مثنوی معنوی - دفتر دوم

مولوی

بخش ۱ - سر آغاز

مولوی
مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها ناکفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بود باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی بازگشت
ساعد شه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد
آفت این در هوا و شهوتست ورنه اینجا شربت اندر شربتست
این دهان بر بند تا بینی عیان چشم بند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی
نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون
چون درو گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می شودر از اختلاط
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود
بود آدم دیدهٔ نور قدیم موی در دیده بود کوه عظیم
گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت
زانک با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی کار شد
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود
آنک در خلوت نظر بر دوختست آخر آن را هم ز یار آموختست
خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار
هین بجاروب زبان گردی مکن چشم را از خس ره آوردی مکن
چونکمومنآینهٔمومنبود روی او ز آلودگی ایمن بود
یار آیینست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت
کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
در خزان چون دید او یار خلاف در کشید او رو و سر زیر لحاف
گفت یار بد بلا آشفتنست چونک او آمد طریقم خفتنست
پس بخسپم باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لهف
یقظه شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایهٔ ناموس بود
خواب بیداریست چون با دانشست وای بیداری که با نادان نشست
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانک بی گلزار بلبل خامشست غیبت خورشید بیداری کشست
آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحت الارض را روشن کنی
آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشید کمالی کان سریست روز و شب کردار او روشن گریست
مطلع شمس آی گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوی مغرب دوان حس درپاشت سوی مشرق روان
راه حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
اندر آن بازار کاهل محشرند حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می خورد حس جان از آفتابی می چرد
ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب
ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهمها وز بیش بیش
روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار
از تو ای بی نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره سر
گه مشبه را موحد می کند گه موحد را صور ره می زند
گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السن یا رطب البدن
گاه نقش خویش ویران می کند آن پی تنزیه جانان می کند
چشم حس را هست مذهب اعتزال دیدهٔ عقلست سنی در وصال
سخرهٔ حس اند اهل اعتزال خویش را سنی نمایند از ضلال
هر که بیرون شد ز حس سنی ویست اهل بینش چشم عقل خوش پیست
گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را
گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا
پس بنی آدم مکرم کی بدی کی به حس مشترک محرم شدی
نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رفتنت
نامصور یا مصور پیش اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
پرده های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آینهٔ دل چون شود صافی و پاک نقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را
چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت معنی او بت شکن
شکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیال خود بدید
خاک درگاهت دلم را می فریفت خاک بر وی کو ز خاکت می شکیفت
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشت رو
چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا من کی خرم
او جمیلست و محب للجمال کی جوان نو گزیند پیر زال
خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را می کشند باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذب اند نوریان مر نوریان را طالب اند
چشم چون بستی ترا جان کند نیست چشم را از نور روزن صبر نیست
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نور چشم از نور روزن کی شکفت
تاسهٔ تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا دانک چشم دل ببستی بر گشا
آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی جوید ضیای بی قیاس
چون فراق آن دو نور بی ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات
پس فراق آن دو نور پایدار تا سه می آرد مر آن را پاس دار
او چو می خواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بد پیکرم
گر لطیفی زشت را در پی کند تسخری باشد که او بر وی کند
کی ببینم روی خود را ای عجب تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب
نقش جان خویش من جستم بسی هیچ می ننمود نقشم از کسی
گفتم آخر آینه از بهر چیست تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
آینهٔ آهن برای پوستهاست آینهٔ سیمای جان سنگی بهاست
آینهٔ جان نیست الا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار
گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو رو به دریا کار بر ناید بجو
زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرمابن کشید
دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد
آینهٔ کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم
گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد
کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال
در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد
زانک سرمهٔ نیستی در می کشد باده از تصویر شیطان می چشد
چشمشان خانهٔ خیالست و عدم نیستها را هست بیند لاجرم
چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم
یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر
یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد

سرودنِ این کتاب مدتی به تأخیر افتاد تا زمینه برای ادامه‌ی آن فراهم شود؛ همان‌طور که مدت زمانی نیاز است تا خون در بدن به شیر تبدیل شود.

نکته ادبی: خون به شیر شدن تمثیلی است برای تکامل و نضج گرفتن اندیشه و تجربیات روحانی.

تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

تا زمانی که بخت و اقبالِ تو فرزندِ تازه‌ای (ایده یا درک جدیدی) به دنیا نیاورد، حقیقتِ درون تو به کمال و شیرینیِ معرفت نمی‌رسد؛ پس گوش فرا ده.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنای قابلیت وجودی و استعدادِ درونی انسان برای دریافت معرفت است.

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان

هنگامی که حسام‌الدین (مرشد و راهنمای من) دوباره توجه و عنایت خود را به سمتِ من بازگرداند، گویی از اوجِ آسمانِ معنویت بازگشت کرد.

