مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

مولوی
گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم
آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا
آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل
پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت
آن کز آدم رست و دست شیث چید پس خلیفه ش کرد آدم کان بدید
نوح از آن گوهر که برخوردار بود در هوای بحر جان دربار بود
جان ابراهیم از آن انوار زفت بی حذر در شعله های نار رفت
چونک اسمعیل در جویش فتاد پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
جان داوود از شعاعش گرم شد آهن اندر دست بافش نرم شد
چون سلیمان بد وصالش را رضیع دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
در قضا یعقوب چون بنهاد سر چشم روشن کرد از بوی پسر
یوسف مه رو چو دید آن آفتاب شد چنان بیدار در تعبیر خواب
چون عصا از دست موسی آب خورد ملکت فرعون را یک لقمه کرد
نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد یافت آن ملک و نعیم قرص مه را کرد او در دم دو نیم
چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدیق شد
چون عمر شیدای آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونک عثمان آن عیان را عین گشت نور فایض بود و ذی النورین گشت
چون ز رویش مرتضی شد درفشان گشت او شیر خدا در مرج جان
چون جنید از جند او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
بایزید اندر مزیدش راه دید نام قطب العارفین از حق شنید
چونک کرخی کرخ او را شد حرس شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
پور ادهم مرکب آن سو راند شاد گشت او سلطان سلطانان داد
وان شقیق از شق آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیز طرف
صد هزاران پادشاهان نهان سر فرازانند زان سوی جهان
نامشان از رشک حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان
بحر جان و جان بحر ار گویمش نیست لایق نام نو می جویمش
حق آن آنی که این و آن ازوست مغزها نسبت بدو باشند پوست
که صفات خواجه تاش و یار من هست صد چندان که این گفتار من
آنچ می دانم ز وصف آن ندیم باورت ناید چه گویم ای کریم
شاه گفت اکنون از آن خود بگو چند گویی آن این و آن او
تو چه داری و چه حاصل کرده ای از تک دریا چه در آورده ای
روز مرگ این حس تو باطل شود نور جان داری که یار دل شود
در لحد کین چشم را خاک آگند هست آنچ گور را روشن کند
آن زمان که دست و پایت بر درد پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان کین جان حیوانی نماند جان باقی بایدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه کردنست این حسن را سوی حضرت بردنست
جوهری داری ز انسان یا خری این عرضها که فنا شد چون بری
این عرضهای نماز و روزه را چونک لایبقی زمانین انتفی
نقل نتوان کرد مر اعراض را لیک از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زین عرض چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد شد دهان تلخ از پرهیز شهد
از زراعت خاکها شد سنبله داروی مو کرد مو را سلسله
آن نکاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت کردن اسپ و اشتر را عرض جوهر کره بزاییدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض کشت جوهر گشت بستان نک غرض
هم عرض دان کیمیا بردن به کار جوهری زان کیمیا گر شد بیار
صیقلی کردن عرض باشد شها زین عرض جوهر همی زاید صفا
پس مگو که من عملها کرده ام دخل آن اعراض را بنما مرم
این صفت کردن عرض باشد خمش سایهٔ بز را پی قربان مکش
گفت شاها بی قنوط عقل نیست گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
پادشاها جز که یاس بنده نیست گر عرض کان رفت باز آینده نیست
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر فعل بودی باطل و اقوال فشر
این عرضها نقل شد لونی دگر حشر هر فانی بود کونی دگر
نقل هر چیزی بود هم لایقش لایق گله بود هم سایقش
وقت محشر هر عرض را صورتیست صورت هر یک عرض را نوبتیست
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض جنبش جفتی و جفتی با غرض
بنگر اندر خانه و کاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و اندیشه ها آلت آورد و ستون از بیشه ها
چیست اصل و مایهٔ هر پیشه ای جز خیال و جز عرض و اندیشه ای
جمله اجزای جهان را بی غرض در نگر حاصل نشد جز از عرض
اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل
میوه ها در فکر دل اول بود در عمل ظاهر بخر می شود
چون عمل کردی شجر بنشاندی اندر آخر حرف اول خواندی
گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست آن همه از بهر میوه مرسلست
پس سری که مغز آن افلاک بود اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
نقل اعراضست این بحث و مقال نقل اعراضست این شیر و شگال
جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتی
این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر
این جهان یک فکرتست از عقل کل عقل چون شاهست و صورتها رسل
عالم اول جهان امتحان عالم ثانی جزای این و آن
چاکرت شاها جنایت می کند آن عرض زنجیر و زندان می شود
بنده ات چون خدمت شایسته کرد آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
این عرض با جوهر آن بیضست و طیر این از آن و آن ازین زاید بسیر
گفت شاهنشه چنین گیر المراد این عرضهای تو یک جوهر نزاد
گفت مخفی داشتست آن را خرد تا بود غیب این جهان نیک و بد
زانک گر پیدا شدی اشکال فکر کافر و مومن نگفتی جز که ذکر
پس عیان بودی نه غیب ای شاه این نقش دین و کفر بودی بر جبین
کی درین عالم بت و بتگر بدی چون کسی را زهره تسخر بدی
پس قیامت بودی این دنیای ما در قیامت کی کند جرم و خطا
گفت شه پوشید حق پاداش بد لیک از عامه نه از خاصان خود
گر به دامی افکنم من یک امیر از امیران خفیه دارم نه از وزیر
حق به من بنمود پس پاداش کار وز صورهای عملها صد هزار
تو نشانی ده که من دانم تمام ماه را بر من نمی پوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چیست چون تو می دانی که آنچ بود چیست
گفت شه حکمت در اظهار جهان آنک دانسته برون آید عیان
آنچ می دانست تا پیدا نکرد بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست
این تقاضاهای کار از بهر آن شد موکل تا شود سرت عیان
پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود چون سر رشتهٔ ضمیرش می کشد
تاسهٔ تو شد نشان آن کشش بر تو بی کاری بود چون جان کنش
این جهان و آن جهان زاید ابد هر سبب مادر اثر از وی ولد
چون اثر زایید آن هم شد سبب تا بزاید او اثرهای عجب
این سببها نسل بر نسلست لیک دیده ای باید منور نیک نیک
شاه با او در سخن اینجا رسید یا بدید از وی نشانی یا ندید
گر بدید آن شاه جویا دور نیست لیک ما را ذکر آن دستور نیست
چون ز گرمابه بیامد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لک نعیم دائم بس لطیفی و ظریف و خوب رو
ای دریغا گر نبودی در تو آن که همی گوید برای تو فلان
شاد گشتی هر که رویت دیدیی دیدنت ملک جهان ارزیدیی
گفت رمزی زان بگو ای پادشاه کز برای من بگفت آن دین تباه
گفت اول وصف دوروییت کرد کاشکارا تو دوایی خفیه درد
خبث یارش را چو از شه گوش کرد در زمان دریای خشمش جوش کرد
کف برآورد آن غلام و سرخ گشت تا که موج هجو او از حد گذشت
کو ز اول دم که با من یار بود همچو سگ در قحط بس گه خوار بود
چون دمادم کرد هجوش چون جرس دست بر لب زد شهنشاهش که بس
گفت دانستم ترا از وی بدان از تو جان گنده ست و از یارت دهان
پس نشین ای گنده جان از دور تو تا امیر او باشد و مامور تو
در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
پس بدان که صورت خوب و نکو با خصال بد نیرزد یک تسو
ور بود صورت حقیر و ناپذیر چون بود خلقش نکو در پاش میر
صورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنی بماند جاودان
چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دری گزین گر عاقلی
این صدفهای قوالب در جهان گرچه جمله زنده اند از بحر جان
لیک اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر یک نگر
کان چه دارد وین چه دارد می گزین زانک کم یابست آن در ثمین
گر به صورت می روی کوهی به شکل در بزرگی هست صد چندان که لعل
هم به صورت دست و پا و پشم تو هست صد چندان که نقش چشم تو
لیک پوشیده نباشد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
از یک اندیشه که آید در درون صد جهان گردد به یک دم سرنگون
جسم سلطان گر به صورت یک بود صد هزاران لشکرش در پی دود
باز شکل و صورت شاه صفی هست محکوم یکی فکر خفی
خلق بی پایان ز یک اندیشه بین گشته چون سیلی روانه بر زمین
هست آن اندیشه پیش خلق خرد لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
پس چو می بینی که از اندیشه ای قایمست اندر جهان هر پیشه ای
خانه ها و قصرها و شهرها کوهها و دشتها و نهرها
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سمک
پس چرا از ابلهی پیش تو کور تن سلیمانست و اندیشه چو مور
می نماید پیش چشمت که بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظیم ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم
وز جهان فکرتی ای کم ز خر ایمن و غافل چو سنگ بی خبر
زانک نقشی وز خرد بی بهره ای آدمی خو نیستی خرکره ای
سایه را تو شخص می بینی ز جهل شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
باش تا روزی که آن فکر و خیال بر گشاید بی حجابی پر و بال
کوهها بینی شده چون پشم نرم نیست گشته این زمین سرد و گرم
نه سما بینی نه اختر نه وجود جز خدای واحد حی ودود
یک فسانه راست آمد یا دروغ تا دهد مر راستیها را فروغ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم

