ عدم تأخیر در توبه.

تو که می گویی که فردا این بدان که بهر روزی که می آید زمان

تو که می‌گویی فردا این کار را می‌کنم، بدان که با هر روزی که می‌گذرد، زمانِ عمرت نیز سپری می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ وعده فردا با حقیقتِ گذرِ زمان.

آن درخت بد جوان تر می شود وین کننده پیر و مضطر می شود

آن خاربن با گذشت زمان جوان‌تر و قوی‌تر می‌شود، اما تو که خارکن هستی، پیرتر و ناتوان‌تر می‌شوی.

نکته ادبی: مضطر به معنای درمانده و ناتوان است.

خاربن در قوت و برخاستن خارکن در پیری و در کاستن

خاربن در اوجِ قدرت و ایستادگی است، اما خارکن در اوجِ پیری و ضعف و تحلیل رفتن است.

نکته ادبی: کاستن در مقابلِ قوتِ خاربن نشانِ تضادِ فرسایشِ تن و تقویتِ گناه است.

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خارکن هر روز زار و خشک تر

خاربن هر لحظه شاداب‌تر و سبزتر می‌شود و خارکن هر روز رنجورتر و خشک‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: سبز و تر نمادِ حیاتِ گناه و زار و خشک نمادِ مرگِ معنوی است.

او جوان تر می شود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر

او (خاربن/گناه) جوان‌تر می‌شود و تو پیرتر؛ پس زود بجنب و روزگارت را به هدر نده.

نکته ادبی: نهیبِ شاعر برای بیداری و غنیمت شمردن وقت.

خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت

بدان که هر یک از خوی‌های بدِ تو مانند همان خاربن است که بارها به پایت فرو رفته است.

نکته ادبی: تشبیه مستقیم خوی بد به خاربن.

بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بی حس آمدی

بارها از خوی زشت خود رنج کشیده‌ای، اما چون حس نداری، در بی خبریِ مطلق به سر می‌بری.

نکته ادبی: بی‌حس آمدن کنایه از غفلت و قساوت قلب.

گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان

اگر از آسیب دیدنِ دیگران که به خاطرِ رفتارهای زشتِ توست، درسی نمی‌گیری...

نکته ادبی: رسان؛ یعنی باعث و عاملِ آن وضعیت.

غافلی باری ز زخم خود نه ای تو عذاب خویش و هر بیگانه ای

حداقل از زخمِ خودت غافل مباش؛ تو هم مایه عذابِ خودت هستی و هم مایه رنجِ دیگران.

نکته ادبی: بیگانه استعاره از اطرافیان است.

یا تبر بر گیر و مردانه بزن تو علی وار این در خیبر بکن

یا تبر (اراده) را بردار و مردانه بزن و مانند حضرت علی (ع) درِ خیبرِ نفس را از جای بکن.

نکته ادبی: اشاره به فتح خیبر توسط حضرت علی (ع) به عنوان نمادِ قدرت و ایمان.

یا به گلبن وصل کن این خار را وصل کن با نار نور یار را

یا اینکه این خار (گناه) را به شاخه گل (معرفت و عشق) پیوند بزن و با آتشِ دل، نورِ یار را بیامیز.

نکته ادبی: پیوند زدن خار به گلبن کنایه از تبدیلِ رذیله به فضیلت با اکسیرِ عشق است.

تا که نور او کشد نار ترا وصل او گلشن کند خار ترا

تا نورِ خداوند، آتشِ وجودِ تو را از بین ببرد و وصلِ او، خارزارِ درونت را به گلستان تبدیل کند.

نکته ادبی: وصلِ یار نمادِ تجلی صفات الهی است.

تو مثال دوزخی او مومنست کشتن آتش به مومن ممکنست

تو مانند دوزخی و او مومن است؛ و کشتنِ آتش به دستِ مومن امری ممکن است.

نکته ادبی: تمثیلِ رابطه مومن و نفسِ دوزخی به رابطه آب و آتش.

مصطفی فرمود از گفت جحیم کو بممن لابه گر گردد ز بیم

پیامبر فرمود که دوزخ از سرِ ترس به مومن التماس می‌کند...

نکته ادبی: اشاره به حدیثی در بابِ قدرتِ ایمان بر دوزخ.

گویدش بگذر ز من ای شاه زود هین که نورت سوز نارم را ربود

و می‌گوید از من بگذر ای شاه؛ چرا که نورِ تو، آتشِ مرا خاموش کرد.

نکته ادبی: تشخیصِ دوزخ (شخصیت‌بخشی) برای بیانِ تسلطِ مومن بر نفس.

پس هلاک نار نور مومنست زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست

پس نابود شدنِ آتش، به دستِ نورِ مومن ممکن است، زیرا بدونِ ضد، دفعِ چیزی ممکن نیست.

نکته ادبی: قاعده عقلیِ «دفع ضد به ضد» برای تبیینِ رابطه نور و آتش.

نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل

آتش ضدِ نور است؛ آتش از قهرِ الهی و نور از فضلِ او سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: تبیینِ ریشه الهیِ نور و آتش.

گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار

اگر می‌خواهی شرِ آتشِ نفس را دفع کنی، آبِ رحمتِ الهی را بر آن بریز.

نکته ادبی: آبِ رحمت نمادِ لطف و فیض الهی است.

چشمهٔ آن آب رحمتمومنست آب حیوان روح پاک محسنست

چشمه‌ی آن آبِ رحمت، وجودِ مومن است و روحِ پاکِ انسانِ کامل، حکمِ آبِ حیات را دارد.

نکته ادبی: آبِ حیوان (حیات) استعاره از کلام و وجودِ پیر و ولیّ خدا.

بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب خو

نفسِ تو بسیار از او (مومن/پیر) گریزان است، چون تو از آتش هستی و او از جنسِ آب است.

