مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۱۹ - مثل

مولوی
آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانهٔ خراب
گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر ترا مسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجرهٔ دگر
گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست
این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام
پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین
گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش
بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر
چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز
صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس
تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ
رنگها بینی بجز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها
گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی
کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان
کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید
کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست
پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم
کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست
رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود
لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در
خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند
صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله
تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون
آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد
گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال
اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف
همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد
کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست
او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو
نفسش اندر خانهٔ تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی، تمثیلی عمیق و حکیمانه در باب شناختِ دشمنِ درون و ضرورتِ بصیرت و تمیز دادن حق از باطل است. شاعر با بهره‌گیری از حکایتِ غریبی که در پی سرپناه است، نقاب از چهرهٔ فریبندهٔ «نفس اماره» برمی‌دارد. در این دیدگاه، دنیا همچون خانه‌ای ویران است که ظاهری آراسته دارد اما فاقد استحکام و ایمنی است و آنچه آدمی را در این راه گمراه می‌کند، وسوسه‌های نفسانی است که در لباسِ خیرخواهی، انسان را به سوی نابودی می‌کشاند.

در ادامه، مولانا به نقدِ نگاهِ سطحیِ انسان به ظواهر می‌پردازد. او تأکید می‌کند که بدون داشتنِ «محک» (معیارِ سنجش) و بصیرتِ الهی، آدمی نمی‌تواند میان گوهر و سنگ، یا صبح صادق و کاذب تمایز قائل شود. اوجِ این سخن در تمثیل فرعون و موسی نهفته است؛ جایی که فرعون نمادِ نفسِ ظاهربین و قدرت‌طلب است که برای حفظِ حکومتِ خویش، دست به خون‌ریزی می‌زند، غافل از آنکه دشمنِ حقیقی نه در بیرون، بلکه همان نفسِ پرمدعای اوست که در نهانِ وجودش خانه کرده است.

معنای روان

آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانهٔ خراب

آن غریبه با شتاب و عجله به دنبال خانه‌ای می‌گشت؛ دوستی او را به خانه‌ای ویران و مخروبه راهنمایی کرد.

نکته ادبی: «خانه» در اینجا استعاره از دنیا و پناهگاه‌های ناپایدار دنیوی است.

گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر ترا مسکن شدی

مسافر به آن دوست گفت: اگر این خانه سقفی داشت، در کنار من تو هم می‌توانستی اینجا ساکن شوی.

نکته ادبی: «سقف» نمادِ حمایت و ایمنیِ معنوی است که در امور دنیوی وجود ندارد.

هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجرهٔ دگر

اگر این خانه اتاق‌های بیشتری داشت، خانواده تو نیز می‌توانستند در اینجا به آسایش برسند.

نکته ادبی: «حجره» اشاره به تعلقات و وابستگی‌های دنیوی است که زندگی را شلوغ می‌کند.

گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست

آن دوست گفت: بله، بودن در کنار یاران خوب است، اما ای عزیز، در خانه‌ای که سقف ندارد نمی‌توان زندگی کرد.

نکته ادبی: «نتوان نشست» کنایه از عدم ثبات و آرامشِ پایدار در امورِ فانی است.

این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند

همهٔ مردمِ جهان در جستجوی خوشی و لذت هستند، اما به خاطرِ فریب‌های نفسانی، در آتشِ حسرت و رنج می‌سوزند.

نکته ادبی: «تزویر» به معنای نیرنگ و ظاهرآراییِ نفس است که حقیقت را می‌پوشاند.

طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام

همگان طالبِ زر (ثروت و حقیقت) هستند، اما چشمِ معمولیِ مردم، نمی‌تواند طلای اصل را از بدل تشخیص دهد.

نکته ادبی: «قلب» در ادبیات کلاسیک به معنای سکه یا کالای تقلبی است.

پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین

پرتوِ نوری بر این سکه بینداز تا خالص بودنش را ببینی؛ بدونِ محک‌زدن، با حدس و گمان زر را انتخاب نکن.

نکته ادبی: «محک» سنگِ آزمون است که در اینجا استعاره از عقل و بصیرتِ الهی است.

گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو

اگر قدرتِ تشخیص داری، خودت انتخاب کن، وگرنه نزدِ انسانِ دانا برو و خود را به او بسپار.

