مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست

مولوی
چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشتند
آن یکی گوشش همی پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت
وان دگر در نعل او می جست سنگ وان دگر در چشم او می دید زنگ
باز می گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شکر این خر قویست
گفت آن خر کو بشب لا حول خورد جز بدین شیوه نداند راه کرد
چونک قوت خر بشب لا حول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود
آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان
خانهٔ دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومردم دمدمه
از دم دیو آنک او لا حول خورد همچو آن خر در سر آید در نبرد
هر که در دنیا خورد تلبیس دیو وز عدو دوست رو تعظیم و ریو
در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از خباط
عشوه های یار بد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین
صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین
دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان افیون چشد
سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار
همچو شیری صید خود را خویش کن ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن
همچو خادم دان مراعات خسان بی کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان
در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی جوهر خود را نبینی فربهی
گر میان مشک تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود
مشک را بر تن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
آن منافق مشک بر تن می نهد روح را در قعر گلخن می نهد
بر زبان نام حق و در جان او گندها از فکر بی ایمان او
ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنست
آن نبات آنجا یقین عاریتست جای آن گل مجلسست و عشرتست
طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین
کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین داران نهند
اصل کینه دوزخست و کین تو جزو آن کلست و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کل خود گیرد قرار
ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنت پایدار
تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطل قرین حق شود
ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای
گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی
گر گلابی بر سر جیبت زنند ور تو چون بولی برونت افکنند
طبله ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین
جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته
گر در آمیزند عود و شکرش بر گزیند یک یک از یک دیگرش
طبله ها بشکست و جانها ریختند نیک و بد درهمدگر آمیختند
حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه ها را بر طبق
پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم کس ندانستی که ما نیک و بدیم
قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شب روان
تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو صافی بیا
چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها
دشمن روزند این قلابکان عاشق روزند آن زرهای کان
زانک روزست آینهٔ تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او
حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد
پس حقیقت روز سر اولیاست روز پیش ماهشان چون سایه هاست
عکس راز مرد حق دانید روز عکس ستاریش شام چشم دوز
زان سبب فرمود یزدان والضحی والضحی نور ضمیر مصطفی
قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست
ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست
از خلیلی لا احب افلین پس فنا چون خواست رب العالمین
لا احب افلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین رب جلیل
باز واللیل است ستاری او وان تن خاکی زنگاری او
آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودعک
وصل پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قلی
هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست
آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در
و آلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر
بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا
زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد
کو نداند نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید جفت شرط زادنست
آنک بی جفتست و بی آلت یکیست در عدد شکست و آن یک بی شکیست
آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین
احولی چون دفع شد یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند
گر یکی گویی تو در میدان او گرد بر می گرد از چوگان او
گوی آنگه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه رقصان شود
گوش دار ای احول اینها را بهوش داروی دیده بکش از راه گوش
پس کلام پاک در دلهای کور می نپاید می رود تا اصل نور
وان فسون دیو در دلهای کژ می رود چون کفش کژ در پای کژ
گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بری
ورچه بنویسی نشانش می کنی ورچه می لافی بیانش می کنی
او ز تو رو در کشد ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز
ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست آموز تو
او نپاید پیش هر نااوستا همچو طاووسی به خانهٔ روستا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، داستانی تمثیلی را روایت می‌کند که با ماجرای خرِ صوفی آغاز می‌شود؛ خری که به جای تغذیه جسمانی، با ذکرِ زبانیِ «لا حول» تغذیه شده و همین امر موجب سرگردانی و رفتار غیرعادی او گشته است. این تمثیل، هشداری است به کسانی که عبادت و دین‌داری را به ظواهر و تکرار الفاظ محدود کرده‌اند و از حقیقتِ باطنی و معرفتِ درونی غافل مانده‌اند، چرا که کلماتِ مقدس بدونِ خلوصِ جان، تأثیری در تعالی روح ندارند.