نکته ادبی: تضادِ ماهوی نفس و پیر.

ز آب آتش زان گریزان می شود کآتشش از آب ویران می شود

آتش از آب فرار می‌کند چون آب آن را نابود می‌کند.

نکته ادبی: توضیحِ منطقیِ دلیلِ فرارِ نفس از اهلِ حق.

حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست

حس و اندیشه تو از آتشِ نفس است، اما حس و فکرِ پیر، نورِ پاک و خوش است.

نکته ادبی: تفاوتِ ماهوی اندیشه نفسانی و اندیشه روحانی.

آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد

وقتی آبِ نورِ او بر آتشِ تو می‌چکد، صدای جلز و ولزِ آتش بلند می‌شود.

نکته ادبی: چک‌چک (صوت) برای مجسم کردنِ برخوردِ نور و آتش.

چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد

وقتی آن صدا بلند می‌شود، تو به آن بگو «مرگ و درد» تا این دوزخِ نفسِ تو سرد و خاموش شود.

نکته ادبی: امر به پذیرشِ رنجِ تزکیه برای رسیدن به سکون.

تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا

تا دیگر گلستانِ وجودت را نسوزاند و عدل و احسانت را از بین نبرد.

نکته ادبی: گلستان استعاره از فطرتِ پاکِ انسانی است.

بعد از آن چیزی که کاری بر دهد لاله و نسرین و سیسنبر دهد

بعد از خاموشیِ آتش، هر چه بکاری، گل و لاله و گیاهان خوش‌بو می‌رویاند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از پاکسازیِ نفس (کاشتِ بذرِ عمل صالح).

باز پهنا می رویم از راه راست باز گرد ای خواجه راه ما کجاست

دوباره داریم از موضوع اصلی دور می‌شویم؛ ای دوست بازگرد که راهِ اصلی کدام است؟

نکته ادبی: بازگشتِ شاعر به متنِ اصلیِ حکایت پس از یک درنگِ عرفانی.

اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود

ای حسود، داشتیم توضیح می‌دادیم که مرکبِ تو لنگ است و مقصد هم دور است.

نکته ادبی: خر استعاره از تن یا عقلِ جزئی که برای سفرِ روحانی ناتوان است.

سال بیگه گشت وقت کشت نی جز سیه رویی و فعل زشت نی

سال به پایان رسیده و وقت کشت و کار نیست؛ جز روسیاهی و اعمال زشت چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: سال بیگه گشت؛ کنایه از نزدیک شدن به پایانِ عمر.

کرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش بر کند و در آتش نهاد

کرمِ گناه به ریشه درختِ تن افتاده است؛ باید آن را کند و به آتش انداخت.

نکته ادبی: کرم استعاره از فساد و گناه که از درون تن را نابود می‌کند.

هین و هین ای راه رو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد

ای رهرو، وقت بسیار تنگ شده و خورشیدِ عمر در حال غروب کردن است.

نکته ادبی: سوی چاه شدن؛ استعاره از فرورفتنِ عمر در قبر و پایانِ فرصت.

این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکن از راه جود

در این دو روزِ باقی‌مانده که هنوز توانی داری، از راهِ بخشش و سخاوت، این خارها را دور بریز.

نکته ادبی: پیر افشانی کنایه از رها کردن و دور افکندنِ رذایل.

این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دم عمر دراز

همین مقدار بذری (فرصتِ باقی‌مانده) که داری را صرف کن تا در این نفس‌های آخر، عمری طولانی و ابدی به دست آوری.

نکته ادبی: بباز؛ یعنی سرمایه‌گذاری کن و دل از دنیا ببر.

تا نمردست این چراغ با گهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر

تا چراغِ جانت خاموش نشده، فتیله‌اش را درست کن و زودتر روغنِ (ایمان) در آن بریز.

نکته ادبی: چراغ استعاره از جانِ آدمی و روغن استعاره از نورِ حق.

هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت

نگو فردا که فرداهای زیادی گذشت؛ قبل از اینکه وقتِ کشت و کارِ عمر تمام شود، اقدام کن.

نکته ادبی: نقدِ اهمال‌کاری.

پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست

پند مرا بشنو که تن، زندانِ محکمی است؛ اگر میل به چیزهای نو (معنویت) داری، کهنگی‌ها را دور بریز.

نکته ادبی: تن بندِ قوی است؛ اشاره به تعلقاتِ مادی که مانعِ پروازِ روح است.

لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا

زبانت را ببند و دستت را با ثروت پر کن و ببخش؛ بخل را کنار بگذار و سخاوت پیشه کن.

نکته ادبی: تضادِ سکوت و بخشش برای تغییرِ جهتِ انرژیِ نفس.

ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست

سخاوت یعنی ترکِ شهوت‌ها و لذت‌ها؛ هر کس در شهوت غرق شد، دیگر نتوانست به مقام‌های والا برسد.

نکته ادبی: تعریفِ عرفانیِ سخاوت.

این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت

این سخاوت شاخه‌ای از درختِ سروِ بهشتی است؛ وای بر کسی که چنین شاخه‌ای را به راحتی از دست بدهد.

نکته ادبی: سرو بهشت استعاره از کمالاتِ ابدی.

عروة الوثقاست این ترک هوا برکشد این شاخ جان را بر سما

این ترکِ هوا و هوس، دستاویزِ محکمی است که جان را به سمتِ آسمان و ملکوت می‌برد.

نکته ادبی: عروة الوثقی استعاره از دستگیره‌ی محکمِ الهی.

تا برد شاخ سخا ای خوب کیش مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

ای انسانِ نیک‌سیرت، تا شاخه سخاوت تو را به اصلِ خویش (خداوند) برساند.

نکته ادبی: بالاکشان؛ یعنی بالا برنده و تعالی‌بخش.

