مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص

مولوی
پادشاهی بنده ای را از کرم بر گزیده بود بر جملهٔ حشم
جامگی او وظیفهٔ چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر
از کمال طالع و اقبال و بخت او ایازی بود و شه محمود وقت
روح او با روح شه در اصل خویش پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش
کار آن دارد که پیش از تن بدست بگذر از اینها که نو حادث شدست
کار عارف راست کو نه احولست چشم او بر کشتهای اولست
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو چشم او آنجاست روز و شب گرو
آنچ آبستست شب جز آن نزاد حیله ها و مکرها بادست باد
کی کند دل خوش به حیلتهای گش آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش
او درون دام و دامی می نهد جان تو نی آن جهد نی این جهد
گر بروید ور بریزد صد گیاه عاقبت بر روید آن کشتهٔ اله
کشت نو کارند بر کشت نخست این دوم فانیست و آن اول درست
تخم اول کامل و بگزیده است تخم ثانی فاسد و پوسیده است
افکن این تدبیر خود را پیش دوست گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست
کار آن دارد که حق افراشتست آخر آن روید که اول کاشتست
هرچه کاری از برای او بکار چون اسیر دوستی ای دوستدار
گرد نفس دزد و کار او مپیچ هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ
پیش از آنک روز دین پیدا شود نزد مالک دزد شب رسوا شود
رخت دزدیده بتدبیر و فنش مانده روز داوری بر گردنش
صد هزاران عقل با هم بر جهند تا بغیر دام او دامی نهند
دام خود را سخت تر یابند و بس کی نماید قوتی با باد خس
گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود در سوالت فایده هست ای عنود
گر ندارد این سوالت فایده چه شنویم این را عبث بی عایده
ور سالت را بسی فایده هاست پس جهان بی فایده آخر چراست
ور جهان از یک جهت بی فایده ست از جهتهای دگر پر عایده ست
فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست مر ترا چون فایده ست از وی مه ایست
حسن یوسف عالمی را فایده گرچه بر اخوان عبث بد زایده
لحن داوودی چنان محبوب بود لیک بر محروم بانگ چوب بود
آب نیل از آب حیوان بد فزون لیک بر محروم و منکر بود خون
هست بر مومن شهیدی زندگی بر منافق مردنست و ژندگی
چیست در عالم بگو یک نعمتی که نه محرومند از وی امتی
گاو و خر را فایده چه در شکر هست هر جان را یکی قوتی دگر
لیک گر آن قوت بر وی عارضیست پس نصیحت کردن او را رایضیست
چون کسی کو از مرض گل داشت دوست گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
قوت اصلی را فرامش کرده است روی در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است قوت علت را چو چربش کرده است
قوت اصلی بشر نور خداست قوت حیوانی مرورا ناسزاست
لیک از علت درین افتاد دل که خورد او روز و شب زین آب و گل
روی زرد و پای سست و دل سبک کو غذای والسما ذات الحبک
آن غذای خاصگان دولتست خوردن آن بی گلو و آلتست
شد غذای آفتاب از نور عرش مر حسود و دیو را از دود فرش
در شهیدان یرزقون فرمود حق آن غذا را نی دهان بد نی طبق
دل ز هر یاری غذایی می خورد دل ز هر علمی صفایی می برد
صورت هر آدمی چون کاسه ایست چشم از معنی او حساسه ایست
از لقای هر کسی چیزی خوری وز قران هر قرین چیزی بری
چون ستاره با ستاره شد قرین لایق هر دو اثر زاید یقین
چون قران مرد و زن زاید بشر وز قران سنگ و آهن شد شرر
وز قران خاک با بارانها میوه ها و سبزه و ریحانها
وز قران سبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی و خرمی
وز قران خرمی با جان ما می بزاید خوبی و احسان ما
قابل خوردن شود اجسام ما چون بر آید از تفرج کام ما
سرخ رویی از قران خون بود خون ز خورشید خوش گلگون بود
بهترین رنگها سرخی بود وان ز خورشیدست و از وی می رسد
هر زمینی کان قرین شد با زحل شوره گشت و کشت را نبود محل
قوت اندر فعل آید ز اتفاق چون قران دیو با اهل نفاق
این معانی راست از چرخ نهم بی همه طاق و طرم طاق و طرم
خلق را طاق و طرم عاریتست امر را طاق و طرم ماهیتست
از پی طاق و طرم خواری کشند بر امید عز در خواری خوشند
بر امید عز ده روزهٔ خدوک گردن خود کرده اند از غم چو دوک
چون نمی آیند اینجا که منم کاندرین عز آفتاب روشنم
مشرق خورشید برج قیرگون آفتاب ما ز مشرقها برون
مشرق او نسبت ذرات او نه بر آمد نه فرو شد ذات او
ما که واپس ماند ذرات وییم در دو عالم آفتاب بی فییم
باز گرد شمس می گردم عجب هم ز فر شمس باشد این سبب
شمس باشد بر سببها مطلع هم ازو حبل سببها منقطع
صد هزاران بار ببریدم امید از کی از شمس این شما باور کنید
تو مرا باور مکن کز آفتاب صبر دارم من و یا ماهی ز آب
ور شوم نومید نومیدی من عین صنع آفتابست ای حسن
عین صنع از نفس صانع چون برد هیچ هست از غیر هستی چون چرد
جمله هستیها ازین روضه چرند گر براق و تازیان ور خود خرند
وانک گردشها از آن دریا ندید هر دم آرد رو به محرابی جدید
او ز بحر عذب آب شور خورد تا که آب شور او را کور کرد
بحر می گوید به دست راست خور ز آب من ای کور تا یابی بصر
هست دست راست اینجا ظن راست کو بداند نیک و بد را کز کجاست
نیزه گردانیست ای نیزه که تو راست می گردی گهی گاهی دوتو
ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم ورنه ما آن کور را بینا کنیم
هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود داروش کن کوری چشم حسود
توتیای کبریای تیزفعل داروی ظلمت کش استیزفعل
آنک گر بر چشم اعمی بر زند ظلمت صد ساله را زو بر کند
جمله کوران را دواکن جز حسود کز حسودی بر تو می آرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم جان مده تا همچنین جان می کنم
آنک او باشد حسود آفتاب وانک می رنجد ز بود آفتاب
اینت درد بی دوا کوراست آه اینت افتاده ابد در قعر چاه
نفی خورشید ازل بایست او کی برآید این مراد او بگو
باز آن باشد که باز آید به شاه باز کورست آنک شد گم کرده راه
راه را گم کرد و در ویران فتاد باز در ویران بر جغدان فتاد
او همه نورست از نور رضا لیک کورش کرد سرهنگ قضا
خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سری جغدانش بر سر می زنند پر و بال نازنینش می کنند
ولوله افتاد در جغدان که ها باز آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی پر خشم و مهیب اندر افتادند در دلق غریب
باز گوید من چه در خوردم به جغد صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا می روم سوی شاهنشاه راجع می شوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من نه مقیمم می روم سوی وطن
این خراب آباد در چشم شماست ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
جغد گفتا باز حیلت می کند تا ز خان و مان شما را بر کند
خانه های ما بگیرد او بمکر برکند ما را به سالوسی ز وکر
می نماید سیری این حیلت پرست والله از جمله حریصان بترست
او خورد از حرص طین را همچو دبس دنبه مسپارید ای یاران به خرس
لاف از شه می زند وز دست شه تا برد او ما سلیمان را ز ره
خود چه جنس شاه باشد مرغکی مشنوش گر عقل داری اندکی
جنس شاهست او و یا جنس وزیر هیچ باشد لایق گوزینه سیر
آنچ می گوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حشم جویای من
اینت مالیخولیای ناپذیر اینت لاف خام و دام گول گیر
هر که این باور کند از ابلهیست مرغک لاغر چه درخورد شهیست
کمترین جغد ار زند بر مغز او مر ورا یاری گری از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند بیخ جغدستان شهنشه بر کند
جغد چه بود خود اگر بازی مرا دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خرمن از سرهای باز
پاسبان من عنایات ویست هر کجا که من روم شه در پیست
در دل سلطان خیال من مقیم بی خیال من دل سلطان سقیم
چون بپراند مرا شه در روش می پرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابی می پرم پرده های آسمانها می درم
روشنی عقلها از فکرتم انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حیران شود در من هما جغد کی بود تا بداند سر ما
شه برای من ز زندان یاد کرد صد هزاران بسته را آزاد کرد
یک دمم با جغدها دمساز کرد از دم من جغدها را باز کرد
ای خنک جغدی که در پرواز من فهم کرد از نیکبختی راز من
در من آویزید تا نازان شوید گرچه جغدانید شهبازان شوید
آنک باشد با چنان شاهی حبیب هر کجا افتد چرا باشد غریب
هر که باشد شاه دردش را دوا گر چو نی نالد نباشد بی نوا
مالک ملک نیم من طبل خوار طبل بازم می زند شه از کنار
طبل باز من ندای ارجعی حق گواه من به رغم مدعی
من نیم جنس شهنشه دور ازو لیک دارم در تجلی نور ازو
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا
چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد
خاک شد جان و نشانیهای او هست بر خاکش نشان پای او
خاک پایش شو برای این نشان تا شوی تاج سر گردن کشان
تا که نفریبد شما را شکل من نقل من نوشید پیش از نقل من
ای بسا کس را که صورت راه زد قصد صورت کرد و بر الله زد
آخر این جان با بدن پیوسته است هیچ این جان با بدن مانند هست
تاب نور چشم با پیهست جفت نور دل در قطرهٔ خونی نهفت
شادی اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر
این تعلقها نه بی کیفست و چون عقلها در دانش چونی زبون
جان کل با جان جزو آسیب کرد جان ازو دری ستد در جیب کرد
همچو مریم جان از آن آسیب جیب حامله شد از مسیح دلفریب
آن مسیحی نه که بر خشک و ترست آن مسیحی کز مساحت برترست
پس ز جان جان چو حامل گشت جان از چنین جانی شود حامل جهان
پس جهان زاید جهانی دیگری این حشر را وا نماید محشری
تا قیامت گر بگویم بشمرم من ز شرح این قیامت قاصرم
این سخنها خود بمعنی یا ربیست حرفها دام دم شیرین لبیست
چون کند تقصیر پس چون تن زند چونک لبیکش به یارب می رسد
هست لبیکی که نتوانی شنید لیک سر تا پای بتوانی چشید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

