مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس

مولوی
گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا
گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون
وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند
جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو
گفت قاضی کش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش
کو بکو او را منادیها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید
هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو
هر که دعوی آردش اینجا بفن بیش زندانش نخواهم کرد من
پیش من افلاس او ثابت شدست نقد و کالا نیستش چیزی بدست
آدمی در حبس دنیا زان بود تا بود کافلاس او ثابت شود
مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما
کو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن
ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری
حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت
کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد
اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت
بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان
سو بسو و کو بکو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند
پیش هر حمام و هر بازارگه کرده مردم جمله در شکلش نگه
ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان
مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای
هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید
ور بحکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را
خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ
گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را
حرف حکمت بر زبان ناحکیم حله های عاریت دان ای سلیم
گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست
چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر
بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه
گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس
طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه
گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام
تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلسست و مفلسست این قلتبان
تا بشب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کو از طمع پر بود پر
هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورتست و بس صدا
آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم
و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش
کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی
گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان
گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید
لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او
چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان
این جهان از بی جهت پیدا شدست که ز بی جایی جهان را جا شدست
باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی
جای دخلست این عدم از وی مرم جای خرجست این وجود بیش و کم
کارگاه صنع حق چون نیستیست جز معطل در جهان هست کیست
یاد ده ما را سخنهای دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگریها کار تست این چنین اکسیرها اسرار تست
آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی
نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم
باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای
برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت
هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیداست مسند می کند
عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنهٔ او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی
آنچ معشوقست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای
صورتش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
آنچ محسوسست اگر معشوقه است عاشقستی هر که او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند
پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم
ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش
پرتو عقلست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو
چون زراندودست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر
چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد
اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال
رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان
کان جمال دل جمال باقیست دولتش از آب حیوان ساقیست
خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست
آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس
معنی تو صورتست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت
معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا
معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند
کور را قسمت خیال غم فزاست بهرهٔ چشم این خیالات فناست
حرف قرآن را ضریران معدنند خر نبینند و به پالان بر زنند
چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست
خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا
پشت خر دکان و مال و مکسبست در قلبت مایهٔ صد قالبست
خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول
النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا
شد خر نفس تو بر میخیش بند چند بگریزد ز کار و بار چند
بار صبر و شکر او را بردنیست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست
هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر
کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان
کار بختست آن و آن هم نادرست کسب باید کرد تا تن قادرست
کسب کردن گنج را مانع کیست پا مکش از کار آن خود در پیست
تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر
کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق
کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان با ماجرای قاضی و مفلس آغاز می‌شود؛ قاضی برای هشدار به عموم، حکم به بی اعتباری و افلاسِ فردی متقلب می‌دهد و از مردم می‌خواهد با او داد و ستد نکنند. این ماجرا تمثیلی است از وضعیت انسان در جهان که به سبب دلبستگی‌های دنیوی و غفلت، دچار ورشکستگی معنوی است.

در ادامه، ماجرای فریب خوردنِ فردی طمع‌کار روایت می‌شود که با وجود هشدارهای آشکار، به خاطر آزمندی حقیقت را نمی‌بیند. شاعر از این واقعه به مباحثی عمیق‌تر در باب حجاب‌های الهی، کور و کر شدن انسان در برابر حقایق به واسطه طمع و لزومِ گشایشِ بصیرت توسط خداوند برای درکِ درمانِ دردهای روحانی گذر می‌کند.

معنای روان

گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا

قاضی از مردِ فقیر و تهیدست خواست که شاهد بیاورد. او پاسخ داد که این زندانیان (همدستان من) شاهدِ من هستند.

نکته ادبی: مفلس به معنای ورشکسته و تهیدست است و در اینجا استعاره از کسی است که دستش از حقیقت خالی است.

گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون

قاضی گفت که ایشان خود متهم هستند و از ترسِ تو گریزانند و از سرِ بیچارگی اشک می‌ریزند.

نکته ادبی: گریستنِ خون در ادبیات عرفانی کنایه از اندوه و عجزِ شدید است.

وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند

آن‌ها نیز از تو می‌خواهند که از این مخمصه رها شوند، به همین خاطر با غرض‌ورزی و به دروغ شهادت می‌دهند.

نکته ادبی: وارهیدن به معنای رهایی یافتن است و غرض در اینجا به معنای مقصودِ فاسد و منفعت‌طلبانه است.

جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا

سایرِ اهلِ مجلسِ قضاوت نیز تایید کردند که ما همگی بر بیچارگی و فقرِ مطلقِ این فرد شهادت می‌دهیم.

نکته ادبی: ادبار به معنای بدبختی و پشت کردنِ اقبال است.

هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو

قاضی از هر کس حال او را پرسید، همه گفتند که ای قاضی! این مرد ورشکسته است و کار خودت را با او پایان بده.

نکته ادبی: دست شستن کنایه از قطعِ امید و رها کردنِ موضوع است.

گفت قاضی کش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش

قاضی دستور داد که در شهر اعلام کنید که این فرد، تهیدست و شیاد است.

نکته ادبی: قلاش به معنایِ رندِ بی‌سروپا، حیله‌گر و ناپاک‌دامن است.

کو بکو او را منادیها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید

در هر کوچه و بازار فریاد بزنید و طبلِ رسوایی و فقرِ او را همه جا بکوبید.

نکته ادبی: طبل زدن کنایه از اعلانِ عمومی و رسوا کردنِ آشکار است.

هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو

هیچ‌کس به او جنس نسیه نفروشد و حتی کمترین مبلغ ممکن (تسو) را به او قرض ندهد.

نکته ادبی: تسو به معنایِ کوچک‌ترین سکه یا واحد پولی است.

هر که دعوی آردش اینجا بفن بیش زندانش نخواهم کرد من

هر کس بعد از این بیاید و ادعایی کند، من دیگر او را زندانی نخواهم کرد (چون همگان را آگاه کرده‌ام).

نکته ادبی: بِفَن یعنی به حیله و نیرنگ.

پیش من افلاس او ثابت شدست نقد و کالا نیستش چیزی بدست

نزدِ من ثابت شده است که او ورشکسته است و هیچ نقدینه یا کالایی نزدِ خود ندارد.

نکته ادبی: ثباتِ افلاس کنایه از محرز شدنِ عدمِ صداقت یا توانگری است.

آدمی در حبس دنیا زان بود تا بود کافلاس او ثابت شود

انسان در زندانِ دنیا به این دلیل محبوس است که فقر و ناتوانی‌اش نزدِ خدا ثابت شود.

نکته ادبی: حبسِ دنیا تمثیلی از محدودیت‌های وجودی انسان در عالمِ ماده است.

مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما

خداوندِ ما، در قرآنِ کریم نیز فقر و بی‌اعتباریِ شیطان (دیو) را به همه اعلام کرده است.

نکته ادبی: مفلسِ دیو اشاره به طرد شدنِ شیطان و نداشتنِ هیچ بهره‌ای از حقیقت نزدِ خداوند دارد.

کو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن

او فریبکار و تهیدست و بدزبان است؛ هیچ‌گاه با او شراکت و معامله نکن.

نکته ادبی: سودا به معنای معامله و داد و ستد است.

ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری

اگر هم بخواهی با او شریک شوی و بهانه بیاوری، او چیزی ندارد که تو سودی از او ببری.

نکته ادبی: صرفه بردن کنایه از سود کردن یا منفعتِ مادی است.

حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت

وقتی آن فردِ فریب‌خورده (که شترش را برای فروش آورده بود) آمد، کسی را دید که هیزم می‌فروخت (و در واقع همان مفلس بود).

نکته ادبی: فتنه فروختن کنایه از ایجادِ دردسر و گرفتاری است.

کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد

آن مردِ بیچاره (مفلس) بسیار فریاد و زاری کرد و نگهبان را نیز با پرداختِ مبلغی اندک راضی کرد.

نکته ادبی: دانگ واحدی کوچک از پول است که نشانه ناچیز بودنِ رشوه یا بهاست.

اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت

از صبح تا شب شترِ او را بردند و داد و فریادِ او هیچ سودی نبخشید.

نکته ادبی: چاشت به معنایِ صبحگاه است.

بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان

آن مردِ طمع‌کارِ بیچاره بر شتر سوار شد و صاحبِ شتر (که تازه متوجه ماجرا شده بود) پشتِ سرِ او می‌دوید.

نکته ادبی: قحطِ گران کنایه از آزمندیِ بسیار یا خساستِ بی حد است.

سو بسو و کو بکو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند

آن‌ها در شهر می‌گشتند تا همه مردم حقیقتِ ورشکستگیِ آن مفلس را بدانند.

نکته ادبی: عیان شناختن یعنی به طور کامل و آشکار متوجه شدن.

پیش هر حمام و هر بازارگه کرده مردم جمله در شکلش نگه

جلوی هر حمام و بازاری مردم به شکل و شمایلِ او نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: بازارگه اشاره به محلِ داد و ستد و تعاملِ اجتماعی دارد.

ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان

ده جارچیِ خوش‌صدا از قومیت‌های مختلف (ترک، کرد، رومی و تازی) فریاد می‌زدند.

نکته ادبی: منادی به معنای جارچی و کسی است که خبر را به گوشِ عموم می‌رساند.

مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز

این مرد ورشکسته است و هیچ چیزی ندارد؛ هیچ‌کس حتی کوچکترین سکه‌ای به او قرض ندهد.

نکته ادبی: پشیز به معنای سکه بسیار کم‌ارزش است.

ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای

او در ظاهر و باطن حتی ذره‌ای ارزش ندارد؛ او یک فریبکارِ بی‌مایه و دغاباز است.

نکته ادبی: دبه کردن کنایه از حیله و زیر بارِ حرف نرفتن است.

هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید

مراقب باشید که با او معامله نکنید؛ هرگاه ادعای بزرگی کرد، سخت‌گیری کنید و فریب نخورید.

نکته ادبی: حریفی به معنای هم‌دستی، رفاقت و معامله است.

ور بحکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را

و اگر باز هم با حکم و ادعا این مردِ ناتوان را نزدِ من بیاورید، من دیگر زندانی برایش باز نخواهم کرد.

نکته ادبی: پژمرده کنایه از کسی است که اعتبارش از بین رفته است.

خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ

او خوش‌سخن و زبان‌باز است و ادعاهای بزرگِ ظاهری دارد.

نکته ادبی: شاخ شاخ بودن کنایه از غرورِ بیجا و ادعاهای واهی است.

گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را

اگر برای فریبِ مردم لباسِ فاخری می‌پوشد، آن لباس عاریتی است تا دیگران را گمراه کند.

نکته ادبی: عاریه به معنایِ امانتی و ناپایدار است.

حرف حکمت بر زبان ناحکیم حله های عاریت دان ای سلیم

سخنِ حکیمانه بر زبانِ انسانِ نادان، مانندِ پوشیدنِ لباسِ عاریتی است؛ ای ساده‌دل، فریب مخور.

نکته ادبی: حله به معنایِ جامه و لباسِ فاخر است.

گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست

حتی اگر دزدی لباسِ فاخری بپوشد، دستِ تو به دزدیِ او نمی‌رسد، چون ذاتِ او دزد است.

نکته ادبی: ببریده دست کنایه از مجازاتِ دزد یا ناتوانی در پس گرفتنِ حق است.

چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر

وقتی شب‌هنگام از شتر پیاده شد، به صاحبِ شتر گفت که منزلم دور است و وقت گذشته است.

نکته ادبی: دیر در اینجا به معنای دیر وقت و شبانگاه است.

بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه

از صبح تا الان سوارِ شتر بودی و من حتی پولِ کاه و جوی او را هم نگرفتم.

نکته ادبی: پگاه به معنایِ صبحِ زود است.

گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس

صاحبِ شتر گفت: پس تا الان چه کار می‌کردیم؟ هوش و حواست کجاست؟ در این خانه کسی نیست که حرفت را بشنود؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌خبری و نادانیِ فردِ مقابل است.

طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه

طبلِ افلاس و رسواییِ من تا آسمانِ هفتم رفته است، چطور تو نشنیده‌ای؟ چه واقعه عجیبی!

نکته ادبی: چرخِ سابعه استعاره از عالمِ بالا و کنایه از شهرتِ فراگیرِ رسوایی اوست.

گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام

گوشِ تو از طمعِ خام پر شده است؛ ای نادان! طمع باعثِ کر و کور شدنِ انسان می‌شود.

نکته ادبی: کوری و کری در اینجا به معنایِ ناتوانی در درکِ حقیقتِ امور به واسطه آزمندی است.

تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلسست و مفلسست این قلتبان

تا اینکه مردم با سنگ و کلوخ به او حمله کردند و گفتند این مردِ فریبکار، ورشکسته است.

نکته ادبی: قلتبان کنایه از فردِ بی‌اخلاق و شیاد است.

تا بشب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کو از طمع پر بود پر

تا شب همگی گفتند که او مفلس است، اما صاحبِ شتر که از طمع پر بود، هیچ نشنید.

نکته ادبی: پر بودن از طمع استعاره از انباشتگیِ ذهن از هوایِ نفسانی است.

هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورتست و بس صدا

خداوند بر چشم و گوشِ انسان مهر (پرده) می‌زند؛ در این حجاب‌ها، صورت‌ها و صداهایِ بسیاری نهفته است.

نکته ادبی: حجب به معنای پرده‌ها و موانعِ معرفتی است.

آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم

خداوند آنچه را که خود بخواهد از زیبایی و کمال به چشمِ انسان می‌رساند.

نکته ادبی: کرشم به معنای کرشمه و جلوه‌گری است.

و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش

و آنچه را بخواهد از شنیدنی‌ها و بشارت‌ها به گوشِ انسان می‌رساند.

نکته ادبی: سماع در اینجا به معنایِ شنیدنِ حقایق است.

کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی

دنیا پر از راهِ حل است اما برای تو هیچ چاره‌ای نیست، مگر اینکه خداوند دریچه‌ای به رویت بگشاید.

نکته ادبی: روزن استعاره از بصیرت و آگاهیِ الهی است.

گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان

گرچه تو الان از آن غافلی، اما وقتِ نیاز، خداوند آن حقیقت را برایت آشکار می‌کند.

نکته ادبی: عیان کردن کنایه از افشایِ حقیقتِ پنهان است.

گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید

پیامبر فرمود که خداوندِ بزرگ، برای هر دردی درمانی آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ نبوی درباره‌ی وجودِ دارو برای هر درد.

لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او

اما تو بدونِ فرمانِ او، رنگ و بویِ آن درمان را برای دردِ خویش نخواهی یافت.

نکته ادبی: بی فرمانِ او کنایه از لزومِ عنایتِ الهی برای یافتنِ حقیقت است.

چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان

ای چاره‌جو! چشمِ دلت را به سویِ عالمِ غیب (لامکان) بدوز، مانندِ چشمی که به سویِ جان نگران است.

نکته ادبی: لامکان استعاره از ساحتِ الهی و فرامادی است.

این جهان از بی جهت پیدا شدست که ز بی جایی جهان را جا شدست

این جهان از هیچ به وجود آمده است؛ گویی از بی‌جایی، جا پیدا شده است.

نکته ادبی: بی‌جهت به معنایِ فراسویِ ابعادِ مادی است.

باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی

از هستیِ مجازی به سویِ نیستی بازگرد تا طالبِ پروردگار باشی.