یوسف حسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امر اله

تو مانند یوسفِ زیبایی و این دنیا مانند چاه است و ریسمانِ نجاتِ تو، صبر بر دستوراتِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف (ع) برای تبیینِ صبر در برابر سختی‌ها و رهایی از بندِ دنیا.

یوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست

ای یوسفِ جان، به ریسمانِ لطفِ الهی چنگ بزن و از آن غافل مشو، چرا که فرصتِ عمر به سرعت در حالِ پایان است.

نکته ادبی: یوسفا: منادا (ای یوسف)؛ استعاره از جانِ پاک و زیبا که در چاهِ دنیا افتاده است. رسن: ریسمان؛ کنایه از هدایت الهی.

حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند

خدا را سپاس که این ریسمانِ هدایت را برای ما آویخت و فضل و رحمتِ خویش را در آن آمیخت تا از مهلکه نجات یابیم.

نکته ادبی: حمد لله: سپاس برای خدا؛ آمیختن فضل و رحمت: کنایه از لطفِ بی‌پایانِ الهی.

تا ببینی عالم جان جدید عالم بس آشکار ناپدید

این ریسمان برای آن است که تو عالمِ جان و معنا را که بسیار آشکار است اما از دیده پنهان مانده، ببینی.

نکته ادبی: عالم جان: منظور جهانِ معنا و ملکوت است که برای اهل دل پیداست.

این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده

جهانِ مادی که ما می‌بینیم، در واقع نیست و تنها نمود دارد، در حالی که آن جهانِ اصلی (معنا) وجودِ حقیقی دارد اما از چشمِ ظاهرپوشِ ما پنهان است.

نکته ادبی: هستان: هستی‌یافته (آن جهان دیگر)؛ تضاد میان این جهان و آن جهان.

خاک بر بادست و بازی می کند کژنمایی پرده سازی می کند

این عالمِ خاکی مانندِ بازیِ غبار در باد است و با نمایش‌های دروغین و فریبنده، پرده‌ای بر حقیقت می‌کشد.

نکته ادبی: کژنمایی: وانمود کردن به نادرستی؛ بازی کردن خاک در باد: استعاره از بی‌اعتباری عالم مادی.

اینک بر کارست بی کارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست

آنچه در ظاهر می‌بینی و کار می‌کند، تنها پوسته و ظاهر است؛ حقیقت و مغزِ کار، آن چیزی است که پنهان است.

نکته ادبی: پوست و مغز: تضاد میان ظاهر و باطن؛ نمادِ اولویتِ معنا بر صورت.

خاک همچون آلتی در دست باد باد را دان عالی و عالی نژاد

این جهانِ مادی همچون ابزاری در دستِ قدرتِ الهی است؛ بدان که آن «باد» (عامل پنهان و روح‌بخش)، عالی و دارای اصالتی آسمانی است.

نکته ادبی: آلت: ابزار؛ عالی‌نژاد: منظورِ عاملِ روحانی و الهی که منشأ هستی است.

چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر

چشمِ ظاهر‌بین فقط خاک و جهان مادی را می‌بیند، اما کسی که چشمِ دل دارد، حقیقتِ دیگری (سوار و عامل پنهان) را مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: چشم خاکی: کنایه از نگاهِ مادی؛ بادبین: بینندهٔ حقیقتِ روحانی.

اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار

اسب، اسب‌شناس است و سوار هم به احوالِ سواری آگاه است؛ یعنی هر کسی با هم‌جنسِ خود ارتباط برقرار می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ همنشینی و شناختِ متقابل.

چشم حس اسپست و نور حق سوار بی سواره اسپ خود ناید به کار

حواسِ ظاهریِ تو مانند اسب است و نورِ الهی، سوارِ آن؛ اسب بدونِ سوار (نورِ حق) هیچ فایده و هدفی ندارد.

نکته ادبی: حس: حواسِ پنج‌گانه؛ نورِ حق: هدایت الهی؛ این بیت هستهٔ مرکزی استعاره است.

پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد

پس حواسِ خود (اسب) را از خوی‌های زشت و حیوانی ادب کن، که اگر چنین نکنی، در پیشگاهِ پادشاهِ عالم، رانده و مردود خواهی شد.

نکته ادبی: ادب کردن: تربیت کردن و پالایش نفس.

چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بی چشم شه مضطر بود

چشمِ اسب (حواس)، تابعِ نگاهِ شاه (نور حق) است و اگر از او هدایت نگیرد، در اضطرار و سرگردانی می‌ماند.

نکته ادبی: مضطر: ناچار و سرگردان.

چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا

اسبان (حواسِ تربیت‌نشده) جز خوردن و چریدن در مرتعِ مادیات چیزی نمی‌دانند و اگر از حقیقت بپرسی، پاسخِ منفی می‌دهند.

نکته ادبی: نی چرا: نه، نمی‌چرایم (یا چرایِ مادی نمی‌خواهم)؛ یا کنایه از نادانیِ اسب نسبت به حقایق عالی.

نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود

زمانی که نورِ الهی بر نورِ حواسِ تو سوار شود، آنگاه جانِ تو مشتاق و راغب به سوی حق می‌گردد.

نکته ادبی: راکب: سوار شونده (نور حق)؛ مرکب: حس.

اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاه راه

اسب بدون سوار، رسمِ راه را نمی‌شناسد؛ باید شاه (مربیِ الهی) باشد تا راهِ اصلی را نشان دهد.

نکته ادبی: شاه‌راه: کنایه از راهِ مستقیم و حقیقت.

سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست

به حسی رو بیاور که نورِ حق بر آن سوار است؛ چنین حسی، صاحب و هدایت‌گری نیکو دارد.

نکته ادبی: نورِ سوار: کنایه از حضورِ اراده الهی در حواس.

نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود

وقتی نورِ الهی، نورِ حواس را زینت می‌دهد، همان «نورٌ علی نور» است که در قرآن آمده است.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۳۵ سوره نور.