پادشاهی بنده ای را از کرم بر گزیده بود بر جملهٔ حشم

پادشاهی از روی لطف و بخشش، بنده‌ای را برگزید و او را بر تمامی بزرگان و اطرافیانش برتری داد.

نکته ادبی: حشم به معنای خدمتکاران و اطرافیان است. این بیت اشاره به انتخاب برگزیدگان الهی دارد.

جامگی او وظیفهٔ چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر

مقرری و جایگاه او به اندازه‌ای بود که صد وزیر هم به یک‌دهم مقام او نمی‌رسیدند.

نکته ادبی: جامگی در اینجا به معنای مواجب و مقرری است.

از کمال طالع و اقبال و بخت او ایازی بود و شه محمود وقت

به دلیل خوش‌اقبالی و بخت بلند، او در جایگاه ایاز (بنده خاص سلطان) بود و پادشاه، محمود (نماد پادشاهی و قدرت) آن زمان محسوب می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان محمود و ایاز، نمادی از رابطه عاشق و معشوق یا بنده و خدا.

روح او با روح شه در اصل خویش پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش

روح او در عالم پیش از خلقت جسم، با روح آن پادشاه پیوند و خویشاوندی داشت.

نکته ادبی: اشاره به عالم ذر یا پیش‌از‌خلقت جسمانی که در عرفان مطرح است.

کار آن دارد که پیش از تن بدست بگذر از اینها که نو حادث شدست

اصلِ کار، مربوط به همان زمان پیش از خلقت تن است؛ از امور دنیوی که به تازگی و با آمدن تن پدید آمده‌اند، بگذر.

نکته ادبی: حادث به معنای نوظهور و پدیده‌ای است که وجودش وابسته به زمان است.

کار عارف راست کو نه احولست چشم او بر کشتهای اولست

کارِ اصلی برای عارف واقعی است که دچار «احول» (دو بینی) نیست؛ چشم بصیرت او تنها به کشتِ نخستینِ خداوند دوخته شده است.

نکته ادبی: احول به معنای لوچ یا کسی است که یکی را دوتا می‌بیند؛ در عرفان یعنی کسی که کثرت‌بین است.

آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو چشم او آنجاست روز و شب گرو

عارف شب و روز چشم‌انتظار و دلبسته آن حقیقتی است که در آغاز خلقت برایش کاشته‌اند، چه گندم باشد و چه جو (چه سرنوشت خیر و چه غیر آن).

نکته ادبی: استعاره از مقدرات الهی.

آنچ آبستست شب جز آن نزاد حیله ها و مکرها بادست باد

آنچه در شبِ دنیا آبستنِ حوادث است، جز همان تقدیرِ ازلی چیزی به دنیا نمی‌آورد؛ مکرها و حیله‌های انسانی در برابر آن، همچون باد بی‌اثرند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگی تلاش‌های صرفاً مادی در برابر مشیت الهی.

کی کند دل خوش به حیلتهای گش آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش

کسی که مکر و اراده الهی را بالای سر خود می‌بیند، چگونه ممکن است دلش به حیله‌های ظاهری و گذرا خوش شود؟

نکته ادبی: گش مخفف گستاخ یا همان مکر و حیله است.

او درون دام و دامی می نهد جان تو نی آن جهد نی این جهد

خداوند درونِ دامی که تو می‌بینی، دامی دیگر می‌نهد؛ پس جان تو، نه آن حیله خودت را می‌بیند و نه این حیله‌گری‌های دنیوی را.

نکته ادبی: تأکید بر این که نقشه‌های انسان در برابر نقشه‌های خدا ناچیز است.

گر بروید ور بریزد صد گیاه عاقبت بر روید آن کشتهٔ اله

چه هزاران گیاه غیر از آن کشت الهی بروید و چه از بین برود، سرانجام تنها همان کشتِ خداوند ثمر می‌دهد و باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت مشیت الهی.