در ادامه، متن به نکوهش ریاکاری، نفاق و آمیختن با نااهلان می‌پردازد و تأکید می‌کند که انسان در نهایت همان چیزی است که در اندیشه می‌پروراند. شاعر با استعاره‌هایی چون «مشک زدن بر دل به جای تن» و تمثیلِ «عطاران و کالاها»، ضرورت تزکیه نفس و هم‌نشینی با خوبان را یادآور می‌شود و هشدار می‌دهد که سرشتِ آدمی در مواجهه با حقایق، همچون دانه از خاشاک، غربال خواهد شد.

بخش پایانی با اشاره به بعثت انبیا و سرانجام هستی (رستاخیز)، این جهان را میدانِ آزمون برای تفکیکِ نیکی از پلیدی می‌داند. همان‌گونه که خورشیدِ حقیقت، حقیقتِ پنهانِ اشیا را آشکار می‌سازد، روزِ قیامت نیز روزِ آشکار شدنِ باطنِ حقیقیِ انسان‌هاست؛ جایی که هر کس با هم‌جنس و هم‌فکرِ خود در کنار یکدیگر قرار می‌گیرد.

معنای روان

چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان

وقتی صوفی بر خر سوار شد و راه افتاد، خر مدام پایش می‌لغزید و در حال افتادن بود.

نکته ادبی: «رو در افتادن گرفت» کنایه از تزلزل و عدم تعادل در مسیر است.

هر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشتند

هر لحظه که خر می‌لغزید، مردم به کمکش می‌آمدند و فکر می‌کردند که حیوان بیمار است.

نکته ادبی: «همی پنداشتند» اشاره به قضاوتِ ظاهری مردم نسبت به وضعیتِ درونیِ رهرو دارد.

آن یکی گوشش همی پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت

یکی از سرِ دلسوزی گوش خر را می‌کشید و دیگری زیر دهانش را می‌گشت تا علت بیماری را بفهمد.

نکته ادبی: «لخت» در اینجا به معنای تکه‌ای از چیزی یا نشانه‌ای از بیماری است که جستجو می‌شد.

وان دگر در نعل او می جست سنگ وان دگر در چشم او می دید زنگ

یکی دیگر نعل‌های خر را برای یافتن سنگ بررسی می‌کرد و آن دیگری به چشمانش نگاه می‌کرد تا زنگ‌زدگی یا بیماری ببیند.

نکته ادبی: «زنگ» کنایه از تیرگی و کدورتِ چشم یا ناتوانی است.

باز می گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شکر این خر قویست

مردم از صوفی پرسیدند ای شیخ، چه شده است؟ قبلاً نمی‌گفتی که این خرِ قدرتمند و چاق، قوتش ذکر لاحول است؟

نکته ادبی: «دی» به معنای دیروز یا گذشته است. اشاره به ادعای اولیه صوفی.

گفت آن خر کو بشب لا حول خورد جز بدین شیوه نداند راه کرد

صوفی پاسخ داد: آن خری که شب‌هنگام به جای علف، ذکرِ لاحول خورده است، جز این رفتارهای عجیب و گیج‌کننده، راه دیگری بلد نیست.

نکته ادبی: طنزِ کلامی در اینجا مشهود است؛ تعبیرِ مادی از ذکرِ معنوی (لا حول) نشان‌دهنده نادانیِ صوفی است.

چونک قوت خر بشب لا حول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود

چون قوتِ خر در شب ذکرِ لاحول بوده است، شب‌ها مشغولِ تسبیح و روزها در حال سجده (افتادن) است.

نکته ادبی: «سجود» به معنای رکوع و افتادنِ خر است که به طنز با مفهوم معنوی سجده ترکیب شده است.

آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان

بسیاری از مردم همچون آدم‌خواران هستند، پس از سلام و علیکِ آن‌ها انتظارِ امنیت و دوستی نداشته باش.