نکته ادبی: نیستی در عرفان به معنایِ فنایِ نفس و رهایی از خودخواهی است.

جای دخلست این عدم از وی مرم جای خرجست این وجود بیش و کم

این عالمِ نیستی، جایِ درآمد و سود است، از آن دوری نکن؛ عالمِ وجود (مادی) جایِ خرج کردن است.

نکته ادبی: وجود و عدم در اینجا در تقابلِ عرفانی به کار رفته‌اند.

کارگاه صنع حق چون نیستیست جز معطل در جهان هست کیست

کارگاهِ آفرینشِ الهی مبتنی بر نیستی است؛ چه کسی در این جهان بیکار است؟ (همه مشغولِ کارند).

نکته ادبی: کارگاهِ صنع کنایه از نظامِ هستی است.

یاد ده ما را سخنهای دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق

ای رفیق! سخنانِ دقیق و عمیقی به ما یاد بده که باعثِ رحمتِ خدا بر تو شود.

نکته ادبی: سخنِ دقیق کنایه از حکمت و معرفتِ ربانی است.

هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو

دعا از توست و اجابت هم از توست؛ ایمنی از توست و هیبت و عظمت هم از توست.

نکته ادبی: تلمیح به توحیدِ افعالی که همه چیز را در نهایت به اراده خداوند منتهی می‌داند.

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن

اگر در این سخن گفتن دچار اشتباهی شدیم، تو آن را اصلاح کن؛ چرا که تو پادشاه و صاحبِ اصلیِ سخن هستی.

نکته ادبی: سلطان سخن کنایه از خداوند یا پیرِ راه است که کلامش برتر و بی‌نقص است.

کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی

تو آن کیمیای وجودی را در اختیار داری که می‌توانی ماهیتِ چیزها را دگرگون کنی؛ حتی اگر چیزی به ناپاکیِ دریای خون باشد، تو می‌توانی آن را به نیلِ پاک و گوارا تبدیل کنی.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از قدرتِ الهی در تحولِ نفوس است.

این چنین میناگریها کار تست این چنین اکسیرها اسرار تست

این‌گونه زیباسازی و آفرینشِ دقیق، کارِ توست و این اکسیرهای معنوی، بخشی از اسرارِ پنهانِ توست.

نکته ادبی: میناگری به معنای نقاشی و تزیینِ ظریف است که در اینجا به خلقت تشبیه شده.

آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی

تو بودی که آب و خاک را با هم آمیختی و از این ترکیب، نقش و نگارِ بدنِ انسان را خلق کردی.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ خلقتِ انسان از آب و گِل که در متونِ عرفانی بسیار رایج است.

نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم

به این تن، نسبت‌های خویشاوندی دادی و آن را با شادی‌ها و غم‌های گوناگون و هزاران فکر و خیال، پیوند زدی.

نکته ادبی: خال و عم به معنای عمو و دایی و کنایه از بستگان و دلبستگی‌های دنیوی است.

باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای

اما باز هم به برخی از بندگانِ خاصِ خود، رهایی و آزادیِ واقعی عطا کردی و آن‌ها را از قیدِ این غم و شادی‌های ظاهری جدا ساختی.

نکته ادبی: رهایی در اینجا به معنای استغنا و رستگی از علایقِ دنیوی است.

برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت

آن‌ها را از دلبستگی به خود، خانواده و طبیعتِ بشری بریدی و چنانِ بصیرتی به آنان دادی که در چشمشان هر چه در ظاهر زیباست، زشت و ناپایدار جلوه کرد.

نکته ادبی: سرشت در اینجا به معنای طبیعتِ بشری و غریزه‌های مادی است.

هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیداست مسند می کند

این رهروانِ خاص، هرچه را که با حواسِ ظاهری قابلِ درک باشد، رد می‌کنند و تنها آنچه را که ناپیدا و باطنی است، تکیه‌گاهِ خود قرار می‌دهند.

نکته ادبی: مسند کردن کنایه از تکیه کردن و اعتمادِ کامل است.

عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنهٔ او در جهان

عشقِ اینان به حقیقتی است که آشکار نیست، اما معشوقِ آن‌ها نهان است؛ به همین دلیل، در حالی که معشوقِ اصلیِ آن‌ها بیرون از جهانِ فانی است، وجودِ آن‌ها در این دنیا مایه‌ی شور و فتنه‌انگیزی می‌شود.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای امتحان و آزمونِ بزرگ یا شور و آشوبِ عشق است.

این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی

این عشق‌های وابسته به صورت و شکلِ ظاهری را رها کن؛ زیرا حقیقت، وابسته به ظاهر و چهره‌ی فیزیکی نیست.

نکته ادبی: عشقِ صورتی در مقابلِ عشقِ حقیقی است.

آنچ معشوقست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان

آن حقیقتی که شایسته‌ی معشوق بودن است، صورت و شکل نیست؛ چه در این جهان باشد و چه در جهانِ باقی.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ معنا بر صورت در نظامِ عرفانی.

آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای

ای کسی که عاشقِ صورت و ظاهر شده‌ای، وقتی که جان از آن کالبد بیرون رفت، چرا دیگر به آن دل بسته‌ای و آن را رها نمی‌کنی؟

نکته ادبی: چرایش هشته‌ای یعنی چرا آن را رها کرده‌ای و پیگیر نیستی؟

صورتش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست

صورتِ معشوق هنوز بر جای است، اما چرا دیگر به آن میل نداری؟ ای عاشق، برو جستجو کن که آن معشوقِ واقعیِ تو کیست (که با رفتنِ جان، دیگر آن صورت برایت جذابیتی ندارد).

نکته ادبی: سیری کنایه از بیزاری و عدمِ تمایل به دلیلِ زوالِ حقیقت است.

آنچ محسوسست اگر معشوقه است عاشقستی هر که او را حس هست

اگر آنچه با حواسِ ظاهری درک می‌شود، معشوقِ واقعی بود، پس هر کسی که حواسِ پنج‌گانه داشت باید عاشق می‌بود.

نکته ادبی: منطقِ ابطالِ عشقِ حسی است.

چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند

وقتی وفاداری، عشق را بیشتر می‌کند، پس چگونه وفاداری می‌تواند صورت و ظاهر را دگرگون کند؟ (یعنی عشقِ حقیقی فراتر از تغییرِ صورت است).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای اثباتِ اینکه عشقِ حقیقی به زوالِ صورت وابسته نیست.

پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت

پرتوِ خورشید بر دیوار می‌تابد؛ در واقع آن درخشش، متعلق به دیوار نیست و عاریتی است.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار مشهورِ مولوی برای نشان دادنِ تفاوتِ ذات و عرض.

بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم

ای انسانِ ساده‌دل، چرا دلت را به یک کلوخ (دیوارِ گلی) می‌بندی؟ به دنبالِ اصل و منشأ باش که همان خورشیدِ حقیقی است که همواره می‌تابد.

نکته ادبی: کلوخ کنایه از جسم و ماده است.

ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش

ای کسی که تو هم عاشقِ عقلِ خود هستی، بدان که خودت از صورت‌پرستان هم در وضعیتِ بدتری قرار داری.

نکته ادبی: نقدِ عقلِ جزئی که خود گرفتارِ حجاب‌های ذهنی است.

پرتو عقلست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو

این عقلی که تو به آن می‌نازی، تنها پرتو و بازتابی بر حسِ توست؛ بدان که این درخشش مثلِ روکشِ طلا بر روی مسِ وجودِ توست و ماندگار نیست.

نکته ادبی: زراندود کردن به معنای تزیینِ کاذبِ فلزِ کم‌ارزش با لایه‌ای از طلا است.

چون زراندودست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر

اگر زیباییِ انسان، تنها به دلیلِ ظاهرِ او بود، باید با پیر شدن و زشت شدنِ چهره، عشق هم از بین می‌رفت.