نکته ادبی: حسام‌الدین عنان (افسار) بازگردانید، استعاره از توجه دوباره‌ی او به مثنوی است.

چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها ناکفته بود

چرا که او به جایگاه رفیعِ حقایق سفر کرده بود و بدونِ حضورِ بهارِ وجودِ او، غنچه‌هایِ معانی در دلِ من شکوفا نمی‌شد.

نکته ادبی: بهار استعاره از حضور و افاضات روحی حسام‌الدین است که سبب شکوفاییِ کلامِ شاعر می‌شود.

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

وقتی او از دریایِ بیکرانِ حقایق به ساحلِ وجودِ من بازگشت، سازِ شعرِ مثنوی دوباره با همتِ او کوک شد و به صدا درآمد.

نکته ادبی: ساز گشتن کنایه از آماده شدن و به نظم درآمدنِ دوباره‌ی ابیات است.

مثنوی که صیقل ارواح بود باز گشتش روز استفتاح بود

این مثنوی که صیقل‌دهنده‌ی روح‌هایِ انسانی است، روزِ شروعِ مجددش، روزِ گشایشِ معانیِ تازه بود.

نکته ادبی: استفتاح به معنای طلب گشایش و شروعِ دوباره است.

مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود

تاریخِ آغازِ این سودایِ مقدس و بهره‌ی روحانی، در سال ششصد و شصت و دو هجری قمری بود.

نکته ادبی: اشاره به تاریخِ آغازِ سرودنِ دفتر دوم مثنوی.

بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی بازگشت

مرغِ خوش‌الحانِ معانی از اینجا رفته بود و دوباره بازگشت تا این حقایقِ بلند را صید کند و به بند بکشد.

نکته ادبی: بلبل استعاره از روحِ شاعر و الهامات اوست.

ساعد شه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد

امیدوارم دستِ این پادشاه (حسام‌الدین) همیشه پناهگاهِ این بازِ (روحِ من) باشد و درِ این فیض تا ابد بر روی مردم باز بماند.

نکته ادبی: ساعد شه استعاره از دست و عنایتِ مرشد کامل است که بازِ روح بر آن می‌نشیند.

آفت این در هوا و شهوتست ورنه اینجا شربت اندر شربتست

آفتِ این درگاه، هوایِ نفسانی و شهوت است، وگرنه در این فضایِ معنوی، همه چیز گوارا و شهدِ محض است.

نکته ادبی: شربت اندر شربت کنایه از انبوهِ فیوضات و معارفِ عالی است.

این دهان بر بند تا بینی عیان چشم بند آن جهان حلق و دهان

این دهانِ مادی را ببند تا حقیقت را ببینی؛ چرا که دهان و حلق، همچون چشم‌بندی برای دیدنِ جهانِ دیگر عمل می‌کنند.

نکته ادبی: دهان بستن کنایه از روزه گرفتن و کنترلِ سخن و میلِ خوردن است.

ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی

ای کسی که دهانت همچون دهانه‌ی دوزخِ حریص است، و دنیایِ تو نیز برزخی است که نه کاملاً نور است و نه کاملاً تاریکی.

نکته ادبی: دهان به دوزخ تشبیه شده که همواره گرسنه و در حال بلعیدن است.

نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون

نورِ باقی در کنارِ دنیایِ فانی قرار دارد و شیرِ خالص در کنارِ نهرهایِ خون (ناپاکی‌ها) جریان دارد.

نکته ادبی: تقابلِ نور و دنیا، و شیر و خون، بیانگر تضادِ ابدیت و مادیت است.

چون درو گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می شودر از اختلاط

چون در این مسیرِ معنوی قدمی با بی‌احتیاطی برداری، شیرِ زلالِ معرفتِ تو با خونِ آلوده‌ی شهوت مخلوط می‌شود.

نکته ادبی: آمیختگیِ حقیقت با مجاز باعث آلودگیِ روح می‌شود.

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفس

حضرت آدم (انسان) یک قدم در لذتِ نفسانی گذاشت و همین امر سبب شد که از صدرِ بهشت به بندِ هوایِ نفس کشیده شود.

نکته ادبی: طوق کنایه از بند و گرفتاریِ دنیوی است.

همچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت

فرشتگان از او گریزان شدند (آن‌گونه که از شیطان می‌گریزند) و او برای به دست آوردنِ تکه‌ای نان، اشک‌ها ریخت.

نکته ادبی: نمادپردازیِ سقوطِ آدم از مقامِ روحانی به مقامِ زمینی و گرفتار شدن در نیازهای مادی.

گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود

اگرچه گناهی که او مرتکب شد به اندازه یک مو کوچک بود، اما همان مو در میانِ دو چشمِ او رسته بود و دیدش را مختل می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که برای اولیا و مقربان، حتی کوچک‌ترین لغزش، مانعی بزرگ است.