نکته ادبی: «آدمی‌خوار» استعاره از انسان‌های بدسیرت و غیبت‌گو است.

خانهٔ دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومردم دمدمه

دل‌های بسیاری از مردم، خانه شیطان است؛ فریبِ وعده‌ها و سخنانِ بیهوده آن‌ها را نخور.

نکته ادبی: «دمدمه» به معنای وسوسه و سخنِ فریبنده است.

از دم دیو آنک او لا حول خورد همچو آن خر در سر آید در نبرد

کسی که از وسوسه شیطان، ذکرِ لاحول را با ناخلوص می‌گوید، مانند آن خر در مبارزه و مسیرِ زندگی شکست می‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به تکرارِ اشتباهِ خر در فضای انسانی.

هر که در دنیا خورد تلبیس دیو وز عدو دوست رو تعظیم و ریو

هر کس در دنیا فریبِ نیرنگِ شیطان را بخورد و با تظاهر به دوستی، دشمنی کند.

نکته ادبی: «تلبیس» به معنای پوشاندنِ حقیقت و نیرنگ است.

در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از خباط

در راه اسلام و بر پلِ صراط، مانند آن خر از نادانی و خبط و خطا زمین می‌خورد.

نکته ادبی: «خباط» به معنای سرگشتگی و ضربه خوردن است.

عشوه های یار بد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین

فریبِ چرب‌زبانی‌های یارِ بد را نخور؛ بدان که این‌ها دام است، پس با احتیاط در این دنیا قدم بردار.

نکته ادبی: «عشوه» به معنای کرشمه و فریب است.

صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین

صدها شیطان را ببین که ظاهری مقدس (ذکرگو) دارند، در لباسِ آدمیزاد، شیطان را در سیمایِ مارِ گزنده بشناس.

نکته ادبی: هشدار به فریب‌کاریِ ظاهریِ شیطان‌صفتان.

دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست

شیاطین با وعده‌های دروغین به تو می‌گویند ای دوست، تا زمانی که مانند قصاب، پوست از تنِ تو بکنند.

نکته ادبی: «پوست کشیدن» کنایه از نابود کردنِ حقیقتِ وجودیِ انسان است.

دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان افیون چشد

آن‌ها تو را فریب می‌دهند تا پوستت را بکَنند، وای بر کسی که از دشمنانِ خود، افیونِ غفلت می‌نوشد.

نکته ادبی: «افیون» کنایه از لذت‌های دنیویِ مخدر و گمراه‌کننده است.

سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار

مانند قصابی که سر بر پایِ گوسفند می‌گذارد تا اعتمادش را جلب کند، شیاطین نیز با تزویر، تو را به نابودی می‌کشانند.

نکته ادبی: «زار زار» کنایه از گریه و ناله از سرِ درد و ندامت است.

همچو شیری صید خود را خویش کن ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن

مانند شیر باش و صیدِ خود را خودت به دست بیاور؛ از فریبِ بیگانگان و حتی نزدیکانِ نااهل دوری کن.

نکته ادبی: «شیر» نمادِ قدرتِ معنوی و استقلالِ رای است.

همچو خادم دان مراعات خسان بی کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان

مراعاتِ افراد پست و فرومایه را همانند خادمِ آنان بودن بدان؛ تنهایی بهتر از دلخوش بودن به فریبِ ناکسان است.

نکته ادبی: تأکید بر عزتِ نفس در عینِ انزوا از نااهلان.

در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن

در زمینِ دل‌های دیگران (دنیاخواهان) خانه نساز؛ به کارِ اصلیِ خودت بپرداز و بیهوده برای دیگران تلاش نکن.

نکته ادبی: «زمین مردمان» استعاره از وابستگی به علایقِ دنیویِ دیگران است.

کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو

آیا می‌دانی بیگانه کیست؟ همان تنِ خاکی توست که تمامِ غصه‌های تو برای تأمینِ نیازهای اوست.