کشت نو کارند بر کشت نخست این دوم فانیست و آن اول درست

انسان‌ها بر روی آن کشتِ نخستینِ الهی، کشت جدیدی انجام می‌دهند؛ این کشت دوم فانی و رفتنی است، اما کشت نخستین استوار و درست است.

نکته ادبی: تضاد میان امور ازلی (باقی) و امور دنیوی (فانی).

تخم اول کامل و بگزیده است تخم ثانی فاسد و پوسیده است

تخمِ نخستین (تقدیر الهی) کامل و برگزیده است، اما تخم دومی (تدبیرهای نفسانی) فاسد و پوسیده است.

نکته ادبی: تشبیه تدبیر نفس به تخم پوسیده.

افکن این تدبیر خود را پیش دوست گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

تدبیر و نقشه‌پردازی خود را در پیشگاه خداوند رها کن، هرچند که همان تدبیر تو هم در حقیقت از تدبیر او سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: پارادوکس یا تناقض عرفانی در مورد اراده انسان و اراده خدا.

کار آن دارد که حق افراشتست آخر آن روید که اول کاشتست

کار اصلی همان است که خدا بنا نهاده است؛ در نهایت همان چیزی به بار می‌نشیند که خدا در ابتدا کاشته است.

نکته ادبی: ارجاع به سرنوشت محتوم.

هرچه کاری از برای او بکار چون اسیر دوستی ای دوستدار

ای دوستدار حق، حالا که اسیر دوستی او هستی، هر کاری که می‌کنی تنها برای رضای او انجام بده.

نکته ادبی: دعوت به اخلاص در عمل.

گرد نفس دزد و کار او مپیچ هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ

خود را درگیر نفسِ دزد و کارهای او نکن؛ هر کاری که غیر از کارِ برای خدا باشد، پوچ و هیچ است.

نکته ادبی: نفسی که دزد معنویت است.

پیش از آنک روز دین پیدا شود نزد مالک دزد شب رسوا شود

پیش از آنکه روز قیامت و داوری فرا برسد، نزدِ خداوندِ هستی، این نفسِ دزد در شبِ تاریکِ غفلت رسوا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کشف اسرار در روز قیامت.

رخت دزدیده بتدبیر و فنش مانده روز داوری بر گردنش

آنچه را نفس با تدبیر و فن دزدیده بود، در روز داوری بر گردن خودش باقی خواهد ماند (و باید پاسخگو باشد).

نکته ادبی: استعاره از گناهانی که انسان به خیال خود پنهان کرده است.

صد هزاران عقل با هم بر جهند تا بغیر دام او دامی نهند

صدها هزار عقلِ ناقص با هم تلاش می‌کنند تا دامی متفاوت از دامِ الهی پهن کنند.

نکته ادبی: نقد عقل جزوی در برابر عقل کلی الهی.

دام خود را سخت تر یابند و بس کی نماید قوتی با باد خس

اما دامِ خود را سخت‌تر و گرفتارکننده‌تر برای خود می‌یابند؛ قدرتِ ناچیز انسان در برابر قدرت خدا مانند قدرت باد در برابر کاه است.

نکته ادبی: تمثیل باد و کاه برای ضعف انسان.

گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود در سوالت فایده هست ای عنود

اگر بپرسی فایده وجودِ هستی چه بود، بدان که در همین سؤال تو نیز فایده‌ای نهفته است، ای فرد لجباز.

نکته ادبی: عنود به معنای لجباز و ستیزه‌جو.

گر ندارد این سوالت فایده چه شنویم این را عبث بی عایده

اگر این پرسشِ تو فایده‌ای ندارد، پس چرا بیهوده و بی‌دلیل آن را می‌شنویم؟

نکته ادبی: جدل منطقی برای اثبات هدفمندی خلقت.

ور سالت را بسی فایده هاست پس جهان بی فایده آخر چراست

و اگر پرسش تو فایده‌های بسیاری دارد، پس چگونه جهان که آفرینشِ خداست، می‌تواند بیهوده و بدون فایده باشد؟

نکته ادبی: استدلال قیاسی.

ور جهان از یک جهت بی فایده ست از جهتهای دگر پر عایده ست

و اگر جهان از یک جهت بیهوده به نظر برسد، از جهات دیگر سرشار از فایده و حکمت است.

نکته ادبی: اشاره به نسبی بودن درک فایده.

فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست مر ترا چون فایده ست از وی مه ایست

اگر فایده‌ی تو برای من سودی ندارد، اما برای خودت که بسیار سودمند است؛ پس چرا از آن دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: تأکید بر فردی بودنِ کسبِ فیض.

حسن یوسف عالمی را فایده گرچه بر اخوان عبث بد زایده

زیبایی یوسف برای جهانیان فایده و درس داشت، اگرچه برای برادرانش بیهوده و بی‌اثر بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و تفاوت نگاه افراد.

لحن داوودی چنان محبوب بود لیک بر محروم بانگ چوب بود

صدای خوشِ داوود بسیار محبوب بود، اما برای کسی که گوش دلش بسته بود، مانند صدای کوبیدن چوب به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تفاوت استعدادِ ادراک در افراد مختلف.

آب نیل از آب حیوان بد فزون لیک بر محروم و منکر بود خون

آب نیل از آب حیات هم باارزش‌تر بود، اما برای فردِ محروم و منکر، مانند خون بی‌ارزش و ناگوار بود.

نکته ادبی: اشاره به معجزه نیل برای بنی‌اسرائیل و قبطیان.

هست بر مومن شهیدی زندگی بر منافق مردنست و ژندگی

شهادت در راه خدا برای مؤمن عینِ زندگی است، اما برای منافق، مرگ و تباهی است.

نکته ادبی: تضاد درونی دو گروه متضاد.

چیست در عالم بگو یک نعمتی که نه محرومند از وی امتی

بگو در این عالم چه نعمتی وجود دارد که عده‌ای از آن محروم نباشند؟

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت در بهره‌مندی.

گاو و خر را فایده چه در شکر هست هر جان را یکی قوتی دگر

گاو و خر چه فایده‌ای از شکر می‌برند؟ هر جانی خوراک و نیروی ویژه‌ی خود را دارد.

نکته ادبی: تشبیه غذا به استعدادهای معنوی.

لیک گر آن قوت بر وی عارضیست پس نصیحت کردن او را رایضیست

اما اگر آن خوراک (میل به امور دنیوی) برای او عارضی و ناشی از بیماری باشد، نصیحت کردن و درمانش لازم است.

نکته ادبی: رایض به معنای تربیت‌کننده و درمان‌گر.

چون کسی کو از مرض گل داشت دوست گرچه پندارد که آن خود قوت اوست

مانند کسی که به دلیل بیماری، گل خوردن را دوست دارد، اگرچه گمان می‌کند این کار خوراکِ مقوی اوست.

نکته ادبی: تمثیل بیماری 'گل‌خواری' یا خاک‌خواری برای دلبستگی‌های پست دنیوی.

قوت اصلی را فرامش کرده است روی در قوت مرض آورده است

او حقیقتِ خوراکِ اصلی را فراموش کرده و به سوی خوراکِ ناشی از بیماری روی آورده است.

نکته ادبی: تأکید بر گمراهیِ ناشی از بیماریِ نفس.