شاعر با تأکید و سوگند یاد می‌کند که خداوند، مالکِ هستی و بخشنده و مهربان است.

نکته ادبی: استفاده از سوگندهای مکرر برای تأکید بر حقیقتِ پیشِ رو که مبنای کلام عرفانی است.

آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا

همان خدایی که پیامبران را برانگیخت، نه از روی نیاز، بلکه به سبب فضل و بزرگواریِ بیکرانش.

نکته ادبی: تضاد میان حاجت (نیاز) و فضل (بخشندگی) برای تبیینِ ماهیتِ فیض الهی.

آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل

آن خداوندی که از خاکِ بی‌ارزش و خوار، مردانِ بزرگ و سوارکارانِ میدان حقیقت را آفرید.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش انسان از خاک (گل) در برابر تعالیِ روحی او.

پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان

آنان را از آلودگی‌های خاکی و مادی پاک کرد و از مرزهای آسمان‌ها و عوالمِ برتر گذر داد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنوی که موجبِ رهایی از قیدِ ماده می‌شود.

بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت

خداوند آنان را از آتشِ وجودی رهانید و از نوری خالص ساخت، سپس ایشان را بر تمامِ انوارِ عالم برتری بخشید.

نکته ادبی: اشاره به تصفیه وجودیِ عارف و غلبه نورِ الهی بر عناصرِ مادی.

آن سنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت

آن برقِ معرفتی که بر ارواح تابید و سبب شد که آدم (ع) از آن نور، حقیقتِ هستی را بشناسد.

نکته ادبی: سنابرق ترکیبی است از سنا (روشنی) و برق که به تجلی ناگهانیِ شهود اشاره دارد.

آن کز آدم رست و دست شیث چید پس خلیفه ش کرد آدم کان بدید

نوری که از آدم آغاز شد و شیث (فرزند آدم) آن را دریافت کرد؛ بدین‌گونه آدم، شیث را به دلیلِ مشاهده این کمال، خلیفه خود ساخت.

نکته ادبی: اشاره به انتقالِ نورِ نبوت و ولایت در نسلِ آدم.

نوح از آن گوهر که برخوردار بود در هوای بحر جان دربار بود

نوح (ع) از آن گوهرِ وجودی بهره‌مند بود و در دریای بیکرانِ جان، غوطه‌ور و صاحبِ بار بود.

نکته ادبی: دربار بودن به معنای صاحبِ بارِ حکمت و معنا بودن است.

جان ابراهیم از آن انوار زفت بی حذر در شعله های نار رفت

جانِ ابراهیم (ع) چنان از آن انوارِ عظیم سرشار بود که بدون ترس، در دلِ شعله‌های آتشِ نمرود قدم گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان گلستان شدن آتش بر ابراهیم به مددِ نورِ الهی.

چونک اسمعیل در جویش فتاد پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد

هنگامی که اسماعیل (ع) در جستجویِ آن نور بود، سرِ خود را پیشِ دشنه (چاقوی) برنده نهاد.

نکته ادبی: اشاره به داستان ذبح اسماعیل و تسلیمِ محض در برابر امر حق.

جان داوود از شعاعش گرم شد آهن اندر دست بافش نرم شد

روحِ داوود (ع) از شعاعِ آن نور گرم و زنده شد، چنان‌که آهنِ سخت در دستانش مانندِ موم نرم گشت.

نکته ادبی: اشاره به معجزه نرم شدن آهن در دست داوود (ع).

چون سلیمان بد وصالش را رضیع دیو گشتش بنده فرمان و مطیع

چون سلیمان (ع) به وصالِ آن نور رسید، دیوان و جنیان فرمان‌بردار و مطیعِ او شدند.

نکته ادبی: رضیع در اینجا به معنای کسی که از آن شیرِ معرفت نوشیده است.

در قضا یعقوب چون بنهاد سر چشم روشن کرد از بوی پسر

وقتی یعقوب (ع) به تقدیرِ الهی تن داد و صبر کرد، چشمانِ نابینایش با بویِ پیراهنِ یوسف، بینا و روشن شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب و قدرتِ معنویِ بازگشتِ بینایی.

یوسف مه رو چو دید آن آفتاب شد چنان بیدار در تعبیر خواب

یوسفِ زیباروی چون آن نورِ الهی را دید، در تعبیرِ خواب‌ها به چنان بصیرت و بیداری‌ای رسید.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ تأویل و تعبیرِ خواب در شخصیت یوسف.

چون عصا از دست موسی آب خورد ملکت فرعون را یک لقمه کرد

وقتی عصای موسی (ع) از قدرتِ الهی جان گرفت، توانست تمامِ بساطِ پادشاهیِ فرعون را در یک لحظه ببلعد و نابود کند.

