مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن

مولوی
حلقهٔ آن صوفیان مستفید چونک در وجد و طرب آخر رسید
خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان
گفت خادم را که در آخر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو
گفت لا حول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست
گفت تر کن آن جوش را از نخست کان خر پیرست و دندانهاش سست
گفت لا حول این چه می گویی مها از من آموزند این ترتیبها
گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش
گفت لا حول آخر ای حکمت گزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفته اند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما
گفت آبش ده ولیکن شیر گرم گفت لا حول از توم بگرفت شرم
گفت اندر جو تو کمتر کاه کن گفت لا حول این سخن کوتاه کن
گفت جایش را بروب از سنگ و پشک ور بود تر ریز بر وی خاک خشک
گفت لا حول ای پدر لا حول کن با رسول اهل کمتر گو سخن
گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لا حول ای پدر شرمی بدار
خادم این گفت و میان را بست چست گفت رفتم کاه و جو آرم نخست
رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد خواب خرگوشی بدان صوفی بداد
رفت خادم جانب اوباش چند کرد بر اندرز صوفی ریش خند
صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز
کان خرش در چنگ گرگی مانده بود پاره ها از پشت و رانش می ربود
گفت لا حول این چه مالیخولیاست ای عجب آن خادم مشفق کجاست
باز می دید آن خرش در راه رو گه به چاهی می فتاد و گه بگو
گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خواند او والقارعه
گفت چاره چیست یاران جسته اند رفته اند و جمله درها بسته اند
باز می گفت ای عجب آن خادمک نه که با ما گشت هم نان و نمک
من نکردم با وی الا لطف و لین او چرا با من کند برعکس کین
هر عداوت را سبب باید سند ورنه جنسیت وفا تلقین کند
باز می گفت آدم با لطف و جود کی بر آن ابلیس جوری کرده بود
آدمی مر مار و کزدم را چه کرد کو همی خواهد مرورا مرگ و درد
گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خلق آخر روشنست
باز می گفت این گمان بد خطاست بر برادر این چنین ظنم چراست
باز گفتی حزم سو الظن تست هر که بدظن نیست کی ماند درست
صوفی اندر وسوسه وان خر چنان که چنین بادا جزای دشمنان
آن خر مسکین میان خاک و سنگ کژ شده پالان دریده پالهنگ
کشته از ره جملهٔ شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف
خر همه شب ذکر می کرد ای اله جو رها کردم کم از یک مشت کاه
با زبان حال می گفت ای شیوخ رحمتی که سوختم زین خام شوخ
آنچ آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاکی بیند اندر سیل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوع البقر
روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جست بر پشتش نهاد
خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچ زان سگ می سزد
خر جهنده گشت از تیزی نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایتِ تأمل‌برانگیز، تقابل میانِ «وسواسِ در نظارت» و «واقعیتِ عمل» را به تصویر می‌کشد. صوفی که نگرانِ مرکب خویش است، با توصیه‌های پی‌درپی و دخالت‌های جزئی‌نگرانه در کارِ خادم، نه‌تنها باری از دوش او برنمی‌دارد، بلکه با آزردنِ خاطرِ او، زمینه را برای اهمال و خیانت فراهم می‌سازد. در حقیقت، کثرتِ دستوراتِ صوفی، مایه دلزدگی خادم و رها کردنِ مسئولیت می‌شود.

طنزِ تلخِ داستان در این است که صوفی با تکیه بر ظواهر و توصیه‌های اخلاقیِ پرشمار، از ماهیتِ عملِ خادم غافل می‌ماند. رنجِ الاغ، نمادی از سرنوشتِ مظلومان یا اموری است که در میانِ هیاهویِ مدعیانِ دلسوزی و متولیانِ کار، قربانیِ بی‌توجهی و ریاکاری می‌شوند. شاعر با این تمثیل نشان می‌دهد که گاهی افراط در گفتار، موجب تفریط در کردار و بروز فاجعه می‌شود.

معنای روان

حلقهٔ آن صوفیان مستفید چونک در وجد و طرب آخر رسید

محفلِ صوفیان به پایان رسید و آن‌ها به حالتِ خوش و وجد و شادیِ معنوی دست یافتند.