نوش را بگذاشته سم خورده است قوت علت را چو چربش کرده است

نوشِ حقیقی را رها کرده و سم خورده است و به دلیل چرب و لذیذ بودنِ آن، گمان می‌کند همان سم، خوراکِ مفید اوست.

نکته ادبی: اشاره به جذابیت‌های فریبنده دنیا.

قوت اصلی بشر نور خداست قوت حیوانی مرورا ناسزاست

خوراکِ اصلیِ انسان، نورِ خداست و خوراکِ حیوانی برای او ناپسند و غیرشایسته است.

نکته ادبی: تعریف حقیقتِ انسان.

لیک از علت درین افتاد دل که خورد او روز و شب زین آب و گل

اما دلِ انسان به دلیل بیماریِ دنیاپرستی به این ورطه افتاده است که شب و روز از این آب و گلِ دنیا می‌خورد.

نکته ادبی: استعاره از جسمانیت و مادی‌گرایی.

روی زرد و پای سست و دل سبک کو غذای والسما ذات الحبک

کسی که صورتش زرد، پاهایش سست و دلش سبک است، خوراکش «والسما ذات الحبک» (نورهای آسمانی) است.

نکته ادبی: ارجاع به قرآن (سوره ذاریات) که نشانه تعالی معنوی است.

آن غذای خاصگان دولتست خوردن آن بی گلو و آلتست

آن خوراک، غذایِ خاصانِ درگاه الهی است و خوردنِ آن نیازی به دهان و گلو ندارد.

نکته ادبی: اشاره به غذای روح و شهود قلبی.

شد غذای آفتاب از نور عرش مر حسود و دیو را از دود فرش

غذای آفتاب از نورِ عرشِ خداست، اما غذایِ حسود و دیو، از دود و سیاهیِ فرشِ دنیاست.

نکته ادبی: تقابل نور و ظلمت.

در شهیدان یرزقون فرمود حق آن غذا را نی دهان بد نی طبق

خداوند درباره شهیدان فرموده که «رزق داده می‌شوند»؛ آن غذا نه دهان می‌خواست و نه ظرفی برای نگهداری.

نکته ادبی: اشاره به آیه «بل احیاء عند ربهم یرزقون».

دل ز هر یاری غذایی می خورد دل ز هر علمی صفایی می برد

دل از هر هم‌نشینی، غذایی می‌خورد و از هر دانش و آگاهی، صفا و پاکی دریافت می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرپذیری دل از همنشین و آگاهی.

صورت هر آدمی چون کاسه ایست چشم از معنی او حساسه ایست

ظاهرِ هر آدمی مانند کاسه‌ای است؛ چشمِ حقیقت‌بین، از باطن و معنیِ او تغذیه می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل کاسه برای ظاهر و غذا برای باطن.

از لقای هر کسی چیزی خوری وز قران هر قرین چیزی بری

از دیدن هر کسی چیزی دریافت می‌کنی و از همنشینی با هر هم‌نشینی، بهره‌ای می‌بری.

نکته ادبی: قانون تأثیر متقابل در معاشرت.

چون ستاره با ستاره شد قرین لایق هر دو اثر زاید یقین

همان‌طور که وقتی دو ستاره با هم قرین می‌شوند، اثری متناسب با هر دو پدید می‌آید، در انسان‌ها نیز چنین است.

نکته ادبی: اصطلاح نجومی قران (همنشینی) به کار رفته برای روابط انسانی.

چون قران مرد و زن زاید بشر وز قران سنگ و آهن شد شرر

از قران و پیوند مرد و زن، انسان زاده می‌شود و از برخورد سنگ و آهن، جرقه پدید می‌آید.

نکته ادبی: تمثیل‌های علمی برای تبیین قانون علت و معلول.

وز قران خاک با بارانها میوه ها و سبزه و ریحانها

و از همنشینیِ خاک با باران، میوه‌ها و گیاهان و گل‌های خوشبو می‌روید.

نکته ادبی: ادامه تمثیل‌های طبیعت برای روابط انسانی.

وز قران سبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی و خرمی

و از همنشینیِ گیاهان و سبزه با آدمی، دلخوشی و شادی و خرمی پدید می‌آید.

نکته ادبی: تأثیر محیط بر روان انسان.

وز قران خرمی با جان ما می بزاید خوبی و احسان ما

و از همنشینیِ خرمی و شادی با جانِ ما، نیکی‌ها و احسان‌های ما زاده می‌شود.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری اخلاقی از قانون قران و تأثیرپذیری.

قابل خوردن شود اجسام ما چون بر آید از تفرج کام ما

هنگامی که ما از تماشایِ حقیقتِ الهی لذت ببریم و به کمال برسیم، وجودِ ما همچون فلزی خام که به طلا بدل شده، برای پذیرشِ فیضِ الهی آماده می‌شود.

نکته ادبی: تفرج در اینجا به معنایِ تماشا و سیر در عالمِ معناست.

سرخ رویی از قران خون بود خون ز خورشید خوش گلگون بود

سرخیِ شکوه و کمال، از هم‌نشینی و پیوند با حقیقتِ خونین‌رنگِ عشق حاصل می‌شود؛ همان‌گونه که خورشیدِ حقیقت، همه چیز را گلگون و زیبا می‌کند.

نکته ادبی: قران خون استعاره از پیوند با منبعِ حیات و عشق است.

بهترین رنگها سرخی بود وان ز خورشیدست و از وی می رسد

بهترین و زیباترین رنگ‌ها، همان رنگِ سرخ است که از تابشِ خورشیدِ حقیقت ناشی می‌شود و از جانبِ او به سایرِ هستی می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و رنگِ کامل که نماد کمال است.

هر زمینی کان قرین شد با زحل شوره گشت و کشت را نبود محل

هر زمینی (دلی) که با زحل (نمادِ سردی و شومی) قرین شود، خشک و بی‌حاصل می‌گردد و دیگر جایگاهی برای کشتِ معرفت ندارد.

نکته ادبی: زحل در نجوم قدیم نحسِ اصغر و نماد سردی و خشکی است.

قوت اندر فعل آید ز اتفاق چون قران دیو با اهل نفاق

توانایی و قدرت در عمل، زمانی شکوفا می‌شود که با هماهنگی و اتحاد همراه باشد، درست مانندِ پیوندِ دیو با اهلِ نفاق که شری بزرگ می‌آفریند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیراتِ متقابلِ نیروها و قران‌های فلکی در فرهنگِ آن عصر.

این معانی راست از چرخ نهم بی همه طاق و طرم طاق و طرم

این حقایق و اسرار از عوالمِ برتر (چرخ نهم) سرچشمه می‌گیرند؛ آنجایی که از هرگونه ساختارِ دنیوی و تجملاتِ ظاهری بی‌نیاز است.

نکته ادبی: طاق و طرم به معنای جاه و جلال و تشریفاتِ دنیوی است.

خلق را طاق و طرم عاریتست امر را طاق و طرم ماهیتست

برای مردمِ عامی، جاه و جلالِ دنیوی عاریتی و ناپایدار است، اما برای حقیقتِ امر، این شکوه، ذاتی و بنیادین است.

نکته ادبی: تمایز میانِ عرض و جوهر در فلسفه.