نکته ادبی: اشاره به معجزه عصای موسی در برابر سحرِ ساحران فرعون.

نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گنبد چارم شتافت

عیسی (ع) چون این نردبانِ معنوی را یافت، از عالمِ خاکی به آسمانِ چهارم عروج کرد.

نکته ادبی: نردبان نمادِ وسیله‌ای برای صعودِ روح به ملکوت است.

چون محمد یافت آن ملک و نعیم قرص مه را کرد او در دم دو نیم

چون محمد (ص) آن مقامِ بلند و نعمتِ الهی را یافت، به اشاره‌ای قرصِ ماه را دو نیم کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه شق القمر.

چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدیق شد

ابوبکر چون به نورِ توفیقِ الهی آراسته شد، یار و همراهِ آن پیامبرِ بزرگ و صدیقِ او گشت.

نکته ادبی: اشاره به لقب صدیق و رفاقت او با پیامبر.

چون عمر شیدای آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد

عمر (ع) چون شیفته آن محبوبِ ازلی شد، به مرتبه‌ای رسید که دلش جداکننده حق از باطل شد.

نکته ادبی: فاروق به معنای جداکننده حق و باطل است.

چونک عثمان آن عیان را عین گشت نور فایض بود و ذی النورین گشت

عثمان (ع) چون حقیقتِ آن نورِ عیان را دریافت، غرق در نور شد و به ذوالنورین (صاحب دو نور) ملقب گشت.

نکته ادبی: ذوالنورین لقبی است که به پیوندِ او با دو نورِ نبوت اشاره دارد.

چون ز رویش مرتضی شد درفشان گشت او شیر خدا در مرج جان

علی (ع) که از آن نور تابان شد، در دریایِ جان به شیرِ خدا معروف گشت.

نکته ادبی: اشاره به لقب اسدالله (شیر خدا) که نماد شجاعت و قدرت معنوی است.

چون جنید از جند او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد

جنید (عارف بزرگ) چون از امدادِ الهی بهره برد، مقام‌های روحانی‌اش از شمار بیرون رفت.

نکته ادبی: اشاره به تکاملِ معنوی در طریقتِ تصوف.

بایزید اندر مزیدش راه دید نام قطب العارفین از حق شنید

بایزید (بسطامی) در مسیرِ کمالِ الهی راهی گشود و از جانبِ حق، لقبِ قطب‌العارفین را شنید.

نکته ادبی: قطب‌العارفین به معنای محور و پیشوای عارفان است.

چونک کرخی کرخ او را شد حرس شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس

کرخی چون کرخ (دین و ایمان) حافظ و نگهبانش شد، خلیفه عشق و صاحبِ نفسی ربانی گشت.

نکته ادبی: حرس به معنای پاسبانی و مراقبت از دل است.

پور ادهم مرکب آن سو راند شاد گشت او سلطان سلطانان داد

ابراهیم ادهم با شادی در این مسیر گام نهاد و سلطانِ عارفانِ دادگر شد.

نکته ادبی: ترکِ پادشاهی دنیوی و رسیدن به پادشاهیِ معنوی.

وان شقیق از شق آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیز طرف

شقیق بلخی نیز از آن راهِ شگفت‌انگیز، خورشیدی تابان در اندیشه و تیزبین در معرفت گشت.

نکته ادبی: تیز طرف به معنای کسی است که در نگاه و بینش بسیار دقیق است.

صد هزاران پادشاهان نهان سر فرازانند زان سوی جهان

صدها هزار پادشاهِ پنهان (اولیای الهی) وجود دارند که فراتر از این جهانِ مادی، سرافراز و بلندمرتبه‌اند.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ ابدال و اولیای مستور که از نگاهِ عامه پنهان‌اند.

نامشان از رشک حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را بر نخواند

نامشان به دلیلِ غیرتِ الهی پنهان مانده است و هر انسانِ ناآگاهی نمی‌تواند به مقامِ آنان پی ببرد.

نکته ادبی: اشاره به مستور بودنِ اولیای کامل.

حق آن نور و حق نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان

خداوند حق است و نورانیان (اولیای او) مانند ماهیانی هستند که در دریایِ بیکرانِ نورِ الهی شنا می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه عارفان به ماهیانی که در اقیانوسِ الوهیت حیات دارند.

بحر جان و جان بحر ار گویمش نیست لایق نام نو می جویمش

اگر بخواهم خدا را دریایِ جان و جان را دریایِ حق بنامم، باز هم کافی نیست و باید نامی لایق‌تر برایش بیابم.

نکته ادبی: ناتوانیِ زبان در توصیفِ مطلقِ الهی.

حق آن آنی که این و آن ازوست مغزها نسبت بدو باشند پوست

خداوند همان حقیقتی است که همه چیز از او پدید آمده؛ سایرِ هستی در برابرِ او همچون پوسته‌ای بی‌مغز هستند.

نکته ادبی: تمثیل مغز و پوست برای نشان دادنِ نسبتِ خالق و مخلوق.

که صفات خواجه تاش و یار من هست صد چندان که این گفتار من

صفاتِ آن دوست و خداوندِ من، صدها برابر بیشتر از چیزی است که من با زبانِ قاصرِ خود بیان می‌کنم.

نکته ادبی: اقرار به عجزِ بیان در توصیفِ صفاتِ معشوقِ ازلی.

آنچ می دانم ز وصف آن ندیم باورت ناید چه گویم ای کریم

آنچه از توصیفِ آن یارِ همراه می‌دانم، ای کریم، اگر بگویم، در ذهنِ تو نمی‌گنجد و باور نمی‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ آگاهیِ باطنی با دانشِ ظاهری.

شاه گفت اکنون از آن خود بگو چند گویی آن این و آن او

خداوند خطاب به بنده می‌گوید: اکنون از خودت بگو، چرا مدام از «او» و «آن» سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: تغییر لحن کلام به صورتِ مکالمه (دیالوگ) میانِ خدا و بنده.

تو چه داری و چه حاصل کرده ای از تک دریا چه در آورده ای

تو خود چه داری؟ چه دستاوردی کسب کرده‌ای؟ از دریایِ معرفت چه مرواریدی صید کرده‌ای؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای بیدار کردنِ بنده.

روز مرگ این حس تو باطل شود نور جان داری که یار دل شود

هنگام مرگ، حواسِ پنج‌گانه تو از کار می‌افتد؛ آیا نورِ جان (ایمان) را داری که در آن لحظه یار و یاورِ دلت باشد؟

نکته ادبی: اشاره به زوالِ حواسِ مادی و بقایِ روح.

در لحد کین چشم را خاک آگند هست آنچ گور را روشن کند

وقتی در گور چشمانِ ظاهری‌ات با خاک پر می‌شود، آیا چیزی در وجودت هست که قبر را برایت روشن کند؟

نکته ادبی: اشاره به نورِ عمل و ایمان در عالمِ برزخ.