نور حسی می کشد سوی ثری نور حقش می برد سوی علی

نورِ حسی تو را به سوی زمین و مادیات می‌کشد، اما نورِ الهی تو را به سوی عالمِ علوی و بالا می‌برد.

نکته ادبی: ثری: زمین؛ علی: بلندی و آسمان.

زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شب نمیست

زیرا آنچه حس می‌کنی، جهانی پست‌تر است؛ نورِ حق چون دریاست و نورِ حسی در برابرِ آن همچون نم‌باران یا جویی کوچک است.

نکته ادبی: دون‌تر: پایین‌تر و پست‌تر.

لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو

اما آن سوار (حق) بر این اسب (حس) آشکار نیست، مگر از طریقِ آثارِ او و سخنانِ بزرگان و راهنمایانِ نیکو.

نکته ادبی: آثار: نشانه‌ها و تجلیات الهی.

نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان

نورِ حسی که بسیار سنگین و غلیظ است، در تاریکیِ چشمانِ ظاهریِ ما پنهان شده است.

نکته ادبی: سوادِ دیدگان: سیاهیِ مردمکِ چشم؛ استعاره از محدودیتِ دیدِ مادی.

چونک نور حس نمی بینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم

وقتی تو نورِ ظاهری (حس) را با چشم نمی‌بینی، چگونه می‌خواهی نورِ آن دین و حقیقت را با چشم ببینی؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای اثباتِ نادیدنی بودنِ حقیقت.

نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست

نورِ حسی با آنکه غلیظ است پنهان است، پس چطور نورِ لطیفِ الهی که بسیار خالص‌تر است، پنهان نباشد؟

نکته ادبی: غلیظ: ضخیم و مادی؛ صفی: خالص و لطیف.

این جهان چون خس به دست باد غیب عاجزی پیش گرفت و داد غیب

این جهان در دستِ بادِ غیب همچون کاهی ناچیز است؛ جهان در برابرِ قدرتِ غیبی، عاجز و تسلیم است.

نکته ادبی: خس: کاه و خاشاک؛ بادِ غیب: اراده‌یِ پنهانِ الهی.

گه بلندش می کند گاهیش پست گه درستش می کند گاهی شکست

گاه آن را بلند می‌کند و گاه پست، گاه درستش می‌کند و گاهی می‌شکند.

نکته ادبی: بیانِ بی‌ثباتیِ جهان و قدرتِ مطلقهٔ الهی.

گه یمینش می برد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار

گاه به راست می‌برد و گاه به چپ، گاه آن را گلستان می‌کند و گاهی پر از خار.

نکته ادبی: تضاد (یمین و یسار، گلستان و خار) برای نمایشِ تغییراتِ عالم.

دست پنهان و قلم بین خط گزار اسپ در جولان و ناپیدا سوار

دستِ هنرمند پنهان است و قلم در حالِ نوشتن؛ اسب در حالِ جولان است، اما سوارش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ جهان به عنوانِ نوشته‌ای که نویسنده‌اش نادیدنی است.

تیر پران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان

تیر را در حالِ پرواز ببین، اما کمان را پنهان بدان؛ جان‌ها در ظاهر پیدا هستند، اما «جانِ جان» (خدا) پنهان است.

نکته ادبی: جانِ جان: حقیقتِ مطلق یا خداوند.

تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست

تیر را نشکن، چون این تیرِ شاهانه است؛ پرتابِ آن از سرِ انگشتِ آگاهی است (به آن بی‌حرمتی نکن).

نکته ادبی: شصت: انگشتِ شست؛ کنایه از اراده و قدرتِ الهی.

ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق

خداوند فرمود «تو نیفکندی هنگامی که افکندی»؛ کارِ حق بر همه کارها مقدم و اصلی است.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۱۷ سوره انفال.

خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشم خشمت خون شمارد شیر را

خشمِ خودت را بشکن، نه تیر را؛ چرا که چشمِ خشم‌آلودِ تو، حتی شیرِ بیابان را هم دشمن و خون‌خوار می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه سوءتفاهم از درونِ خودِ انسان است.

بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر تیر خون آلود از خون تو تر

بر تیر بوسه بزن و آن را به پیشگاهِ شاه ببر، حتی اگر خون‌آلود و تر باشد.

نکته ادبی: پذیرشِ سختی‌هایِ الهی به عنوانِ هدیه.

آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون

آنچه پیدا و عیان است، عاجز و بسته و زبون است؛ و آن‌چیز که ناپیداست، چنان تند و سرکش و قدرتمند است.

نکته ادبی: حرون: اسبِ سرکش؛ تضادِ قدرت میان ظاهر و باطن.

ما شکاریم این چنین دامی کراست گوی چوگانیم چوگانی کجاست

ما شکاریم؛ این چه دامی است که ما در آن افتاده‌ایم؟ ما توپِ چوگانیم، چوگان‌بازِ ما کجاست؟

نکته ادبی: تمثیلِ توپ و چوگان: اسارتِ انسان در دستِ اراده الهی.

می درد می دوزد این خیاط کو می دمد می سوزد این نفاط کو

کیست آن خیاطی که هستی را می‌دوزد و می‌درد؟ کیست آن نفّاط (آتش‌افروز) که می‌دمد و می‌سوزاند؟

نکته ادبی: نفّاط: کسی که آتش‌بازی می‌کند؛ اشاره به تدبیرِ پنهانِ الهی در دگرگونیِ احوال.

ساعتی کافر کند صدیق را ساعتی زاهد کند زندیق را

گاه شخصی را کافر می‌کند و لحظه‌ای بعد همان را صدیق (راستگو) می‌سازد؛ گاه زاهدی را به زندیق تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: بیانِ دگرگونیِ احوال به دستِ تقدیر.

