مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان

مولوی
باز آمد کای علی زودم بکش تا نبینم آن دم و وقت ترش
من حلالت می کنم خونم بریز تا نبیند چشم من آن رستخیز
گفتم ار هر ذره ای خونی شود خنجر اندر کف به قصد تو رود
یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنان خطی کشید
لیک بی غم شو شفیع تو منم خواجهٔ روحم نه مملوک تنم
پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی
خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من
آنک او تن را بدین سان پی کند حرص میری و خلافت کی کند
زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم
تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات روایتی عمیق از گفت‌وگوی میان سالکی وحشت‌زده و پیری صاحب‌دل است که در آن، نگاه مادی به مرگ و هستی با نگاه عرفانی به نفی خودیت به چالش کشیده می‌شود. سالک، مرگ و نابودیِ جسم را راه گریزی از رنجِ پیش رو می‌داند، اما مرشد با تکیه بر مقامِ ولایت و رهایی از قیدِ تن، مرگ را نه پایان، بلکه ضیافتی برای جانِ بیدار می‌بیند.

مضمون محوری این بخش، تبیینِ جایگاهِ والایِ انسانِ کامل است که نه تنها اسیرِ هوای نفس و جاه‌طلبی نیست، بلکه اگر به ظاهر در مقامِ قدرت قرار گیرد، هدفی جز احیای معنویت و راهنماییِ سایر حکمرانان ندارد. در اینجا پیوندِ میانِ قدرتِ ظاهری و رسالتِ معنوی به‌زیبایی ترسیم شده است.

معنای روان

باز آمد کای علی زودم بکش تا نبینم آن دم و وقت ترش

آن مرد نزد علی(ع) بازگشت و ملتمسانه گفت: ای علی! مرا زودتر بکش تا آن لحظات تلخ و آن روزگار سخت را به چشم نبینم.

نکته ادبی: «دم و وقت ترش» کنایه از لحظات دشوار و رویدادهای ناگوار است.

من حلالت می کنم خونم بریز تا نبیند چشم من آن رستخیز

خونِ مرا حلال بدان و بریز، تا چشمانِ من آن روزِ رستاخیز و آن واقعه‌ی هولناک را مشاهده نکند.

نکته ادبی: «رستخیز» در اینجا به معنای واقعه‌ی بزرگ و تکان‌دهنده‌ای است که شخص از آن هراس دارد.

گفتم ار هر ذره ای خونی شود خنجر اندر کف به قصد تو رود

علی(ع) در پاسخ فرمود: اگر هر ذره‌ی وجودم به خون بدل شود و خنجری هم در دست داشته باشم تا به قصدِ تو اقدام کنم...

نکته ادبی: استفاده از جمله‌ی شرطی برای بیانِ اغراق‌آمیزِ قدرتِ تقدیر در برابرِ اراده‌ی بشری.

یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنان خطی کشید

...حتی نمی‌توانم یک تار مو از تو کم کنم، چرا که قلمِ تقدیرِ الهی چنان سرنوشتی برای تو رقم زده که هیچ‌کس قادر به تغییر آن نیست.

نکته ادبی: «قلم» نماد تقدیر و سرنوشتِ الهی است که گویی بر پیشانیِ انسان نگاشته شده است.

لیک بی غم شو شفیع تو منم خواجهٔ روحم نه مملوک تنم

اما غصه مخور؛ من شفیع و پشتیبان تو هستم، چرا که من صاحبِ روحِ خویشم، نه بنده‌ی این جسمِ خاکی.

نکته ادبی: «خواجه» در اینجا به معنای صاحب‌اختیار و فرمانرواست.

پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی

این تنِ خاکی نزد من هیچ ارزشی ندارد؛ من از قیدِ این تن آزادم و حقیقتاً جوانمردِ جوانمردانم.

نکته ادبی: «فتی ابن الفتی» اشاره به لقبِ «لا فتی الا علی» دارد که نشان از شجاعت و آزادگیِ روحی دارد.

خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من

خنجر و شمشیرِ تیز برای من همچون گل و ریحان است و مرگ برای من نه پایان، که به مثابه‌ی جشن و گلدانی برایِ گل‌هایِ جانم است.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره‌ی مرگ به بزم و شمشیر به ریحان، نشان از شجاعت و بی‌باکی عارفانه دارد.

آنک او تن را بدین سان پی کند حرص میری و خلافت کی کند

کسی که با جسم خود چنین رفتاری دارد و آن را بی‌ارزش می‌شمارد، چگونه ممکن است حرصِ رسیدن به حکومت و خلافتِ دنیا را داشته باشد؟

نکته ادبی: «پی کردن» استعاره از بی‌توجهی به تن و نفیِ وابستگی‌های مادی است.

زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم

اگر او به ظاهر در مقامِ قدرت و فرمانروایی قرار می‌گیرد، تنها برای این است که راهِ درست را به امیران و حاکمان نشان دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ معنوی برایِ هدایتِ ساختارهایِ مادی است.

تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر

او این مسئولیت را می‌پذیرد تا به جانِ حکومت، روحی تازه ببخشد و نخلِ خلافت را به ثمر برساند.

نکته ادبی: «نخلِ خلافت» نمادِ حکومتِ عدل و نظامِ حکمرانی است.

آرایه‌های ادبی

کنایه دم و وقت ترش

اشاره به زمانه‌ی پررنج و مصیبت‌بار.

تشبیه خنجر و شمشیر شد ریحان من

تشبیه ابزارِ قتل به گل و ریحان برای نشان دادنِ پذیرشِ مرگ.

استعاره قلم بر تو چنان خطی کشید

قلم نمادِ تقدیر و سرنوشتِ الهی است که گویی تقدیر را بر پیشانیِ انسان نگاشته است.

تلمیح فتی ابن الفتی

اشاره به شجاعتِ بی‌مانند حضرت علی(ع) که ملقب به «فتی» (جوانمرد) بوده است.

تناقض مرگ من شد بزم

شادی دانستنِ واقعه‌ی تلخِ مرگ؛ که نشان از مقامِ بالایِ عارف دارد.