نکته ادبی: شاهد به معنای زیبا‌رو است.

چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد

انسانی که زمانی مانند فرشته بود، اکنون دیو‌سیرت شده؛ این نشان می‌دهد که آن زیبایی و ملاحتِ پیشین، عاریتی و گذرا بوده است.

نکته ادبی: ملاحت به معنای نمکینی و زیباییِ دلنشین است.

اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال

آن زیباییِ ظاهری آرام‌آرام گرفته می‌شود و آن نهالِ حیات به‌تدریج خشک می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ نهال برای نمایشِ زوالِ جسمانی.

رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان

برو و معنای 'نعمره ننکسه' (اشاره به آیه ۶۸ سوره یس) را بخوان؛ به دنبالِ دلی حقیقی باش و دلت را به استخوان (بدن) نبند.

نکته ادبی: اشاره به آیه که بیانگرِ ضعفِ خلقت در پیری است.

کان جمال دل جمال باقیست دولتش از آب حیوان ساقیست

زیرا آن زیباییِ دل، زیباییِ همیشگی است و دولت و کمالِ آن از آبِ حیوان (سرچشمه‌ی حیاتِ ابدی) سیراب می‌شود.

نکته ادبی: آبِ حیوان یا آبِ حیات کنایه‌ از حقیقتِ روحانی است.

خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست

در واقع، خودِ او هم آب است و هم ساقی و هم آن کسی که مست شده؛ وقتی طلسمِ توهمِ تو شکست، می‌فهمی که هر سه یکی است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود.

آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس

تو آن حقیقتِ یگانه را با قیاس‌های عقلی نمی‌توانی درک کنی؛ پس بندگی کن و حرف‌های بی‌معنی و پرت نزن.

نکته ادبی: ژاژ خاییدن کنایه‌ی از سخنِ بیهوده گفتن است.

معنی تو صورتست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت

این معنایی که تو از عشق می‌فهمی، صورت و عاریتی است و تنها برای شادی‌های زودگذر و قافیه‌پردازی‌های شاعرانه است.

نکته ادبی: قافیت در اینجا کنایه از سخنِ سطحی است.

معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا

معنای واقعی آن است که تو را از بندِ ظاهر برهاند و از وابستگی به نقش و نگارِ این جهان بی‌نیاز کند.

نکته ادبی: تعریفِ عرفانی از معنای حقیقی.

معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند

معنای حقیقی آن نیست که انسان را کور و کر کند، بلکه معنا آن است که او را در بندِ ظاهرِ اشیا گرفتارتر نکند.

نکته ادبی: نقدِ کسانی که مدعیِ عرفان هستند اما در صورت باقی مانده‌اند.

کور را قسمت خیال غم فزاست بهرهٔ چشم این خیالات فناست

برای انسانِ کور، تنها خیالاتِ غم‌افزا باقی می‌ماند و بهره‌ی چشمِ ظاهری، تنها همین خیالاتِ فناپذیر است.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ درکِ حسی.

حرف قرآن را ضریران معدنند خر نبینند و به پالان بر زنند

انسان‌های کوردل و ناآگاه، تنها به ظاهرِ قرآن (حرف) چسبیده‌اند؛ آن‌ها حقیقتِ آن را نمی‌بینند و مانند کسی که به جای دیدنِ خر، تنها به پالانش توجه دارد، رفتار می‌کنند.

نکته ادبی: تمثیلِ خر و پالان برای نقدِ ظاهرگراییِ متشرعینِ خشک‌مغز.

چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست

اگر تو بینایی، به دنبالِ خودِ خر باش؛ ای کسی که همیشه به دنبالِ پالان (ظواهر) هستی، تا کی می‌خواهی به این کارهای بیهوده ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشویق به جستجوی حقیقتِ پنهان.

خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا

اگر خودِ خر را داشته باشی، پالان هم به دست می‌آید؛ وقتی حقیقتِ حیات (جان) با تو باشد، نان (رزق) هم کم نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ جوهر بر عرض.