بود آدم دیدهٔ نور قدیم موی در دیده بود کوه عظیم

آدم در اصل، چشمِ بینایِ نورِ ازلی بود؛ پس مویی که در دیده باشد، برای او همچون کوهی عظیم مانع دیدن است.

نکته ادبی: نورِ قدیم صفتی برای خداوند یا نورِ حقیقت است که آدم مظهرِ آن بود.

گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت

اگر آن حضرت در آن کارِ خود مشورت می‌کرد، کارش به پشیمانی نمی‌کشید و نیازی به عذرخواهی نبود.

نکته ادبی: اهمیتِ مشورت در عرفانِ مولانا به معنای رجوع به عقلِ کلی یا مرشد است.

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد

زیرا وقتی عقلِ تو با عقلی دیگر جفت شود، مانعِ انجامِ کارِ بد و گفتنِ سخنِ زشت می‌شود.

نکته ادبی: عقل با عقل جفت شدن، به معنای بهره‌گیری از هم‌فکری و راهنماییِ پیر است.

نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی کار شد

هنگامی که نفس با نفسِ دیگری یار شود، عقلِ فردی و جزئیِ انسان بی‌فایده و عاطل می‌ماند.

نکته ادبی: نفس با نفس یار شدن به معنای تقویتِ شهوات و غفلت است.

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی

زمانی که از تنهاییِ خود ناامید شدی، در سایه‌یِ دوستی که چون خورشید است قرار می‌گیری و روشنی می‌یابی.

نکته ادبی: یار خورشیدی استعاره از پیرِ کامل است.

رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود

پس زودتر به دنبالِ دوستی الهی باش؛ چرا که وقتی چنان دوستی بیابی، خدا همراهِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: یارِ خدایی واسطه‌ی فیضِ الهی است.

آنک در خلوت نظر بر دوختست آخر آن را هم ز یار آموختست

آن کس که در خلوتِ خود چشم به حق دوخته است، این کار را نیز از یارِ (معلمِ) خود آموخته است.

نکته ادبی: نظر بر دوختن کنایه از تمرکزِ قلبی و مراقبه است.

خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار

خلوت باید از بیگانگان باشد نه از دوستانِ حقیقی؛ پوستین برای فصلِ زمستان است، نه برای فصلِ بهار.

نکته ادبی: پوستین استعاره از دنیا و دی استعاره از زمستانِ عمر یا غفلت است.

عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود

عقل وقتی با عقلِ دیگری همراه شود، دوبرابر می‌شود؛ نور افزون می‌گردد و راهِ حق پیدا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به هم‌افزاییِ معنوی در اثرِ مصاحبتِ نیکان.

نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

اما وقتی نفس با نفسِ دیگری همراه شود، خندان (و سرمست) می‌شوند، اما تاریکی بیشتر شده و راهِ درست پنهان می‌گردد.

نکته ادبی: تضادِ رشدِ عقلانی در مقابلِ رشدِ نفسانی.

یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار

آن یارِ حقیقی، چشمِ توست ای شکارچیِ حقیقت؛ پس چشمِ جانِ خود را از آلودگی‌هایِ دنیوی پاک نگه دار.

نکته ادبی: یار چشمِ توست یعنی او بینشِ توست.

هین بجاروب زبان گردی مکن چشم را از خس ره آوردی مکن

مبادا با جارویِ زبان، گرد و غبارِ بی‌فایده ایجاد کنی و چشمِ خود را با خس و خاشاکِ دنیا بپوشانی.

نکته ادبی: جارویِ زبان کنایه از پرحرفی و لفاظیِ بیهوده است.

چونکمومنآینهٔمومنبود روی او ز آلودگی ایمن بود

چون مؤمن آینه‌یِ مؤمن است، چهره‌یِ او از آلودگی‌ها در امان می‌ماند (چون حقیقت را در دیگری می‌بیند).

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ «المؤمن مرآت المؤمن».

یار آیینست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن

آن یارِ موافق، آینه‌یِ جانِ تو در زمانِ اندوه است؛ پس در برابرِ این آینه، ای جانِ من، حرفی مزن (خاموش باش).

نکته ادبی: دم زدن در برابر آینه باعث بخار گرفتن آن می‌شود؛ کنایه از اینکه در برابر پیر نباید با خودنمایی و هیاهو، حقیقت را کدر کرد.

تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت

برای اینکه او چهره‌اش را (حقیقت را) از تو نپوشاند، باید هر لحظه نفسِ خود را فرو ببری و سکوت کنی.

نکته ادبی: دم فرو خوردن کنایه از مراقبت بر نفس و خاموشی است.

کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت

خاکی که کمتر از هر چیزی بود، چون با بهار (یار) همراه شد، از او صد هزاران نور دریافت کرد.

نکته ادبی: خاک استعاره از انسانِ مادی و بهار استعاره از فیضِ الهی یا پیر است.

آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

درختی که با فصلِ بهار (یار) جفت و همراه می‌شود، از هوایِ خوشِ آن، از سر تا پا شکوفه می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرِ مثبتِ محیطِ معنوی بر جانِ انسان.