از پی طاق و طرم خواری کشند بر امید عز در خواری خوشند

مردم برای رسیدن به جاه و مقامی ناچیز، رنج‌ها می‌کشند و در این خواری، به امیدِ رسیدن به عزتی موهوم، دلخوشند.

نکته ادبی: انتقاد از وارونگیِ ارزش‌ها در نگاهِ عامه.

بر امید عز ده روزهٔ خدوک گردن خود کرده اند از غم چو دوک

به امیدِ کسبِ عزتی چندروزه، چنان رنج می‌برند و لاغر می‌شوند که گردنشان از غم و سختی همچون دوکِ نخ‌ریسی باریک شده است.

نکته ادبی: تشبیه به دوک برای نشان دادن لاغری و فرسودگی از حرص.

چون نمی آیند اینجا که منم کاندرین عز آفتاب روشنم

چرا این مدعیان به جایگاهِ من (عالمِ معنا) نمی‌آیند تا این شکوهِ خورشیدگونه‌ام را ببینند؟

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ غافلان از زبانِ انسانِ کامل.

مشرق خورشید برج قیرگون آفتاب ما ز مشرقها برون

خورشیدِ حقیقت از مشرقِ این جهانِ تاریک سر برنمی‌آورد؛ بلکه خورشیدِ ما از ورایِ تمامِ جهت‌ها و مشرق‌های زمینی برآمده است.

نکته ادبی: برج قیرگون استعاره از جهانِ مادی و تاریک است.

مشرق او نسبت ذرات او نه بر آمد نه فرو شد ذات او

مشرقِ او وابسته به ذراتِ هستی نیست؛ ذاتِ او نه طلوع می‌کند و نه غروب، چرا که فراتر از زمان است.

نکته ادبی: بیانِ تجردِ ذاتِ الهی از عوارضِ مادی.

ما که واپس ماند ذرات وییم در دو عالم آفتاب بی فییم

ما که در مرتبهٔ پایین‌تر هستیم، تنها ذراتی از فیضِ او می‌باشیم؛ در دو عالم، آفتابی که بدونِ نیاز به فیضِ دیگری می‌تابد، اوست.

نکته ادبی: بی‌فییم به معنایِ بی‌نیاز از فیض یا مستقل است.

باز گرد شمس می گردم عجب هم ز فر شمس باشد این سبب

اینکه من به گردِ خورشیدِ حقیقت می‌چرخم، امری شگفت‌انگیز است و این حرکت نیز خود از فروغِ همان خورشید سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: گردشِ عارف به دورِ پیر و حقیقت.

شمس باشد بر سببها مطلع هم ازو حبل سببها منقطع

خورشیدِ حقیقت، خود دلیلِ پیدایشِ تمامِ اسباب است و هموست که ریسمانِ علل و اسباب را از هم می‌گسلد.

نکته ادبی: بیانِ توحیدِ افعالی.

صد هزاران بار ببریدم امید از کی از شمس این شما باور کنید

صدها هزار بار امیدم را از همه چیز بریدم؛ باور کنید که این بریدنِ امید، تنها برای وصلِ به خورشیدِ حقیقت بود.

نکته ادبی: نفیِ ماسوی‌الله برای اثباتِ حق.

تو مرا باور مکن کز آفتاب صبر دارم من و یا ماهی ز آب

گمان مبر که من از خورشیدِ حقیقت جدا مانده‌ام یا صبرِ دوری از او را دارم، همان‌طور که ماهی نمی‌تواند بدون آب صبر کند.

نکته ادبی: تمثیل ماهی و آب برای کمالِ نیازِ عارف به حق.

ور شوم نومید نومیدی من عین صنع آفتابست ای حسن

اگر هم نومید شوم، همین نومیدیِ من خود بخشی از کارِ خورشید است، ای زیبا روی!

نکته ادبی: اشاره به این که حتی حالاتِ روحانیِ سالک تحتِ تدبیرِ حق است.

عین صنع از نفس صانع چون برد هیچ هست از غیر هستی چون چرد

چگونه اثرِ کار می‌تواند از نفسِ فاعلِ آن جدا باشد؟ هیچ موجودی نمی‌تواند مستقل از هستیِ مطلق به حیاتِ خود ادامه دهد.

نکته ادبی: استدلالِ عقلی بر وحدتِ وجود.

جمله هستیها ازین روضه چرند گر براق و تازیان ور خود خرند

تمامِ هستی، چه موجوداتِ والا (براق) و چه موجوداتِ فرومایه (خر)، از این باغِ هستی روزی می‌خورند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ رزقِ الهی برای تمامِ موجودات.

وانک گردشها از آن دریا ندید هر دم آرد رو به محرابی جدید

کسی که گردشِ تقدیر را از این دریایِ بی‌پایان ندیده است، هر لحظه به قبله‌ای (محرابی) جدید رو می‌کند و سرگردان است.

نکته ادبی: نقدِ کثرت‌گراییِ بی‌بنیاد.

او ز بحر عذب آب شور خورد تا که آب شور او را کور کرد

او از دریایِ گوارا، آبِ شور (دنیوی) نوشید و این آبِ شور چشمانِ حقیقت‌بینِ او را کور کرد.

نکته ادبی: تمثیلِ انتخابِ دنیا به جایِ حق.

بحر می گوید به دست راست خور ز آب من ای کور تا یابی بصر

دریا می‌گوید: ای کور! از آبِ من به سمتِ راست بنوش تا دوباره بیناییِ خود را بازیابی.

نکته ادبی: اشاره به راهنماییِ پیر برای بصیرت.

هست دست راست اینجا ظن راست کو بداند نیک و بد را کز کجاست

دستِ راست در اینجا، همان بصیرت و ظنِ صادقی است که نیک و بد را از یکدیگر تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: دستِ راست نمادِ قدرتِ تشخیص و راهِ درست است.

نیزه گردانیست ای نیزه که تو راست می گردی گهی گاهی دوتو

ای نیزه! تو خود در حالِ بازی و چرخش هستی که گاهی راست و گاهی دوتا (کج و چندگانه) دیده می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به تلوّنِ احوالِ نفسِ انسانی.

ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم ورنه ما آن کور را بینا کنیم

ما به دلیلِ عشقِ به خورشیدِ دین، ناتوان و بی‌ناخن (بی‌سلاح) گشته‌ایم، وگرنه قدرتِ آن را داشتیم که آن کورِ غافل را بینا کنیم.

نکته ادبی: بی‌ناخن بودن نمادِ فروتنی و تسلیمِ عارف است.

هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود داروش کن کوری چشم حسود

ای حسام‌الدین! تو که نورِ حق هستی، زودتر دارویی برای کوریِ چشمِ حسودان فراهم کن.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ پیر و مرشد.

توتیای کبریای تیزفعل داروی ظلمت کش استیزفعل

توتیایِ کبریایی و تیزبینِ تو، بهترین دارویِ رفعِ ظلمت برای کسانی است که با حقیقت می‌ستیزند.

نکته ادبی: توتیا دارویِ چشم است که استعاره از نورِ هدایت است.

آنک گر بر چشم اعمی بر زند ظلمت صد ساله را زو بر کند

آن نوری که اگر بر چشمِ کورِ حقیقت‌بین هم بتابد، تاریکی‌هایِ صدساله را از بین می‌برد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ اعجازگونهٔ نورِ معرفت.