نکته ادبی: «گرو شدن» کنایه از تسلیم شدن به مرشد یا پیرِ راه برای هدایت است.

یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش

یا باید در جانِ خود معیاری برای سنجش داشته باشی، یا اگر راه را نمی‌شناسی، هرگز تنهایی در مسیر حرکت نکن.

نکته ادبی: تاکید بر ضرورتِ وجودِ «مرشد» یا «نورِ الهی» در سیر و سلوک.

بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا

صدای «غول» (وسوسه‌های نفسانی) همان صدای آشنایی است که تو را به سوی نابودی و فنا می‌کشد.

نکته ادبی: غول در باورهای قدیمی موجودی فریبنده است؛ اینجا استعاره از نفسِ فریبکار است.

بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان

نفس چنان فریاد می‌زند که گویی رهبرِ کاروان است و می‌گوید: ای کاروان، به سوی من بیایید که راه و نشانِ درست اینجاست.

نکته ادبی: «بانگ» استعاره از دعوت‌های پرکششِ دنیوی است.

نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان

غول نامِ هر کس را صدا می‌زند تا آن شخص را از راهِ اصلی منحرف کرده و به تباهی بکشاند.

نکته ادبی: «آفلان» از ریشه افول کردن، به معنای سقوط و تباهی است.

چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر

چون به مقصدِ وسوسه برسی، جز گرگ و شیر (رنج و خطر) چیزی نمی‌یابی؛ عمرت ضایع شده و راه بسیار دور است و وقتِ بازگشت گذشته.

نکته ادبی: تصویرسازی از پشیمانیِ پس از فریبِ نفس.

چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو

اصلاً بگو ببینم صدای آن غول چیست؟ چیزی جز طمعِ مال، جاه‌طلبی و آبروداریِ ظاهری نیست.

نکته ادبی: این بیت ماهیتِ واقعیِ وسوسه‌های نفسانی را آشکار می‌کند.

از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها

این صداها را از درونِ خود خاموش کن تا اسرارِ الهی بر تو آشکار گردد.

نکته ادبی: «کشف گردد» اشاره به تجلیِ حقایقِ غیبی پس از تزکیه نفس است.

ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز

با یادِ خدا، صدای وسوسه‌ها را بسوزان و چشمانت را که مانند کرکس به دنبال لاشه (دنیا) است، به سوی حقیقت بدوز.

نکته ادبی: «نرگس» استعاره از چشمِ زیبا و «کرکس» استعاره از حرص و طمع است.

صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس

صبح کاذب (فریبِ نفس) را از صبح صادق (حقیقتِ الهی) تشخیص بده؛ رنگِ شراب را از رنگِ ظرفی که آن را در بر گرفته، جدا کن.

نکته ادبی: اشاره به تمایزِ میانِ ظواهر و حقایق.

تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ

تا شاید چشمانت، با دیدنِ حقایقِ ورایِ این رنگ‌های گوناگون، صاحبِ صبر و تأمل گردد.

نکته ادبی: «هفت رنگ» نمادِ تکثر و جلوه‌های فریبندهٔ دنیای مادی است.

رنگها بینی بجز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها

آن‌گاه رنگ‌هایی فراتر از این رنگ‌های ظاهری خواهی دید و به جای سنگ‌های بی‌ارزش، گوهرِ حقیقت را خواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به بینشِ عرفانی که ورایِ ظواهر را می‌بیند.

گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی

تو به جای آنکه فقط گوهر را ببینی، خودت تبدیل به دریا (منبعِ گوهر) می‌شوی و مانندِ خورشید بر آسمانِ وجود می‌تابی.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ فنا و بقا در سلوک.

کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان

کارگر در کارگاه پنهان است؛ تو باید به درونِ کارگاهِ هستی بروی تا او را آشکارا ببینی.

نکته ادبی: «کارگر» استعاره از صانعِ هستی (خدا) است.

کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید

وقتی کارِ او، پرده‌ای بر خودِ کارگر می‌کشد، از بیرون نمی‌توانی او را ببینی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کثرتِ مخلوقات، خالق را از دیدِ سطحی‌نگران پنهان کرده است.

کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست

کارگاه، جایِ حضورِ عامل (خدا) است، کسی که بیرون از این دایره است، از حقیقت غافل است.

نکته ادبی: «عامل» به معنای کسی است که در کارگاه مشغول به کار است.

پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم

پس به کارگاهِ عدم وارد شو تا هم صنع (مخلوقات) و هم صانع (خالق) را یکجا ببینی.

نکته ادبی: «عدم» در عرفان، فضای خالی از منیت و خودخواهی است که جایگاهِ تجلیِ خداست.

کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست

کارگاهِ هستی، جایگاهِ روشن‌بینی است، پس هر چه بیرون از آن باشد، در پردهٔ غفلت و تاریکی است.

نکته ادبی: تمایزِ میانِ «حضور» و «غفلت».

رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود

فرعون که به هستیِ ظاهری چسبیده بود، از درکِ حقیقتِ کارگاهِ هستی کور بود.

نکته ادبی: «فرعون» در اینجا نمادِ کسی است که اسیرِ خودخواهی و دنیاداری است.

لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در

ناچار می‌خواست سرنوشت را تغییر دهد تا قضا و قدرِ الهی را از درِ خانه‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: تلاشِ بیهودهٔ انسان برای غلبه بر ارادهٔ الهی.

خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند

اما قضا و قدرِ الهی، بر حماقتِ آن حیله‌گر می‌خندید و او را به سخره گرفته بود.

نکته ادبی: «سبلت» به معنای سبیل است؛ کنایه از تحقیرِ فرعون توسط تقدیر.

صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله

او صدها هزار کودکِ بی‌گناه را کشت تا حکم و تقدیرِ الهی تغییر کند.

نکته ادبی: اشاره به قصص قرآنی در بابِ تولد موسی.

تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون

تا موسیِ پیامبر متولد نشود، او هزاران ظلم و خون‌ریزی را به گردن گرفت.

نکته ادبی: «موسی» در اینجا نمادِ حقیقت و آگاهی است که نفسِ ظالم از آن می‌هراسد.

آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد

او با وجود آن همه خون‌ریزی، نتوانست مانع شود؛ موسی به دنیا آمد و برای درهم‌شکستنِ قدرتِ او آماده شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ تلاشِ ظالم و ارادهٔ الهی.

گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال

اگر او کارگاهِ بی‌پایانِ الهی را می‌دید، از ترس و حیرت، دستان و پاهایش از حیله‌گری خشک می‌شد.

نکته ادبی: «احتیال» به معنای حیله‌گری است.

اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف

موسی در درونِ خانهٔ فرعون در امان بود، در حالی که فرعون بیهوده در بیرون کودکان را می‌کشت.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ الهی که ناگزیر به وقوع می‌پیوندد.

همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد

او همچون صاحبِ نفسی است که تنها به پرورشِ تن مشغول است و به دیگران گمانِ دشمنی می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه حالتِ فرعون به انسانِ گرفتار در نفس.

کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست

در حالی که آن دشمن و حسود، در واقع همان «تن» و نفسِ خودِ اوست.

نکته ادبی: نکته کلیدیِ اخلاقی: دشمنِ اصلی، نفسِ آدمی است.

او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو

او مانندِ فرعون است و تنش همان موسی که در درونش رشد کرده؛ او در بیرون به دنبال دشمن می‌دود.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار دقیق برای شناختِ خود.

نفسش اندر خانهٔ تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین

نفسِ او در خانهٔ تن، نازپرورده و عزیز است، اما او با خشم به دیگران تهمتِ دشمنی می‌زند.

نکته ادبی: «دست می‌خاید» کنایه از خشم و کینه و دشمنی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) غول

استعاره از وسوسه‌های شیطانی و نفسِ فریبنده که آدمی را به جایگاه‌های بیهوده می‌کشاند.

تمثیل (Allegory) فرعون و موسی

تمثیلی برای نشان دادن تضاد میان «نفسِ دنیاطلب» و «حقیقتِ الهی» که در درون انسان در کشمکش هستند.

تضاد (Contrast) صبح کاذب و صبح صادق

برای تأکید بر لزوم تشخیصِ حقیقت از فریب و ضرورتِ بصیرت.

کنایه (Metonymy) محک

سنگی که طلا را با آن می‌سنجند؛ کنایه از عقل و ابزارِ تمیزِ حق از باطل.

تلمیح (Allusion) کشتن اطفال توسط فرعون

اشاره به داستان قرآنیِ حضرت موسی و فرعون برای تبیینِ بیهودگیِ مقابله با تقدیرِ الهی.