در خزان چون دید او یار خلاف در کشید او رو و سر زیر لحاف

اما در فصلِ خزان (دوری از یار)، وقتی درخت ناسازگاریِ زمانه را دید، رو و سرِ خود را زیرِ لحافِ بی‌خبری می‌پوشاند.

نکته ادبی: لحاف استعاره از غفلت و کناره‌گیری از حقایق به دلیلِ سختی‌ها.

گفت یار بد بلا آشفتنست چونک او آمد طریقم خفتنست

آن درخت (انسان) می‌گوید که یارِ بد، مایه‌ی آشفتگی است و وقتی او می‌آید، بهترین کار برای من خوابیدن (غفلت و سکوت) است.

نکته ادبی: خفتن در اینجا به معنایِ دوری گزیدن از همنشینِ بد است.

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لهف

پس می‌خوابم و همچون اصحابِ کهف (که از شرِّ زمانه به غار پناه بردند) می‌شوم؛ این کار از همنشینی با دقیانوسِ ستمگر بهتر است.

نکته ادبی: دقیانوس پادشاهِ ظالمِ داستانِ اصحابِ کهف است.

یقظه شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایهٔ ناموس بود

بیداریِ آن‌ها (اصحاب کهف) در بندِ دقیانوس بود و خوابشان مایه‌ی حفظِ عزت و دین‌شان شد.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنایِ شرف و ایمان است.

خواب بیداریست چون با دانشست وای بیداری که با نادان نشست

خواب اگر با آگاهی و معرفت باشد، بیداری است؛ اما وای بر آن بیداری که با نادانی و همنشینی با جاهلان همراه باشد.

نکته ادبی: تناقض‌گویی (پارادوکس) که نشان می‌دهد خوابِ عارفانه از بیداریِ جاهلانه بهتر است.

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند

وقتی زاغان (جاهلان) در باغ خیمه زدند و قدرت گرفتند، بلبلان (عارفان) پنهان شدند و سکوت کردند.

نکته ادبی: زاغان و بلبلان نمادِ جاهلان و عارفان هستند.

زانک بی گلزار بلبل خامشست غیبت خورشید بیداری کشست

زیرا بلبلِ معانی بدونِ گلزارِ (حضورِ پیر) خاموش است و غیبتِ خورشیدِ حقیقت، برایِ بیداریِ انسان مرگ‌بار است.

نکته ادبی: بیداری کُش بودنِ غیبتِ خورشید یعنی جهل و ظلمتِ غیبت، جان را می‌میراند.

آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحت الارض را روشن کنی

ای خورشید (مرشد)، آیا این گلشن را رها می‌کنی تا به دنیایِ زیرین (مادیات) روشنایی ببخشی؟

نکته ادبی: تحت الارض نمادِ عالمِ سفلی و مادیات است.

آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست

خورشیدِ معرفتِ الهی، نقل و انتقال ندارد؛ مشرقِ او غیر از جان و عقلِ آدمی نیست.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه نورِ حقیقت در درونِ انسان است.

خاصه خورشید کمالی کان سریست روز و شب کردار او روشن گریست

به‌ویژه آن خورشیدِ کمالی که از عالمِ بالاست؛ کارِ او در شب و روز، فقط روشنگریِ جان‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ دائمیِ خورشیدِ معرفت.

مطلع شمس آی گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری

اگر مانندِ اسکندر در جستجویِ آبِ حیات هستی، خورشیدِ معرفت را مطلع (طلوع‌گاه) قرار ده؛ بعد از آن به هر جا روی، سعادتمند خواهی بود.

نکته ادبی: مطلعِ شمس آی به معنایِ رسیدن به مقامِ نبوت یا ولایت است.

بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرقها بر مغربت عاشق شود

بعد از آن، هر جا روی، برای تو مشرق می‌شود و شرق‌ها به سویِ مغربِ وجودِ تو عاشق و مشتاق می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و نورانیتِ سالک که همه جا را روشن می‌بیند.

حس خفاشت سوی مغرب دوان حس درپاشت سوی مشرق روان

حسِ خفاشیِ انسانِ جاهل به سمتِ مغرب (تاریکی) می‌دود و حسِ درپاش (پرنده‌ی شکاری) به سویِ مشرق (نور) پرواز می‌کند.

نکته ادبی: درپاش استعاره از سالکِ تیزبین و خفاش استعاره از اهلِ غفلت است.

راه حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار

راهِ حواسِ ظاهری، راهِ چهارپایان است ای سوار؛ پس در برابرِ کسانی که چون خران هستند، مراقب باش و شرم داشته باش.

نکته ادبی: مزاحم شدن در اینجا به معنای درگیر شدن با جاهلان است.

پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

پنج حسِ دیگری جز این حواسِ ظاهری وجود دارد؛ آن حواس همچون زرِ سرخ (طلا) ارزشمندند و این حواسِ ظاهری همچون مسِ کم‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: اشاره به حواسِ باطنی (عقل، قلب، روح، سر، خفی) در برابر حواسِ ظاهری.

اندر آن بازار کاهل محشرند حس مس را چون حس زر کی خرند

در آن بازاری که اهلِ محشر هستند، مس (حواس ظاهری) را چگونه با زر (حواس باطنی) خرید و فروش می‌کنند؟ (هیچ ارزشی ندارد).

نکته ادبی: در روزِ قیامت تنها بینشِ باطنی و ایمان است که اعتبار دارد.

حس ابدان قوت ظلمت می خورد حس جان از آفتابی می چرد

حواس بدنی تنها از تیرگی‌ها و امور مادی تغذیه می‌کنند، در حالی که حواس جان از نورِ خورشیدِ معرفتِ الهی بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: حس ابدان در مقابل حس جان قرار گرفته است؛ ابدان جمع بدن است.

ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب

ای خدایی که ریشه و حقیقتِ حواسِ ما را از عالم غیب آورده‌ای، همان‌طور که دست موسی را از گریبان درآوردی و نوری درخشان شد، باطنِ ما را نیز از پرده‌ها بیرون آر.

نکته ادبی: اشاره به داستان ید بیضای حضرت موسی (ع) که نشانه نور و قدرت الهی بود.

ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت

ای کسی که صفاتِ تو همچون خورشیدِ معرفت است؛ خورشیدی که در آسمان است، خود بندی از صفاتِ توست.

نکته ادبی: چرخ در اینجا به معنای آسمان است که خودِ آن بخشی از آفرینش خداست.

گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

گاهی تجلیِ تو همچون خورشید است، گاهی مثل دریا بی‌کران می‌شوی، گاهی همچون کوه قاف استوار و گاهی مانند عنقا غایب و دست‌نیافتنی هستی.

نکته ادبی: قاف و عنقا از نمادهای اسطوره‌ای برای بیان عظمت و دوری از دسترس هستند.

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهمها وز بیش بیش

تو در ذاتِ خویش هیچ‌کدام از این‌ها (خورشید، دریا، کوه) نیستی؛ وجودِ تو بالاتر از تمامِ تصورات و بیش از هر چیزی است که بتوان پنداشت.

نکته ادبی: تأکید بر فراتر بودن ذات حق از صفات انتسابی (تنزیه).

روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار

روحِ آدمی با علم و عقلِ الهی انس و الفت دارد؛ بنابراین، روحِ قدسیِ انسان چه نیازی به زبان‌هایِ محدودِ دنیوی (تازی و ترکی) دارد؟

نکته ادبی: روح در اینجا به معنای حقیقتِ آدمی است که ورای زبان‌های قومی و قراردادی است.

از تو ای بی نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره سر

ای حقیقتی که بی‌نقشی اما در صورت‌های گوناگون جلوه‌گری می‌کنی، هم کسانی که تو را به صفاتِ بشری تشبیه می‌کنند و هم کسانی که تو را از هر صفتِ تنزیه می‌کنند، در حیرت مانده‌اند.

نکته ادبی: بحث کلامی مشبهه (تشبیه کننده) و موحد (تنزیه کننده).

گه مشبه را موحد می کند گه موحد را صور ره می زند

خداوند گاهی تشبیه را برای سالک توحید می‌کند و گاهی تنزیه را برای او به مانعی بدل می‌سازد.

نکته ادبی: در اینجا نویسنده به پیچیدگی‌های شناخت ذات الهی اشاره دارد.

گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السن یا رطب البدن

گاهی خداوند تو را از سرِ مستیِ عرفانی «بوالحسن» می‌خواند یا به صفاتی چون خردسالی یا لطافت بدن توصیف می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خطاب‌های کنایی و عاشقانه که در عرفان برای سالک به کار می‌رود.

گاه نقش خویش ویران می کند آن پی تنزیه جانان می کند

گاهی خداوند نقشِ خود را در ذهن تو ویران می‌کند تا تو به تنزیه و پیراستگیِ وجودِ او پی ببری.

نکته ادبی: تنزیه به معنای پاک دانستن خدا از صفاتِ ناقصِ بشری است.

چشم حس را هست مذهب اعتزال دیدهٔ عقلست سنی در وصال

چشمِ حسیِ ظاهربین، پیروِ مذهبِ اعتزال (عقل‌گراییِ محدود) است، اما دیده عقلِ جان‌دیده، در وصالِ حق، پیروِ مذهبِ اهلِ کشف و شهود (سنی) است.

نکته ادبی: در اینجا رومی تعبیری کنایی از اعتزال و سنی به کار برده و عقلِ جزئی را محدود می‌داند.

سخرهٔ حس اند اهل اعتزال خویش را سنی نمایند از ضلال

کسانی که به عقلِ حسی بسنده کرده‌اند، اسیرِ حواس‌اند، هرچند خود را به اشتباه پیروِ اهلِ حقیقت می‌دانند.