آن زمان که دست و پایت بر درد پر و بالت هست تا جان بر پرد

آن زمان که دست و پایت (توانِ مادی‌ات) از کار می‌افتد، آیا پر و بالِ معنوی داری که جانت بتواند پرواز کند؟

نکته ادبی: استعاره پر و بال برای توانِ پروازِ روح به سوی حق.

آن زمان کین جان حیوانی نماند جان باقی بایدت بر جا نشاند

آن زمان که این جانِ حیوانی و مادی می‌رود، باید آن جانِ باقی (حقیقتِ الهی) را با خود به همراه داشته باشی.

نکته ادبی: تفکیکِ جانِ حیوانی (نفس اماره) از جانِ باقی (روحِ الهی).

شرط من جا بالحسن نه کردنست این حسن را سوی حضرت بردنست

شرطِ اصلی، فقط انجام دادنِ کارِ نیک نیست، بلکه باید این خوبی‌ها را به پیشگاهِ خداوند ببری (نیت و کیفیت مهم است).

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ باطن و خلوص در عمل.

جوهری داری ز انسان یا خری این عرضها که فنا شد چون بری

آیا جوهری ماندگار داری یا مثلِ انسانی فرومایه و بی‌اصل و نسب هستی؟ این کارهای گذرا که نابود می‌شوند، چگونه به کارِ آخرت می‌آیند؟

نکته ادبی: تمایز فلسفی بین جوهر (ذات) و عرض (اعمال گذرا).

این عرضهای نماز و روزه را چونک لایبقی زمانین انتفی

این اعمالِ ظاهری مانند نماز و روزه اگر عرض باشند، چون دوام ندارند و به محضِ تمام شدن زایل می‌شوند، سودی ندارند.

نکته ادبی: استناد به قاعده فلسفی که عرض باقی نمی‌ماند.

نقل نتوان کرد مر اعراض را لیک از جوهر برند امراض را

اعمالِ سطحی (عرض) قابلِ انتقال به آن دنیا نیستند، اما آن کس که به جوهرِ ایمان رسیده، بیماری‌هایِ روح را درمان کرده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی درمانِ بیماریِ روح از طریقِ تطهیرِ جوهر.

تا مبدل گشت جوهر زین عرض چون ز پرهیزی که زایل شد مرض

تا زمانی که جوهرِ وجودت به واسطه این اعمال تغییر نکند، سودمند نیست؛ همان‌طور که با پرهیز از غذا، بیماری از بین می‌رود.

نکته ادبی: تمثیل پرهیز برای فهمِ ضرورتِ تصفیه نفس.

گشت پرهیز عرض جوهر بجهد شد دهان تلخ از پرهیز شهد

پرهیز از گناه، مانندِ عرض (واسطه) عمل می‌کند تا جوهرِ وجودِ تو اصلاح شود؛ دهانِ تلخِ بیمار با پرهیز، دوباره شیرین می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ابزاریِ شریعت برای رسیدن به حقیقت.

از زراعت خاکها شد سنبله داروی مو کرد مو را سلسله

از کشت‌کاری، خاک به سنبله تبدیل می‌شود؛ دارویِ تقویتِ مو هم در نهایت خودِ مو را بلند و زیبا می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ تبدیلِ مقدمات به نتیجه.

آن نکاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما

نکاح (ازدواج) به عنوان یک عملِ ظاهری می‌گذرد و از بین می‌رود، اما حاصلِ آن که فرزند است، یک جوهرِ پایدار است.

نکته ادبی: توضیح رابطه سبب و مسبب در عالم هستی.

جفت کردن اسپ و اشتر را عرض جوهر کره بزاییدن غرض

جفت کردنِ حیوانات یک کارِ ظاهری است، اما هدفِ نهایی، به دنیا آمدنِ کره‌ای است که جوهرِ اصلی است.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ نتیجه (جوهر) بر ابزار (عرض).

هست آن بستان نشاندن هم عرض کشت جوهر گشت بستان نک غرض

بستان‌کاری نیز یک کارِ عرضی است، اما هدفِ اصلی از آن، کشتِ درخت و به بار نشستنِ جوهرِ آن است.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیل برای تثبیتِ مفهومِ جوهر.

هم عرض دان کیمیا بردن به کار جوهری زان کیمیا گر شد بیار

کیمیاگری هم یک کارِ ظاهری است؛ اگر این کیمیا باعث شود وجودِ تو به طلا تبدیل شود، آنگاه جوهرِ حقیقی حاصل شده است.

نکته ادبی: اشاره به کیمیا به عنوان تمثیلِ سلوکِ عرفانی.

صیقلی کردن عرض باشد شها زین عرض جوهر همی زاید صفا

ای پادشاه، صاف و صیقلی کردنِ این «عرض»ها (اعمال و افکار گذرا) لازم است، چرا که از دلِ همین عرض‌هاست که جوهرِ وجودی تو به صفا و کمال می‌رسد.

نکته ادبی: در اصطلاح فلسفی، عرض چیزی است که وجودش وابسته به موضوع (جوهر) است؛ اینجا شاعر آن را به افکار و اعمال دنیوی تشبیه کرده است.

پس مگو که من عملها کرده ام دخل آن اعراض را بنما مرم

پس ادعا نکن که من کارهای بسیار انجام داده‌ام؛ بلکه نتیجه و بازگشتِ آن اعمال را نشان بده تا حقیقت بر ما روشن شود.

نکته ادبی: «مرم» به معنای «نشان بده» یا «عیان کن» است.

این صفت کردن عرض باشد خمش سایهٔ بز را پی قربان مکش

اینکه بخواهی «عرض» (امری ناپایدار و فرعی) را به عنوان صفتِ اصلیِ خود برگزینی، کاری بیهوده است؛ مانند این است که بخواهی سایه‌ی بز را قربانی کنی که امری ناممکن است.

نکته ادبی: تمثیل «سایه بز» نشان‌دهنده ناتوانی در دسترسی به حقیقت از طریق امورِ فرعی و ناپایدار است.

گفت شاها بی قنوط عقل نیست گر تو فرمایی عرض را نقل نیست

بنده گفت: ای پادشاه، بدون یأس و درماندگی، خرد به کمال نمی‌رسد؛ اگر تو فرمان ندهی، این عرض‌ها (اعمال) به جایگاه اصلی خود منتقل نمی‌شوند.

نکته ادبی: «قنوط» در اینجا به معنای شکستنِ خودخواهی و رسیدن به بن‌بستِ عقلانی در برابرِ امر الهی است.

پادشاها جز که یاس بنده نیست گر عرض کان رفت باز آینده نیست

پادشاها، بنده چیزی جز ناامیدی و یأس ندارد؛ اگر این عرض (عمل) رفت، دیگر بازگشتی برای آن نیست.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ انسان در برابرِ گذرا بودنِ عمر و اعمال.

گر نبودی مر عرض را نقل و حشر فعل بودی باطل و اقوال فشر

اگر قرار نبود که این اعراض (اعمال) منتقل شوند و به حقیقت برسند، آن‌گاه تمامِ افعال و گفتارهای ما بیهوده و پوچ می‌بود.