نکته ادبی: نقدِ تعلقاتِ مادی و جسمانی که مانعِ رشدِ روح است.

تا تو تن را چرب و شیرین می دهی جوهر خود را نبینی فربهی

تا وقتی که به تن می‌رسی و آن را چاق می‌کنی، گوهرِ وجودِ خود را که فربه و رشد‌یافته نمی‌بینی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فربهیِ جسم و فربهیِ جان.

گر میان مشک تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود

اگر تمامِ تن را با مشک و عطر بپوشانی، هنگام مرگ بویِ گندِ گناهان و هوایِ نفسِ آن آشکار می‌شود.

نکته ادبی: «گند» کنایه از فسادِ اخلاقی و غفلت است.

مشک را بر تن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

مشک را بر تن نمال، بلکه بر دل بمال؛ مشکِ واقعی نامِ پاکِ خداوند (ذوالجلال) است.

نکته ادبی: تغییرِ جهتِ معنایی از خوش‌بوییِ ظاهری به پاکیِ معنوی.

آن منافق مشک بر تن می نهد روح را در قعر گلخن می نهد

منافق نامِ خدا را بر زبان دارد، اما روحِ خود را در قعرِ دوزخ و کثافت‌های دنیوی دفن کرده است.

نکته ادبی: «گلخن» به معنای آتشدانِ حمام و محلِ سوختنِ زباله است (نمادِ دوزخ).

بر زبان نام حق و در جان او گندها از فکر بی ایمان او

نامِ حق بر زبان اوست، اما در جانِ او به خاطر اندیشه‌های بی‌ایمانش، تعفنِ گناهان وجود دارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ لقلقه زبان و پلیدیِ نهان.

ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنست

ذکر گفتن با جانِ ناپاک، همچون روییدنِ سبزه در آتشدانِ حمام است؛ رویِ نجاست (مَبرَز)، گل و سوسن روییدن است.

نکته ادبی: تشبیهِ نازیبایِ ذکرِ منافق به گلی بر سرِ کثافت.

آن نبات آنجا یقین عاریتست جای آن گل مجلسست و عشرتست

آن گل در آن جایِ ناپاک عاریتی است؛ جایگاهِ حقیقیِ آن گل، مجلسِ پاکان و عشرتِ معنوی است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی درباره تناسبِ پاکان و ناپاکان.

طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین

پاکیزگی‌ها لایقِ پاکیزگان است؛ همان‌طور که در قرآن آمده، ناپاکی‌ها سزاوارِ ناپاکان است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الخبیثات للخبیثین».

کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین داران نهند

آن‌هایی که با کینه گمراه شده‌اند را رها کن؛ قبرِ آن‌ها را در کنارِ کینه‌توزان قرار می‌دهند (چون هم‌جنس هم هستند).

نکته ادبی: «کین مدار» کنایه از کینه‌توزان است.

اصل کینه دوزخست و کین تو جزو آن کلست و خصم دین تو

ریشه کینه، دوزخ است؛ پس کینه تو، بخشی از آن جهنمِ بزرگ و دشمنِ دینِ توست.

نکته ادبی: تبیینِ ماهیتِ کینه به عنوانِ ریشه یِ دوزخی.

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کل خود گیرد قرار

چون تو خود را با کینه، جزئی از دوزخ کرده‌ای، بدان که هر جزئی به سمتِ کلِ خود جذب می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر قانونِ جذبِ ارواح و سرنوشتِ محتومِ هر کس.

ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنت پایدار

اما اگر تو جزئی از بهشت و پاکی هستی، ای بزرگوار، عیشِ تو از جنتِ جاودان پایدار خواهد بود.

نکته ادبی: امیدبخشی به اهلِ معرفت و پاک‌دلان.

تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطل قرین حق شود

تلخ با تلخان ملحق می‌شود؛ چرا که کلامِ باطل هیچ‌گاه با حق هم‌نشین نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ سنخیت در عالمِ هستی.

ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای

ای برادر، حقیقتِ تو همان اندیشه‌های توست؛ بقیه وجودِ تو تنها استخوان و ریشه است.

نکته ادبی: تعریفِ انسان به عنوانِ حاصلِ اندیشه‌هایش.

گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی

اگر اندیشه تو گل باشد، وجودت گلشن است و اگر خار باشد، هیزمِ آتشدان هستی.

نکته ادبی: تشبیه به هیزمِ گلخن برای جهنمیان.

گر گلابی بر سر جیبت زنند ور تو چون بولی برونت افکنند

اگر گلاب بر یقه تو بزنند (به خاطرِ وجودِ ناپاکت) فایده ندارد؛ اگر مثلِ ادرار باشی، تو را بیرون می‌اندازند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ تظاهر به پاکی در صورتِ باطنِ نجس.

طبله ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین

جعبه‌های عطاران را ببین که چگونه جنسِ همسان را کنارِ هم قرار داده‌اند.

نکته ادبی: «طبله» به معنای جعبه یا صندوقچه است.

جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته

هم‌جنسان با هم آمیخته‌اند و این هم‌گونی، زیباییِ خاصی به آن‌ها بخشیده است.

نکته ادبی: «تجانس» به معنای هم‌جنس بودن است.

گر در آمیزند عود و شکرش بر گزیند یک یک از یک دیگرش

اگر عود و شکر را با هم درآمیزی، هر کدام به سرعتِ تمام از دیگری جدا می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به ذاتی بودنِ تفاوتِ حق و باطل.

طبله ها بشکست و جانها ریختند نیک و بد درهمدگر آمیختند

طبله‌های دنیا شکست و جان‌ها آشکار شدند؛ نیک و بد در هم آمیخته شده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ روزِ قیامت یا لحظه‌یِ مرگ.

حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه ها را بر طبق

خداوند پیامبران را با کتاب‌ها فرستاد تا مانندِ غربال‌گر، دانه‌ها را از خاشاک جدا کنند.

نکته ادبی: انبیا به عنوانِ جداکنندگانِ حق و باطل.

پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم کس ندانستی که ما نیک و بدیم

پیش از آمدنِ آن‌ها ما همه در تاریکیِ شب بودیم و کسی نمی‌دانست چه کسی نیک و چه کسی بد است.

نکته ادبی: «شب» استعاره از جهل و غفلتِ دورانِ پیش از بعثت.

قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شب روان

قلب (سکه‌ی تقلبی) و نیکو در جهان رواج داشت، چون همه در تاریکیِ شب بودیم.

نکته ادبی: «قلب» به معنایِ تقلبی بودن است.

تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو صافی بیا

تا اینکه خورشیدِ انبیا طلوع کرد و گفت: ای ناخالصی برو و ای گوهرِ صافی بیا.

نکته ادبی: «آفتاب انبیا» استعاره از وحی و نورِ حقیقت.

چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را

چشمِ بینا تفاوتِ رنگ‌ها را می‌داند؛ همان‌طور که لعل را از سنگِ معمولی تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: قدرتِ تشخیصِ عارفان و اولیا.

چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها

چشمِ بینا گوهر را از خاشاک می‌شناسد؛ برای همین است که وجودِ خاشاکِ دنیا در چشمِ او می‌رود و آزارش می‌دهد.

نکته ادبی: «خاشاک» نمادِ امورِ پست و دنیوی است.

دشمن روزند این قلابکان عاشق روزند آن زرهای کان

این سکه‌های تقلبی، دشمنِ روز و روشنایی هستند، اما سرهایِ کان و زرِ خالص، عاشقِ روزند.

نکته ادبی: «قلابکان» به معنای سکه‌های تقلبی است.

زانک روزست آینهٔ تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او

زیرا روز، آینه و معیاری برای شناختِ آن‌هاست، تا ارزشِ اشرفیِ طلا آشکار شود.