نکته ادبی: سخره به معنای مسخر و اسیر بودن است.

هر که بیرون شد ز حس سنی ویست اهل بینش چشم عقل خوش پیست

هرکس از محدوده حواسِ ظاهری بیرون رود، او اهلِ بینشِ حقیقی است؛ چشمِ عقلِ جان در این مسیر گام‌های استواری دارد.

نکته ادبی: سنی در اینجا استعاره از کسی است که طریقِ حق را در باطن می‌جوید.

گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را

اگر حواسِ حیوانی قادر به دیدنِ شاه (خداوند) بود، پس گاو و خر هم باید خدا را می‌دیدند.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای محدود بودن حس حیوانی.

گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا

اگر غیر از حواسِ حیوانی، حسِ دیگری (عقلِ باطن) نداشتی، چگونه می‌خواستی حقیقتِ حق را درک کنی؟

نکته ادبی: اشاره به لزوم وجودِ ادراکی فراتر از حواس پنج‌گانه.

پس بنی آدم مکرم کی بدی کی به حس مشترک محرم شدی

اگر تنها حواسِ حیوانی بود، چگونه انسان می‌توانست مکرم (گرامی) باشد؟ چگونه می‌توانست به معرفتِ مشترکِ الهی راه یابد؟

نکته ادبی: حس مشترک در فلسفه قدیم، قوه گردآورنده حواس است.

نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رفتنت

اینکه بخواهی خدا را مصور (دارای صورت) یا نامصور (بی‌صورت) بخوانی، بیهوده است؛ چرا که تو هنوز در بندِ صورت‌ها هستی.

نکته ادبی: شاعر مخاطب را به عبور از جدالِ لفظی دعوت می‌کند.

نامصور یا مصور پیش اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست

خداوند هم مصور است و هم نامصور برای کسی که از پوستِ ظاهر گذشته و به مغزِ حقیقت رسیده است.

نکته ادبی: استعاره پوست و مغز برای تفاوت ظاهر و باطن.

گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج

اگر در ادراکِ حق کوری، بر تو حرج و گناهی نیست؛ اما اگر راه را می‌جویی، بدان که صبر، کلیدِ گشایش است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث الصبر مفتاح الفرج.

پرده های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

صبر و شکیبایی، دارویِ پرده‌هایِ چشمِ دل است که هم تیرگی‌ها را می‌سوزاند و هم شرحِ صدر و گشودگیِ دل را برایت فراهم می‌کند.

نکته ادبی: شرح صدر به معنای گشادگیِ سینه و پذیرشِ انوارِ الهی است.

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک نقشها بینی برون از آب و خاک

وقتی آینه دل از زنگار پاک و صاف شود، حقایقی را می‌بینی که ورای دنیای مادی (آب و خاک) است.

نکته ادبی: آینه نمادِ جانِ صیقل‌یافته است.

هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را

در آن حال، هم نقشِ جهان و هم نقاشِ آن، و هم فرشِ آفرینش و هم گستراننده آن را خواهی دید.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ خالق و مخلوق در نگاه عارفانه.

چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت معنی او بت شکن

خاطرِ یارِ من مانند حضرت ابراهیم (خلیل) است که صورتش بت‌وار است، اما حقیقتش بت‌شکن است و به هیچ صورتی دل نمی‌بندد.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت ابراهیم که بت‌شکن بود.

شکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیال خود بدید

خداوند را شکر که وقتی آن یارِ حقیقی پدیدار شد، جانِ من در خیالِ او، حقیقتِ خودش را بازیافت.

نکته ادبی: در اینجا یار به معنایِ پروردگار است.

خاک درگاهت دلم را می فریفت خاک بر وی کو ز خاکت می شکیفت

خاکِ درگاهت دلم را می‌فریفت؛ خاک بر سرِ آن کسی که از خاکِ تو بیزار باشد یا به آن بی‌اعتنایی کند.

نکته ادبی: تضادِ خاک به معنای پستی و خاکِ درگاه به معنای عزت.

گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشت رو

با خود گفتم اگر من شایسته‌ام، این پذیرش را از او قبول می‌کنم وگرنه، خودِ اوست که بر من می‌خندد چون منِ زشت‌رو در آینه او دیده می‌شوم.

نکته ادبی: انعکاسِ خود در آینه الهی.

چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا من کی خرم

چاره این است که خودم را بازنگری کنم؛ وگرنه او به ظاهرِ من می‌خندد و من چگونه می‌توانم آن خنده را تحمل کنم؟

نکته ادبی: تأکید بر خودشناسی.

او جمیلست و محب للجمال کی جوان نو گزیند پیر زال

خداوند جمیل (زیبا) است و زیبایی را دوست دارد؛ چگونه ممکن است او با فردی که پیر و فرتوت (فاقد کمال) است، انس گیرد؟

نکته ادبی: اشاره به حدیث ان الله جمیل یحب الجمال.

خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان

بدان که زیبایی، زیبایی را جذب می‌کند؛ به قرآن بنگر که طیبات برای طیبین است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن: الطیبات للطیبین.

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد

در این جهان هر چیزی جذب‌کننده هم‌جنسِ خویش است؛ گرمی، گرمی را می‌طلبد و سردی، سردی را.

نکته ادبی: قانون جذبِ هم‌جنس در عالم هستی.

قسم باطل باطلان را می کشند باقیان از باقیان هم سرخوشند

باطل‌ها، باطل‌ها را می‌کشند و باقیان (حق‌جویان)، با باقیانِ دیگر هم‌نشین و سرخوش‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سنخیت و تناسب روح‌ها.

ناریان مر ناریان را جاذب اند نوریان مر نوریان را طالب اند

آتشی‌ها، آتشی‌ها را جذب می‌کنند و نوری‌ها (اهلِ معرفت)، جویایِ نورِ یکدیگرند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد نور و نار.

چشم چون بستی ترا جان کند نیست چشم را از نور روزن صبر نیست

وقتی چشمِ ظاهرت را می‌بندی، جانِ تو دیگر چیزی را نمی‌بیند؛ چرا که چشمِ تو طاقتِ دوری از نورِ روزن را ندارد.

نکته ادبی: وابستگیِ حس به منبعِ خارجی.

چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نور چشم از نور روزن کی شکفت

وقتی چشمت را می‌بندی و دچارِ تنگی و تپش می‌شوی، یعنی نورِ چشمت نمی‌تواند از نورِ بیرون تغذیه کند.

نکته ادبی: تاسه به معنای تنگیِ نفس و بیقراری است.

تاسهٔ تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود

این بیقراریِ تو، کششِ نورِ چشمِ تو برای پیوند با نورِ روزن است.

نکته ادبی: تفسیرِ تمثیلیِ نیازِ انسان به خداوند.

چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا دانک چشم دل ببستی بر گشا

اگر چشمانت باز است و همچنان دچارِ بیقراری هستی، بدان که چشمِ دلت بسته است؛ آن را بگشا.

نکته ادبی: دعوت به گشودنِ چشمِ باطن.

آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی جوید ضیای بی قیاس

آن تقاضا و کششی که در دل داری، همان نیاز به دیدنِ نورِ بی‌حد و اندازه است.

نکته ادبی: ضیای بی‌قیاس، صفتی برای نورِ الهی.

چون فراق آن دو نور بی ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات

وقتی دوری از آن دو نورِ ناپایدار (حواس ظاهری) تو را بی‌قرار می‌کند، چشمانت را برای دیدنِ حقیقت باز می‌کنی.

نکته ادبی: تغییرِ جهت از حس به عقل.

پس فراق آن دو نور پایدار تا سه می آرد مر آن را پاس دار

پس دوری از آن نورِ پایدار (نورِ الهی) هم تو را بی‌قرار می‌کند؛ این بی‌قراری را پاس بدار که نشانه طلب است.

نکته ادبی: تفاوتِ بیقراریِ مادی و معنوی.

او چو می خواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بد پیکرم

وقتی او مرا فرا می‌خواند، من به خودم نگاه می‌کنم که آیا لایقِ این جذب هستم یا بدطینت و بدساختارم.

نکته ادبی: خودکاویِ سالک.

گر لطیفی زشت را در پی کند تسخری باشد که او بر وی کند

اگر زیبایی، زشتی را دنبال می‌کند، شاید تمسخری است که او بر آن زشتی می‌ورزد.

نکته ادبی: کنایه از امتحانِ الهی.

کی ببینم روی خود را ای عجب تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب

ای عجب! چگونه چهره‌یِ حقیقیِ خود را ببینم که بدانم نورانی‌ام یا تاریک؟

نکته ادبی: پرسشِ وجودیِ انسان.

نقش جان خویش من جستم بسی هیچ می ننمود نقشم از کسی

من بسیار به دنبالِ نقشِ جانِ خویش گشتم، اما هیچ‌کس نتوانست آینهٔ حقیقتی باشد که من خود را در آن ببینم.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ خلق در شناختِ حقیقیِ خویش.

گفتم آخر آینه از بهر چیست تا بداند هر کسی کو چیست و کیست

با خود گفتم آخر آینه برای چیست؟ برای آنکه هرکس بداند چه کسی است و حقیقتش چیست.

نکته ادبی: آینه به عنوان نمادِ شناختِ خود.

آینهٔ آهن برای پوستهاست آینهٔ سیمای جان سنگی بهاست

آینه آهنی برای جسم و پوست است، اما آینهٔ سیمایِ جان، سنگی گران‌بها و خاص است.

نکته ادبی: تفاوتِ آینه‌هایِ مادی و معنوی.