نکته ادبی: مستفید در اینجا به معنای کسی است که بهره معنوی برده است.

خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان

غذا را برای پذیرایی از مهمان آوردند و صوفی در آن لحظه به یادِ مرکبِ خود افتاد.

نکته ادبی: بهیمه در لغت به معنای چهارپا یا حیوان است.

گفت خادم را که در آخر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو

به خادم گفت که به طویله برو و برای الاغ کاه و جو آماده کن.

نکته ادبی: آخر در اینجا به معنای طویله یا اصطبل است.

گفت لا حول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست

خادم با گفتن «لا حول» (که نشانه کلافگی و اعتراض است) گفت: این حرف‌های اضافی چیست؟ این کارهای همیشگیِ من است و خودم بلدم.

نکته ادبی: لا حول در اینجا برای نشان دادنِ اکراه و شکایت استفاده شده است.

گفت تر کن آن جوش را از نخست کان خر پیرست و دندانهاش سست

صوفی گفت: اول جو را خیس کن، چون آن خر پیر است و دندان‌هایش سست شده است.

نکته ادبی: تأکید صوفی بر جزئیات نشان از وسواس فکری اوست.

گفت لا حول این چه می گویی مها از من آموزند این ترتیبها

خادم گفت: لا حول! ای بزرگوار، این چه حرفی است؟ همه باید از من یاد بگیرند که چطور این کارها را انجام می‌دهند.

نکته ادبی: مها به معنای بزرگوار و کسی است که از نظر رتبه یا سن بالاتر است.

گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش

صوفی گفت: پالانش را از روی کمرش بردار و دارویِ زخم را روی جایِ زخمِ پشتش بگذار.

نکته ادبی: منبل به معنای زخم یا جراحت است.

گفت لا حول آخر ای حکمت گزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار

خادم گفت: لا حول! ای کسی که ادعای حکمت داری، من صدها هزار مهمان مثل تو داشته‌ام.

نکته ادبی: حکمت گزار کنایه از کسی است که دائم پند و اندرز می‌دهد.

جمله راضی رفته اند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما

همه مهمان‌ها از خدمات ما راضی رفته‌اند، مهمان عزیزِ ما و فامیلِ ماست.

نکته ادبی: خویش به معنای فامیل و نزدیکان است.

گفت آبش ده ولیکن شیر گرم گفت لا حول از توم بگرفت شرم

صوفی گفت: به او آب بده اما آبِ ولرم. خادم باز با ناراحتی گفت: لا حول، از این همه وسواسِ تو خجالت بکش.

نکته ادبی: توم در اینجا مخفف تو و هم (نیز) است.

گفت اندر جو تو کمتر کاه کن گفت لا حول این سخن کوتاه کن

صوفی گفت: داخل جو، کاه کمتر بریز. خادم گفت: لا حول، این حرف‌ها را کوتاه کن.

نکته ادبی: اشاره به تکرارِ کلافگی خادم از توصیه‌های بی‌پایان.

گفت جایش را بروب از سنگ و پشک ور بود تر ریز بر وی خاک خشک

صوفی گفت: جایِ خر را از سنگ و پشکل پاک کن و اگر مرطوب است، روی آن خاک خشک بریز.

نکته ادبی: پشک مخفف پشکل است.

گفت لا حول ای پدر لا حول کن با رسول اهل کمتر گو سخن

خادم گفت: لا حول! ای پدر، خودت ذکرِ لا حول بگو و با نماینده و خادمِ اهلِ خانه کمتر حرف بزن.

نکته ادبی: رسول در اینجا به معنای فرستاده یا مباشر است.

گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لا حول ای پدر شرمی بدار

صوفی گفت: شانه بردار و پشتِ خر را بخاران. خادم گفت: لا حول، ای پدر، کمی شرم داشته باش.

نکته ادبی: استفاده از شانه برای حیوانات در گذشته رایج بوده است.

خادم این گفت و میان را بست چست گفت رفتم کاه و جو آرم نخست

خادم این را گفت و کمرش را محکم بست و گفت: رفتم که برای خر کاه و جو بیاورم.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای انجام کار است.

رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد خواب خرگوشی بدان صوفی بداد

رفت اما هیچ یادی از طویله نکرد و خر را به امانِ خدا رها کرد تا به تفریحِ خودش برسد.