نکته ادبی: «اشرفی» سکه طلا و نمادِ ارزشِ والایِ انسانِ کامل.

حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد

به همین دلیل خداوند قیامت را «روز» نامید، زیرا در آن روز است که چهره‌یِ زیبایِ باطنِ انسان‌ها آشکار می‌شود.

نکته ادبی: «قیامت» همان روزِ روشن شدنِ حقایق است.

پس حقیقت روز سر اولیاست روز پیش ماهشان چون سایه هاست

حقیقتِ روز، همان جایگاه و مقامِ اولیای الهی است؛ چنان‌که نورِ روزِ ظاهری در برابرِ نورِ وجودِ ایشان (که همچون ماه است)، همانند سایه‌ای بی‌مقدار است.

نکته ادبی: روز در اینجا نماد تجلی و آشکارگی حقیقت عرفانی است.

عکس راز مرد حق دانید روز عکس ستاریش شام چشم دوز

روز را تجلی‌گاهِ رازهایِ مردانِ حق بدانید و شب را (که پوشاننده است) نمادی از صفتِ «ستاریتِ» خداوند در نظر بگیرید که چشمانِ ظاهر‌بین را از دیدنِ حقیقت باز می‌دارد.

نکته ادبی: ستاری: صفت خداوند به معنای پوشاننده عیوب و حقایق.

زان سبب فرمود یزدان والضحی والضحی نور ضمیر مصطفی

به همین دلیل است که خداوند در قرآن به «والضحی» (سوگند به روشنایی روز) قسم یاد کرده، زیرا این روشنایی، اشاره به نورِ باطن و ضمیرِ حضرتِ محمد (ص) دارد.

نکته ادبی: والضحی: اشاره به سوره مبارکه الضحی و تفسیر عرفانی آن به نور وجود پیامبر.

قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست

برخی نیز معتقدند خداوند به این روشنایی سوگند خورد چون این نور، بازتابی از انوارِ الهی است و دوستیِ خداوند به آن تعلق گرفته است.

نکته ادبی: عکس: در اصطلاح عرفانی به معنای سایه و بازتاب نور حق در آینه هستی.

ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست

اگر غیر از این بود، سوگند خوردنِ خداوند به چیزی که فانی و نابود‌شدنی است، شایسته نبود؛ زیرا فنا و نیستی، در شأنِ ذاتِ لایزالِ خداوند نیست.

نکته ادبی: فانی: به معنای جهان مادی که در حال زوال است.

از خلیلی لا احب افلین پس فنا چون خواست رب العالمین

حضرت ابراهیم (ع) نیز با گفتنِ «لا احب الافلین» (من غروب‌کنندگان و فانی‌شوندگان را دوست ندارم)، نشان داد که چگونه خداوندِ عالم، فنا را نمی‌پسندد.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۷۶ سوره انعام: لا احب الافلین.

لا احب افلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین رب جلیل

آن خلیلِ خدا فرمود که من زوال‌پذیران را دوست ندارم؛ پس چگونه ممکن است پروردگارِ بزرگ، خواهانِ فنا و نیستی باشد؟

نکته ادبی: رب جلیل: صفتی برای خداوند که بر عظمت او دلالت دارد.

باز واللیل است ستاری او وان تن خاکی زنگاری او

و اما «واللیل» (سوگند به شب)، اشاره به صفتِ پوشانندگیِ خداوند است و آن تنِ خاکی و جسمانیِ انسان که همچون زنگاری بر آینه جان نشسته است.

نکته ادبی: زنگاری: استعاره از تیرگی‌های جسم و تعلقات دنیوی.

آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودعک

هنگامی که خورشیدِ روح از آسمانِ جان طلوع می‌کند، خطاب به آن تنِ شب‌مانند می‌گوید: نگران نباش که پروردگارت تو را رها نکرده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳ سوره الضحی: ما ودعک ربک.