آینهٔ جان نیست الا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار

آینه جان چیزی جز چهره‌یِ یار (خداوند) نیست؛ چهره‌ی آن یاری که از عالمِ دیگر است.

نکته ادبی: بازگشت به مفهومِ وحدتِ وجود.

گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو رو به دریا کار بر ناید بجو

گفتم ای دل، آینه‌ای کلّی و جامع بجو؛ به هر سو نرو که با کارِ پراکنده به جایی نمی‌رسی.

نکته ادبی: دعوت به تمرکزِ بر یک حقیقت.

زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرمابن کشید

بنده در پیِ همین طلب به درگاهِ تو رسید؛ همان‌طور که دردِ مریم (درد زایمان) او را به سمتِ درختِ خرما کشاند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ حضرت مریم و رزقِ او از درخت خرما.

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد

وقتی دیده‌یِ تو دیده‌بانِ دلِ من شد، دل که تا آن زمان نادیده بود، در دریایِ مشاهده غرق شد.

نکته ادبی: فنایِ دل در دیدگاهِ حق.

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود

من در آینه‌یِ کلّی که چشمانِ توست، برای همیشه خود را یافتم و نقشِ خویش را در آن دیدم.

نکته ادبی: وصالِ کامل و بازشناسیِ خود در خدا.

گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم

با خود گفتم سرانجام به خودشناسی رسیدم و در چشمانِ محبوب، راهی روشن و حقیقت را یافتم.

نکته ادبی: «خویش» در اینجا به معنای ذات و حقیقتِ وجودی است.

گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان

او به من پاسخ داد که این پندار، خیالی بیش نیست؛ هان ای انسان، آگاه باش که ذات و حقیقتِ خود را از پندارهای خیالی‌ات جدا و متمایز بدان.

نکته ادبی: «وهم» در اینجا به معنای خیال‌بافی و پندار نادرست است که در مقابل حقیقت قرار می‌گیرد.

نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد

تصویرِ من (انعکاس من) از درون چشمان تو سخن گفت که: من همان تو هستم و تو همان منی؛ ما در این یگانگی یکی هستیم.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود یا یکی‌شدن عارف و معشوق در اوج سلوک.

کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال

زیرا در این چشمِ روشن و فنا‌ناپذیرِ من، خیال و پندار چگونه می‌تواند راه یابد؟ (در چشم حقیقت‌بین، جایگاهی برای خیال نیست).

نکته ادبی: «چشم منیر» استعاره از دیده‌ی عارفِ واصل است که به نور حق روشن شده.

در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد

اگر در چشمانِ دیگران (غیر از چشمانِ روشن‌ضمیر) تصویرِ خود را دیدی، بدان که آن خیالی باطل است و باید آن را رد کنی.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت بین رؤیتِ حقیقت و رؤیتِ تصویرِ کاذبِ نفس در دیگران.

زانک سرمهٔ نیستی در می کشد باده از تصویر شیطان می چشد

زیرا چشمانِ آنان به سرمه‌ای از جنسِ نیستی آغشته است و از شرابِ تصویرِ شیطان (نفس اماره و خیال‌های شیطانی) می‌نوشند.

نکته ادبی: «سرمه نیستی» استعاره از کوریِ باطنی است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم نیستها را هست بیند لاجرم

چشمانِ آنان خانه‌ی خیال و نیستی است، بنابراین ناچاراً امورِ غیرواقعی و پوچ را به جای واقعیت می‌بینند.

نکته ادبی: «عدم» به معنای نیستی و در اینجا به معنای امر غیرواقعی است.

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال

اما چشمِ من چون از خدای صاحب‌جلال سرمه کشیده (نور گرفته)، خانه‌ی هستی و حقیقت است، نه خانه‌ی خیال.

نکته ادبی: «ذوالجلال» نامی برای خداوند است که در اینجا به عنوان منبعِ نورِ بصیرت ذکر شده است.

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم

تا زمانی که حتی به اندازه یک مو، مانعی (نفس یا خودبینی) پیشِ چشمت باشد، در پندارِ تو سنگی بی‌ارزش (یشم) همچون گوهری گران‌بها جلوه می‌کند.

نکته ادبی: «مو» نمادی از یک مانعِ بسیار کوچک اما مهم (خودبینی) در برابر دیدگانِ حقیقت‌بین است.

یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر

آن‌گاه می‌توانی ارزشِ حقیقی را از امرِ کاذب تشخیص دهی که به طور کامل از بندِ خیالاتِ خود رها شوی.

نکته ادبی: «عبر کردن» به معنای گذشتن و عبور کردن از چیزی است.

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس

ای کسی که گوهرشناس (حقیقت‌شناس) هستی، داستانی را بشنو تا یاد بگیری که چگونه باید حقیقتِ عیان را از استدلال‌های عقلی (قیاس) تشخیص دهی.

نکته ادبی: «قیاس» در عرفان در برابر «عیان» و شهود قرار دارد و نکوهش می‌شود.