نکته ادبی: «نقل و حشر» اشاره به انتقال اعمال از عالم دنیا به عالم بقاست.

این عرضها نقل شد لونی دگر حشر هر فانی بود کونی دگر

این اعراض به رنگ و شکلی دیگر منتقل می‌شوند؛ چرا که قیامت و حشرِ هر موجود فانی، تولد یافتن در عالمی دیگر با صورتی نو است.

نکته ادبی: اشاره به تجسم اعمال در عالم پس از مرگ.

نقل هر چیزی بود هم لایقش لایق گله بود هم سایقش

انتقالِ هر چیزی متناسب با خودِ آن چیز است؛ همان‌طور که راننده (سایق) متناسب با گله‌ای است که هدایت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ سنخیت بین علت و معلول.

وقت محشر هر عرض را صورتیست صورت هر یک عرض را نوبتیست

هنگام قیامت، هر عملی (عرض) صورتی خاص دارد و هر صورتی نوبتِ ظهورِ خود را طی می‌کند.

نکته ادبی: بیانِ ظهورِ باطنِ اعمال در معاد.

بنگر اندر خود نه تو بودی عرض جنبش جفتی و جفتی با غرض

به درونِ خود نگاه کن؛ مگر نه اینکه تو خودِ «عرض» بودی؟ مجموعه‌ای از پیوندها، جفت‌شدن‌ها و اهداف گوناگون.

نکته ادبی: اشاره به ترکیبِ وجودی انسان از اعراض و صفات.

بنگر اندر خانه و کاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها

به خانه‌ها و کاشانه‌ها بنگر؛ پیش از آنکه ساخته شوند، در ذهنِ مهندس همچون یک داستان (خیال) وجود داشته‌اند.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ تقدمِ «فکر» بر «عمل».

آن فلان خانه که ما دیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش

آن خانه‌ای که ما دیدیم زیبا و موزون است، تمامِ اجزایش اعم از صفه و سقف و درش، در ابتدا در ذهن بوده است.

نکته ادبی: تاکید بر طراحی پیش‌دستانه در ذهن.

از مهندس آن عرض و اندیشه ها آلت آورد و ستون از بیشه ها

آن اعراض و اندیشه‌های ذهنیِ مهندس بود که باعث شد ابزارها فراهم شوند و ستون‌ها از بیشه‌ها آورده شوند.

نکته ادبی: اثباتِ این نکته که ماده‌ی خامِ جهانِ خارج، فکر و اندیشه است.

چیست اصل و مایهٔ هر پیشه ای جز خیال و جز عرض و اندیشه ای

اصل و مایه‌ی هر پیشه و کاری چیست؟ چیزی جز خیال، عرض و اندیشه نیست.

نکته ادبی: بیانِ تقدمِ اراده و فکر بر عمل.

جمله اجزای جهان را بی غرض در نگر حاصل نشد جز از عرض

تمام اجزای جهان بدون استثنا، نتیجه‌ی هیچ چیز نیستند مگر از اعراض (فکرها و نیات).

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جهان، تجلیِ فکرِ کلی است.

اول فکر آخر آمد در عمل بنیت عالم چنان دان در ازل

آنچه در آخر به صورتِ عمل پدیدار می‌شود، در ابتدا فکر بوده است؛ خلقتِ جهان را از ازل این‌گونه بدان.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ نزولِ هستی از علمِ الهی به عینِ خارجی.

میوه ها در فکر دل اول بود در عمل ظاهر بخر می شود

میوه‌ها ابتدا در فکرِ دل بودند، سپس در عملِ خارجی پدیدار شدند.

نکته ادبی: تمثیل برای روشن شدن رابطه ذهن و عین.

چون عمل کردی شجر بنشاندی اندر آخر حرف اول خواندی

وقتی عمل کردی و درخت را نشاندی، در نهایت همان نیتِ اولیه‌ات (حرفِ اول) را بازخوانی می‌کنی.

نکته ادبی: تاکید بر بازگشتِ نتیجه به نیتِ اولیه.

گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست آن همه از بهر میوه مرسلست

اگرچه شاخ و برگ و ریشه ابتدا پدید می‌آیند، اما همه‌ی آن‌ها به خاطرِ همان میوه (هدف نهایی) فرستاده شده‌اند.

نکته ادبی: تبیینِ غایت‌مندیِ خلقت.

پس سری که مغز آن افلاک بود اندر آخر خواجهٔ لولاک بود

پس آن حقیقتی که مغزِ افلاک بود (حقیقتِ محمدی)، در پایانِ کار، سرورِ عالمِ «لولاک» شد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک»؛ یعنی غایتِ آفرینش، ظهورِ کاملِ آن حقیقت بوده است.

نقل اعراضست این بحث و مقال نقل اعراضست این شیر و شگال

این بحث و گفتگو درباره‌ی انتقالِ اعراض (اعمال) است؛ این شیر و شغال (تمثیل‌ها) برای فهماندنِ همین موضوع است.

نکته ادبی: تاکید بر استفاده از مثال برای فهمِ حقایقِ غیبی.

جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتی

تمامِ عالم خود در حکمِ عرض بودند تا اینکه درباره‌ی این معنا (حقیقتِ هستی)، سوره‌ی «هل اتی» نازل شد.

نکته ادبی: اشاره به سوره دهر (هل اتی) که درباره‌ی حقایقِ انسانی و الهی است.

این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر

این اعراض از چه چیز می‌زایند؟ از صور (شکل‌ها)؛ و این صور از چه چیز می‌زایند؟ از فکر.

نکته ادبی: بیانِ سلسله‌مراتبِ هستی: فکر -> صورت -> عرض -> جهانِ مادی.

این جهان یک فکرتست از عقل کل عقل چون شاهست و صورتها رسل

این جهان، اندیشه‌ای از عقلِ کل است؛ عقل همچون پادشاه است و صورت‌ها همچون پیام‌آورانِ او هستند.

نکته ادبی: تشبیه عقل به شاه و صور به رسل، نشان‌دهنده فرمانرواییِ فکر بر ماده است.

عالم اول جهان امتحان عالم ثانی جزای این و آن

عالم اول، جهانِ آزمایش است و عالم دوم، جایگاهِ پاداشِ آن اعمال.

نکته ادبی: تبیینِ ضرورتِ دو عالم (دنیا و آخرت).

چاکرت شاها جنایت می کند آن عرض زنجیر و زندان می شود

وقتی چاکرِ تو ای شاه، جنایت می‌کند، آن «عرض» (عملِ بد)، به زنجیر و زندانِ او تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تجسمِ عمل در قالبِ جزا (تجسمِ اعمال).

بنده ات چون خدمت شایسته کرد آن عرض نی خلعتی شد در نبرد

وقتی بنده‌ات خدمتِ شایسته کرد، آن «عرض» (نیت و عملِ نیک)، در میدانِ نبردِ زندگی به خلعتِ افتخار تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: نقطه مقابلِ آیه قبل، نشان‌دهنده نتیجه‌یِ اعمالِ نیک.