وصل پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قلی

وصلِ حق، دقیقاً در دلِ بلا و سختی نمایان می‌شود؛ از همین روست که شیرینیِ این معرفت از دلِ رنج‌ها حاصل شده است.

نکته ادبی: عین بلا: به معنای متن و جایگاه اصلی گرفتاری.

هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست

هر تعبیر و سخنی که بر زبان می‌آید، تنها نشانه‌ای از یک حالِ درونی است؛ اما اصلِ ماجرا همان حال است و سخن تنها وسیله‌ای (ابزاری) برای بیان آن است.

نکته ادبی: آلت: در اینجا به معنای ابزار و واسطه بیان است.

آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در

ابزارِ زرگری اگر به دستِ کفشگر بیفتد، کارایی ندارد؛ درست مانند این است که کسی بخواهد در خاکِ شوره‌زار، بذر بکارد.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای بیان تفاوت ظرفیت اشخاص در پذیرش حقیقت.

و آلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر

ابزارِ کفش‌دوزی نزد کشاورز یا استخوان در پیشِ سگ و یا چیزی که مناسبِ خر نیست در پیشِ او باشد، ارزشی ندارد و بی‌فایده است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای نشان دادن عدم تناسب ابزار و صاحب ابزار.

بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور

جمله «انا الحق» اگر بر لبِ منصور حلاج باشد، نشانه‌یِ نورِ حقیقت است، اما همین جمله اگر از دهانِ فرعون بیرون بیاید، نشانه‌یِ تکبر و زورگویی است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد در گفتار واحد بر اساس گوینده آن.

شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا

عصا در دستِ موسی (ع) معجزه‌ای بزرگ بود و نشانه‌یِ حق، اما همان عصا در دستِ ساحرانِ فرعون، پوچ و بی‌ارزش بود.

نکته ادبی: هبا: به معنای غبار و چیز بی‌ارزش و پوچ.

زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد

به همین دلیل است که عیسی (ع) هر اسمی از اسمایِ الهی را به هر کسی نمی‌آموخت و آن اسرارِ بلندمرتبه را پنهان می‌داشت.

نکته ادبی: اسم صمد: اشاره به اسرار الهی و دانش‌های باطنی.

کو نداند نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد

آن‌کس که نادان است، به جای شناختنِ ضعفِ خود، نقص را بر ابزار می‌بیند؛ تو اگر سنگ را به گل بزنی، از آن آتش بیرون نمی‌آید (ایراد از سنگ نیست، از بی‌استعدادیِ توست).

نکته ادبی: تمثیل سنگ و آهن برای جرقه زدن، کنایه از استعداد و شرایط لازم برای درک حقیقت.

دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید جفت شرط زادنست

دستِ انسان و ابزار، مانند سنگ و آهن هستند؛ برای زادنِ جرقه و نور، باید جفتِ مناسب و هماهنگی وجود داشته باشد تا نتیجه حاصل شود.

نکته ادبی: جفت: در اینجا به معنای هماهنگی و تناسب میان ابزار و عامل است.

آنک بی جفتست و بی آلت یکیست در عدد شکست و آن یک بی شکیست

اما آن یگانه‌ای که بی‌نیاز از جفت و ابزار است، ذاتِ حق است؛ هر چه جز اوست، در کثرت و عدد گرفتار است و آن «یک» حقیقی، بی‌شک همان ذاتِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به توحید ذاتی خداوند که منزه از ابزار و واسطه است.

آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین

کسانی که به عددِ «دو» و «سه» و غیره می‌پردازند، اگر از نظرِ باطنی پاک باشند، در نهایتِ امر، در «واحدِ» حقیقی (خداوند) با هم متفق‌اند.

نکته ادبی: واحد: اشاره به وحدت وجود در عین کثرت.

احولی چون دفع شد یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند

چشمِ احول (کسی که یک چیز را دوتا می‌بیند) اگر درمان شود، همه چیز یکسان دیده می‌شود؛ آن‌گاه کسانی که دو و سه می‌گفتند، همگی به وحدانیت می‌رسند.