زانک مخلص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام

زیرا سالکِ مخلص (کسی که در راهِ اخلاص است) تا زمانی که از خودِ کاذب‌اش به کلی پاک نشود، در خطرِ وسوسه است.

نکته ادبی: مخلص در اینجا کسی است که در مسیرِ اخلاص است و هنوز کامل نشده.

زانک در راهست و ره زن بی حدست آن رهد کو در امان ایزدست

چون در این راه، راهزنانِ بی‌شماری هستند؛ تنها کسی نجات می‌یابد که در امانِ خداوند باشد.

نکته ادبی: ره‌زن: کنایه از وسوسه‌ها و موانعِ نفسانی.

آینه خالص نگشت او مخلص است مرغ را نگرفته است او مقنص است

آینه تا خالص نشود، آینه نیست و هنوز آهن است؛ مرغی هم که شکار نشده، هنوز صیدِ شکارچی نیست.

نکته ادبی: مقنص: شکارچی؛ تمثیلِ مرحلهٔ تکاملِ سالک.

چونک مخلص گشت مخلص باز رست در مقام امن رفت و برد دست

هنگامی که مخلص به مرحله‌یِ نهاییِ خلوص رسید، رهایی یافت؛ به جایگاهِ امن رسید و پیروز شد.

نکته ادبی: باز رست: رهایی یافت.

هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد

هیچ آینه‌ای دوباره به آهن تبدیل نمی‌شود؛ هیچ نانی هم به گندمِ مزرعه برنمی‌گردد.

نکته ادبی: بیانِ برگشت‌ناپذیریِ کمال و تکامل.

هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد

هیچ انگورِ رسیده دوباره غوره نمی‌شود؛ هیچ میوهٔ پخته‌ای به کوره (برای خام‌خواری) بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنوی که دیگر به نقص بازنمی‌گردد.

پخته گرد و از تغیر دور شو رو چو برهان محقق نور شو

پخته (کامل) شو و از تغییر و دگرگونی دور باش؛ برو و مانندِ برهانِ محقق، خودت نور شو.

نکته ادبی: برهانِ محقق: دلیلِ روشن و قطعی.

چون ز خود رستی همه برهان شدی چونک بنده نیست شد سلطان شدی

وقتی از خود رها شدی، خودت همه برهان شدی؛ وقتی بندگیِ تو فانی شد، به سلطنتِ معنوی رسیدی.

نکته ادبی: فنای بنده و بقایِ در حق.

ور عیان خواهی صلاح الدین نمود دیده ها را کرد بینا و گشود

و اگر عینیت و واقعیتِ این کمال را می‌خواهی، صلاح‌الدین (مرشد) را ببین که دیدگانِ حقیقت‌بین را گشود.

نکته ادبی: اشاره به «صلاح‌الدین زرکوب»، از مرشدانِ مولانا.

فقر را از چشم و از سیمای او دید هر چشمی که دارد نور هو

هر چشمی که نورِ الهی دارد، فقرِ معنوی را در چهره و نگاهِ او به وضوح می‌دید.

نکته ادبی: فقر: استغنای معنوی در عینِ نیازمندیِ ظاهری.

شیخ فعالست بی آلت چو حق با مریدان داده بی گفتی سبق

آن شیخ بدونِ ابزار (مادی) عمل می‌کند، همچون خداوند؛ او بدونِ درس دادنِ کلامی، به مریدانش سبقتِ معنوی بخشید.

نکته ادبی: شیخ فعال: مرشدی که بی‌واسطه تأثیر می‌گذارد.

دل به دست او چو موم نرم رام مهر او گه ننگ سازد گاه نام

دلِ مریدان در دستِ او مانندِ موم نرم و رام است؛ تأثیرِ او گاه ننگ می‌آفریند و گاه نام (اعتبار).

نکته ادبی: تمثیلِ موم و انگشتر برای تأثیرگذاریِ مرشد.

مهر مومش حاکی انگشتریست باز آن نقش نگین حاکی کیست

نقشِ موم، نشان‌دهندهٔ نقشِ انگشتر است، اما آن نقشِ نگین، نشان‌دهندهٔ چیست؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای هدایتِ ذهن به سویِ حقیقتِ مطلق.

حاکی اندیشهٔ آن زرگرست سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست

آن نقش، بازتاب‌دهندهٔ اندیشهٔ زرگر است؛ این سلسلهٔ علت و معلول (از مرید تا شیخ، تا حق) به یکدیگر پیوسته است.

نکته ادبی: سلسلهٔ علت و معلولِ عرفانی.

این صدا در کوه دلها بانگ کیست گه پرست از بانگ این که گه تهیست

این طنینی که در کوه دل می‌شنوی، بانگِ کیست که گاهی سرشار و پر شور است و گاهی خاموش و خالی؟

نکته ادبی: کوه دل استعاره از قلب آدمی است که محل تجلیات الهی است.

هر کجا هست او حکیمست اوستاد بانگ او زین کوه دل خالی مباد

هر جا که این صدا باشد، حکیمی (خداوند) آنجاست؛ پس دعا کن که این کوه دل، هرگز از طنین این بانگِ الهی خالی نماند.

نکته ادبی: حکیم در اینجا اشاره به علم و حکمت مطلق حق دارد.

هست که کوا مثنا می کند هست که کآواز صدتا می کند

گاهی این بانگ، صدایی واحد را به صورت دوتا (تکرار) برمی‌گرداند و گاهی آن را به صدها صدا تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تکثرگرایی و انعکاس‌های حقیقت در عوالم مختلف.

می زهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمهٔ آب زلال

این کوه از آن ندا و سخن، تکان می‌خورد و صدها چشمه آب زلال از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل جوشش چشمه از کوه، نماد زایش معرفت از دل است.

چون ز که آن لطف بیرون می شود آبها در چشمه ها خون می شود

هنگامی که آن لطف الهی از کوه (دل) بیرون می‌آید، آب‌های چشمه در برابر عظمت آن، به خون (عشق و فنا) مبدل می‌شوند.