این عرض با جوهر آن بیضست و طیر این از آن و آن ازین زاید بسیر

این رابطه عرض و جوهر، مانندِ رابطه‌ی تخم‌مرغ و پرنده است؛ آن‌ها در یک سیرِ دائمی، از یکدیگر می‌زایند.

نکته ادبی: اشاره به چرخه تکاملیِ هستی.

گفت شاهنشه چنین گیر المراد این عرضهای تو یک جوهر نزاد

پادشاه گفت: چنین فرض کن که این عرض‌های تو، هیچ‌گاه به جوهری (حقیقتی) منجر نشدند.

نکته ادبی: آغازِ یک دیالوگ برای به چالش کشیدنِ فهمِ بنده.

گفت مخفی داشتست آن را خرد تا بود غیب این جهان نیک و بد

بنده گفت: خرد، حقیقتِ آن را پنهان داشته است تا جهانِ خیر و شر، همچنان در غیب باقی بماند.

نکته ادبی: حکمتِ پنهان‌کاریِ الهی برای حفظِ غیبِ جهان.

زانک گر پیدا شدی اشکال فکر کافر و مومن نگفتی جز که ذکر

زیرا اگر اشکالِ فکر (نتیجه‌ی نهایی اعمال) آشکار می‌شد، کافر و مؤمن هر دو جز به ذکر و تسبیح نمی‌پرداختند (و ایمانِ اختیاری بی‌معنا می‌شد).

نکته ادبی: اثباتِ لزومِ پوشیده ماندنِ غیب برای تحققِ اختیار.

پس عیان بودی نه غیب ای شاه این نقش دین و کفر بودی بر جبین

اگر آشکار بود، دیگر «غیب» نبود؛ در آن صورت کفر و دین بر پیشانیِ هر کس نقش بسته بود.

نکته ادبی: توضیحِ فلسفی درباره ماهیتِ ایمان که باید از پسِ پرده‌ی غیب باشد.

کی درین عالم بت و بتگر بدی چون کسی را زهره تسخر بدی

چگونه در این عالم بت و بت‌گر وجود داشت؟ چون اگر حقیقتِ امر آشکار بود، چه کسی جرأتِ تمسخرِ حق را داشت؟

نکته ادبی: استدلال بر اینکه آشکار شدنِ حق، قدرتِ کفر را می‌شکند.

پس قیامت بودی این دنیای ما در قیامت کی کند جرم و خطا

در آن صورت این دنیا، قیامت می‌بود؛ اما آیا در روزِ قیامت کسی می‌تواند گناه و خطا کند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه دنیا باید فضایِ «امکانِ» گناه باشد تا انتخابِ نیکی معنا یابد.

گفت شه پوشید حق پاداش بد لیک از عامه نه از خاصان خود

شاه گفت: حق تعالی پاداشِ بد را پوشانده است، اما این پوشش برای عامه است نه برای خاصانِ درگاهش.

نکته ادبی: تفاوتِ درکِ حقایق بین عوام و خواص.

گر به دامی افکنم من یک امیر از امیران خفیه دارم نه از وزیر

اگر بخواهم امیری را به دام اندازم، این کار را از دیدِ وزیر پنهان نمی‌کنم، بلکه از چشمِ عامه پنهان می‌دارم.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ اینکه حقیقت از اهلِ آن پنهان نیست.

حق به من بنمود پس پاداش کار وز صورهای عملها صد هزار

حق، پاداشِ کارها و هزاران صورتِ اعمال را به من نشان داد.

نکته ادبی: ادعایِ شهودِ قلبیِ پاداشِ اعمال.

تو نشانی ده که من دانم تمام ماه را بر من نمی پوشد غمام

تو فقط نشانه‌ای بده تا من همه‌چیز را کامل بدانم؛ ماه برای من پشتِ ابر پنهان نمی‌ماند.

نکته ادبی: ادعایِ عرفانی برای دیدنِ ورایِ پرده‌ها.

گفت پس از گفت من مقصود چیست چون تو می دانی که آنچ بود چیست

شاه گفت: پس مقصودِ من از این گفتگو چیست؟ وقتی تو خودت می‌دانی که آنچه بوده، چیست.

نکته ادبی: پرسشی برای محک زدنِ ادعایِ بنده.

گفت شه حکمت در اظهار جهان آنک دانسته برون آید عیان

شاه گفت: حکمتِ آشکار کردنِ جهان این است که آنچه در علمِ حق دانسته بود، به فعلیت برسد و عیان شود.

نکته ادبی: تبیینِ غایتِ خلقت: ظهورِ علمِ الهی در جهانِ عین.

آنچ می دانست تا پیدا نکرد بر جهان ننهاد رنج طلق و درد

آنچه در علمِ الهی معلوم بود، تا در جهان پدیدار نشد، رنج و دردِ تولد (زایمانِ عالم) را بر جهان تحمیل نکرد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ «رنجِ زایمان» برای آفرینش.

یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست

تو حتی یک لحظه نمی‌توانی بیکار بنشینی؛ باید از تو کار (خیر یا شر) صادر شود.

نکته ادبی: اشاره به اجبارِ وجودیِ انسان به فعالیت.

این تقاضاهای کار از بهر آن شد موکل تا شود سرت عیان

این تقاضاهای کار به این دلیل موکل (گمارده) شده‌اند تا حقیقتِ درونیِ تو آشکار شود.

نکته ادبی: فلسفه فعالیتِ بشر: ظهورِ باطن.

پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود چون سر رشتهٔ ضمیرش می کشد

چگونه کلافِ تن ساکن بماند، وقتی سرِ رشته‌ی جانِ او را می‌کشد؟

نکته ادبی: تمثیلِ کلاف و رشته برای نشان دادنِ حرکتِ تن توسطِ روح.

تاسهٔ تو شد نشان آن کشش بر تو بی کاری بود چون جان کنش

بی‌قراریِ تو نشانه همان کششِ درونی است؛ برای تو بیکاری همچون جان کندن است.

نکته ادبی: اثباتِ حرکتِ ذاتیِ انسان.

این جهان و آن جهان زاید ابد هر سبب مادر اثر از وی ولد

این جهان و آن جهان دائماً در حالِ زایش هستند؛ هر سبب، مادر و هر اثر، فرزندِ اوست.

نکته ادبی: تبیینِ علیتِ هستی‌شناسانه.

چون اثر زایید آن هم شد سبب تا بزاید او اثرهای عجب

وقتی اثر متولد شد، خود تبدیل به سببی می‌شود تا اثرهای عجیبِ دیگری بزاید.

نکته ادبی: بیانِ تسلسلِ علت و معلول.

این سببها نسل بر نسلست لیک دیده ای باید منور نیک نیک

این سبب‌ها نسل در نسل ادامه دارند، اما برای دیدنِ آن، دیده‌ای بسیار منور لازم است.

نکته ادبی: اشاره به بصیرتِ عرفانی.