نکته ادبی: احولی: کسی که مبتلا به دوبینی است؛ استعاره از کج‌فهمی و دوگانه‌بینی.

گر یکی گویی تو در میدان او گرد بر می گرد از چوگان او

اگر تو در میدانِ الهی، خود را یکی (یک‌رنگ) ببینی، باید همچون گویی در گردشِ چوگانِ الهی باشی.

نکته ادبی: چوگان: تمثیلِ اراده و مشیت خداوند.

گوی آنگه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه رقصان شود

آن‌گاه گویِ وجودِ تو درست و بی‌نقص می‌شود که زیرِ ضربه‌یِ دستِ پادشاهِ عالم (خداوند) به رقص درآید (تسلیمِ اراده‌یِ او شود).

نکته ادبی: رقصان شدن: کنایه از تسلیم محض و شادیِ ناشی از جذبه الهی.

گوش دار ای احول اینها را بهوش داروی دیده بکش از راه گوش

ای کسی که در دیدنِ حقایق دچارِ دوگانه‌بینی هستی، گوشِ هوش بگشا و دارویِ درمانِ دیده را از راهِ شنیدنِ سخنِ حق به دست آور.

نکته ادبی: داروی دیده: استعاره از آگاهی و حکمت که موجب رفع کج‌بینی می‌شود.

پس کلام پاک در دلهای کور می نپاید می رود تا اصل نور

سخنِ پاک و حکمت‌آمیز در دل‌هایِ تاریک و کور نمی‌ماند؛ چرا که آن سخن متعلق به اصلِ نور است و به سویِ خاستگاهِ خود بازمی‌گردد.

نکته ادبی: دل‌های کور: دل‌هایی که بصیرت معنوی ندارند.

وان فسون دیو در دلهای کژ می رود چون کفش کژ در پای کژ

اما وسوسه‌هایِ شیطانی در دل‌هایِ کج‌رو، به راحتی می‌نشیند؛ درست مانندِ کفشِ کجی که برایِ پایِ کج، کاملاً مناسب است.

نکته ادبی: تشبیه وسوسه به کفش کج و دل به پای کج؛ بسیار گویا و ملموس.

گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بری

اگر حکمت و دانش را بارها تکرار کنی، اما اهلِ آن نباشی، آن حکمت از تو گریزان خواهد شد و بهره‌ای از آن نخواهی برد.

نکته ادبی: نااهل: کسی که ظرفیت درونی برای پذیرش حکمت را ندارد.

ورچه بنویسی نشانش می کنی ورچه می لافی بیانش می کنی

گرچه آن را بنویسی و نشانه‌گذاری کنی، و گرچه به دانستنِ آن لاف بزنی و فضل‌فروشی کنی، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: لاف زدن: به معنای ادعای توخالی کردن.

او ز تو رو در کشد ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز

ای انسانِ ستیزه‌جو، حکمت از تو رو برمی‌گرداند، بندهایِ خود را از تو می‌گسلد و از دستِ تو فرار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از حکمت به عنوان موجودی زنده که با نااهل همراه نمی‌شود.

ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست آموز تو

اما اگر هیچ نخوانی و فقط سوزِ درونیِ تو دیده شود، علم و معرفتِ حقیقی، خود به خود همچون مرغی دست‌آموز به سویِ تو می‌آید.

نکته ادبی: سوز: به معنای دردِ طلب و عشقِ راستین.

او نپاید پیش هر نااوستا همچو طاووسی به خانهٔ روستا

حکمت و دانشِ الهی، نزدِ هر آدمِ بی‌تخصص و ناآگاهی نمی‌ماند؛ درست مانند طاووسی که در خانه‌یِ یک روستاییِ ناآگاه قرار بگیرد (و قدرش دانسته نشود).

نکته ادبی: تمثیل طاووس در خانه روستایی: کنایه از ارزشمندی دانش نزدِ نااهل.