پشت خر دکان و مال و مکسبست در قلبت مایهٔ صد قالبست

پشتِ خر، دکان و مال و کسبِ دنیوی است و در قلبِ تو، منشأ صدها قالب و صورتِ مختلف است.

نکته ادبی: اشاره به اشتغالاتِ ذهنی و دنیوی.

خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول

ای کسی که پر از هیاهویی، بر خرِ برهنه سوار شو؛ نه آن‌گونه که فکر می‌کنی، بلکه چنان‌که پیامبر (ص) به سادگی و بدونِ تجمل سفر کرد.

نکته ادبی: اشاره به تواضع و ساده‌زیستیِ پیامبر.

النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا

گفته شده که پیامبر (ص) گاهی بر خرِ بدونِ زین سوار می‌شدند و گاهی پیاده سفر می‌کردند.

نکته ادبی: نقلِ حدیث یا حکایت برای تبیینِ سلوکِ بی‌آلایش.

شد خر نفس تو بر میخیش بند چند بگریزد ز کار و بار چند

نفسِ خود را مانندِ خری به میخِ بندگی ببند؛ تا کی این نفس می‌خواهد از زیرِ بارِ کار و مسئولیت فرار کند؟

نکته ادبی: خرِ نفس استعاره از شهواتِ سرکش است.

بار صبر و شکر او را بردنیست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست

بارِ صبر و شکر را باید بر دوشِ این نفس نهاد و تحمل کرد؛ چه این مسیر صد سال طول بکشد و چه بیست یا سی سال.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم در سلوک.

هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت

هیچ‌کس بارِ گناهِ دیگری را بر دوش نمی‌کشد و هیچ‌کس بدونِ تلاش و عمل، نتیجه‌ای نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی قرآن در نفیِ مسئولیتِ فردی برای دیگری.

طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر

این طمعِ خام که بدونِ تلاش به مقصود برسی، طمعی نادرست است؛ همان‌طور که خوردنِ غذای خام باعثِ بیماری می‌شود، این تفکر هم وجودِ تو را بیمار می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ تنبلی و توهمِ خوشبختیِ ناگهانی.

کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان

اینکه می‌گویی فلانی ناگهان گنجی پیدا کرد و من هم همان را می‌خواهم بدونِ کار و دکان، خیالی باطل است.

نکته ادبی: اشاره به باورهای خرافی درباره‌ی ثروت‌های بادآورده.

کار بختست آن و آن هم نادرست کسب باید کرد تا تن قادرست

آنچه دیده‌ای کارِ بخت و اقبال بوده و آن هم راهِ درستی نیست؛ تا وقتی که توانایی داری، باید تلاش کنی و زحمت بکشی.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ کسبِ معاش و فعالیتِ فردی.

کسب کردن گنج را مانع کیست پا مکش از کار آن خود در پیست

چه چیزی مانعِ تلاشِ تو برای رسیدن به گنجِ حقیقی است؟ از کار و کوشش دست نکش که آن چیزی که به دنبالش هستی، در همین تلاش نهفته است.

نکته ادبی: تشویق به کار و تلاشِ پویا.

تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر

سعی کن گرفتارِ حسرتِ 'اگر' گفتن نشوی؛ اینکه بگویی ای کاش این کار را کرده بودم یا آن کار را انجام داده بودم.

نکته ادبی: نقدِ افسوس خوردن بر گذشته.

کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق

پیامبرِ اسلام (ص) از به‌کار بردنِ 'اگر' (در مقامِ حسرتِ بی‌حاصل) نهی کردند و فرمودند که این سخن، از نشانه‌های نفاق و تردید است.

نکته ادبی: اشاره به حدیثی که 'لو' (اگر) را عملِ شیطان می‌داند.

کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد

آن منافقی که در حسرتِ 'اگر گفتن' عمرش را به پایان برد، جز حسرت و پشیمانی هیچ نصیبی نبرد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ اخلاقی درباره‌ی عبث بودنِ حسرت.