شاه با او در سخن اینجا رسید یا بدید از وی نشانی یا ندید

شاه در اینجا بحث را با او به پایان رساند؛ یا نشانی از او دید و یا ندید.

نکته ادبی: پایانِ ابهام‌آمیزِ داستان.

گر بدید آن شاه جویا دور نیست لیک ما را ذکر آن دستور نیست

اگر آن شاه چیزی دید، دور از ذهن نیست؛ اما ما دستور نداریم که آن را ذکر کنیم.

نکته ادبی: اشاره به اسرارِ مگو.

چون ز گرمابه بیامد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه و همام

آن غلام وقتی از گرمابه بیرون آمد، شاه او را نزد خود فراخواند.

نکته ادبی: شاه و همام: همام به معنای مرد بزرگ، شریف و با همت است.

گفت صحا لک نعیم دائم بس لطیفی و ظریف و خوب رو

شاه گفت: ای بنده، همواره در نعمت باشی، چه بسیار زیبا و خوش‌چهره و ظریف هستی.

نکته ادبی: صحا: مخفف 'اصح' (صحیح‌تر/بهتر) یا به معنای صحت و سلامت باشد، در اینجا دعایی است برای تندرستی.

ای دریغا گر نبودی در تو آن که همی گوید برای تو فلان

افسوس که در تو آن خصلتی نبود که فلان شخص درباره تو می‌گوید.

نکته ادبی: فلان: کنایه از شخص مجهول یا همان بدگویِ ناشناس.

شاد گشتی هر که رویت دیدیی دیدنت ملک جهان ارزیدیی

هر کس تو را می‌دید، شاد می‌شد و لذتِ دیدنِ تو به اندازه تمام ثروتِ دنیا ارزش داشت.

نکته ادبی: دیدیت/ارزیدیت: استفاده از 'ی' برای بیان شرط غیرواقعی یا تمنا در ادبیات کهن.

گفت رمزی زان بگو ای پادشاه کز برای من بگفت آن دین تباه

غلام گفت: ای پادشاه، آن رمزی را که آن شخصِ پست درباره من گفت، بازگو کن.

نکته ادبی: دین تباه: کنایه از شخصی است که به واسطه بدخواهی، ایمان و اخلاقش فاسد است.

گفت اول وصف دوروییت کرد کاشکارا تو دوایی خفیه درد

شاه گفت: او در ابتدا تو را دو رو خواند و گفت که تو در ظاهر دوایی (مرهم) اما در باطن درد و رنجی پنهانی هستی.

نکته ادبی: دورویی: کنایه از نفاق و ریاکاری.

خبث یارش را چو از شه گوش کرد در زمان دریای خشمش جوش کرد

غلام وقتی بدگوییِ آن دوست را از زبان شاه شنید، فوراً دریای خشمش به جوشش درآمد.

نکته ادبی: خبث: به معنای پلیدی و خباثت است.

کف برآورد آن غلام و سرخ گشت تا که موج هجو او از حد گذشت

غلام که به شدت عصبانی شده بود و چهره‌اش برافروخته بود، شروع به بدگویی از او کرد و در این کار زیاده‌روی نمود.

نکته ادبی: کف برآوردن: کنایه از شدت خشم و عصبانیت است.

کو ز اول دم که با من یار بود همچو سگ در قحط بس گه خوار بود

غلام گفت: آن شخص از همان ابتدا که با من دوست بود، همچون سگی در زمان قحطی، بسیار پست و حقیر بود.

نکته ادبی: قحط: اشاره به قحط‌سالی که در آن سگ‌ها به دلیل گرسنگی به خواری می‌افتند.

چون دمادم کرد هجوش چون جرس دست بر لب زد شهنشاهش که بس

وقتی غلام بی‌وقفه مانند زنگِ کاروان به بدگویی ادامه داد، شاهنشاه دست بر دهان او گذاشت و گفت دیگر بس است.

نکته ادبی: دمادم: پیاپی و متوالی. جرس: زنگ کاروان که صدای ممتد دارد.

گفت دانستم ترا از وی بدان از تو جان گنده ست و از یارت دهان

شاه گفت: حالا ترا از روی سخنانت شناختم؛ جان تو آلوده و پلید است و دهان او (که بدت را گفت) به اندازه جان تو آلوده نیست.

نکته ادبی: گنده جان: کنایه از وجود و باطنِ آلوده و پرفساد.

پس نشین ای گنده جان از دور تو تا امیر او باشد و مامور تو

پس ای کسی که باطنت آلوده است، دور شو تا در مرتبه، زیردست او باشی.

نکته ادبی: امیر و مامور: کنایه از جایگاهِ برترِ اخلاقیِ آن شخص نسبت به غلام است.

در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا

ای پادشاه، بدان که تسبیح و عبادتِ آمیخته با ریا و خودنمایی، مانند سبزه هرزه‌ای است که در کف حمام می‌روید و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: گولخن: آتشدان حمام، کنایه از مکانِ پست و نامناسب. کیا: مخفف کی‌یا، به معنای پادشاه یا بزرگ.

پس بدان که صورت خوب و نکو با خصال بد نیرزد یک تسو

پس بدان که صورتِ زیبا و نیکو، اگر با خصلت‌های بد همراه باشد، به اندازه یک «تسو» هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: تسو: واحدی بسیار کوچک برای وزن، کنایه از کمترین مقدار ارزش.

ور بود صورت حقیر و ناپذیر چون بود خلقش نکو در پاش میر

و اگر ظاهر کسی حقیر و نازیبا باشد، اما اخلاقش نیکو باشد، نزد بزرگان (خداوند) ارجمند است.

نکته ادبی: میر: در اینجا کنایه از خداوند یا صاحبانِ بصیرت است.

صورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنی بماند جاودان

بدان که زیباییِ ظاهری از بین می‌رود، اما حقیقتِ باطنی و معنا برای همیشه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: فنا: به معنای نیستی و نابودیِ عرضیِ جهانِ مادی.

چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو

تا کی می‌خواهی با ظاهر (ظرف) سرگرم باشی؟ از ظاهر بگذر و به دنبال حقیقت (آب) برو.

نکته ادبی: نقش سبو: استعاره از بدن و ظاهرِ انسان که چون ظرفی است.

صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دری گزین گر عاقلی

اگر فقط ظاهر را دیدی و از حقیقت غافل ماندی، اگر عاقلی، مروارید را از صدف جستجو کن.

نکته ادبی: صدف: استعاره از کالبدِ مادی انسان.

این صدفهای قوالب در جهان گرچه جمله زنده اند از بحر جان

این بدن‌ها در دنیا مانند صدف هستند، اگرچه همه به واسطه جان زنده هستند.

نکته ادبی: قوالب: جمع قالب، به معنای کالبدها و بدن‌ها.

لیک اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر یک نگر

اما در هر صدفی گوهر (حقیقت) نیست؛ چشم بگشا و به عمقِ دلِ هر یک نگاه کن.