نکته ادبی: خون در اینجا نماد عشق و فدا شدن در راه حقیقت است.

زان شهنشاه همایون نعل بود که سراسر طور سینا لعل بود

این جوشش از برکتِ آن نعلِ همایونِ پادشاهِ عالم بود که باعث شد تمامِ کوه طورِ سینا به لعلِ گران‌بها بدل شود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی در کوه طور.

جان پذیرفت و خرد اجزای کوه ما کم از سنگیم آخر ای گروه

اجزای کوه جان گرفتند و صاحب عقل شدند؛ ای گروه! مگر ما از سنگ کمتریم که چنین بی‌جان مانده‌ایم؟

نکته ادبی: تشبیه معکوس؛ انسان باید از جمادات در پذیرش فیض جلوتر باشد.

نه ز جان یک چشمه جوشان می شود نه بدن از سبزپوشان می شود

نه از جان ما چشمه‌ای می‌جوشد و نه بدن ما به خاطرِ سبزپوشانِ (مردان حق) زنده می‌شود.

نکته ادبی: سبزپوشان کنایه از اولیای الهی و کسانی است که به حیات ابدی رسیده‌اند.

نی صدای بانگ مشتاقی درو نی صفای جرعهٔ ساقی درو

نه صدای اشتیاق در ماست و نه صفای جرعه‌ نوشیِ ساقیِ الهی در وجودمان دیده می‌شود.

نکته ادبی: ساقی استعاره از فیض‌بخشِ حق است.

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند این چنین که را بکلی بر کنند

کجاست همت و اراده‌ای تا با تیشه و کلنگِ مجاهده، این کوه خودخواهی را از میان بردارد؟

نکته ادبی: تیشه و کلنگ استعاره از ریاضت و کار بر روی نفس است.

بوک بر اجزای او تابد مهی بوک در وی تاب مه یابد رهی

شاید ماهِ حقیقت بر اجزای وجود او بتابد و شاید در وجود او، راهی برای تابیدنِ این نور پیدا شود.

نکته ادبی: مه استعاره از نور معرفت یا انسان کامل است.

چون قیامت کوهها را برکند بر سر ما سایه کی می افکند

هنگامی که قیامت کوه‌ها را درهم می‌کوبد، دیگر چه چیزی بر سر ما سایه خواهد افکند (پناهی نخواهیم داشت).

نکته ادبی: اشاره به انهدام تعینات نفسانی در روز قیامت وجود.

این قیامت زان قیامت کی کمست آن قیامت زخم و این چون مرهمست

این قیامتِ عشق (سلوک) از آن قیامتِ نهایی چیزی کم ندارد، با این تفاوت که آن قیامت زخم (نابودی) است و این قیامت مرهم (شفای روح) است.

نکته ادبی: تقابل میان قیامت صغری (مرگ اختیاری) و قیامت کبری.

هر که دید این مرهم از زخم ایمنست هر بدی کین حسن دید او محسنست

هر کس این مرهم (عشق) را دید از زخم‌ها در امان است و هر بدی که این زیبایی را مشاهده کرد، خود به نیکوکار تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: محسن کسی است که در اثر دیدن حسنِ حق، به کمال می‌رسد.

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف وای گل رویی که جفتش شد خریف

خوشا به حال زشتی که خوبی (حق) رقیب و همدم او شد و وای بر زیبایی ظاهری که ناپاکی (خریف) هم‌نشین او گشت.

نکته ادبی: خریف در اینجا به معنای ناپاکی یا آفت است.

نان مرده چون حریف جان شود زنده گردد نان و عین آن شود

وقتی نانِ مرده (جسمانیت) همدمِ جان (روح) می‌شود، نان زنده می‌گردد و عینِ خودِ جان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تعالی یافتن امور مادی در پرتو روحانیت.

هیزم تیره حریف نار شد تیرگی رفت و همه انوار شد

هیزم تیره وقتی با آتش هم‌نشین شد، تیرگی‌اش از میان رفت و سراسر نور شد.

نکته ادبی: تمثیل هیزم و آتش برای تبیین فنای فی‌الله.

در نمکلان چون خر مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد

وقتی خرِ مرده در نمک‌زار افتاد، خریت و مردگی‌اش را کنار گذاشت و به حقیقت نمک بدل شد.

نکته ادبی: تمثیل نمک‌زار برای تبیین استحاله و فنا.

صبغة الله هست خم رنگ هو پیسها یک رنگ گردد اندرو

صبغة الله (رنگ الهی)، خمی از رنگِ 'او' (حق) است که هر ناپاکی و پستی در آن بیفتد، یک‌رنگ می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۳۸ سوره بقره؛ صبغة الله یعنی رنگ پذیرفتن از حق.

چون در آن خم افتد و گوییش قم از طرب گوید منم خم لا تلم

وقتی چیزی در آن خم می‌افتد و به او می‌گویی 'برخیز'، از شادی می‌گوید: 'من خودِ خم هستم، مرا سرزنش نکن'.

نکته ادبی: استعاره از فنای بنده در حق، چنانکه بنده خود را حق می‌پندارد.

آن منم خم خود انا الحق گفتنست رنگ آتش دارد الا آهنست

اینکه می‌گوید 'من خودِ خم هستم'، همان 'انا الحق' گفتن است؛ آهن رنگ آتش را دارد اما هنوز آهن است.

نکته ادبی: تلمیح به ادعای انا الحق منصور حلاج.

رنگ آهن محو رنگ آتشست ز آتشی می لافد و خامش وشست

رنگ آهن در رنگ آتش محو شده است؛ او از آتش سخن می‌گوید اما در واقع خاموش است (خودش نیست).

نکته ادبی: توصیفِ مقام فنا که در آن وجود سالک محو در وجود حق است.