جمله کوران را دواکن جز حسود کز حسودی بر تو می آرد جحود

همهٔ کوران را درمان کن، جز حسود را؛ چرا که حسادتِ او باعثِ انکارِ حقیقت (جحود) می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حسادت مانعِ اصلیِ هدایت است.

مر حسودت را اگر چه آن منم جان مده تا همچنین جان می کنم

اگر حسودِ تو من باشم، پس تا زمانی که جان در بدن دارم، آن را فدایِ تو نخواهم کرد (در مقامِ انکار باقی می‌مانم).

نکته ادبی: لحنی طنزآمیز برای توصیفِ سرسختیِ حسود.

آنک او باشد حسود آفتاب وانک می رنجد ز بود آفتاب

کسی که به خورشیدِ حقیقت حسادت می‌ورزد و از وجودِ او آزار می‌بیند، بیچاره‌ترین است.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ دائمیِ حسود.

اینت درد بی دوا کوراست آه اینت افتاده ابد در قعر چاه

چه دردِ بی‌درمانی است کور بودن! آه، چه مصیبتی است که ابداً در قعرِ چاهِ نادانی سقوط کرده است.

نکته ادبی: حسرتِ شاعر بر حالِ غافلان.

نفی خورشید ازل بایست او کی برآید این مراد او بگو

او می‌خواهد خورشیدِ ازلی را نفی کند؛ بگو که آیا هرگز چنین آرزویی (خاموش کردنِ خورشید) ممکن است؟

نکته ادبی: تضاد میانِ ارادهٔ حق و ارادهٔ ناچیزِ حسود.

باز آن باشد که باز آید به شاه باز کورست آنک شد گم کرده راه

باز (پرندهٔ شکاریِ باوقار) آن است که به سوی شاه بازگردد؛ کور کسی است که راه را گم کرده است.

نکته ادبی: تمثیل باز و شاه برای رابطهٔ سالک و حق.

راه را گم کرد و در ویران فتاد باز در ویران بر جغدان فتاد

او راه را گم کرد و در ویرانه‌ای افتاد و آنجا میانِ جغدان گرفتار شد.

نکته ادبی: استعاره از سقوطِ روح در دنیا.

او همه نورست از نور رضا لیک کورش کرد سرهنگ قضا

او از نورِ رضایِ حق سرشار بود، اما سرهنگِ قضا (تقدیر) چشمانش را بست و او را کور کرد.

نکته ادبی: اشاره به ابتلائاتِ الهی برای آزمونِ بنده.

خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد

تقدیر خاک بر چشمانش پاشید و او را از راهِ اصلی منحرف کرد و در میانِ جغدانِ ویرانه‌نشین رها ساخت.

نکته ادبی: نمادگرایی خاک و کوری.

بر سری جغدانش بر سر می زنند پر و بال نازنینش می کنند

جغدان بر سرِ او می‌کوبند و پر و بالِ زیبایِ او را که نشانهٔ اصالتِ اوست، می‌چینند.

نکته ادبی: رنجِ غریبِ آشنا در میانِ نااهلان.

ولوله افتاد در جغدان که ها باز آمد تا بگیرد جای ما

در میانِ جغدان ولوله‌ای افتاد که این باز (غریبه) آمده تا جایِ ما را بگیرد.

نکته ادبی: تجلیِ ترسِ انسان‌هایِ حقیر از حضورِ بزرگان.

چون سگان کوی پر خشم و مهیب اندر افتادند در دلق غریب

آنها مانندِ سگ‌های کوچه، با خشم و ترس به این غریبه حمله کردند.

نکته ادبی: تشبیه به سگان برای توصیفِ خویِ حیوانیِ متعصبان.

باز گوید من چه در خوردم به جغد صد چنین ویران فدا کردم به جغد

باز می‌گوید: من چه نیازی به ویرانه‌های شما دارم؟ من صدها برابرِ این ویرانه‌ها را فدایِ جغد می‌کنم (برایم بی‌ارزش است).

نکته ادبی: بی‌اعتناییِ روحِ بلند به امورِ دنیوی.

من نخواهم بود اینجا می روم سوی شاهنشاه راجع می شوم

من اینجا نمی‌مانم و می‌روم، به سویِ شاهنشاهِ حقیقی خود بازمی‌گردم.

نکته ادبی: سودایِ بازگشت به اصل.

خویشتن مکشید ای جغدان که من نه مقیمم می روم سوی وطن

ای جغدان! بیهوده خود را به کشتن ندهید، من قصدِ ماندن در اینجا را ندارم و به سویِ وطنِ اصلی‌ام می‌روم.

نکته ادبی: اشاره به وطنِ اصلی (عالمِ بالا).

این خراب آباد در چشم شماست ورنه ما را ساعد شه ناز جاست

این جایگاه در نظرِ شما آباد است، اما در واقع برایِ ما ویرانه‌ای بیش نیست؛ جایگاهِ حقیقیِ ما نزدِ شاه است.

نکته ادبی: تفاوتِ نگاهِ عارف و عامی به دنیا.

جغد گفتا باز حیلت می کند تا ز خان و مان شما را بر کند

جغد گفت: باز حیله می‌کند تا ما را از خانه و کاشانه‌مان بیرون کند.

نکته ادبی: فرافکنیِ صفاتِ خود به دیگران توسطِ جغدان.

خانه های ما بگیرد او بمکر برکند ما را به سالوسی ز وکر

او می‌خواهد با مکر، خانه‌های ما را بگیرد و با نیرنگ ما را از آشیانه‌مان بیرون براند.

نکته ادبی: سوءظنِ اهلِ دنیا به اهلِ معنا.

می نماید سیری این حیلت پرست والله از جمله حریصان بترست

این حیله‌گر خود را سیر نشان می‌دهد، اما به خدا که از همهٔ حریصان بدتر است.

نکته ادبی: تهمت‌زدنِ اهلِ ریا به اهلِ طریقت.

او خورد از حرص طین را همچو دبس دنبه مسپارید ای یاران به خرس

او از حرص، خاک را مانندِ شیره (دبس) می‌خورد؛ ای یاران! به این خرسِ شکم‌پرست اعتماد نکنید.

نکته ادبی: ذمِ حرص و طمع.

لاف از شه می زند وز دست شه تا برد او ما سلیمان را ز ره

او از شاه و قدرتِ شاه لاف می‌زند تا ما پیروانِ سلیمان را از راهِ راست منحرف کند.

نکته ادبی: نهایتِ بدگمانی و مکرِ جغدان.

خود چه جنس شاه باشد مرغکی مشنوش گر عقل داری اندکی

اگر ذره‌ای عقل و خرد در سر داری، کمی فکر کن و ببین که آیا یک پرنده‌ی کوچک می‌تواند هم‌جنس و همراهِ پادشاه باشد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری؛ استفاده از واژه مرغک برای تحقیرِ مقامِ ظاهرِ سالک توسط منتقدان.

جنس شاهست او و یا جنس وزیر هیچ باشد لایق گوزینه سیر

آیا این پرنده واقعاً از جنس و تبارِ پادشاه است یا وزیر؟ مگر چنین موجودِ حقیری لایقِ هم‌نشینی با شاه است؟

نکته ادبی: گوزینه به معنای شایسته و همتا است که در اینجا با رویکردی انتقادی به کار رفته.