نکته ادبی: گهر: استعاره از گوهرِ جان و حقیقتِ انسانی.

کان چه دارد وین چه دارد می گزین زانک کم یابست آن در ثمین

انتخاب کن که چه کسی چه چیزی در وجود دارد، چرا که حقیقت بسیار کمیاب است.

نکته ادبی: در ثمین: مروارید گران‌بها، کنایه از ارزش‌های معنوی.

گر به صورت می روی کوهی به شکل در بزرگی هست صد چندان که لعل

اگر به ظاهر نگاه کنی، کوه از نظر شکل بزرگ است، اما لعل (گوهر) بسیار ارزشمندتر از آن است.

نکته ادبی: کوه: نمادِ توده بی‌ارزشِ مادی در برابرِ گوهر.

هم به صورت دست و پا و پشم تو هست صد چندان که نقش چشم تو

دست و پا و موی تو هم از نظرِ ظاهر صدها برابرِ چشم تو هستند (اما ارزش ندارند).

نکته ادبی: پشم: در اینجا کنایه از مو و اجزایِ کم‌ارزشِ بدن.

لیک پوشیده نباشد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین

اما این حقیقت بر تو پوشیده نیست که از میان تمام اعضا، چشم برگزیده و ارزشمندتر است.

نکته ادبی: گزین: انتخاب‌شده و برتر.

از یک اندیشه که آید در درون صد جهان گردد به یک دم سرنگون

از یک فکر و اندیشه‌ای که به درونِ آدمی می‌آید، صد جهان در یک لحظه زیر و رو می‌شود.

نکته ادبی: سرنگون شدن جهان: کنایه از دگرگونی و تحولِ بنیادین در نگرش یا واقعیت.

جسم سلطان گر به صورت یک بود صد هزاران لشکرش در پی دود

اگر ظاهرِ پادشاه یکی است، اما فکرِ اوست که هزاران لشکر را به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: دود: در اینجا به معنای دویدن و حرکت کردنِ لشکر است.

باز شکل و صورت شاه صفی هست محکوم یکی فکر خفی

حتی شکل و صورتِ پادشاهِ بزرگ نیز تحت فرمانِ یک فکرِ پنهان است.

نکته ادبی: شاه صفی: پادشاهِ برگزیده و پاک.

خلق بی پایان ز یک اندیشه بین گشته چون سیلی روانه بر زمین

مردمِ بی‌شمارِ جهان را ببین که از یک اندیشه، مانند سیلی روان بر زمین جاری شده‌اند.

نکته ادبی: سیلی روان: تشبیه کثرتِ خلایق به موج‌های خروشانِ آب.

هست آن اندیشه پیش خلق خرد لیک چون سیلی جهان را خورد و برد

آن اندیشه در نظر افرادِ کوته‌فکر کوچک است، اما مانند سیلی ویرانگر، جهان را در می‌نوردد.

نکته ادبی: خلقِ خرد: مردمانِ نادان و بی‌خرد.

پس چو می بینی که از اندیشه ای قایمست اندر جهان هر پیشه ای

پس وقتی می‌بینی که هر کاری در جهان، قائم به یک اندیشه است...

نکته ادبی: قایم: استوار و پابرجا.

خانه ها و قصرها و شهرها کوهها و دشتها و نهرها

و خانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و دشت‌ها و رودها، همه از همان اندیشه هستند...

نکته ادبی: اشاره به اینکه عالمِ مادی برآمده از عالمِ معنا است.

هم زمین و بحر و هم مهر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سمک

و زمین و دریا و خورشید و آسمان، همگی مانند ماهی در دریای اندیشه زنده‌اند.

نکته ادبی: سمک: به معنای ماهی است.

پس چرا از ابلهی پیش تو کور تن سلیمانست و اندیشه چو مور

پس چرا از روی نادانی، چشمت کور است که جسم (سلیمان) را بزرگ و اندیشه (مور) را کوچک می‌بینی؟

نکته ادبی: سلیمان و مور: تلمیح به داستان حضرت سلیمان که مورچه‌ای را دید و با او سخن گفت (مور در ظاهر کوچک است).

می نماید پیش چشمت که بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ

در چشمِ تو، ظاهر (گرگ) بزرگ به نظر می‌رسد و اندیشه (موش) کوچک است.

نکته ادبی: تشبیه معکوس: ظاهرِ جهان گرگ‌گونه و ترسناک است اما اندیشه که اصل است، کوچک انگاشته می‌شود.

عالم اندر چشم تو هول و عظیم ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم

عالم در چشمِ تو هولناک و بزرگ است و از ابر و رعد و آسمان می‌ترسی.

نکته ادبی: هول: هراس و بیم.

وز جهان فکرتی ای کم ز خر ایمن و غافل چو سنگ بی خبر

اما از جهانِ اندیشه، ای کسی که از خر هم کمتری، ایمن و غافلی و مانند سنگ بی‌خبری.

نکته ادبی: ای کم ز خر: توبیخِ کسی که از تعقلِ انسانی فاصله گرفته است.

زانک نقشی وز خرد بی بهره ای آدمی خو نیستی خرکره ای

زیرا تو تنها نقشی از انسانی و از خرد بهره‌ای نداری، تو آدمی‌خو نیستی، بلکه مانند بچه‌خری هستی.

نکته ادبی: خرکره: بچه‌خر، کنایه از حماقت و دوری از کمالات انسانی.

سایه را تو شخص می بینی ز جهل شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل

تو به دلیل نادانی، سایه را شخصِ اصلی می‌بینی، برای همین حقیقت نزد تو بازیچه و آسان است.

نکته ادبی: سایه: استعاره از دنیایِ مادی و ظواهرِ گذرایِ هستی.

باش تا روزی که آن فکر و خیال بر گشاید بی حجابی پر و بال

منتظر بمان تا روزی که آن فکر و خیال، حجاب را کنار بزند و حقیقت را آشکار کند.

نکته ادبی: بی‌حجابی: کنایه از کشفِ حقیقت و کنار رفتنِ پرده‌های مادی.

کوهها بینی شده چون پشم نرم نیست گشته این زمین سرد و گرم

آنگاه کوه‌ها را می‌بینی که مانند پشمِ نرم شده‌اند و این زمینِ سرد و گرم نابود شده است.

نکته ادبی: اشاره به آیاتِ قرآنی درباره قیامت که کوه‌ها مانند پشمِ حلاجی‌شده می‌شوند.

نه سما بینی نه اختر نه وجود جز خدای واحد حی ودود

نه آسمانی می‌بینی و نه ستاره‌ای و نه وجودی، مگر خدای یکتایِ زنده و مهربان.

نکته ادبی: حی ودود: صفاتِ خداوند، به معنای زنده و بسیار مهربان.

یک فسانه راست آمد یا دروغ تا دهد مر راستیها را فروغ

این حکایت، چه راست باشد و چه دروغ، برای این است که به حقایقِ اصلی روشنایی ببخشد.

نکته ادبی: فسانه: داستان و حکایت. فروغ: روشنایی و جلوه.