چون بسرخی گشت همچون زر کان پس انا النارست لافش بی زبان

وقتی آهن به سرخی گرایید و مانند طلا شد، بدون کلام و به زبانِ حال، 'من آتشم' می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به لافِ زدنِ آهن که از غلبه آتش است.

شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم من آتشم

چون از رنگ و طبع آتش محتشم و بزرگ شد، می‌گوید من آتشم، من آتشم.

نکته ادبی: محتشم در اینجا به معنای دارای شکوه و جلال است.

آتشم من گر ترا شکیست و ظن آزمون کن دست را بر من بزن

اگر در این ادعای من شک داری، امتحان کن و دست خود را بر من بزن تا حقیقت را بفهمی.

نکته ادبی: دعوت به آزمونِ تجربیِ حقیقتِ عشق.

آتشم من بر تو گر شد مشتبه روی خود بر روی من یک دم بنه

اگر برای تو مشتبه شده که من آتشم یا نه، یک لحظه صورت خود را بر صورت من بگذار.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ تأثیرِ جذبه‌های الهی.

آدمی چون نور گیرد از خدا هست مسجود ملایک ز اجتبا

آدمی وقتی از خدا نور می‌گیرد، به دلیلِ برگزیدگی، مسجودِ فرشتگان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان سجده ملائکه بر آدم.

نیز مسجود کسی کو چون ملک رسته باشد جانش از طغیان و شک

همچنین مسجودِ فرشتگان کسی است که چون فرشته، جانش از طغیان و شک رسته باشد.

نکته ادبی: اشاره به مقام انسان کامل که فراتر از فرشتگان است.

آتش چه آهن چه لب ببند ریش تشبیه مشبه را مخند

دیگر بحث نکن که این آتش است یا آهن؛ لب ببند و به تشبیهی که می‌کنم ایراد نگیر.

نکته ادبی: نهی از چون و چرا در فهمِ اسرار الهی.

پار در دریا منه کم گوی از آن بر لب دریا خمش کن لب گزان

پای خود را در دریا مگذار و کمتر از آن حرف بزن؛ بر لب دریا ساکت باش و لب‌هایت را به دندان بگز.

نکته ادبی: حیرت و سکوت در برابر عظمتِ حق.

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر لیک می نشکیبم از غرقاب بحر

اگرچه صد نفر مثل من تابِ تحملِ دریایِ عظمت را ندارند، اما من نمی‌توانم از غرق شدن در آن خودداری کنم.

نکته ادبی: غرقاب استعاره از فنای در حق.

جان و عقل من فدای بحر باد خونبهای عقل و جان این بحر داد

عقل و جان من فدای این دریا باد؛ خون‌بهایِ عقل و جان را همین دریا پرداخته است.

نکته ادبی: خون‌بها استعاره از پاداشِ نهایی که همان وصل به حق است.

تا که پایم می رود رانم درو چون نماند پا چو بطانم درو

تا وقتی که پایم در آن می‌رود، رانم را هم در آن می‌برم و وقتی پایی نماند، همچون مرغابی در آن غوطه‌ور می‌شوم.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدن کامل در معنویت.

بی ادب حاضر ز غایب خوشترست حلقه گرچه کژ بود نی بر درست

حضورِ بی‌ادبانه نزدِ آن غایبِ حاضر، بهتر است؛ اگرچه حلقه (سلوک) کج باشد، اما اصلِ کار درست است.

نکته ادبی: تأکید بر اصلِ ارتباط با خدا، حتی با نقص در آداب.

ای تن آلوده بگرد حوض گرد پاک کی گردد برون حوض مرد

ای تنِ آلوده، به گردِ حوض بگرد؛ مگر می‌شود با ایستادن بیرون از حوض، پاک شد؟

نکته ادبی: حوض استعاره از راهِ سلوک یا وسیله پاکی.

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

پاکیزه‌ای که از حوضِ الهی دور افتاد، از پاکیِ وجودیِ خویش نیز دور مانده است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اتصال به منبع فیض.

پاکی این حوض بی پایان بود پاکی اجسام کم میزان بود

پاکیِ این حوض (حقیقت)، بی‌کران است، اما پاکیِ جسمانی، ناچیز و کم‌ارزش است.

نکته ادبی: تفاوت پاکی ظاهری و باطنی.

زانک دل حوضست لیکن در کمین سوی دریا راه پنهان دارد این

چون دل، حوضی است که در کمین است و راهی پنهان به سوی دریا (حق) دارد.

نکته ادبی: دل به عنوان مجرای اتصال به بی‌نهایت.

پاکی محدود تو خواهد مدد ورنه اندر خرج کم گردد عدد

پاکیِ محدودِ تو نیاز به مدد دارد، وگرنه در اثرِ خرج کردن، تمام می‌شود و کم می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ پاکیِ اکتسابیِ بشری بدون مددِ الهی.

آب گفت آلوده را در من شتاب گفت آلوده که دارم شرم از آب

آب به آلوده گفت در من بشتاب؛ آلوده گفت از آب شرم دارم.

نکته ادبی: تمثیل دیالوگِ میانِ فیض (آب) و سالک (آلوده).

گفت آب این شرم بی من کی رود بی من این آلوده زایل کی شود

آب گفت این شرم تو بدونِ من از بین نمی‌رود و این آلودگی بدونِ حضور من زائل نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه تنها راهِ تطهیر، فرو رفتن در حقیقتِ الهی است.

ز آب هر آلوده کو پنهان شود الحیاء یمنع الایمان بود

هر آلوده‌ای که از آب پنهان شود، (در شرم باقی می‌ماند)، زیرا حیا (اگر نابجا باشد) مانعِ ایمان و وصل است.

نکته ادبی: تفسیر عرفانی از حدیث 'الحیاء یمنع الایمان' در مقامِ شرمِ مانعِ وصل.

دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد تن ز آب حوض دلها پاک شد

دل به خاطرِ پایه حوضِ تن، گِلی شد؛ (اما) تن به وسیله آبِ حوضِ دل‌ها پاک می‌شود.

نکته ادبی: وارونگیِ رابطه تن و دل؛ تن باید از دل پاکی بگیرد.

گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر هان ز پایهٔ حوض تن می کن حذر

ای پسر، گردِ پایه حوضِ دل بگرد و از وابستگی به پایه حوضِ تن حذر کن.

نکته ادبی: توصیه به تمرکز بر امور روحانی.

بحر تن بر بحر دل بر هم زنان در میانشان برزخ لا یبغیان

دریایِ تن و دریایِ دل بر هم می‌کوبند، اما میانشان برزخی است که از هم تجاوز نمی‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ عالمِ ماده و عالمِ معنا.

گر تو باشی راست ور باشی تو کژ پیشتر می غژ بدو واپس مغژ

چه راست باشی و چه کج، به سوی او پیش برو و دیگر به عقب برنگرد.

نکته ادبی: تشویق به استمرار در راه سلوک.

پیش شاهان گر خطر باشد بجان لیک نشکیبند ازو با همتان

اگر پیشِ شاهان، خطرِ جان باشد، باز هم همت‌مندان از او دست نمی‌کشند.

نکته ادبی: اشاره به دشواری‌های راه عشق که عاشقانِ حقیقی از آن نمی‌هراسند.

شاه چون شیرین تر از شکر بود جان به شیرینی رود خوشتر بود

چون پادشاه از شکر شیرین‌تر است، جان دادن در راه او بسیار خوش و گواراست.

نکته ادبی: شیرینیِ وصلِ حق.

ای ملامت گر سلامت مر ترا ای سلامت جو رها کن تو مرا

ای کسی که مرا ملامت می‌کنی، این سلامتِ تو برای خودت باشد؛ ای طالبِ سلامت، مرا به حال خود رها کن.

نکته ادبی: تقابل میان سلامتِ عافیت‌طلبان و خطرِ عاشقان.

جان من کوره ست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهٔ آتشست

جانِ من کوره است و با آتش (عشق) خوش است؛ برای کوره همین بس که خانه آتش باشد.

نکته ادبی: استعاره نهایی از جان به عنوان کوره آتش‌دانِ عشق.

همچو کوره عشق را سوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیست

عشق مانند کوره‌ای گدازان است که باید در آن سوخت و به کمال رسید؛ هر کس که در این کوره نگدازد و نسوزد، در حقیقت عاشق نیست.

نکته ادبی: کوره نماد سختی و ریاضتِ عشق است که ناخالصی‌ها را می‌سوزاند.

برگ بی برگی ترا چون برگ شد جان باقی یافتی و مرگ شد

وقتی بی‌چیزی و فقرِ اختیاری برای تو تبدیل به داراییِ اصلی شد، آنگاه به حیاتِ جاودان دست یافته‌ای و مرگِ نفس برایت رخ داده است.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین برگ (به معنای توشه) و بی برگی. مرگ نیز کنایه از مرگ نفس اماره است.

چون ترا غم شادی افزودن گرفت روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت

زمانی که غمِ راهِ حقیقت برایت تبدیل به شادیِ درونی شد، باغِ جانت شکوفا می‌شود و گل و سوسنِ معرفت در آن می‌روید.

نکته ادبی: روضه جان استعاره از وجود پاک و آماده‌ی سالک است.

آنچ خوف دیگران آن امن تست بط قوی از بحر و مرغ خانه سست

آنچه مردمِ عادی از آن می‌ترسند (یعنی بی‌نامی و فنا در عشق)، برای تو عینِ امنیت است؛ همان‌طور که اردک در آب (دریای بلا) قوی و راحت است، اما مرغِ خانگی در آن ناتوان و درمانده است.

نکته ادبی: تمثیلِ مرغ خانگی و بط برای نشان دادنِ تفاوتِ ظرفیتِ وجودیِ عارف و عامی.

باز دیوانه شدم من ای طبیب باز سودایی شدم من ای حبیب

ای طبیب و ای محبوبِ من، باز هم از شدتِ عشق، دیوانه و سودازده شدم.

نکته ادبی: خطاب به خداوند یا پیر مرشد که طبیبِ جان است.

حلقه های سلسلهٔ تو ذو فنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

سلسله و بندهایی که تو به گردنِ من افکنده‌ای، پر از فنون و حکمت‌های پیچیده است و هر حلقه‌اش جنونی تازه در من پدید می‌آورد.

نکته ادبی: ذو فنون یعنی دارایِ هنرها و حیله‌های بسیار.

داد هر حلقه فنونی دیگرست پس مرا هر دم جنونی دیگرست

هر حلقه‌ی این زنجیر، هنر و درسی نو دارد؛ بنابراین من در هر لحظه دچارِ جنونی متفاوت می‌شوم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظ جنون برای تاکید بر تداومِ حالِ شوریدگی.

پس فنون باشد جنون این شد مثل خاصه در زنجیر این میر اجل

پس می‌توان این‌گونه مثال زد که این فنون و حکمت‌ها، خود عینِ جنون هستند، به‌ویژه زمانی که انسان در بند و زنجیرِ این پادشاهِ بلندمرتبه باشد.

نکته ادبی: میر اجل اشاره به ذات باری‌تعالی یا عشق الهی است.

آنچنان دیوانگی بگسست بند که همه دیوانگان پندم دهند

این جنونِ عشق چنان بندهایِ عقلِ مصلحت‌اندیش را از دست و پایم باز کرد که حالا تمامِ دیوانگانِ (عاقلانِ ظاهریِ) عالم، به من پند و اندرز می‌دهند.

نکته ادبی: ایهامِ لطیف در کلمه‌ی دیوانگان که به مردمِ ناآگاه اشاره دارد.