نکته ادبی: خواب خرگوشی کنایه از غفلت و بی‌خبری است.

رفت خادم جانب اوباش چند کرد بر اندرز صوفی ریش خند

خادم سراغِ دوستانِ ناباب رفت و آن‌ها را مسخره کرد و به حرف‌های صوفی خندید.

نکته ادبی: اوباش به معنای افرادِ ولگرد و بی‌سروپا است.

صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز

صوفی که خسته بود، خوابید و در خواب رؤیاهای نگران‌کننده‌ای می‌دید.

نکته ادبی: با چشمِ فراز یعنی چشم بسته (خوابیده).

کان خرش در چنگ گرگی مانده بود پاره ها از پشت و رانش می ربود

در خواب دید که خرش در چنگِ گرگ افتاده و گرگ گوشتِ پشت و رانش را می‌درد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ ذهنیِ ترس‌های درونی صوفی.

گفت لا حول این چه مالیخولیاست ای عجب آن خادم مشفق کجاست

صوفی در خواب گفت: لا حول! این چه توهماتی است؟ عجب، آن خادمِ دلسوز کجا رفته است؟

نکته ادبی: مالیخولیا به معنای سودا و خیال‌بافی‌های پریشان است.

باز می دید آن خرش در راه رو گه به چاهی می فتاد و گه بگو

باز در خواب می‌دید که خرش در راه می‌رود، گاهی در چاه می‌افتد و گاهی به سختی راه می‌پیماید.

نکته ادبی: بگو کنایه از راهی است که با سختی و زاری طی می‌شود.

گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خواند او والقارعه

اتفاقاتِ ناخوشایندِ گوناگونی می‌دید و از ترس برای دفعِ بلا دعا می‌خواند.

نکته ادبی: فاتحه و والقارعه از سوره‌های قرآن برای تعوذ و دفعِ بلا است.

گفت چاره چیست یاران جسته اند رفته اند و جمله درها بسته اند

صوفی می‌گفت چاره چیست؟ دوستان رفته‌اند و همه درها بسته است.

نکته ادبی: اشاره به استیصالِ صوفی در دنیای رؤیا.

باز می گفت ای عجب آن خادمک نه که با ما گشت هم نان و نمک

دوباره می‌گفت: عجب! آن خادم کوچک مگر با ما هم‌سفره و هم‌نمک نبود؟

نکته ادبی: هم‌نان و نمک بودن نشانه دوستی و عهد و پیمان است.

من نکردم با وی الا لطف و لین او چرا با من کند برعکس کین

من که با او جز مهربانی و نرم‌خویی نکردم، چرا او با من برعکس رفتار می‌کند و کینه دارد؟

نکته ادبی: لطف و لین یعنی مهربانی و ملایمت.

هر عداوت را سبب باید سند ورنه جنسیت وفا تلقین کند

هر دشمنی‌ای باید دلیلی داشته باشد، وگرنه انسان‌ها ذاتاً به وفاداری متمایل‌اند.

نکته ادبی: جنسیت در اینجا به معنای همنوعی و ذاتِ مشترک انسانی است.

باز می گفت آدم با لطف و جود کی بر آن ابلیس جوری کرده بود

باز در ذهنش می‌گفت: حضرت آدم با آن همه لطف و جود، چه بدی به شیطان کرده بود؟

نکته ادبی: اشاره به اسطوره آفرینش و دشمنیِ شیطان با آدم.

آدمی مر مار و کزدم را چه کرد کو همی خواهد مرورا مرگ و درد

آدمی چه آزاری به مار و کژدم رسانده که آن‌ها همیشه خواهان مرگ و رنجِ او هستند؟

نکته ادبی: طرح پرسشِ فلسفی درباره ریشه دشمنی‌ها.

گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خلق آخر روشنست

طبیعتِ گرگ، دریدن است؛ این حسادت در میانِ خلایق کاملاً روشن و آشکار است.

نکته ادبی: خاصیت به معنای سرشت و ذات است.