آنچ می گوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حشم جویای من

آنچه این سالک با مکر و حیله‌گری ظاهری ادعا می‌کند، در واقع نشان می‌دهد که او تحتِ حمایتِ پادشاهِ قدرتمند است و شاه او را می‌طلبد.

نکته ادبی: حشم به معنای خدم و حشم و سپاه و یارانِ پادشاه است.

اینت مالیخولیای ناپذیر اینت لاف خام و دام گول گیر

این ادعای بزرگ، نوعی مالیخولیای غیرقابل درمان و سخنی توخالی و فریبی برای شکارِ انسان‌های زودباور است.

نکته ادبی: مالیخولیا در اینجا به معنای جنونِ ادعا و افکارِ بیهوده به کار رفته است.

هر که این باور کند از ابلهیست مرغک لاغر چه درخورد شهیست

هرکس این ادعا را باور کند از روی نادانی است، چرا که یک پرنده‌ی ضعیف چه شباهتی به مقامِ پادشاه دارد؟

نکته ادبی: درخورد بودن به معنای شایسته بودن و تناسب داشتن است.

کمترین جغد ار زند بر مغز او مر ورا یاری گری از شاه کو

اگر کوچک‌ترین جغدی بخواهد به او آسیب بزند، کجاست آن شاهی که از او حمایت کند و یاری‌اش دهد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ضعفِ ظاهریِ سالک در نظرِ مردم.

گفت باز ار یک پر من بشکند بیخ جغدستان شهنشه بر کند

باز پاسخ داد که اگر کسی حتی یک پر از بال‌های مرا بشکند، پادشاه تمامِ پایگاهِ جغدها را نابود می‌کند و ریشه‌شان را برمی‌کند.

نکته ادبی: جغدستان به عنوان نمادی از تاریکی و جهل استفاده شده است.

جغد چه بود خود اگر بازی مرا دل برنجاند کند با من جفا

جغد که ارزشی ندارد؛ حتی اگر خودم (باز) هم باشم، اگر پادشاه از دستم دلگیر شود و با من جفا کند، دیگر چه جایگاهی دارم؟

نکته ادبی: تأکید بر محوریتِ اراده‌ی شاه در تمامِ امور.

شه کند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خرمن از سرهای باز

پادشاه در هر پستی و بلندی، هزاران خرمن از سرهایِ دشمنانِ باز را روی هم می‌ریزد (و انتقام او را می‌گیرد).

نکته ادبی: شیب و فراز کنایه از همه جا و همه احوال است.

پاسبان من عنایات ویست هر کجا که من روم شه در پیست

محافظ و پاسبانِ من، توجه و عنایتِ ویژه‌ی اوست؛ هرجا که من می‌روم، پادشاه نیز به دنبالِ من است.

نکته ادبی: معیتِ حق با سالک در اینجا به وضوح بیان شده است.

در دل سلطان خیال من مقیم بی خیال من دل سلطان سقیم

یادِ من همیشه در دلِ پادشاه جای دارد و اگر خیالِ من در دلِ او نباشد، دلِ پادشاه بیمار و ناخوش می‌شود.

نکته ادبی: سقیم به معنای بیمار و رنجور است که در اینجا به معنای فقدانِ حضورِ سالک است.

چون بپراند مرا شه در روش می پرم بر اوج دل چون پرتوش

وقتی پادشاه مرا به پرواز درمی‌آورد، من بر فرازِ آسمانِ دلِ او پرواز می‌کنم، چرا که پرتوِ وجودم از اوست.

نکته ادبی: پرتو به معنای نور و انعکاس است.

همچو ماه و آفتابی می پرم پرده های آسمانها می درم

مانندِ ماه و خورشید در حالِ پروازم و پرده‌هایِ آسمان‌ها را یکی پس از دیگری می‌درم (و پیش می‌روم).

نکته ادبی: تمثیلِ حرکتِ نورانی و افلاکی.

روشنی عقلها از فکرتم انفطار آسمان از فطرتم

نور و روشنیِ خردِ تمامِ عاقلان از فکرِ من است و شکافته شدنِ آسمان‌ها ناشی از سرشت و طبیعتِ من است.

نکته ادبی: انفطار به معنای شکافته شدن و اشاره به آیاتِ قرآنی درباره قیامت است.

بازم و حیران شود در من هما جغد کی بود تا بداند سر ما

من آن‌قدر در مقامِ والایی هستم که همایِ سعادت نیز در برابرِ من حیران می‌شود؛ جغدِ نادان کجا می‌تواند سرّ و رازِ وجودِ مرا درک کند؟

نکته ادبی: هما نمادِ بلندپروازی و شکوه است که در برابرِ سالک کوچک می‌شود.

شه برای من ز زندان یاد کرد صد هزاران بسته را آزاد کرد

پادشاه به خاطرِ من زندانِ دنیا را به یاد آورد و صدها هزار بنده‌ی اسیر را از بند رهایی بخشید.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودِ سالک در هدایتِ خلق.

یک دمم با جغدها دمساز کرد از دم من جغدها را باز کرد

او حتی یک لحظه مرا با جغدهای نادان هم‌نشین کرد و با دمِ مسیحاییِ من، آن جغدها را به باز (پرنده‌ی شکاری/بیدار) تبدیل کرد.

نکته ادبی: دم به معنای نفسِ روحانی است.

ای خنک جغدی که در پرواز من فهم کرد از نیکبختی راز من

خوشا به حالِ آن جغدی که در هنگامِ پروازِ من، از روی خوش‌اقبالی رازِ مرا فهمید.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا به حال است.

در من آویزید تا نازان شوید گرچه جغدانید شهبازان شوید

به من چنگ بزنید و متصل شوید تا شما نیز اهلِ ناز و افتخار شوید؛ اگرچه اکنون در جهلِ جغدگونه‌اید، اما با این اتصال به شاهبازِ معنوی بدل می‌شوید.

نکته ادبی: آویختن به معنای چنگ زدن و تمسک جستن است.

آنک باشد با چنان شاهی حبیب هر کجا افتد چرا باشد غریب

کسی که با چنین پادشاهِ بزرگی پیوندِ دوستی دارد، در هر کجای این جهان که باشد، چرا باید احساسِ غریبی و تنهایی کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای القایِ آرامشِ حاصل از وصل.

هر که باشد شاه دردش را دوا گر چو نی نالد نباشد بی نوا

هرکس پادشاه را دارویِ دردِ خویش دارد، حتی اگر مانندِ نی ناله کند، باز هم بی‌نوا و درمانده نیست (چون در حالِ راز و نیاز است).

نکته ادبی: نی نمادِ سالکِ عاشق است که از فراق می‌نالد.

مالک ملک نیم من طبل خوار طبل بازم می زند شه از کنار

من مالکِ حقیقیِ این پادشاهی نیستم، من فقط نوازنده‌ی طبلِ بازِ او هستم؛ او از گوشه‌ای مرا به طبل‌زنی وامی‌دارد.

نکته ادبی: طبل‌خوار در اینجا به معنای کسی است که برای شاه طبل می‌زند.

طبل باز من ندای ارجعی حق گواه من به رغم مدعی

طبلِ بازِ من همان ندایِ «به سوی پروردگارت بازگرد» (ارجعی) است؛ و خداوند بر این ادعایِ من، برخلافِ نظرِ مدعیانِ دروغین، گواه است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «ارجعی الی ربک».

من نیم جنس شهنشه دور ازو لیک دارم در تجلی نور ازو

من از لحاظِ شکل و ظاهر، هم‌جنسِ پادشاه نیستم و از او دورم، اما در پرتوِ تجلیِ نورِ او، از او بهره‌مندم.

نکته ادبی: تجلی اصطلاحی عرفانی به معنای ظهورِ نورِ حق در دلِ سالک است.

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات

جنسیت و هم‌شکلی فقط به ظاهر و ذات نیست؛ مثلاً آب در رشدِ گیاهان با خاک هم‌جنس می‌شود (و با آن همراهی می‌کند).

نکته ادبی: استدلالِ منطقی بر اینکه همکاریِ دو چیز دلیلِ یکسان بودنِ ماهیتِ آن‌ها نیست.

باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام

باد نیز در قوامِ آتش با آن همراه و هم‌جنس می‌شود؛ بنابراین طبیعتِ هر چیزی در شرایطِ خاص با دیگری هم‌جنس می‌گردد.

نکته ادبی: توضیحِ علمیِ کهن در موردِ عناصرِ چهارگانه.

جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا

چون هستیِ ما از جنسِ هستیِ شاه نیست، «منِ» ما در «او» محو و فانی شد.

نکته ادبی: مای ما به معنای «منِ ما» و هستیِ مجازیِ ماست.

چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد

وقتی این «من» فانی شد، تنها او باقی ماند؛ حالا من همچون غباری در برابرِ اسبِ او (جلالِ او) هستم.

نکته ادبی: فنای فی الله که منجر به بقایِ او می‌شود.

خاک شد جان و نشانیهای او هست بر خاکش نشان پای او

جان و تمامِ نشانه‌هایِ من در برابرِ او خاک شد، اما هنوز ردِ پایِ او بر این خاکِ باقی‌مانده از من دیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بقایِ آثارِ حق در جانِ سالک.

خاک پایش شو برای این نشان تا شوی تاج سر گردن کشان

برای دیدنِ این نشان، خاکِ پایِ او شو تا تو نیز تاجِ سرِ بزرگان و گردن‌کشانِ عالم شوی.

نکته ادبی: تواضع و فنا راه رسیدن به عزتِ حقیقی است.

تا که نفریبد شما را شکل من نقل من نوشید پیش از نقل من

مراقب باشید که شکل و ظاهرِ من شما را فریب ندهد؛ پیش از آنکه به ظاهرِ من بنگرید، حقیقتِ سخنانِ مرا بنوشید (درک کنید).

نکته ادبی: نقل به معنای سخن و کلام است.

ای بسا کس را که صورت راه زد قصد صورت کرد و بر الله زد

بسیارند کسانی که ظاهرِ افرادِ مذهبی آن‌ها را فریب داد؛ آن‌ها به قصدِ رسیدن به ظاهر، راهیِ خدا شدند (و در این راه به هدف رسیدند).

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ توجه به باطن به جای ظاهر.

آخر این جان با بدن پیوسته است هیچ این جان با بدن مانند هست

این جانِ ما به بدن پیوسته است؛ اما آیا این جان هیچ شباهتی با بدن دارد؟ (خیر، پس ظاهر متفاوت از باطن است).

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ روح و جسم.

تاب نور چشم با پیهست جفت نور دل در قطرهٔ خونی نهفت

نورِ چشم به پیه چشم متصل است، اما خودِ نورِ دل در قطره‌ای خون پنهان است.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاهِ ناپیدایِ روح.

شادی اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعی درون مغز سر

شادی در دل و غم در جگر جای دارد، و عقل همچون شمعی در درونِ مغزِ سر است.

نکته ادبی: توصیفِ مکان‌هایِ کناییِ عواطف و عقاید در بدن.

این تعلقها نه بی کیفست و چون عقلها در دانش چونی زبون

این تعلقاتِ روح و بدن بدون کیفیت و چون و چرا نیست، اگرچه عقل‌ها در فهمِ چگونگیِ آن درمانده‌اند.

نکته ادبی: اذعان به عجزِ عقل در برابرِ اسرارِ وجود.

جان کل با جان جزو آسیب کرد جان ازو دری ستد در جیب کرد

جانِ کل (خداوند) به جانِ جزو (انسان) تأثیر کرد و جان از او نوری گرفت و در جیبِ وجودِ خود قرار داد.

نکته ادبی: آسیب به معنای تأثیر و ارتباط است.

همچو مریم جان از آن آسیب جیب حامله شد از مسیح دلفریب

همچون مریم، جان از آن تأثیرِ الهی باردار شد و مسیحی دلفریب (حقیقتِ معنوی) را در درونِ خود پرورد.

نکته ادبی: تمثیلِ عرفانیِ زایشِ معنوی.

آن مسیحی نه که بر خشک و ترست آن مسیحی کز مساحت برترست

آن مسیحی که منظورِ من است، آن نیست که بر زمین و زمان حکومت می‌کند، بلکه آن حقیقتی است که از مساحت و مکان فراتر است.

نکته ادبی: تأکید بر روحانی بودنِ مسیحِ عرفانی.

پس ز جان جان چو حامل گشت جان از چنین جانی شود حامل جهان

پس چون جان از جانِ جان باردار شد، از چنین جانِ متعالی‌ای، جهانِ دیگری متولد می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تولدِ دوباره‌ی انسانِ کامل.

پس جهان زاید جهانی دیگری این حشر را وا نماید محشری

بنابراین، این جهانِ معنوی جهانی دیگر می‌زاید و این قیامتِ صغری، قیامتی کبری را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قیامتِ معنوی و تحولِ باطنی.

تا قیامت گر بگویم بشمرم من ز شرح این قیامت قاصرم

اگر تا روزِ قیامت هم بخواهم بشمارم و شرح دهم، باز هم در بیانِ حقیقتِ این قیامتِ باطنی ناتوانم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانیِ زبان در توصیفِ تجربیاتِ عرفانی.

این سخنها خود بمعنی یا ربیست حرفها دام دم شیرین لبیست

این سخنان در واقع همان «یا رب» گفتن است؛ حرف‌ها و کلمات، دامی برای رسیدن به لبِ شیرینِ یار است.

نکته ادبی: حرف به معنای سخن و دام به معنای وسیله‌ی رسیدن است.

چون کند تقصیر پس چون تن زند چونک لبیکش به یارب می رسد

وقتی کسی در ذکرِ «یا رب» کوتاهی کند، چرا خاموش می‌ماند؟ در حالی که ندایِ «لبیک»ِ خداوند به این «یا رب» همواره می‌رسد.

نکته ادبی: لبیک پاسخِ محبت‌آمیزِ حق به بنده است.

هست لبیکی که نتوانی شنید لیک سر تا پای بتوانی چشید

لبیکی از جانبِ حق هست که گوشِ سر نمی‌تواند بشنود، اما تمامِ وجودِ تو از سر تا پا می‌تواند آن را بچشد و درک کند.

نکته ادبی: تأکید بر تجربه یِ شهودیِ حق به جای شنیدنِ ظاهری.