باز می گفت این گمان بد خطاست بر برادر این چنین ظنم چراست

باز می‌گفت: این گمانِ بدِ من اشتباه است؛ چرا باید درباره برادرم چنین بدبین باشم؟

نکته ادبی: تضادِ درونی میانِ بدگمانی و خوش‌بینی در ذهنِ صوفی.

باز گفتی حزم سو الظن تست هر که بدظن نیست کی ماند درست

سپس با خودش می‌گفت: احتیاط، نتیجه‌یِ بدگمانیِ توست؛ هرکس بدبین نباشد، کی می‌تواند کارش را درست پیش ببرد؟

نکته ادبی: حزم به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

صوفی اندر وسوسه وان خر چنان که چنین بادا جزای دشمنان

صوفی در این وسوسه‌ها بود و خرش آن‌طور گرفتار که الهی نصیبِ دشمنان نشود.

نکته ادبی: وسوسه در اینجا به معنای دلهره و شک‌های پی‌درپی است.

آن خر مسکین میان خاک و سنگ کژ شده پالان دریده پالهنگ

آن خرِ بیچاره در میانِ خاک و سنگ افتاده بود، پالانش کج شده و طنابِ زیرِ گلویش (پالهنگ) پاره شده بود.

نکته ادبی: پالهنگ طنابی است که به گردنِ حیوان می‌بندند.

کشته از ره جملهٔ شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف

تمامِ شب را بدون علف و غذا مانده بود و بینِ مرگ و زندگی دست و پا می‌زد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ رنج و گرسنگی.

خر همه شب ذکر می کرد ای اله جو رها کردم کم از یک مشت کاه

خر تمامِ شب به درگاهِ خدا ناله می‌کرد که: من جو را رها کردم، فقط یک مشت کاه می‌خواستم.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی به حیوان) که رنجش را به درگاه خدا می‌برد.

با زبان حال می گفت ای شیوخ رحمتی که سوختم زین خام شوخ

با زبانِ بی‌زبانی می‌گفت: ای بزرگان، به دادم برسید که از دستِ این خادمِ نادان و بی‌مسئولیت سوختم.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای بی‌تجربه و بی‌ملاحظه است.

آنچ آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاکی بیند اندر سیل آب

آنچه خر در واقعیت از رنج کشید، مثلِ دیدنِ مرغی در سیلاب است که راهِ فراری ندارد.

نکته ادبی: تشبیهی برای نشان دادنِ درماندگی کامل.

بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوع البقر

آن خرِ بیچاره از شدتِ گرسنگیِ زیاد، تمامِ شب از این پهلو به آن پهلو می‌غلتید.

نکته ادبی: جوع البقر اصطلاحی پزشکی-قدیمی به معنای گرسنگیِ مفرط (مثل گاو) است.

روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جست بر پشتش نهاد

صبح شد و خادم آمد و به سرعت پالان را پیدا کرد و رویِ پشتِ خر گذاشت.

نکته ادبی: بی‌توجهی خادم به حالِ خر حتی در صبح.

خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچ زان سگ می سزد

مثلِ یک خر فروش، چند ضربه هم به خر زد و با او همان‌طور رفتار کرد که از آن آدمِ پست برمی‌آمد.

نکته ادبی: سگ در اینجا کنایه از پستی و بی‌مروتیِ خادم است.

خر جهنده گشت از تیزی نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش

خر از شدتِ ضربات و درد شروع به دویدن کرد، اما زبان نداشت که حال و روزش را بازگو کند.

نکته ادبی: تأکید بر مظلومیتِ موجودِ ناطق‌ناپذیر.

آرایه‌های ادبی

تضاد صوفی و خادم

تضاد میانِ وسواسِ ذهنیِ صوفی و بی‌مسئولیتیِ عملیِ خادم.

تشخیص زبان حال خر

شاعر به خر جان می‌بخشد تا رنجِ خود را روایت کند و بی‌عدالتیِ انسان‌ها را بازنمایی کند.

طنز لا حول گفتن خادم

استفاده از ذکری مذهبی برای پنهان کردنِ تنبلی و توهین به صوفی، طنزی تلخ ایجاد کرده است.

تمثیل داستانِ خر و خادم

تمثیلی از بی‌توجهی به حقوقِ زیردستان و رنجِ کسانی که قربانیِ ادعاهای پوچِ دیگران می‌شوند.